تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - داستان عشق کره..... پارت 1
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 9 تیر 1394 :: نویسنده : السا




داستان عشق کره پارت 1




Image result for ‫قلب‬‎

 

 

اه  چه روز سرد و برفی هست آخه مرض داشتند تو زمستون عروسی بگیرند

من امروز دریک عروسی در کره ی جنوبی دعوت شده ام   شاید باورتان نشود ولی من فامیل مادر یکی از بازیگران کره ای هستم

خوب چرا پیدا نمیشه این مکان ............ خسته شدم اینقدر گشتم ........ واه پیدا شد انجائههههه .......وا این دیگه کیه ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .......چهرش چقدر شبیه کره ای هاست  .....نکنه ...نکنه ....این .

.....پسره فامیلمه .....برم جلو ببینم  این کیه ؟؟؟/؟!!!! .....وا چقدر خوشگله !!! آخ چقدر از دور زشت

قیافه بود  برم جلوتر ببینم میتونه فارسی حرف بزنه یا نه ؟؟؟؟!!

 

واه این که داره کره ای حرف میزنه!!!!! ............ خدارو شکر که بلدم کره ای حرف بزنم ....رفتم وبهش گفتم این جا عروسیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ..................اول یه جوری نگاهی به من  کرد ( واه چرا اینجوری نگاه می کنه؟؟!! ) وبعد از نگاه کردن گفت : آره !!!

 

من هم یه چشم قوره دادم وداشتم می رفتم  که دستم و کشید و گفت :: چکار کردی ؟؟؟!!!

منم باخودم گفتم چرا اینکارو کردم  واقعا  دید جواب ندادم یه کتک اب دار به صورتم زد منم سریع عصبانی شدم

اول به فارسی گفتم بارچی میزنی وبعد همون حرف و به زبانشون تکرار کردم

اونم منو یه تحدید کرد ومنم از کنارش بیخیال رد شدم ، وقتی وارد سالن شدم فامیلمو دیدم چه لباسی پوشیده بود .....اه یادم رفت بگه که ایشون یه دخترو پسر هم دارند

بهش سلام کردم که یک دفعه صدایی شنیدم رصدای یه پسر بود گفت:: مامان بیا یه لحظه کارت دارم

من روم رو بردم به طرف پسره  دیدم همون پسره هست

هنوز هردو مون عصبی بودیم

مادرش گفت (نونیا) :::بیاین بریم همدیگه رو معرفی کنم  منم گفتم نمی خواد  اگه می خواین معرفی کنید همین الان بگید

 

من داد زدم و گفتم شروع کنید دیگه !!!!!!!!! خسته شدم....

پسرش یک کتک دیگه به صورتم زد تا الان شد دوتا .......منم کم نیاوردم و دست هامو مشت کردم اینقد زدمش که دردش گرفت فکر کنم مادرش نتونست ببینه گفت بس کنید دیگه

منم دست از زدنش کشیدم 

گفت این پسرم مین هو هست ..... خوب تموم شد ...وبعد رو به پسرش گفت اینم السا ست

وبعد به عروسی رفتیم و نشستیم عروس و داماد هم اومدند  خخخخخخخخخخ تموم شد

 

واقعا چه عروسی خسته کننده ای بود خیلی خسته شدم  وا  بازم این پسره اصلا و ابدا برم معذرت خواهی کنم ....حقشه .....مادرش هم اومد به سلامتی

 

من : اومدی نونیا ... راستی یه سوال ازت داشتم

نونیا : بپرس

من: چجوری بگم خیلی سخته  ولی می پرسم  آقا پسرتون چند سالشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زن نداره ؟؟

نوننیا : 28 سالشه ، نه زن نداره

دیدم مین هو داره میاد طرف ما ..

نونیا : برای چی پرسیدی اینو

من: ها .. خوب بعدا بهت میگم الان وقتش نیست

نونیا : باشه

منم سرع فرار کردم که یک دفعه یه پسر کره دیگه اومد جلوم ظاهر شد و دستم وگرفت ومنو بر گردوند

من: واه تو دیگه کی هستی

گفت : من لی مین هو هستم

من اخه چندتا مین هو  خسته شدم الان با2 تا مین هو رو به رو شدم

اون من مرده دیگه کیه......

 

  چطور بود می دونم قشنگ نبود  ولی وسط های داستانم قشنگه 

امید وارم خوشتون امده باشه 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 22 فروردین 1396 03:20 ب.ظ
I've been browsing online more than three hours today,
yet I never found any interesting article like yours.
It's pretty worth enough for me. In my view, if all website owners and bloggers made good content as you did, the net will be a lot more useful than ever before.
جمعه 12 تیر 1394 10:42 ب.ظ
اره خوندم... خوشم اومد امشب خیلی خستم..عوضش فردا باید تا جایی که نوشتی داستانتو بخونم... لطفا جای خماریش داستانو تموم نکنیا... من تا صبح تو کفش میمونم...
السا باشه
چهارشنبه 10 تیر 1394 01:05 ب.ظ
دوست داشتم
السا خواهش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر