تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - همخونه های دوست داشتنی part10
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 20 بهمن 1394 :: نویسنده : Nina

سلاااااااام عشقااااااااااام
خوبین؟
من بالاخره اومدم با ادامه داستانم
ببخشید میدونم خیلی دیره ولی شما که ناز نازی نبودین معذرت
حالا زوووووود برید ادامه داستان امیدوارم خوشتون بیاد
بووووووووس

 

صبح با یه سر درد عجیب از خواب بلند شدمگوشیم و از زیر بالشتم برداشتم چک کردم خب مثل همیشه هیچکس یادی از ما نمیکنه

بعد رفتم دستشویی دست و روم و شستم و خشک کردم خب لباسام و عوض کنم برم پایین برای صبحونه راستی چیکار کنم باهاشون

قهر کنم یا عادی باشم هوف رفتم جلو اینه  تا قیافم و تنظیم کنم یکم اخمو با لبخند خوبه خخخخخخخ بیخیال باو عادی باشم بعدا

سرشون در میارم اره همینجور عادی خوبه ولی احساس میکنم رنگم پریده من که خوبم چرا اینجوری شد پس نمیدونم اه برم پایین

گشنمه پیش به سوی صبحووووووووووونه

 

داشتم از پله ها میرفتم پایین که هیون و دیدم از اتاقش اومد بیرون معلوم بود تازه از خواب بیدار شده خوابالو تر این موجود دیگه

کسی پیدا نمیشه حالا خوبه خودم تازه بیدار شدما خخخخخ خب بریم ببینیم پسرا چه کردن با صبحونه رفتم وارد اشپزخونه شدم

دیدم یونگی و جونگی و کیو هیون سر میزن نشستن و سرشون پایین انگار خیلی وقته بیدار شدن منتظرن صبحونه نخوردن

حوصلشون خیلی سر رفته یه تقه به در زدم و گفتم :

+صبح بخیر

هر چهارتاشون سراشون بلند شد و چشماشون برق زد

جونگی:تو که از داش هیون ما خوابالو تری چخبرته دختر صبحت بخیر بیا بشین سر میز خیلی وقته منتظریم بیدار بشی صبحونه بخوریم

+منتظر من؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

-اره دیگه!

+اها ....... اوه چه میزی چیدین این سلیقه کیه؟؟؟؟

-سلیقه داداش یونگی از بس سلیقش خوبه دادیم اون میز و بچینه !

+اوووووووو یه بسیار عالی !!

-خب بشین امتحان کن ببین طعمش و دوست داری یا نه؟

+بله بله خب بزار از این شروع کنم ........واو این دستپخت کیه عالیه براوو!!!!!

-اوه معلومه خیلی خوشت اومده دستپخت اشپز معروف کیو جونگ خخخخخخخخخ!!!!!

+خیلی خوبه مزش و دوست دارم  کیو شیطون شدیا اشپزی هم بلد بودی رو نمیکردی خخخخ!

-اره دیگه از هر انگشت داداشای من یه هنر میباره تو خبر نداری!!

+بله بله کاملا درسته!!

-خب خوب بخورید بعد صبحونه میخوایم بریم تمرین ....نینا شی تو خونه تنها میمونی مشکلی نداری که؟؟؟؟

+نه به اندازه کافی بزرگ شدم که تنها بمونم برید موفق باشید !!!!!

-بله درسته ممنون!!

+شب برمیگردید دیگه؟؟

-ممکنه برنگردیم !!

+چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

-گفتم امکان داره برنگردیم چون راه طولانی و ما خسته میشیم شایدم تا دیر وقت تمرین کنیم اگرم کم تمرین کنیم با خستگی نمیتونیم

رانندگی کنیم برگردیم ممکنه اونجا بمونیم!!!!

+ها!!!!اها!باشه اشکال نداره !!!

-مطمئنی مشکلی نیست؟؟؟

+اره فک کنم!!!!

-فکر کنی؟؟؟؟؟؟یعنی مطمئن نیستی؟؟؟؟؟

غرورم بهم اجازه نداد بگم تا حالا شب تنها نموندم و میترسم البته ترس که تو مرام ما نیست پس گفتم:

+مطمئنم مشکلی نیست راحت باشید!!

-اوکی ..

صبحونه خیلی خوبی بود خوردیم و با اصرار من پسرا گذاشتن ظرفارو من بشورم رفتن اماده شن که برن تمرین منم دارم ظرف

میشورم حالا اگه شب برنگردن من چیکار کنم از طرفی هم نمیتونم بهشون بگم من میترسم شب بیان اه من بزرگ شدم دیگه

واسه یبارم شده باید بزرگ شدنم و حداقل به خودم ثابت کنم من از هیچی نمیترسم چون من نینا ام خب این ظرفا هم تموم شد چقدر

سرم گیج میره اه فک میکنم کل خونه داره دور سرم میچرخه هوف اه داشتم میافتادم که با کمکه اپن دستم و گرفتم و روی صندلی

نشستم دستم و گذاشتم روی سرم بدجور درد میکرد و گیج میرفت چشمام هم داشت سیاهی میرفت هوف حالا اگه پسرا بیان ببینن

خیلی بد میشه میگن این چقدر ضعیف اه باید بلند شم برم تو اتاقم تا برن این حال من و ببینن ابروم میره وای خدا دستم و گرفتم به میز

و بلند شدم همینجور دستم و به یه جایی گیر میدادم و میرفتم داشتم از پله ها بالا میرفتم سرم خیلی گیج میرفت چشمامم جای و نمیدید

یهو دیدم یکی داره از بالا میاد پایین ندیدم کیه چون واقعا تو شرایطی نبودم که تشخیص بدم کیه سریع صاف شدم و دستم و از نرده

پله ها ول کردم داشتم نگاه میکردم داشت میومد پایین اون کیو بود گفت :

-داری به چیزی فکر میکنی؟؟؟؟

نمیتونستم جواب بدم چون میدونستم صدام میلرزید پس فقط خیلی اروم گفتم:

+نه!!!!

-اها داشتید میرفتید بالا ما هم داریم میریم فعلا خدانگهدار!!!

+خداحافظ......

داشتم میافتادم که سریع دستم و گرفتم و خوشبختانه کیو روش و برگردوند و رفت پایین ندید به سختی خودم و به اتاقم رسوندم اه

تا به اتاقم رسیدم سریع در و بستم و همون پشت در رو زمین نشستم دیگه جونی برام نمونده بود خیلی گرمم بود نمیدونم چرا یهو

اینجوری شدم همون پشت در که نشسته بودم و تکیه داده بودم به در چشمام و بستم تا سرم یکم اروم شه متاسفانه همراه خودم هیچ

مسکنی نداشتم اه همین میشه دیگه لباس با خودم نیاوردم بعد مسکن بیارم ای خدا  همینجور که چشمام و بسته بودم یهو یکی در زد :

جونگمین:نینا شی ما داریم میریم نمیای پایین؟؟؟؟

جونی برام نمونده بود که جواب بدم پس جوابی ندادم تا فکر کنه خوابم صداش و اروم شنیدم که پشت در داشت به پسرا میگفت فکر

کنم خوابه بهتره بریم هوف بالاخره رفتن منم برم یکم استراحت کنم خیلی گرممه میدونم چرا یهو حالم اینقدر وحشتناک شد عرق

داشت از سر و صورتم میریخت خیلی گرمم بود حالم افتضاح بود خودم و به تخت رسوندم و دراز کشیدم چشمام و بستم بعد مدت

کمی خوابم برد..........

از خواب بیدار شدم حالم خوب نبود شدیدا گرمم بود فکر کنم تب کردم سرم داشت میترکید بلند شدم دیدم شب شده رفتم ببینم پسرا

اومدن یا نه دیدم هیشکی نیست همه جا ساکت همه برقا خاموشه همه رو روشن کردم رفتم تا اب بخورم اب خوردم انقدر بی جون

بودم که نمیتونستم لیوان تو دستم نگه دارم لیوان از دستم افتاد و شکست صداش دلم و زد خم شدم تا شیشه هاش و جمع کنم که دیدم با دست نمیشه جمعشون کنم دستم میبره پس رفتم جارو رو بیارم تا با جارو بکشم که پام رفت روی شیشه ها آااااااااااااااااااخ دادم رفت

هوا هیشکی نبود من تنها با یه پای چلاق و این وضع افتضاحم تا فردا که پسرا بیان میمردم اخ از توی کشو یه دستمال نو استفاده نشده

برداشتم و پام و باهاش بستم بلند شدم جارو رو اوردم شیشه هارو جمع کردم بعدم رفتم بالا نمیتونستم راه برم سرم گیج میرفت و بیش

از حد داغ بودم تب داشتم نمیتونستم به پسرا هم زنگ بزنم خیلی بد میشد امروز دانشگاه هم نرفتم به سانی زنگ زدم اما گوشیش و

برنمیداشت اه بهتره برم دراز بکشم به بدبختی خودم و رسوندم به اتاقم و دراز کشیدم بلافاصله خوابم برد .........................

 

با صدای در چشمام و باز کردم که نور خورد به چشمم و دوباره بستمشون یکی داشت در میزد و اسم من و صدا میزد ولی حالم از

همیشه بدتر بود نمیتونستم از جام بلند شم حتی نمیتونستم صدام و بلند کنم  بگم بفرمایید صدام هم در نمیومد به معنی واقعی داشتم

میمردم فک کنم صدای هیونگ بود که میگفت نونا بیداری ؟ و همزمان در میزد من نمیتونستم جوابش و بدم یهو صدای در قطع شد

همینجور که از در اتاق دور میشد داشتم میشنیدم که داد میزد هیونگ نونا خوابه بهتره ما بریم .......... دیگه صداش قطع شد کاملا

از اتاق دور شده بود اه اینا باز کجا میخوان برن؟من با این حالم چیکار کنم ؟ از جامم که نمیتونستم بلند شم بگم بیدارم یا جایی نرن

دوباره شماره  سانی و گرفتم بازم برنمیداشت اه دارم از حال میرم صدای در خونه رو شنیدم که بسته شد بعدش چشمام سیاهی رفت

و از حال رفتم ...............

 

*دابل اس*

هیونگ رفت دم در اتاق نینا شی در زد و صداش زد اما اون جواب نداد و هیونگ اومد و گفت:

-فکر کنم خوابه بهتره بریم بیرون یکم خرید کنیم!!

+کیو:بریم !

کت هامون و برداشتیم پوشیدیم و اومدیم بیرون و در و بستیم رفتیم فروشگاه کلی خوراکی و تنقلات خریدیم گفتیم نینا شی خوشش میاد

یسری وسایل برای غذا و بقیه مواد غذایی لازم و گرفتیم بعد رفتیم پاساژ تا برای نینا شی لباس بخریم با توجه به این چند وقت که

باهامون زندگی کرده فهمیدیم تیپ مورد علاقه اش اسپورت چند دست لباس اسپورت با کفش و کوله براش خریدیم دیگه خودمونم که

چیزی لازم نداشتیم به اندازه کافی وسایل داشتیم خریدمون تموم شد سانی دوست نینا شی زنگ زد و گفت نینا دوبار بهش زنگ زده

ولی اون خواب بوده نفهمیده حالا هم هرچقدر بهش زنگ میزنه اون برنمیدار ولی اون که خواب بود کی بهش زنگ زده چمیدونم

به پسرا گفتم :

+بریم خونه ...... فکر کنم نینا شی هم تا حالا بیدار شده بهتره برگردیم !!!

هیون:باشه بریم!!!

جونگمین :کاجا!!!{به معنای بریم}

سوار ماشینامون شدیم و حرکت کردیم رسیدیم به خونه یه دختر پشت در وایستاده بود اوه اون سانی خیلیم نگران بود پیاده شدیم به

خدمتکار گفتیم وسایلا رو بیاره سانی خیلی با دلهره گفت:

-سل..ام

+کیو:سلام شما دوست نینا شی هستید ؟؟؟

-ب..له!!

+شما باید سانی شی باشید؟؟؟؟؟؟؟؟

-ب..له درسته من نگران نینا ام خیلی میشه لطفا برم ببینمش .......!!!!

+اوه بله البته بفرمایید تو طبقه بالا اتاق کارائوکه سمت چپ !!!

-بب..خشید ............!!

به سمت طبقه بالا دوید نفس زنان داشت سمت اتاق نینا شی میرفت فقط گوشیش و جواب نداده اینکه در این حد نگرانی نداره

چمیدونم حتما بهتر از ما نینا شی و میشناسه همینجور کتم و در اوردم و نشستم رو مبل میخواستم کامل بشینم و نفسم و بدم بیرون که

صدای جیغ از طبقه بالا نذاشت من بشینم همونجور بلند شدم یه نگاه به پسرا کردم و همه با هم دویدیم طبقه بالا رفتیم سریع تا توی

اتاق رسیدیم دیدیم سر نینا  توی دستای سانی سانی مات مونده بود همونجور برگشت ما رو دید با حالتی که معلوم بود خیلی ترسیده گفت:

+فقط بر...یم بر...یم بیما....رستان فقط بیما....رستان زووو.....د!!!!!

ما مات مونده بودیم اما قبل اینکه دیر بشه به سانی گفتم:

-کیو:برو اونور تا نینا شی و بلند کنم ببریمش بیمارستان........

اونقدر ترسیده بود که نمیدونست چی بگه نگران بود فقط چشماش بین من و نینا میچرخید من خودم رفتم جلو و بلند کردم بغلش کردم

رفتم و پایین و بردم گذاشتمش تو ماشین به یونگی گفتم:

-تو هم سانی و با خودت بیا بقیه پسرا هم با ماشیناشون بیان!!!!

من سوار شدم و راه افتادیم طرف بیمارستان داشتم با سرعت بالا به طرف بیمارستان حرکت میکردم فقط میفهمیدم که نینا خیسه عرقه

تبش به شدت بالاست فقط سعی میکردم هرچه سریعتر به بیمارستان برسونمش سریع جلو در بیمارستان نگه داشتم در و باز کردم و

زود پیاده شدم از اونور نینا رو برداشتم و دویدم طرف در بیمارستان دنبال یه تخت میگشتم که بزارمش اونجا پرستار یه تخت اورد و

بردنش تو اتاق بعدم دکتر و صدا زدن همه پسرا با سانی اومده بودن همه منتظر بودیم ببینیم دکتر چی میگه پشت در قدم رو میرفتیم

اه دکتر لعنتی چرا بیرون نمیاد همینجور منتظر بودیم هیونگ که اونقدر استرس داشت ناخوناش و داشت میخورد هرکی به نحوی

عصبی و نگران بود و مهم تر از همه اینه که این و داداشش دست ما امانت داده و جونگمین که از ما بیشتر با داداشش صمیمی تره

خیلی براش مهمه که امانت صمیمی ترین دوستش و سالم بهش برگردونه میدونم الان چه حالی داره سانی کم مونده بود بره تو اتاق

یقه دکتر و بگیره یه چهارتا فحش هم به پرستارا بده خیلی عصبی و نگران بود داشت روانی میشد تا اینکه دستگیره در چرخید

اه اما پرستار اومد بیرون همه سرامون با باز شدن در چرخید اما با دیدن پرستار دوباره سرامون و انداختیم پایین ضد حال بدی بود

خیلی نگران بودیم چرا اون یهواینجوری شد که یدفعه در باز شد و دکتر  اومد بیرون هممون ریختیم رو سر دکتر هیشکی قدرت

حرف زدن نداشت چون خیلی نگران بودم اما من میخواستم ببینم حالش خوبه یا نه پس گفتم:

+کیو:دکتر حالش چطوره؟

-خوبه ولی خیلی وقته تب داره خیلی دیر اوردینش بیمارستان مریضیش حاد شده ممکنه تا چند روز بیهوش بمونه اما خوب میشه

وضعیتش کاملا خوبه

 خب عشقام اینم از این قسمت داستان امیدوارم خوشتون بیاد

فداتونم به زودی قسمتای بعدیشم میزارم

این قسمتم تقدیم به دوتا خواننده داستانم و عشقام مریم و السا

دوستون دارم

امیدوارم خوشتون بیاد تا قسمت بعدی مراقب خودتون باشید

خدافسییییییی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 آذر 1396 09:43 ب.ظ
Incredible quest there. What occurred after? Take care!
جمعه 3 شهریور 1396 04:01 ب.ظ
Hi i am kavin, its my first time to commenting anyplace,
when i read this paragraph i thought i could also make comment due to this brilliant piece of writing.
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:11 ق.ظ
Hurrah, that's what I was looking for, what a data!

present here at this weblog, thanks admin of this site.
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:45 ب.ظ
Good post. I learn something totally new and challenging
on websites I stumbleupon on a daily basis. It will always be helpful to read through content from
other authors and use something from other websites.
شنبه 14 مرداد 1396 01:35 ق.ظ
What a stuff of un-ambiguity and preserveness
of precious experience on the topic of unexpected emotions.
جمعه 26 خرداد 1396 02:27 ق.ظ
سلاااااامم خوبییی؟ چ خبرا؟
چهارشنبه 10 خرداد 1396 06:48 ب.ظ
نمیخوای بیای نه؟
شنبه 30 اردیبهشت 1396 08:14 ق.ظ
hello!,I like your writing so so much! percentage we communicate extra approximately your
article on AOL? I need a specialist in this space to solve my problem.
Maybe that's you! Looking forward to peer you.
جمعه 25 فروردین 1396 11:22 ق.ظ
This article gives clear idea for the new visitors of blogging, that really how
to do blogging and site-building.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:04 ق.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I to find this
topic to be actually something which I think I would by
no means understand. It seems too complex and extremely huge for
me. I'm taking a look forward in your subsequent publish, I'll try to
get the hold of it!
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:24 ق.ظ
Great beat ! I would like to apprentice while you amend your web site, how can i
subscribe for a blog website? The account helped me a acceptable deal.
I had been tiny bit acquainted of this your broadcast provided bright clear
concept
دوشنبه 21 فروردین 1396 08:17 ق.ظ
Hi there just wanted to give you a quick heads up.
The text in your post seem to be running off
the screen in Opera. I'm not sure if this is a formatting issue
or something to do with browser compatibility but
I thought I'd post to let you know. The design look great though!

Hope you get the issue resolved soon. Cheers
دوشنبه 14 فروردین 1396 08:48 ب.ظ
Hi Dear, are you really visiting this site on a regular basis,
if so afterward you will without doubt get fastidious experience.
پنجشنبه 26 اسفند 1395 10:32 ب.ظ
دلم برات تنگگگگ شده بود بیشور
جمعه 13 اسفند 1395 12:52 ق.ظ
بیا راستی وبلاگم یه اندرزی نصیحتی خخ کوچیک با تجربه پس بزرگی دیگه
درضمن شمارتم نخواستم که مزاحمت شم خودت قول دادی گوشی گرفتی میدی اونم برا نصیحتای یه ادم با تجربه ولی شوخی کردم جهت مزاح بود شماره ای نمیخوام موفق باشی سر بزن هرزگاهی
جمعه 13 اسفند 1395 12:49 ق.ظ
خب لااقل یه بارم تو بیا یه سر بزن به وبلاگم(گرگ اینترنت) راستی چقد سختی کشیدم با اونیکه رفت میدونی اونا دوتا بودن مث هم صحبت ی روز اومدم دیدم یکی کلا رفته حتی بدون خدافظی بعد چن ماه دیگه دومی با اینکه گفته بود بدون خداحافظی لااقل نمیره ولی اومدم دیدم اونم اکانتشو دیلیت کرده و من موندم و یه دست خالی چقد سخته وقتی یاد اون صحبتا میفتم دخترا همشون بی وفان منکه زیاد تجربه ای نداشتم ولی این گفته دوستمه که خودش تجربه داشته دیگه خداروشکر میکنم که تو دنیای حقیقی رابطه ای نداشتم چون وابستگیش خیلی مطمئنا بیشتر به خصوص برا منکه میشناسیم یه ادم احساسی ولی بالاخره سعی میکنم همه چیو فراموش کنم میدونی اینکه بدونی کسی که اونقد باهاش صحبت کردی حالا یدفعه رفت بدون هیچی اونم وقتی تو اصلا انلاین نبودی و الانم داره ی جازندگی میکنه کلا خیلی سخته ولی دیگه سمت این چیزا نمیرم هیچوقت... برام دعاکن ابجی کوچولو...
جمعه 1 بهمن 1395 02:46 ق.ظ
سلام با این وبلاگت سالی چن بار میای
خوبی گرگ اینترنت حتما شناختی دیگه خخ از اخرم شمارتو ندادی یادته او روزارو...
Nina سلام سالی یبار حالا همچین میگی با این وبلاگت انگار چندتا وبلاگ دارم خخخخ
به خوبیت ارع شناختم خخ از دست شما پسرا تو اینترنتم شماره میگیرینا استغفرالله من شماره ندارم اصن یادمه حالا انگار باهم داستان عاشقانه داشتیم خخخخ
دوشنبه 24 آبان 1395 05:45 ب.ظ
اول دبیرستان میشه 10..واقعا من ازتوبزرگترم..چه عجب..ازخودکوچکتریافتم...موفقباشی گلم
Nina نه میشه نهم عشقم ...ارع .... عجب از ماست ...چه عالی خواهر بزرگمی عزیزم ...فدات تو بیشتر
شنبه 8 آبان 1395 09:57 ب.ظ
شکر...درکت میکنم..سال چندمی؟؟؟؟
Nina خداروشکر ...فدات...نهمم اول دبیرستان خواهری
شنبه 1 آبان 1395 11:25 ب.ظ
ممنون ادبو از شما یاد گرفتیم دیگه میگه ادبو از کی اموختی گفت از بی ادبان خخخ شوخی کردم گریه نکن
ممنون منتظر حضور دوبارت فعلا
Nina خواهش ایول بالا اشکال نداره ما بی ادب تو با ادب همینکه یچی بت یاد دادم خودش غنیمته کلی ثواب کردم خخخخخخخخخخخخخ میدونم باو گریه چیه ایش ایشاالله دوبارم عید یا تابستونه سال بعده حسابی درگیر درسام خخ فعلا
چهارشنبه 28 مهر 1395 09:51 ب.ظ
نیستی خانومی..خوبی؟؟درسا چطورن؟؟؟
Nina هستم فدات شم خوبی تو؟...قربونت برم به خوبیت دلم برات تنگ شده بود اتفاقا چند وقت پیش داشتم ادامه داستان و مینوشتم گفتم مریم و السا منتظرت خعلیم یادتون و کردم درسام خوبن فقط میخونم دیه غیر انتفایی هم میرم حسابی سخته و دبیراشم سختگیر کاره شب و روزم شده درس
دوشنبه 26 مهر 1395 06:26 ب.ظ
سیلامممممممممممممممممممم نینایی عاشقتم ابجی مرسیکه اومدی وبم واگه میشه منو توی وبلگ دوستانت قراربده
Nina سیلام عمرم من بییییییییییشتر فدات شم خواهش گلکم عاشقتم به روی چشم لینکم کن لینکت میکنم بووووووس فعلنی
پنجشنبه 15 مهر 1395 11:52 ب.ظ
سلام خدمت نینا خخ جه اسمی هم انتخاب کرده اره دیگه اینجوریاس که شما گفتی اونطرف خخ
ممنون که اومدی وبلاگم خوب لینکم کن من نیز لینکت میکنم خخخ منتظر دیدار مجدد شما هستیم
Nina سلام خدمت تنها خخ به این قشنگی ایش ارع دیه همینجوریاس یاد بگیر از من یکم خخخخخ خواهش قابل نداش چشم همچنین فعلنی
سه شنبه 30 شهریور 1395 02:54 ق.ظ
نظرات بدون تایید میاد که معلومه خودت اصا نمیای نه باشه... تونستی بیا سر بزن بیاد اون روزا یادته چقد باهت حرف میزدم بهم میگفتی نیا خخ من به حرفت تا حدودی عمل کردما خخ منتظرت هستم فعلا
Nina میام ولی خعلی کم مشغول درسام ....چشم حتما ارع خعلی خوب بود شب تا صب مخ من و بکار میگرفتی خخخ معلومه چقد عمل کردی خخ اوکی فعلا
سه شنبه 30 شهریور 1395 02:51 ق.ظ
سلام باز خوبه لااقل جواب دادی ولی تا اونجا که یادمه بهش میگفتی شوهر ایندم بهت گفتم که این عشقا تقریبا اکثرا الکی هستن
منم خوشحال شدم راستی به وبلاگ منم سربزن
www.taraneyeshgh.blogfa.com
هرکی دوس داشت بیاد...
Nina این موضوع و بیخی شو باو دور هرچی جنس مذکره خط کشیدم به جون تو خخخخخ من بیشتر حتمااااا
جمعه 12 شهریور 1395 02:15 ب.ظ
سلام دوست عزیز یادته بهت میگفتم گرگ اینترنت؟؟؟ فک کنم شناختی!!!!قرار بود زنگ بزنی که دیگه اونجام فیلتر شد نتونستم ببینمت... همین یه راه ارتباطیو داشتم باهات نمیدونم میای سربزنی یا نه گفتی با مدیر اون چت دوستین وقراره ازدواج کنین خوب خوب به کجارسید کارتون؟؟؟خوبین باهم؟؟
Nina سلااااااااام ارع یادمه شناختم شمارت و ندادی ارع دیه عه ارع الان اومدم سر بزنم دیدم خوشحال شدم دوست بودیم من کی گفتم قراره ازدواج کنیم باو اونم یکی بود مثه همه دوست بودیم دیه نیستیم من که خوبم اون و نمیدونم مهمم نیست خخخخ واس چیزایی که ارزش ندارن غصه نمیخورم دوست خوبم
شنبه 2 مرداد 1395 06:22 ب.ظ
سلام آپم
Nina سلام اوکی فدات
پنجشنبه 24 تیر 1395 11:07 ب.ظ
سلام و احترام خدمت مدیر محترم وبلاگ

به تازگی فروشگاهی راه اندازی کردیم که میتوانید محصولات خوبی با قیمت مناسب سفارش بدید

مارک خوب MP3 Player فقط 14000 تومان
دستگاه برقی دفع حشرات 18000 تومان
ماساژور ، ساعت LED ، عینک و وسایل دیگه....

خودتون بیاید قیمت ها رو ببینید چقدر مناسبه

منتظرتون هستیم!


Nina ممنوووووووون لطف کردید چشم حتما سر میزنیم فعلا
یکشنبه 6 تیر 1395 07:04 ب.ظ
تورووخدااا این داسی رو بزار سریع تر.
Nina چشممممممم فدات شم
شنبه 5 تیر 1395 10:46 ق.ظ
سلام عالی بود

راستی آپم
Nina سلام فدااااات قابل نداره اوووکی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30