تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP2
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 10 تیر 1394 :: نویسنده : parisaminoz

سلاممممم
اومدم با قسمت جدید
روزای داستانم شنبه دوشنبه چهارشنبه است
بفرمایید ادامه
نظرم فراموش نشه
http://s3.picofile.com/file/8196715426/1.jpg
اومدیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه...تا در رو باز کردم و داخل خونه شدم مادرجون رو دیدم و پریدم بغلش....
مادرجون:سلام دختر گلم
-سلام مادرجون خوبی؟
مادرجون:آره...شما خوبین؟ خوش گذشت بهتون؟
مین هو:بله جای شما خالی
-مادرجون یک خبر دارم براتون
مادرجون:چی؟
-گیون سوک داره میاد پیشمون
مادرجون:جدی؟ کی برگشت؟
مین هو:امروز...فردا اینجاست
مادرجون:الهی بچه ام حتما برسه خسته است...باید براش غذا اینا آماده کنم
مین هو:هیییییییی میبینی شانسو....
-گله کنی من میدونم و توآ....مادرجون برات هیچی کم نذاشته
مین هو:اونو که بله...ولی قبول کن که گیون سوک رو بیشتر از من دوست داره
مادرجون:من همه تون رو یک اندازه دوست دارم....
-همه مون رو؟
مادرجون فهمید منظورم چیه گفت:آره همه تون رو.....
مین هو:مادرجون بره کریسمس برنامه ریختیم نه نمیارید....
مادرجون:بگین برنامه اتون چیه تا بعد
-مادرجون باید بیاین....من میخوام لحظه تحویل سال پیش شما باشم
مادرجون:مگه نیستی مادر
-اگه قبول نکنید نه
مادرجون:حالا بگو
-بره افتتاحیه هتلمون باید بریم فرانسه و قراره جشن کریسمس توی هتل برگزار بشه....
مادرجون:برید خوش بگذره
-مادرجونننننننن
مادرجون:میدونی که نمیام....من از این کشور بیرون نمیرم حتی برای یک روز.....
-نمیریم که بمونیم بعد جشن برمیگردیم....به خاطر ما بیاین دیگه.....
مادرجون:برین خوش بگذرونین نگران منم نباشید
-جشن رو میندازم یکروز دیگه من میخوام کریسمس پیش شما باشم
مادرجون:برنامه هات رو به خاطر نیومدن من بهم نریز
-پس بیاین بریم
مادرجون:آدریا اصرار نکن نمیام
-باشه پس بره افتتاحیه یکروز دیگه میرم فرانسه....من جشن کریسمس میخوام پیش شما باشم....
مادرجون:دختر چرا اینجوری میکنی.....شما برین خوش باشین...از تفریح و کارتون نزنین
-روزای دیگه هم میشه اون کار رو انجام داد....من فقط میخواستم امسال یک کریسمس استثنائی کنار هم داشته باشیم....همین....
مین هو:همین جا استثنائیش میکنیم.....تازه گیون سوک هم هست...
-اینم فکریه...مین هو قهوه میخوری؟
مین هو:آره
-مادرجون شما هم قهوه میخوری؟
مادرجون:آره مادر ممنون
-پس برم لباسام رو عوض کنم و با سه تا قهوه ناب بیام
مین هو:منم میرم لباسام رو عوض کنم....
رفتم سمت پله ها و با سرعت خودم رو به اتاقم رسوندم.....در اتاق رو باز کردم و داخل اتاق شدم....یک اتاق که دیواراش قهوه ای روشن بود و تخت دونفره کرم که طرف چپش یک عسلی به همون رنگ و طرف راستش یک کمد همون رنگی بزرگ....کمدم مثل یک فروشگاه بود...میرفتی داخلش و میتونستی همون جا لباست رو عوض کنی.....بغل دست کمد یک میز تحریر جمع و جور بود....روش یک لپتاپ سفید بود.....با یک چراغ مطالعه سفید....رو تختی و تشک و بالش ها و بالشتک ها هم سفید بود....کنار میز تحریر در اتاق میشد و دقیقا روبه روی در اتاق یک سوم دیوار تمام شیشه بود و ساحل و دریا قشنگ معلوم بود....من عاشق اون اتاق بودم....خیلی بهم آرامش میداد.....رفتم داخل کمدم....لباسام رو با یک دامن کوتاه لی تا رو رون پام و یک جوراب شلواری کلفت مشکی و یک تاپ لی و یک زیر سارفنی مشکی عوض کردم و موهام رو هم باز ریختم دورم و از اتاقم اومدم بیرون.....خونه مادرجون خیلی به ساحل نزدیک بود و من این خونه رو خیلی دوست داشتم.....بگم درصد کمی از موندگاری من تو جیجو این دریا و ساحل بودن دروغ نگفتم....هوای تمیز و بوی دریا و نم.....آرامشی که داره....هیچ کدوم اینا رو تو سئول نمیتونی پیدا کنی....رفتم آشپزخونه.....سه تا قهوه ریختم و برای مادرجون قهوه اش رو شیرین کردم . رفتم توی حال پیششون...مین هو هم لباس عوض کرده نشسته بود....یک تی شرت سفید که روش عکس هویج داشت....راستی یادم رفت بگم که من و جونگجوونیج خواریم....گیون سوک یادمه اون موقع ها که میدید منم عین جونگجوونیج دوست دارم میگفت از این بیشتر هم توقعی نمیرفت....کسی که با یک هویج خوار بزرگ بشه صد در صد میشه یک هویج خوار...از اون موقع اسم ما دوتا شد هویج خوار....قهوه اش رو دادم دستش...مال مادرجون هم دادم دستش...سینی رو روی میز گذاشتم و قهوه خودم رو هم دستم گرفتم و نشستم پیش مادرجون....
مادرجون:حالا بره کریسمس چیکار کنیم؟
-مادرجون اون بسپر به من و مین هو و گیون سوک...بذار فردا اونم بیاد...یک برنامه اساسی برای کریسمس میریزیم.....شما هم نه نمیاری و هرجا خواستیم بریم میای....
مادرجون:داخل این کشور باشه...هرجا ببریم میام....
-قول دادینا
مادرجون:خیالت راحت سر قولم هستم
مین هو:خب پس حله
مادرجون:فقط یک چیزی...بچه ها قول بدید ناراحت نشید
-چی شده مادرجون؟
مادرجون:امسال جای چهارنفری...5نفری جشن میگیریم
مین هو:منظورتون چیه مادرجون؟
مادرجون:قول دادین ناراحت نشینا
-بگید مادرجون
مادرجون:هیون جونگ هم هست
مین هو:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مادرجون:بعد 4سال داره از آمریکا میاد...فردا نه پس فردا پروازشه.....امروز باهاش حرف میزدم گفت هرجور شده تا قبل سال نو میاد...کاراش اونجا تموم شده و داره برای همیشه برمیگرده کره.....
مین هو:مادرجون شما هم راحت قبول کردی بیاد اینجا؟میدونی اون کیه؟
مادرجون:میدونم ولی خب مادر اونم نوه امه...مادر پدرش رفتار خوبی باهام نداشتن ولی این بچه همیشه با احترام باهام رفتار کرده...همیشه هم جلوی پدرش در اومده و هواداری منو کرده....دوست داره کریسمس و سال نو پیش من باشه
مین هو:بله...یادم رفته بود نوه ارشدتونه و عزیز دلتون.....
-مین هو ناراحت نشو...اون پسرعمو من وپسردایی توئه...بعد 4سال برگشته و میخواد بیاد پیش مادربزرگش.....اونم از خانواده اش دل خوشی نداره.....اگه دلخوشی داشت نمیذاشت بره آمریکا که.....
مین هو:بعد 4سال یادش افتاده مادربزرگی هم داره و برگرده؟
مادرجون:پسرم...عزیز دلم این 4سال اونجا داشته درس میخونده...حالا درسش تموم شده مدرک گرفته داره برمیگرده.....تو گه خودت همه چی رو میدونی
مین هو:آدری تو مشکلی نداری بیاد؟واقعا هیچ مشکلی نداری؟
-نه...وقتی نمیبینمش بره چی مشکلی داشته باشم؟
مین هو و مادرجون:چی؟؟؟؟؟؟
-من جشن افتتاحیه و سال نو رو یکی میکنم و میرم فرانسه....من فقط به خاطر اینکه مادرجون سال تحویل تنها نباشه میخواستم نرم و بندازم یک روز دیگه...ولی الان مادرجون تنها نیست...هم گیون سوک هست...هم هیون جونگ.....میرم فرانسه....
مادرجون:آدریییییی
-مادرجون ببخشید...ولی من به هیچ عنوان نمیتونم وقتی اون اینجاست بمونم.....نمیخوام حرمت پسرعمو وبزرگتر بودنش از بین بره...اینطوری بره همه بهتره.....نمیخوام سال نو رو با جنگ عساب و ناراحتی شروع کنیم.....
مین هو:اره این بهترین فکره....میریم فرانسه
مادرجون:مین هو ساکت شو
مین هو دیگه حرفی نزد....
مادرجون:مگه همه چی تموم نشده؟4سال هم ازش گذشته....باید بتونی باهاش رو به رو بشی.....بخوای نخوای اون پسرعموته وفامیل.....نمیتونی که تا ابد ازش در بری....الان بری فرانسه....ولی بازم باهم برخورد دارین.....پس این بهترین فرصته که فرار نکنی و باهاش رو به رو شی....
-مادرجون همه اینا رو میدونم....ولی الان اصلا موقع خوبی برای رو به رویی باهاش نیست....
مادرجون:دخترم کی دیدی من حرفی بهت بزنم و تو انجامش بدی و ضرر کنی؟
-هیچ موقع مادرجون
مادرجون:پس الانم بمون و فرار نکن.....این یک فرصت بره محک زدن خودته...به حرفم گوش کن به نفعته
-باید فکر کنم
مادرجون:من دلم میخواد امسال هم مثل اون قدیما که همه تون بچه بودین کریسمس پیشم باشین...دارم میگم همه تون
این لحن مادرجون رو خوب میشناختیم...هم من هم مین هو.....وقتی مادرجون این مدلی باهامون حرف میزد نمیتونستیم دیگه نه بیاریم.....سرم رو انداختم پایین وبا گفتن شب بخیر رفتم اتاقم....خودمو انداختم رو تخت و زل زدم به سقف....دودقیقه نکشید صدای در اتاقم اومد...میدونستم مین هوه...اومد و کنار من دراز کشید.....دستم رو گرفت و من وکشید سمت خودش....سرم رو گذاشتم رو سینه اش....دستم رو توی دستش گرفت و با انگشتام بازی کرد.....
مین هو:آدری مادرجون راست میگه....دیگه موقع اش شده باهاش رو به رو شی.....فرار فایده ای نداره....حالا که داره برمیگرده....تند تند میاد به مادرجون سر میزنه.....خواه ناخواه میبینیش....نمیتونی که همیشه ازش فرار کنی.....
هیچ کس از درونم خبر نداشت...قرار هم نبود خبر دار بشه...حتی مین هو....ولی راست میگفتن بالاخره باید باهاش رو به رو میشدم....باید محکم باهاش رو به رو میشدم...باید بهش نشون میدادم توی این 4سال چقدر موفق بودم و چقدر محکم شدم...باید بهش نشون میدادم زندگی بدون اون برام سخت نبوده.....
-باشه...باهاش رو به رو میشم...
مین هو موهام رو نوازش کرد
مین هو:قربونت بشم من جوجویی که اینقدر با منطق و حرف گوش کنی.....
-امشب پیشم میمونی؟
مین هو:آره عزیزدلم...تو هرکاری بگی  و بخوای من انجام میدم...هرکاری میکنم تا ناراحت نباشی
-ممنون....مین هو واقعا ممنون از اینکه هستی و پیشمی.....
موهام رو بوسید و دوباره نوازش کرد.....با نوازشاش به خواب رفتم.....یک خواب آروم و شیرین.....
صبح با صدای مین هو بیدار شدم......رفت اتاقش تا آماده بشه...منم لباسام رو عوض کردم و کت شلوار کرم رنگم رو پوشیدم و روش یک پالتو چرم قهوه ای پوشیدم،موهام رو از پشت جمع کردم و فقط چتریهامو فرق کج ریختم جلو چشمام....یک آرایش ساده در حد رژ لب و مداد هم زدم اومدم بیرون....میز صبحونه رو چیدم.....
مین هو:صبح بخیر
-صبح بخیر...بیا بشین صبحونه ات رو بخور....بریم
مین هو:ای به چشم....
نشست پشت میز....یک آور کت قهوه ای روشن پوشیده بود...زیرش هم یک پیرهن سفید پوشیده بود ویک شلوار جین مشکی....موهاش رو کج ریخته بود جلو چشمش....عاشق تیپایی که میزد بودم......همیشه تک بود.....مشغول صبحونه بودیم که صدای در اومد.....
-کیه این موقع صبح؟
مین هو:برم ببینم کیه
رفت سمت آیفون تصویری و در رو باز کرد....
از همون آشپزخونه داد زدم:کی بود؟
مین هو:گیون سوک
بالاخره اومده بود....هیییییی دلم براش یکذره شده بود....سریع از پشت میز بلند شدم رفتم جلو در ورودی...ولی مین هو اومد نشست پشت میز
-اااا مینی جونم.....بده
مین هو:آدم مهمی که نیست.....توهم بیا بشین پررو میشه نیومده....
-بی احساس...بی عاطفه.....بعد 12سال اومده....بی ذوق
مین هو:هییییییی نو که میاد به بازار...کهنه میشه دل آزار
-مینیییییییی
مین هو:من گشنمه.....
همون موقع در ورودی باز شد و گیون سوک اومد داخل.....خدای من نسبت به 12 سال پیش خیلی عوض شده بود.....چقدر قیافه اش بزرگونه شده بود.....توی نوه ها اول هیون جونگ بود.....بعد مین هو.....بعد گیون سوک.....بعد من......بعدشم خواهرناتنی گیون سوک.....آخرین نوه امون هم برادر کوچیکتر هیون جونگ بود....نوه های دختر فقط من و چائه ون(خواهرناتنی گیون سوک)بودیم.....چائه ون دوم راهنمایی بود....یونگ جونگ(برادر هیون جونگ) هم اول راهنمایی بود....
گیون سوک:سلامممممم چقدر بزرگ شدی تو...آدری خودتی؟
-توهم خیلی عوض شدی.....یک لحظه شک کردم گیون سوک باشی....
اومد نزدیک ومحکم بغلم کرد
-هییییییی
گیون سوک:دلم برات بی نهایت تنگ شده بود
مین هو:هیییییییییییییییی خفه اش کردی ولش کن
گیون سوک:واو مین هو چقدر دراز شدی تو
منو ول کرد رفت سمت مین هو
گیون سوک:الان واقعا شدی نردبون.....
خنده ام گرفت آخه به خاطر قد بلند مین هو بهش میگفتیم نردبون....اون موقع قدش زیاد بلند نبود...از ماها بلندتر بود فقط....ولی الان قدش خیلی بلند شده بود.....تو فامیل از همه قدبلند تر بود.....
مین هو:پسر دلمون برات یکذره شده بود
گیون سوک:منم همین طور.....مادرجون کو؟ مادرجون
-هییییییییی الان اینجا 6:30 صبح...مادرجون خوابه.....کمتر سر صدا کن
گیون سوک:میدونم میخوام بیدارش کنم ببینمش
مین هو:اذیت نکن....
-گیون سوک مادرجون دیگه مثل 12سال قبل نیست مریضه.....باید حتما خوابش کامل باشه....
گیون سوک:منظورتون چیه؟ چیزیش شده؟
-مشکل قلبشه.....
گیون سوک:از کی اینجوری شده؟
مین هو:از موقعی که اون دعوا بین دایی و خاله شد....
گیون سوک:چی میگی؟یعنی از اون موقع مادرجون مریضه؟
-آره...تا 4سال پیش که ما اومدیم پیش مادرجون نذاشته بود هیچ کس بفهمه...الانم به غیر من و مین هو کسی نمیدونه.....توهم خودتو میزنی به نادونی.....بفهمه بهت گفتم باهامون قهر میکنه
گیون سوک:باشه...چیزی نمیگم بهش
مین هو:امسال گریسمس جمعمون...جمعه
گیون سوک:چطور؟
-هیون جونگ برای سال نو داره میاد اینجا
گیون سوک:چی؟؟؟؟
مین هو:بله عزیزدردونه مادرجون داره میاد
-مینییییییی مادرجون شماها روهم دوست داره
گیون سوک:آره ولی اونو بیشتر...هرچی باشه نوه ارشده...اولین پسر توی نوه ها.....ادامه دهنده نسل کیم ها....
-گیون سوک بسه دیگه....برو استراحت کن ماهم باید بریم....مین هو زودباش
سوئیچ ماشین رو برداشتم و رفتم حیاط و سوار ماشین شدم و منتظر مین هو.....از اون اول هم این دوتا با هیون جونگ کنار نمیومدن...البته هیون جونگ هم باهاشون رفتار خوبی نداشت....تنها کسی که همیشه هیون جونگ رو حمایت میکرد من بودم....حتی حالا.....زدم روی فرمون....لعنت بهت آدری.....لعنت بهت که هنوزم هواشو داری....مین هو سوار شد و حرکت کردم
-رسیدیم شرکت قرارم با لی رو کنسل کن.....
مین هو:چشم خانوم مدیر
دیگه چیزی نگفتم...اونم چیزی نگفت میدونست الان اصلا موقع حرف زدن نیست و کافیه یک کلمه بگه تا بترکم.....دیگه اخلاقا و رفتارای من دستش اومده بود و میتونستم به جرائت بگم از خودمم بیشتر میشناختم....رسیدیم شرکت و سوار آسانسور شدیم.....تا رسیدیم منشیم بلند شد....
منشی:خانوم کیم....
-بیا اتاقم.....مین هو تو هم برو دنبال کارایی که گفتم....
مین هو:بله
مین هو رفت ومنشیم با من اومد دفترم
کیفم رو آویزون کردم و نشستم پشت صندلیم
-خب چی شده؟
منشی:شرکت AH امروز دوباره ایمیل و فکس فرستادن....
-بهشون ایمیل بزن بگو ما قصد همکاری باهاشون رو نداریم....
منشی:ولی پیشنهادشون خیلی خوبه....توی بوسان میتونیم با سرمایه گذاری و حمایتشون موفق باشیم....
-خانوم مین.....من مدیر برنامه دارم...کارشناس دارم...اونا رد کردن....شما بیشتر از اونا میفهمین و تخصص دارین؟
منشی:ببخشید خانوم
-بفرمایید بیرون....دیگه هم نیاین
منشی:خانوم
-همین که شنیدین....
یک برگه در آوردم نوشتم دادم بهش
-برین حسابرسی
منشی:خانوم کیم
-بیرون
رفت بیرون و در رو هم بست.....سرم رو گذاشتم رو میز.....





نوع مطلب :
برچسب ها : lee min ho، kim hyun joong، love، jang geun suk،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 08:50 ق.ظ
I am sure this post has touched all the internet people, its really really
fastidious piece of writing on building up new weblog.
یکشنبه 11 تیر 1396 04:38 ق.ظ
These are genuinely wonderful ideas in about blogging.
You have touched some nice factors here. Any way keep up wrinting.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 01:29 ب.ظ
I have read so many posts on the topic of the blogger lovers however this post is actually a good paragraph, keep it up.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 01:11 ب.ظ
It's actually very difficult in this full of activity life to
listen news on TV, therefore I only use internet for that purpose, and get the latest
information.
یکشنبه 13 فروردین 1396 09:16 ق.ظ
Excellent blog here! Additionally your website lots up very
fast! What host are you the usage of? Can I get your associate hyperlink to your host?
I wish my site loaded up as quickly as yours lol
پنجشنبه 11 تیر 1394 08:29 ق.ظ
داستان کمدی ایه باید خیلی خنده دار و مهیج باشه خیلی در موردش کنجکاوم راستی اینو چه روزایی میذاری؟اینم روزای زوج میذاری؟
parisaminoz آره روزای زوج میزارم اینم
خنده دار و مهیج هست ولی بعضی جاهاش تراژدی میشه
چهارشنبه 10 تیر 1394 01:59 ب.ظ
بابا اعصاب معصاب تعطیلهههه!!
خب خوب بود...ولی تو انار کلا عادت داری به سوکی من نقش کم بدی
فقط هیون مگه چیکار کرده؟؟؟؟
چهارشنبه 10 تیر 1394 04:18 ق.ظ
قشنگ بود گلم
parisaminoz مممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر