تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - im sorry
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 10 تیر 1394 :: نویسنده : park dong sub
سلام من اومدم با قسمت اول
زیاد گذاشتم برید حالشو ببرید

بفرما ادومه منتظرته
نامه بنویسید




با خوشحالی به سمت اتاقم می رفتم که گوشیم زنگخورد ، فرهت بود لبخندی زدم و وارد اتاق شدم و
در پشت سرم بستم ،بعد نفسم رو بیرون دادم و باناراحتی ساختگی جواب دادم : الو؟
فرهت :سلام خوبی ؟
من: من ..من نمی تونم بیام . نتونستم ...
فرهت : چی ؟ چی داری میگی ؟ اخه برای چی ؟ من الان میام اونجا نارحت نباش، باشه ؟! الان میام .
بعد هم مجال نداد تا من حرفی بزنم و گوشی قطع کرد .
لبخندی زیرکانه زدم و گوشی رو روی تخت انداختم و ازاتاق اومدم بیرون کسی توی حال نبود،اما
صدای مامانم ازاشپز خونه می اومد با شیطنت به سمتشرفتم وبغلشکردم اون که ترسیده بود ب
عصبانیت گفت: اه .. نگم چی بشی دختر ، این خوشحالی تو منو سکته می ده حتما به خواهرات خبرشو
رسوندی اره ؟
تازه یادم اومد که هنوز به هیچکدومشون خبر ندادم .
گفتم : اخ اخ راست می گی اصلا یادم رفته بود بعد هم خیلی سریع به سمت تلفن خونه رفتم و اول از
همه به منیره زنگزدم بعد از چند تا بوق برداشت اما باصدایی ضعیف گفت سرکلاسم بعد هم گوشیو
قطع کرد.
3 | P a g e
گوشیمو از روی تخت برداشتم و به منیره پیام فرستادم که مامان بابا قبول کردن که برم کره . بعد از چند
ثانیه یه پیام از طرف منیره دریافت کردم که نوشته بود : پسبالاخره به ارزوت رسیدی ؟ حالا بعد
کلاسبهت زنگمیزنم باهم حرف می زنیم
ایندفعه با گوشی خودم یه پیام به محبوبه و مریم و الهام فرستادم که من راهی سفر به کره هستم اگر
کاری داشتید با منزل تماسبگیرید .
رفتم پیشمامانم و گفتم : مامان به فرهت دروغ گفتم که شما با این سفر مخالفی اون الان داره میاد تا
شمارو راضی کنه خواهشمی کنم بهشراستشو نگو باشه ؟!
مامان : من بهشدوروغ نمی گم.
من : وای خدایا مامان چرا همچین می کنی ؟! اون این همه منو اذیت می کنه چیزی نیست ولی من
بخوام اون رو اذیت کنم فاجعه ی جهانی پیشمیاد اره ؟
مامان : همین که گفتم من به اون دروغ نمی گم، الانم اون بیچاره رو الکی اینجا می کشونی برای هیچ
وپوچ
من باعصبانیت به سمت یخچال رفتم اما همین که درشرو باز کردم مامانم گفت : توی جهاز من لیوان
هم پیدا می شه ها ، هرکسندونه فکر می کنه توی خونه لیوان نداریم که بادهان اب میخوری .
4 | P a g e
منم گفتم : مادر من بادهن اب نخوریم پسبا کجا اب بخوریم ؟ چشم . اما من به خاطر خودت می گم
ها می ترسم باز رگ دستو پا چلفتیم بگیره بزنم لیوان خوشگلات رو بشکونم .
بعد هم لیوانی برداشتم و اب خوردم . خیلی سریع به سمت اتاقم رفتمو یه لیست از وسایل هایی که لازم
داشتم رو نوشتم بعدشم از اتاق بیرون اومدم اما همینکه پام رو از چهار چوب در توی حال گذاشتم
زنگخونه و زنگتلفن همزمان به صدا در اومدن . مامانم تلفن رو جواب داد و من هم در رو باز کردم
و با خوشحالی زیاد فرهت رو بغل کردم ، اون که تعجب کرده بود، پرسید : تو .. مگه نگفتی؟!! ... ام
ادامه نداد ولی انچنان نیشگونی از پهلوم گرفت که جیغ خفیفی سردادم و پهلوم رو ماساژ دادم و گفتم
اااییی دردم گرفت .
فرهت : این به خاطر این بود که بهم دروغ گفتی باقیشباشه واسه بعد
گفتم : خیلی ممنون ازاحوال پرسی گرمتون ، منم خوبم .
فرهت : سلام ، خوبی ؟ تعارف نمی کنی بیام تو ؟
من : البته بفرمایید تو دم در بده .
بعد از اینکه فرهت اومد تو مامانم گفت : منا بیا مریم باتو کار داره . گوشیو داد به من و با فرهت
احوال پرسی کرد .
5 | P a g e
من: الو ؟
مریم : سلام چی گفته بودی ؟ می خوای بری کره ؟ مگه مامان بابا اجازه دادن ؟
من: اوووه نفسبگیر خفه نشی .! اره فکر کردی اجازه نمی دن ؟
مریم : اجازه رو بیخیال پولشو از کجا می یاری
من : فکر کردی این همه سال ارزو می کردم وبرای رسیدن به ارزوم تلاشنمی کردم نصف بیشترشو
خودم دارم اگه ام کم اومد پدر بزرگوار پشتیبان می شوند دیگه .
مریم : با فرهت می ری دیگه ؟
من : ن پ با خرزو خان
مریم : خوب پسمن داریوشرو بر میدارم بعد از ظهر میام اونجا .
من : باشه کاری نداری ؟
مریم : نه خداحافظ .
خدا حافظیمو با مریم کردم و گوشی قطع کردم . فرهت روی مبل نشسته بود و مامانم هم حسابی از
خجالتشدر اومده بود . به سمتشون رفتم و کنار فرهت نشستم وگفتم خوب چی کارا می کنی؟ اهان
راستی بابات با اون دوستشحرف زد؟ ایشالا که مشکلی نیست ؟
6 | P a g e
فرهت : نه مشکلی نیست از این جا که رفتم بابام کارای سفر رو رو راست می کنه .
دوباره صدای تلفن در اومد...
من : الو ؟
محبوبه : سلام خوبی
من: خوبم مرسی، تو خوبی ؟
محبوبه : خوبم گفتی می خوای بری کره ؟
من: اره بذار بهت بگم که هیچ مشکلی ندارم همه چیز جوره جوره خوب؟
محبوبه : یعنی....
نذاشتم حرف بزنه وگفتم اره .
محبوبه : پسمن فردا صبح یه سر میام اونجا .
من : هی یادت نره دیانا رو بیاری ها .!
محبوبه : باشه خداحافظ .
گوشیو گذاشتم اما دوباره صداشدر اومد ، گوشیو برداشتم ایندفعه الهام بود گفت : الو ؟
من : سلام از همین اول بهت بگم که اره میرم کره ،بدون هیچ مشکل دیگه ای و با فرهت هم می رم ؛
خوب دیگه سوالی نیست ؟
الهام: نه دیگه ماشالا جواب همه سوالام رو گرفتم اما جواب یه سوال رو ندادی :کی پرواز داری ؟
7 | P a g e
من: فعلا معلوم نیست ولی مطمئنا برای دو روز دیگست .
الهام: خوبه پسمن دو روز دیگه میام .
من : اون کوچولوت ارشیا خاله رو یادت نره ها ؛ خداحافظ .
گوشیو گذاشتم وبه سمت فرهت رفتم و گفتم یه لحظه بیا کارت دارم و دستشرو کشیدم و باخودم بردم
تو اتاقم و در رو هم بستم .
فرهت : خوب چیه؟
من : ام .. بیا لیستی که نوشتم رو ببین به نظرت خوبه؟ نمی دونم چرا هنوز احساسمی کنم یه چیزی
کمه!
فرهت لیست رو ازدستم گرفت و اون رو خوند ،بعد از اینکه خوندنشتموم شد با صورتی که تعجب
کرده بود پرسید : دختر مگه می خوای بری قله اورست؟!! اینقدر وسایل اخه ؟!
من : هه.. به من میگی؟، اصلا خودت چه وسایلی می خوای بیاری و ....
دوروز به سرعت گذشتن و شبی که قرار بود فرداشعازم سفر بشیم رسید ..
برای اخرین بار به فرهت زنگزدم و هماهنگی های لازم رو انجام دادم .
روی تختم دراز کشیدم و کتاب اموزشزبان کره ای در سفر رو برداشتم و به خوندن مشغول شدم البته
نصف بیشترشرو از قبل خونده بودم .
8 | P a g e
اونقدر خوشحال بودم که اصلا نمیتونستم لغات رو به ذهن بسپارم و یه لغت رو چند بار تکرار می کردم؛
به خودم اومدم و گفتم : وای خدایا چرا همچین می کنم ؟!اما وقتی نام خدا رو به زبون اوردم به یاد این
افتادم که این خدا بوده که من رو به ارزوم رسونده واینکه از بچه گی درست وقتی که دوازده ساله بودم
همیشه به اسمون نگاه می کردم و از خدا می خواستم که خدایا میشه یه روزی برم کره؟ ولی الان که
یازده سال از اون ارزو گذشته می فهمم که خدا همیشه به من در رسیدن به ارزوم کمککرده ...
صبح روز بعد
صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم و برای اخرین بار وسایلم رو جمع و جور کردم . ساعت های 8 بود
که گوشیم زنگخورد ؛ فرهت بود، جواب دادم :الو؟
فرهت : سلام خوبی ؟
.من : بله خانم خوبم . البته اگه زنگزدی بیدارم کنی بهتره بگم که من از ساعت 6 صبح که بیدارم
فرهت : چه عجب ! خانم تصمیم گرفتن از خواب شیرین خود بگذرند؟! .
گفتم : خوب، چکار داشتی ؟
فرهت: هیچی زنگزدم بیدارت کنم که فهمیدم بیداری.
بعد از این که صحبتم با فرهت تموم شد، رفتم پیشبقیه و مجلسخداحافظی رو برقرار کردم ...
توی فرودگاه :
9 | P a g e
بعد از اینکه با خانواده هامون خداحافظی کردیم به سمت گروه رفتیم .
اقای حسینی که تورلیدرمون بود و یکی از دوست های بابای فرهتم بود با دیدن ما به سمت ما اومد
وبعدازاینکه خودشرو معرفی کرد گفت: پسشما اون دوتایی هستید که اقای فیروزه گفته بود. خیلی
سفارشتون رو کرد ه ! پسشما هم با من همکاری کنید تا سفر خوبی رو داشته باشیم .بعدهم رویشرو
به تمام اعضای گروه کرد وتذکرات لازم رو بازگو کرد؛و به هر کدوم از مسافر ها یه کارت که در واقع
کارت هتل بود رو داد تا اگر جایی مسیر رو گم کردیم با اون کارت بتونیم هتل رو پیدا کنیم .
بعد از تحویل بارها برای اخرین بار به پشت سرم نگاه کردم وبرای خانوادم دست تکون دادم فرهت هم
بعد از من این کار رو تکرار کرد با خانوادشخداحافظی کرد . پسازاینکه سوار هواپیما شدیم وهواپیما
از زمین بلند شد، اونقدر خسته بودم که همین که سرم روبه صندلی تکیه دادم و به مناظر بیرون خیره
شدم ،چشمام گرم شد و به خواب رفتم .
چشمام رو باز کردم و نگاهی به ساعتم کردم عقربه های ساعت عدد 4 :25 رو نشون می دادند ؛ تعجب
کردم یعنی من 4 ساعت بود که خوابیده بودم رو به فرهت کردم اما اون هم مثل من خواب بود، دلم
نیومد بیدارشکنم برا همین رو به پنجره کردم وهمونطوری که به بیرون خیره شده بودم به فکر فرو
رفتم... اما با صدای فرهت ریشه افکارم پاره شد .
10 | P a g e
فرهت: هی.. کجا ها سیرمی کنی؟ مگه نشنیدی بلندگو چی گفت؟ گفتم: نه خوب چی گفت؟
فرهت: گفتشکه وارد خاك کره شدیم . با خوشحالی گفتم: نه.. یعنی رسیدیم ؟! فرهت در جواب به
سوالم گفت: د نه د می خواستی تا عبد تو اسمون بمونیم؟
بعد از اینکه وارد فرود گاه شدیم من جلوتر از فرهت می رفتم و توی دست هام هم برگه ی راهنما و
کتاب اموزشزبان در کره و کیفم و گوشیم و چیزای ریز دیگه بود همونطوری که سرم توی برگه ی
راهنما بود و سعی داشتم با یه چیکه کره ای که بلدم مکانی که اقای حسینی گفته بود بعد از پرواز اونجا
همدیگر رو ببینیم رو پیدا کنم محکم به فردی برخورد کردم وبه دلیل اینکه زمین وکفشهای من هم
بسیار سر بودن بر روی زمین افتادم و وسایل های تو دستم روی زمین پرت شدند فرهت چرخ دستی
رو بیخیال شد و به کمکمن اومد تا من رو از روی زمین بلند کنه ولی اون مرد این اجازه رو به اون نداد
وجلوی من روی زانو هاشنشست و با نگرانی گفت خانوم حالتون خوبه؟ من که هنوز سرم پایین بود
سرم رو بالا اوردم تا جوابشرو بدم اما با دیدن اون مرد باید جرثقیل می اوردن و منو می بردن نمی
دونم از خوشحالی بود یا اینکه از تعجب ولی یه شوك بهم وارد شده بود و فقط به اون فرد نگاه میکردم
کلا اتفاقی که افتاده بود روفراموشکردم اما اون پسر که پارك جونگمین عضو گروه دابلسبود
همشبا نگرانی از من می پرسید خانوم حالتون خوبه و از طرفی هم با دیدن قیافه ی من ترسیده بود
11 | P a g e
بعداز چند ثانیه به خودم اومدم و گفتم من.. من خوبم و خیلی سریع از روی زمین بلند شدم و لباس
هایم را تکونی دادم و دوباره رو به پارك جونگمین کردم که همزمان با من از روی زمین بلند شده بود
وبه من نگاه می کرد و گفتم ام من خوبم وبعد هم نگاهی به وسایلم که روی زمین افتاده بودن کردم و
خم شدم تا اون ها رو از روی زمین بردارم ولی پارك جونگمین هم با من خم شد تا به من در جمع
کردن وسایلم کمککنه اما من با سرعتی که داشتم این اجازه رو به اون ندادم و تمام وسایل رو از رو
زمین برداشتم و بلند شدم فرهت که تا اون موقع ساکت مونده بود رو به جونگمین گفت ام اقای پارك
جونگمین به خاطراین اتفاقی که الان افتاد نمی خواید چیزی بگید
جونگمین که تعجب کرده بود بااینکه فرهت می دونه اونکیه داره اینجوری با اون حرف می زنه گفت
من واقعا متاسفم ولی این دوست شما بود که محکم با من برخورد کرد نه من ایشون بودند که
حواسشون به روبروشون نبود پسایشون یه معذرت خواهی به من بدهکارند
من که تا اون موقع ساکت بودم اومدم جلو وگفتم او واقعا؟! این منم که باید معذرت بخوام؟ نفسم رو
معذرت خواهی « پارك جونگمین » داخل سینم دادم و بعد از کمی مکث گفتم نه... من هیچوقت از تو
نمی کنم بعد هم چرخ دستی رو دنبال خودم کشیدم و رفتم فرهت هم برا اخرین بار گفت با اینکه ادم
مشهوری هستی ولی ادبتون در مقابل خانوم ها مثل شهرتتون نیست
12 | P a g e
در واقع فرهت با این حرف سنگینی که زد ..هه .. جونگمین رو کشت
بعداز اینکه اون مکانی که اقای حسینی گفته بود رو پیداکردیم سواراتو بوسشدیم و به سمت هتلی که
قرار بود اونجا بمونیم رفتیم ..
***
جونگمین که از اون رفتار فرهت حسابی عصبانی شده بود همونطوری که با عصبانیت به زمین خیره
شده بود چشمشبه یه کارت که روی زمین افتاده بود افتاد کارت رو از رو زمین برداشت ولی کمی
اونطرف تریه اویز گوشی دخترونه افتاده بود اون رو هم از روی زمین برداشت و در حالی که گروهی
دختر به سمتشمی اومدن به سمت ماشینشکه بیرون فرودگاه منتظرشبود رفت و یه جورایی از دست
اون جمعیتی که به سمتشمی اومدن فرار کرد
سوار ماشین شد و ماشین هم حرکت کرد نفسعمیقی کشید و به کارت واویز گوشی که در دستشبود
نگاه کرد روی اون کارت نشانی یکهتل بود یا درواقع کارت یکی از هتل های مجلل کره بود
وقتی به خونه دابلسرسید و وارد خونه شد بعد از احوال پرسی گرم بقیه بچه های گروه موضوعی که
اون روز توی فرودگاه براشاتفاق افتاده بود رو تعریف کرد..
**
بعد از حدود نیم ساعت به هتلی که قرار بود این یکماه رو اونجا بمونیم رسیدیم
13 | P a g e
از اتوبوسپیاده شدیم و به سمت درب هتل رفتیم فرهت که به ساختمون هتل نگاه می کرد گفت هتل
معروفی نه؟ گفتم:بعله . مگه تو این هتل رو نمیشناسی ؟ وشروع کردم به معرفی هتل ،همونطوری که
مشغول معرفی کردن هتل بودم چشمم به جمعیتی که دور یه سری ادم جمع شده بودن افتاد توضیح دادن
به فرهت رو بیخیال شدم وگفتم: فرهت اونجا چه خبره ؟!
فرهت روشرو به طرف جمعیت برگردوند و گفت خوب معلومه ازاونجایی که خودتم میدونی اینجا
هتل معروف و مجللی و برا همینم باید افراد مشهور زیادی بیان اینجا خوب اونا هم حتما دور یه خواننده
ای بازیگری چیزی جمع شدن دیگه ! حالا تو روبه اونا چه؟
همون موقع جمعیت کنار رفتن معلوم شد که دور چه چیزی جمع شدن، وسط اون جمعیت پنج نفر پسر
خوشتیپ ایستاده بودن وامضا میدادن با خودم گفتم خوب بازیگر که نیس.. صبرکن بینم پنج نفر؟!! بعد با
دقت به قیافه هاشون نگاه کردم وبا تعجب به فرهت گفتم :فرهت اونا دابلسنیستن ؟! بدون توجه به
فرهت داشتم به سمت جمعیت می رفتم وپاك قضیه امروزتوی فرودگاه رو یادم رفته بود؛همونطوری که
به سمت جمعیت کشیده می شدم دستی محکم بازوم رو گرفت و دنبال خودشکشید بهشنگاه کردم
فرهت بود گفتم :اییی دستم درد گرفت مگه نمیبینی اونا کین ؟
14 | P a g e
گفت: من که مث تو خنگنیستم ،میدونم اونا دابلسن ولی نکنه امروز توی فرودگاه رو یادت رفته ؟! برا
یه لحظه ایستادم ویاداتفاق توی فرودگاه افتادم وگفتم :وای من، راست میگی، حالا اونا اینجا چیکار
میکنن؟!
فرهت گفت: اونو نمی دونم، ولی خوب میدونم که نباید مارو ببینن، فقط خدا کنه قسطشون این نباشه که
اینجا بمونن.
گفتم: به من میگی خنگ!وقتی تا اینجا اومدن یعنی می خوان اینجا بمونن دیگه.!
فرهت: حالا هرچی، فعلا زود تر باید یه کاری کنیم که مارو نبینن؛ بعد هم با سرعت وارد هتل شدیم ،اما
با اقای حسینی روبه روشدیم بادیدن ظاهر مادوتا که رنگبه رنگمی شدیم گفت:اتفاقی افتاده ؟ منم
زود جوابشو دادم و گفتم: نه ..نه یه مسئله کاری مهم پیشاومده باید زود حلشکنیم؛ بی زحمت میشه
اتاق مارو هرچه زودتر اماده کنید ؟!
اقای حسینی که از طرز جواب دادن من تعجب کرده بود گفت: باشه، فقط یه مقدار طول میکشه اشکالی
که نداره؟ فرهت گفت :نه نه اشکالی نداره .اقای حسینی رفت تا کار اتاق رو راه بندازه .
همون موقع صدای جیغی توی لابی پیچید به سمت صدابرگشتم یه مهموندار بادستاشجلوی دهنشو
گرفته بود و بالا پایین می پرید؛ دنباله ی نگاشرو گرفتم و دابلسرو دیدم که وارد لابی شده بودن ،
15 | P a g e
خیلی سریع روم روبرگردوندم و دست فرهت رو که اون هم تو موقعیتی مث من بود گرفتم وپشت یکی
از ستون های بزرگ گوشه کنار لابی پنهون شدیم و منتظر شدیم تا دابلسبه اتاقشون برن بعداز حدود
دو  سه دقیقه که از نبود دابلساطمینان پیدا کردیم ،پیشاقای حسینی که کارای اتاق رو درست کرده
بود ،رفتیم کارت اتاق رو گرفتیم و طبق ادرسی که اقای حسینی داده بود به اتاقمون رسیدیم ..
در رو بستیم. خودم رو روی تخت انداختم وبه فرهت که عینهو عزرائیل بالا سرم ایستاده بود ،
گفتم :نگاه می کنه! به چی اونطوری نگاه می کنی ؟!
همون موقع صدای دراومد ازجام پریدم .فرهت که با ترسبه در نگاه می کرد ،گفت: فکر می کنی کی
باشه؟!
گفتم :کی می تونه باشه ؟اقای حسینی .
فرهت اب دهنشرو غورت داد و گفت :اگه نبود چی ؟!!
گفتم :شصت درصد هست ؛بعد هم به سمت در رفتم و در رو باز کردم، بادیدن فرد پشت در به فرهت که
با ترسبه در خیره شده بود ،گفتم :صد درصد و بعد به اقای حسینی گفتم مشکلی پیشاومده؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 23 فروردین 1396 03:14 ق.ظ
I'm impressed, I must say. Rarely do I encounter a
blog that's both equally educative and amusing, and let me tell you, you've hit the nail on the head.
The problem is something not enough men and women are speaking intelligently
about. I am very happy that I stumbled across this during my search for something
relating to this.
پنجشنبه 11 تیر 1394 05:43 ب.ظ
این قسمت خوب بود گلم

بد بود درسته امروز نمی ذارم ولی شنبه می ذارم
طولانی ترش میکنم
Nina اره عزیزم خوب بود فقط کم بود باشه دفعه بعد بیشترش کن عشقم
چهارشنبه 10 تیر 1394 10:40 ب.ظ
راستی داستان پارت 2 رو گزاشتم
Nina باشه الان نگاه میکنم عشقم من برگشتم
چهارشنبه 10 تیر 1394 06:11 ب.ظ
داستانت……
park dong sub tanx
چهارشنبه 10 تیر 1394 03:23 ب.ظ
خیلی قشنگ بود گلم
Nina چی قشنگ بود الی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر