تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - همخونه های خیلی دوست داشتنی part 1
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 15 خرداد 1394 :: نویسنده : Nina
سلام دوستان من اومدم با اولین داستانم
گفتم امروز میام داستان میزارم امیدوارم خوشتون بیاد
اگه بد بود حتما بهم بگید
تا اصلاحش کنم
نظر اگه دوست داشتید بزارید اگر نه اجباری نیست
خب شما رو به ادامه مطلب شوووووووووووووووووووووت
میکنم

 

با برخورد نور خورشید به چشمام از خواب پا شدم و چشمامو باز کردم و کش وقوسی به بدنم دادم و لبخند وسیعی زدم! اولین روز مدرسه بود و هواهم عالی بود! ازجام بلند شدم و رفتم پایین نیما برادرم رو دیدم که پشت میز صبحونه نشسته و داره روزنامه میخونه!با لبخند رفتم پیشش و از پشت چشماشو گرفتم! با دستاش انگشتامو لمس کرد و همراه با لبخند نمکینی گفت:

+صبح بخیر ابجی خانم!

- صبح توهم بخیر اقا نیما!

+ امروز اولین روز دانشگاته چه حسی داری؟

- خب از اینکه میرم دانشگاه خوشحالم ولی یک کمی هم استرس دارم !

+طبیعیه!نگران نباش برو زود آماده شو که بریم!

از پله ها رفتم بالا و یه شلوارجین تیره با یه کت سفید پوشیدم و موهامو مثل همیشه ساده از پشت جمع کردم و رفتم توی حیاط و با نیما به سمت دانشگاه من حرکت کردیم:

+خب!اینم دانشگات!خوش بگذره ساعتی که کلاست تموم شد بگو تا بیام دنبالت

- باشه ممنون!خداحافظ!

با لبخند دستی تکون داد و ازم دور شد نیما برادر بزرگتر من بود واز من پنج سال بزرگنر!پسر قد بلند و خوش قیافه ای بود پوست نسبتا سبزه ای داشت و موهای مشکی! درکل صورتش ترکیب بندی قشنگی داشت ولی چیزی که بیشتر توی صورتش جلب توجه میکرد چشم وابروهاش مشکیش بود!به دور شدنش نگاه کردم و تو دلم از داشتن چنین برادری کلی خوشحال شدم!توی این جندسال یعنی بهتره بگم از وقتی خانوادمونو توی یه تصادف از دست دادیم نیما خیلی زحمت منو کشیده بود وهمه جوره هوای منو داشتش!پدر ومادرم هردو از خانواده های ثروتمندی بودند و پدرم توی کار مد بود ومادرم طراح لباس که هردو با پشتکار و تلاش تونستن توی حرفه مد ولباس یکی از برترین ها باشن و اسم شرکتاشونو به خاطر منو نیما گذاشتن N.N به واسطه علاقه فراوانی که من به کره داشتم و همچنین شغل مادر وپدرم که هردو به این کشور زیاد مسافرت داشتن پدرم خونه بزرگ و ویلایی توی کره خرید و من ونیما هم اغلب اونجا می موندیم اما بعد از مرگ اونا و افسردگی من برای همیشه به کره اومدیم!این خاطرات مثل برقی از جلوی چشمام رد شدن!ولی الان باید به کلاسم میرسیدم وارد ساختمان بزرگ دانشکده شدم به سمت یکی از کلاسا حرکت کردم و صندلی ای انتخاب کردم و نشستم.بعد چند ثانیه استاد هم اومد و شروع به حضور وغیاب کرد و درنهایت به اسم من رسید:

+نینا ب .. ب ..

- بهجتی استاد!

+ آه! بله بله! شما کره ای نیستین؟

-نه! من ایرانی هستم!

همهمه ای توی کلاس پیچید رشته من ادبیات فارسی بود و خوشبختانه توی کره هم برای این رشته دانشگاهی وجود داشت!

+ پس در زمینه ادبیات کمک بزرگی محسوب میشین!

- تلاشمو میکنم!

استاد اسم تک تک بچه هارو خوند وکمی صحبت کرد و بعد از اتمام کلاس از کلاس خارج شد مشغول جمع کردن وسایلام بودم که صدایی اسمم رو تکرار کرد:

+ نینا؟ اهل ایران؟

به سمت صدا برگشتم و دختری رو رو به روم دید قیافه با نمکی داشت!

- بله چطور مگه؟

+ من سانی هستم!به زبان شما خیلی علاقه دارم برای همین این رشته رو انتخاب کردم! خوشحال میشم اگه با من دوست بشی!

با خوشحالی دستمو دراز کردم و باهاش دست دادم! آخیش! حالا دیگه تنها نیستم و دوستی دارم! همراهش راه افتادم به سمت حیاط که یه نفر محکم خورد بهم وبطری آبی که دستش بود ریهت روی لباسم!

- هی! چیکار میکنی؟

پسری که بهم برخورد کرده بود با گستاخی تمام وبه جای عذرخواهی گفت:

+ مگه چشمات کار نمیکنن؟ 

پسره ی بی ادب پررو!

- این تویی که به من برخورد کردی وفک میکنم باید از من عذرخواهی بکنی!

سانی دستمو کشید و دورم کرد و گفت ولش کن تو اونو نمی شناسی؟ با عصبانیت کتمو تکون دادم تا خشک بشه و گفتم نه از کجا باید بشناسمشون؟

+او یکی از اعضای ss501 بودش کیم هیون جونگ!

- اعضای چی چی؟

+واقعا نمی شناسیشون؟

- نه

+اوناپنج نفر فوق ستاره ان!

- پس امیدوارم همشون مثل این پسره گستاخ و بی ادب نباشن!

+خب چون شاید خیلیا دوسشون دارن انقدر مغرورن!

- اه..... مهم نیست اصلا درموردشون حرف نزن! اعصابم رو خرد کردن

ریز ریز خندید و گفت باشه ولی بعدا اهنگا وبرنامه هاشونو میدم تا باهاشون آشنا بشی!ساعت بعدی کلاس ادبیات داشتیم و من هم دیوانه وشیدای ادبیات مملکتم بودم! درواقع تنها چیزی بود که آرومم میکرد و باعث میشد حس کنم زنده ام ونفس میکشم! برای همین از بچگی اشعار شاعرارو میخوندم و از برمیکردم خودمم دست به قلم خوبی داشتم و گه گاهی چیزی می نوشتم! سرکلاس بودیم که از توی راهرو صدای فریادهایی شنیدیم:

+امکان نداره! من اصلا دوست ندارم!

صدای دیگه ای تایید حرف نفر قبلو کرد و گفت منم موافقم ! منم نمیرم! و چند نفر دیگه هم درحال اعتراض و تایید بودن اما صدای مردی بلند و قاطع گفت شما باید برید! حرف نباشه! صداها قطع شد و چند ثانیه بعد در کلاس به صدا در اومد.....

 

خب بچه ها این قسمت اول!ببخشید اگه بد بودش! این اولین داستان من بود!اگه خوشتون اومد نظر بدین ممنون میشم!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 22 فروردین 1396 06:37 ب.ظ
Good day! I simply would like to give you a huge thumbs up for the great info you have got here on this post.
I am returning to your website for more soon.
پنجشنبه 1 مرداد 1394 06:07 ق.ظ
سلاممم!
اپم
Nina اوکی عشقم اومدم
سه شنبه 30 تیر 1394 03:07 ب.ظ
جالبه ولی من از داستانایی که یه ایرانی توشه خوشم نمیاد!متاسفم! :|| ولی این به این معنی نیس که داستانت قشنگ نیس!ناراحت نشی ها!
Nina نه عزیزم اشکالی نداره عشقم دفعه بعدی حتما داستانی مینویسم که همه کره ای باشن و خواهر گلم خوشش بیاد متاسف چرا گلم داستانه دیگه هر کسی یه ائقه ای داره نه گلم ناراحت چرا؟
دوشنبه 8 تیر 1394 06:35 ب.ظ
نچ هنو تازه اینو خوندم تاااااااااااااازه الان دوم و تموم کردم خخخ
Nina باشه بخون فیض ببری هر قسمت یه نظر باید بزاری ههههههه قشنگه خلاقیت مغز است خخخخخ برو خوش باش
دوشنبه 8 تیر 1394 06:19 ب.ظ
کیلی کیلی دوست داشت اونی جون ..از نیما خوشم اومد
فکر بد نکنی حالا خخخ
اپ کردی خبر بده
Nina مرسی خوشحالم خوشت اومده ممنون که نظر گذاشتی یه سوال تو الان همه چهر قسمت و خوندی بگو جون من برای هر قسمت بای یک نظر بزاری فهمیدی خوشحالم نیما هم از تو خوشش میاد خخخخخخخخخخخخ چشم خبرت میکنم
یکشنبه 7 تیر 1394 04:51 ق.ظ
سلام عزیزم
داستانت رو خوندم
بره قسمت اول نمیشه چیزی گفت ولی خوب قلمت خوبه
حالا برم قسمتای بعدی رو بخونم
Nina ممنونم گلم لطف داری خوشحالم اومدی وبم به نظرت احتیاج دارم تا بتونم اگه اشکال دارم اصلاحش کنم راستی برات دعوت نامه برای نویسندگی تو وب فرستادم اگه قبول کنی خوشحال میشم گلم اگه دعوت نامه رو دیدی خبرم کن جواب بده امیدوارم بتونم یه روزی مثله شما نویسنده خوبی بشم فعلا
جمعه 5 تیر 1394 03:45 ق.ظ
وای خدا جون چه وبلاگ خوشگلی اینجاست از امشب دیگه من حتی توی خواب هم ای وبلاگ رو میبینم از بس ناز ماشا الله به صاحبش
Nina مرسی سارا جون وب متالق به خودتونه خوشحال شدم از وبم خوشت اومده داستان و هم بخون جالبه اولین داستانی که نوشتم بدک نیست شاید خوشت بیاد به وبم بیا درخواستی هم داشتی درخدمتم عزیزم بازم به ما سر بزن خوشحالمون میکنی
چهارشنبه 3 تیر 1394 11:14 ب.ظ
سلام انا جون وب خیلی زیبایی داری گلم
به منم سر بزن
Nina شادی گلی خودتی مرسی گلم نظر گذاشتی داستانم و خوندی چه نونا گلی به به بهت امیدوار شدم وای نونا ذوق مرگ شدم چشم حتما به وبت سر میزنم البته خودت خوب میدونی سر نمیزنم موندگارم تازه نظراتم پر میکنم وای گلم خوشحالم کردی السا جون فعلا من بهت سر میزنم
شنبه 16 خرداد 1394 08:09 ب.ظ
سلام .
به به . وب جدید مبارک .
فقط اگه یه قالب زیباتر براش بذاری قشنگتر میشه .
اینم آدرس بلاگت . دوباره برات میذارم . کپی کن تو قسمت آدرس مرورگرت .


lovestories-ss501.mihanblog.com
Nina چشم حتما ممنون که نظر دادی میشه تبادل لینک کنیم بخاطر آدرس بلاگ هم ممنون نونا خیلی گلی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر