تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP1
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 8 تیر 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلامممم
نویسنده جدید وب هستم
اسمم پریساست
عاشق لی مین هو و طرفدار دو آتیشه دابل اس
مخصوصا لیدر جان
امیدوارم از داستانم لذت ببرید
نظرم بذارید بد نیست
بفرمایید ادامه برای قسمت اول
http://s6.picofile.com/file/8196479784/normal_www_Daryasoft_com_4220_.jpg
از پنجره سرتاسری دفترم به بیرون خیره شدم....چراغای زرد شهر تک وتوک روشن بودن و آسمون قرمز قرمز بود....مطمئن بودم امشب برف میباره....این یکی از نشونه های نزدیکی کریسمس بود....اومدم کنار و نشستم پشت میزم...نگاهم افتاد به تقویم....سه روز دیگه کریسمس بود و تنهاییم 4ساله میشد....آه عمیقی کشیدم و سرم رو به تکیه گاه تکیه دادم....صدای در اومد....
-بیا تو
در باز شد ومثل همیشه چهره شاد و مهربونش معلوم شد
-درچه حالی جوجویی؟
-در رو ببند بیا داخل تو یکروز آبروی منو میبری.....جوجویی چیه؟
-جوجوی منی دیگه چی باید صدات کنم پس؟
-مهندس کیم
-آهان...خب مهندس کیم افتخار می دهید امشب شام رو در خدمتتان باشیم؟
-کار دارم متاسفانه همچین افتخاری نسیبتان نمیشود
-کاری میکنم این افتخار نسیبمان شود
داشت همین طور نزدیک میشد....فهمیدم چی تو سرشه....هنوز منشی و حسابدار شرکت نرفته بودن....مطمئن بودم اون کاری که نباید رو بکنه آبرو برام نمیمونه....
-حالا که میبینم....وقت خالی دارم و همچین افتخاری رو نسیبتون میشه
-آی قربون جوجوی خودم بشم من.....تو ماشین منتظرم
چشمک زد واز اتاق رفت بیرون.....یکی از بهترین کسایی بود که داشتمش و خیلی دوستش داشتم...چون اگه نبود....معلوم نبود 4سال پیش من چه بلایی سر خودم میاوردم....از بچگی باهاش بزرگ شده بودم و همیشه و همه جا حامی من بود....توی این 4سال همه جوره کمکم کرد....کمکم کرد این شرکت رو راه بندازم.....الان من رئیس یک شرکت چند ملیتی بودم.....یک شرکت هتل سازی توی جیجو....جیجو اومدن هم پیشنهاد اون بود.....از خانواده طرد شده بودم...بعد اون اتفاق هم افسرده شدم و خونه ام برام یادآورد خاطراتی بود که عذابم میداد...کسی رو تو سئول نداشتم که بخوام بمونم سئول....پس قبول کردم و باهم اومدیم جیجو...اینجا پیش مادربزرگ زندگی میکردیم....یک مادربزرگ مهربون و صبور...من عاشق مادربزرگ بودم و خیلی خیلی دوستش داشتم....مادربزرگ هم از بچه هاش دل چرکین بود.....میگفت بین بچه هاش تنها بچه ای که خیلی دوستش داشت پدر من و عمه کوچیکم بود.....میگفت اونا بین بچه هاش همیشه هوای مادربزرگ وپدربزرگ رو داشتن.....میگفت هیچ وقت ندید بابام و عمه چشمشون دنبال ارثیه باشه و از بین بچه ها اونا تنها کسانی بودند که مقابل همه ایستادن و گفتن تا موقعی که مادرمون زنده است هیچ کس حق نداره حرف ارث و میراث بزنه و طلب ارث کنه.....پدرمون مرده....مادرمون که هنوز هست....آخه پدربزرگ یکی از اون تاجر های معروف سئول بود....از اونایی که هرجا میرفتی میگفتی آشناشی کارات بدون اینکه یکذره معطل بشی انجام میشد....سری تو سرا بود و بین تاجرا حرف اول رو اون میزد...همه اینا به کنار یک مرد مهربون و رئوف بود...یکی که همیشه وقتی یک محتاج میدید بهش کمک میکرد.....ماهانه پول میریخت به حساب بهزیستی برای بچه های بی سرپرست.....دستش به خیر بود و دلسوز......مادربزرگ همیشه میگه بابای من نسخه کپی شده پدربزرگ بوده...هم اخلاقن...هم ظاهرن....عموم هم ته چهره پدربزرگ رو داشت.....ولی بابام کپی جوونیای پدربزرگ بود.....انگار که یک سیب رو از وسط دونصف کرده باشی.....من نه پدربزرگم رو دیدم نه پدرم رو..نه مادرم رو....همه اینایی هم که میگم از مادربزرگ شنیدم....پدرم توی یک تصادف ضربه مغزی میشه و میره کما.....مامانم اون موقع منو حامله بوده.....یک روز که بالا سر تخت بابام داره باهاش حرف میزنه دردش میگیره و میبرنش اتاق عمل.....از اون اتاق عمل فقط من میام بیرون....مادرم موقع زایمانم به خاطر ضعف بدنی شدید دووم نمیاره و تموم میکنه....از اون طرفم بابام قلبش میایسته و تموم میکنه.....مادربزرگ میگه مادر پدرم خیلی همو دوست داشتن.....برای رسیدن بهم هم خیلی سختی کشیدن....میگفت تا قبل مرگشون وقتی بابات میگفت جونم به جون سومین بسته است...اگه چیزیش بشه منم دووم نمیارم....باور نمیکردم....همش میگفتم مادر این حرفا چیه....اولا که همیشه کنارهمین.....هیچ کدومتونم هیچیتون نمیشه.....ولی اگرم بشه...جفتتون آدمیزادین...بره هرکدومتون اتفاقی بیافته اون یکی بخواد نخواد بعد یک مدت عادت میکنه....ولی وقتی همزمان باهم از این دنیا رفتن فهمیدم پدرت راست میگفت...واقعا جونش به جون مامانت بسته بود......منو عمه ام بزرگ کرد.....عمه ام هم خیلی زن مهربونی بود.....یکی مثل مادربزرگ.....یکی که همیشه حامی پدرم بوده و طرف اون....مادربزرگ میگه انگار که این دوتا از پدر مادر دیگه ای باشن....زمین تا اسمون با اون یکی عمه ام و عموم فرق داشتن....جفتشون آسمونی بودن.....آخرم رفتن آسمون.....یکی از دلیل های اصلی که من و مین هو اومدیم جیجو همین بود....4سال پیش عمه مهربونم که مادر مین هو میشد رو از دست دادیم.....وقتی اون اتفاق برای من افتاد...عموم و عمه بزرگم کاملا منو طرد کردن....هرچند تا قبل اونم زیاد از من خوششون نمیومد....تنها کسی که جلوی اونا حمایتمون میکرد عمه سویا(مادرمین هو)بود.....وقتی اونم از دست دادیم.....دیگه هیچ تکیه گاهی جز مادربزرگ برامون نموند.....حالا 4سال گذشته...از هیچ کدومشون خبر نداریم.....نه ما خبری ازشون میگیریم...نه اونا از ما.....از این کارشون دل مادربزرگ خیلی شکست.....همیشه وقتی باهاش میرفتم کلیسا...موقع دعا کردن میگفت خدایا دلمو شکستن...ولی دلشون رو نشکن.....این تنها دعاش بود.....همیشه من میگفتم اگه جای شما بودم آقشون میکردم....میگفت مادرنشدی......مادربشی درک میکنی چرا براشون دعا میکنم....با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم....باز رفته بودم تو هپروت.....سریع کیفم رو برداشتم در دفترم رو قفل کردم و سوار آسانسور شدم و شروع کردم به شمردن....30-29-28-27-26...P و بالاخره رسیدم پارکینگ...ماشینش رو دیدم یک بوگاتی مشکی....من عاشق ماشینش بودم.....سوار شدم...
مین هو:چه عجب اومدی.....باز کجا سیر میکردی؟
-تو که میدونی چرا میپرسی
مین هو:4سال گذشته ولی هنوز موفق نشدم این عادتت رو ترکت بدم....
-مینی جونم 5سال کم چیزی نیست.....سخته فراموش کردن اون روزای شیرینی که توی کریسمس داشتم....
مین هو:میدونم سخته...ولی باید فراموشش کنی.....دختر داره 4سال میشه.....تا کی میخوای اینجوری کنی با خودت؟
-دارم تمام تلاشم رو میکنم.....
مین هو:من هنوزم موندم بعد 5سال یدفعه چی شد....همه چی خوب بود....یدفعه
-مینی شبمونو بهم نریز....
مین هو:باشه....باشه...یک آهنگ بذارم؟
-اوهوم
با حس عجیبی با حال غریبی دلم تنگته
پر از عشق و عادت بدون حسادت دلم تنگته
گله بی گلایه بدون کنایه دلم تنگته
پر از فکر رنگی یک جور قشنگی دلم تنگته
تو جایی که هیچ کی واسه هیچکی نیست و همه دل پریشن
دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن
دلم تنگه تنگه برای یک لحظه کنار تو بودن
یک شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن
من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمای نمناک تر و ابری و پاک دلم تنگته
ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته
مثل این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته
یک شب شد هزار شب که دل غنچه ما قرار بوده واشه
تو نیستی که دنیا بسازم نرقصه به کامم نباشه
چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا کی کدوم روز منو با تمام دلت میپذیری؟
من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمای نمناک تر و ابری و پاک دلم تنگته
ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته
مثل این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته
(دلم تنگه-معین*دوستان شما فکر کنین یک آهنگ کره ایه*)
چقدر آهنگ قشنگی بود....مین هو تو فکر بود.....از صبح حواسم بهش بود جلوی من سعی میکرد مین هو همیشه باشه ولی نبود.....
-مین هو...
نگاهش جدی شد ونگام کرد....میدونست وقتی اسمشو کامل میگم یعنی جدی ام و سوالی هم که میپرسم میخوام درست جواب بده بدون مسخره بازی
مین هو:جانم؟
-چی شده؟
مین هو:هیچی
-از صبح اون مین هو همیشه نیستی...دیگه بعد 22سال میشناسمت....چرا داری وانمود میکنی همون مین هویی؟چی شده؟
مین هو:چیزی نیست گلم.....چیز مهمی نیست
-من نگرانتم....میدونی که تحمل یکروز غمگین بودنت رو ندارم....چرا بهم نمیگی؟شاید بتونم کمکت کنم....
مین هو:نمیتونی کمکی کنی.....بعدشم چیز مهمی نیست...ذهنتو درگیر نکن...اگه بفهمم میتونی کمکم کنی حتما بهت میگم.....پس نگران نباش باشه؟
-مطمئن باشم؟
مین هو:اره....بدونم کاری از تو برمیاد حتما بهت میگم
-باشه....حالا این شام به چه مناسبته؟
مین هو:شام بیرون رفتن من و تو هم مگه مناسبت لازم داره؟
-نه...معلومه که نه....
مین هو:کارای شرکت خیلی زیاد شده...به خاطر این پروژه جدیدی که گرفتیم میبینم همش درگیری و غذا درست و حسابی نمیخوری.....گفتم خیلی وقته نرفتیم بیرون....امشب بریم بیرون خوش بگذرونیم
-مرسی....خیلی دلم برای رفتن بیرون دونفره امون تنگ شده....این سه ماه خیلی درگیر بودیم...هم من....هم تو
مین هو:ولی جاش نتیجه های خوبی داریم میگیرم...ارزشش رو داشت
-آره....راستی یک خبر خوب
مین هو:چی؟
-کار هتلمون توی فرانسه تموم شده....امروز مسئول پروژه زنگ زد تا برای روز افتتاحیه بهشون یک روزی رو بگم.....بهشون گفتم فردا خبرشون میکنم....
مین هو:چه عالی...حالا چه روزی تو نظرته؟
-میدونی بیشتر نظرم برای روز کریسمس بود....اینکه جشن سال نو رو اونجا بگیریم....ولی
مین هو:ولی چی؟
-اونجوری سال نو نمیتونیم پیش مادرجون باشیم....اون به جز من و تو الان هیچ کس رو نداره...نمیخوام موقعی که سال نو میشه تنها باشه
مین هو:میتونیم مادرجون هم ببریم
-مین هو میدونی که نمیاد....اونسری یادت رفته خواستیم ببریمش مادرید هرکاری کردیم نیومد....
مین هو:ایندفعه فرق داره...من راضیش میکنم....اون ماموریت کاری بود...ولی این سال نو....بره تفریح هم داریم میریم....راضی میشه میاد....من قول میدم
-امشب رفتیم باهاش حرف بزنیم اگه قبول کرد بیاد میندازیم همون روز...ولی اگه قبول نکرد....
مین هو:قبول نکرد میندازیمش روز تاسیس شرکت....4ژانویه....اینجوری با یک تیر دو نشون هم زدیم....
-آره فکر خوبیه....
مین هو:رسیدیم
از ماشین پیاده شد اومد در سمت منو باز کرد و دستش رو آورد جلو...دستم رو توی دستش گذاشتم و پیاده شدم....در رو بست...دستم رو دور بازوش قفل کرد و قفل ماشین رو هم زد و رفتیم سمت رستوران.....پیش خدمت تا ما رو دید تا کمر خم شد احترام گذاشت بعدش در رو باز کرد تا بریم داخل.....با اسانسور رفتیم طبقه سوم رستوران....یک میز دونفره چسبیده به شیشه سراسری رو انتخاب کردم و نشستیم.....من این منظره اش رو خیلی دوست داشتم....از اینجا میتونستی رودخونه رو ببینی...با اون ساختمونای بلند که فقط چراغای زردش توی شب قابل تشخیصه.....منو رو آوردن جفتمون پاستا سفارش دادیم....این رستوران پاتوق من و مین هو بود و دیگه همه پرسنل ما رو میشناختن....یعنی تو کل جیجو شناخته شده بودیم....شرکتمون بعد 4سال الان دیگه شده بود یک شرکت ابر قدرت و شناخته شده و کلی رقیب پیدا کرده بودیم تا زمینمون بزنن....ولی تاحالا موفق نشده بودن....
مین هو:تا غذامون رو بیارن اینو بهت بگم....فردا یک جلسه مهم داری با آقای لی....خیلی اصرار داره تامین مسالح این هتل جدیدی که قراره راه اندازی کنی رو به عهده بگیره...
-این دفعه نمیزارم....همون دفعه برامون بسته....زودتر متوجه نمیشدیم الان آبرو برامون نمونده بود...جلسه رو کنسل کن....من باهاش همکاری نمیکنم
مین هو:باشه فردا زنگ میزنم بهش میگم....یک خبر دیگه....
-چی؟
مین هو:گیون سوک از لندن برگشته......فردا میرسه جیجو
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مین هو:یواش دختر
-شوخی میکنی دیگه؟
مین هو:نه......
-وای بعد 12سال برگشته.....
مین هو:اره...وقتی رفته سئول و ماجرا رو متوجه شده با عمه اینا دعواش شده.....میخواد بیاد جیجو پیش ما بمونه....
-چی میگی؟واقعا؟
مین هو:اره.....
-وای خیلی خوشحالم....
مین هو:آره بیاد باز میشیم مثل قدیم....
-آره...هه هه....چقدر خوب...
غذامون رو آوردن خوردیم و بعدشم رفتیم کنار رودخونه تا قدم بزنیم....دستم رو گرفت توی دستش و گذاشت توی جیب پالتو بلند مشکیش.....تا یک جاهایی قدم زدیم و روی یک پل چوبی رسیدیم و ایستادیم.....دستم رو از دستش در آوردم و به نرده های پل گرفتم و پایین رو نگاه کردم....شب بود و هوا سوز داشت....نفس عمیقی کشیدم....سرما از نرده های چوبی به دستام وبدنم سرایت کرد....دستام رو تو بغلم گرفتم و همین طور نگاه میکردم که دستایی رو دیدم دور کمرم حلقه شد.....خودمو بیشتر تو بغلش جا دادم و سرم رو تکیه دادم به شونه اش.....مین هو برای من یک حامی...یک پدر....یک آغوش امن بود.....اختلاف سنیمون 4سال بود ولی واقعا برام پدر بود...به خاطر حمایت هاش هیچ وقت حس نکردم پدر یا برادر ندارم.....
مین هو:جوجوی من دیگه بهش فکر نکن...فراموشش کن.....خودتو اذیت نکن...4سال داره میگذره....ولی باز نزدیک کریسمس بهم میریزی....
بغض کردم...راست میگه کریسمس همیشه باعث میشه بهم بریزم....ولی من هیچ وقت از کریسمس بدم نیومد...همیشه لحظه شماری میکنم کریسمس برسه.....
-نمیتونم...دست خودم نیست.....خوش ترین خاطراتم.....خاطراتی که هیچ وقت فراموشم نمیشه مال اون 5ساله.....مال روزای کریسمس اون 5ساله.....
محکم تر بغلم کرد و سرش رو آورد دم گوشم...نفس گرمش که به گردنم خورد گرمم کرد....دم گوشم آروم....با همون لحن همیشگیش که منو آروم میکنه و میبره توی یک دنیای دیگه....شعر همیشگی که من خیلی دوستش داشتم رو زمزمه کرد...
Can you hold my hand?
My heart is going in there.
When shiny (beautiful) you look at me
my day starts again.
Because you're full in my heart
when I live in blue light
My heart follows
Follows your small form
Lonely Girl
Lonely girl in my heart
Lonely girl who shakes me
Lonely girl who grabs me
It's a love
Lonely Girl
Lonely girl like in dreams
Lonely girl who took me
Lonely girl my love
The love has come tonight
Can you kiss me
Hear my heart
My day starts again
When I see shiny (beautiful) you
Because you're full in my heart
When I live in blue light
My heart follows
Follows your small form.
مثل همیشه آروم شدم....ازش جدا شدم و برگشتم سمتش بغلش کردم....
-ممنون مین هو.....توی این 4سال نبودی الان زنده نبودم
مین هو:دیگه این حرف رو نزن.....حالا دیگه احساساتی شدن بسه بدو بریم که هم سرده و هم تا مادرجون نخوابیده بهش بگیم که فردا کارا رو اوکی کنیم...
-باشه بریم





نوع مطلب :
برچسب ها : lee min ho، love، kim hyun joong،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 مرداد 1396 10:29 ق.ظ
If some one needs to be updated with most recent technologies after that he must be go to see this website and be up to date every
day.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 04:12 ق.ظ
Great blog! Do you have any recommendations for aspiring writers?
I'm planning to start my own site soon but I'm a little lost on everything.
Would you recommend starting with a free platform like Wordpress or go for a paid option? There are so many options out there that I'm
totally overwhelmed .. Any suggestions? Cheers!
چهارشنبه 10 تیر 1394 11:12 ق.ظ
سلام دختر1خوبی؟؟
افسردگی گرفتم شاد بنویش یکم!
اگر شبح شبت بود فقظ میخندیدم صحنه هایمینهو رو!!
عالللییی و بی نهایت زیاد!
سوکی منم میاد!
هیون شوهرش بود یا نه اون یکی؟مون جی ون؟نمدونم چی بود!
منم مارماهیم!تریپل اسی شدید!به خصوص یونگ سنگ نازم!
از زوج هیونسنگ عم خیلی خوشم میاد!
parisaminoz سلاممم
آقا اولای داستانه
شاد میشه صبر داشته باش
سوکی توهم میاد
هیون شوهرشه
من مینوزی و تریپل اسی هم شدید....لیدرجان عشق من بید البته بعد مین هو ها
از زوح هیون مین هم خوشم میاد...یعنی این دوتا بشر باهم میافتن من عشق میکنم
تا دلت بخواد فیلم از این دوتا باهم دارم...باهم میافتن آتیش میسوزوننا....
دوشنبه 8 تیر 1394 10:00 ب.ظ
سلام عزیزم خیلی جیگر بود منظورم همون داستانت قشنگه

اگه تونستم داستان عشق کره رو توی همین وبلاگ می ذارم فعلا بای
parisaminoz مممنون
فعلا
دوشنبه 8 تیر 1394 05:55 ب.ظ
سلام.زیاد بود ولی قشنگ بودخخخ راستش منم عاشق همون عشقتونم لی مینهو رقیب عشقی شدی خخخ
چیزه خواستم بگم داستانتو تو وب منم میزارییی
خبرشو بهم برسونیا
هر وقت هم اپ کردی خبر بده داستانتو دنبال میکنم
parisaminoz باشه
حتما میزارم
آپ هم کردم خبرت میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر