تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - همخونه های دوست داشتنی part 5
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 13 تیر 1394 :: نویسنده : Nina
سلاااااااااااااااام
دوستای گلم خوبید خوشید سلامتید.
ههههه ببخشید دیر اومدم
ولی اومدم با ادامه داستانم دوستای خوشکلم امیدوارم خوشتون بیاد.
بفرمایید ادامه که همینجوری خیلی دیره.

صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم با یاد آوری دیشب و نقشه های شیطانیم یه لبخند گنده به لبم نشست و سریع به ساعت نگاه کردم خدا رو شکر ساعت شیش بود و اون خودشیفته ها هنوز از خواب بیدار نشده بودن واز اونجایی که امروز روز تعطیله پس قصد دارن زیاد بخوابن پس دست به کار شدم تند رفتم صورتم و شستم یه لباس کارگری از خدمتکارا که حالا نبودن گرفتم و پوشیدم و موهام و بستم تا مزاحم کارم نشه بعد به سرعت به طرف آشپزخونه رفتم تا یه صبحونه مفصل برای پسرا درست کنم کارم و شروع کردم بعد کلی زحمت یه میز عالی چیدم انقدر خوشحال بودم و با یه لبخند از آشپزخونه خارج شدم که به کیو جونگ برخوردم یهو لبخندم بزرگتر شد اون اولین نفری بود که بیدار شده بود و داشت میرفت سمت آشپزخونه همینجوری بهم یه نگاه کرد و یه پوزخند زد که لبخندم محو شد و به شدت عصبی شدم بعدم از کنارم رد شد و به راهش ادامه داد که با یادآوری نقشم دوباره لبخندم پررنگ شد و رفتم تا لباسام و عوض کنم چون یهویی اومده بودم اینجا و لباس نداشتم رفتم یواشکی از تو اتاق یونگ سنگ یه لباس شیک برداشتم پسره عین خرس ناز خوابده بود اومدم بیرون و رفتم و خودم و درست کردم و رفتم پایین تا صحنه دل انگیزم و از دست ندم وقتی وارد آشپزخونه شدم هنوز کسی بیدار نشده بود وای این پسرا چقدر خوابالو هستن وفقط کیو بود که داشت با تعجب به میزی که چیده بودم نگاه میکرد رفتم ببینم کجا اشکال داره که اینجور با تعجب به میز نگاه میکنه که کیو متوجه من شد و سرش و بلند کرد تا من و دید چشماش قد دو تا سکه 500 تومنی شد دیگه فکر کنم چشماش داشت از حدقه میزد بیرون تازه مطلب و گرفتم فهمیدم چرا با تعجب به من و میز نگاه میکنه پس دوباره اون لبخند شیطانی اومد رو لبم کیو تا لبخند شیطانی من و دید حالت صورتش از تعجب به اخم تبدیل شد نفهمیدم چرا اینجوری کرد ولی خیلی از حرکتش بدم اومد یعنی چی به من اخم میکنه پسره پررو همچینم نگاه میکنه انگاری ارث باباش و دزدیم ایش خوشم نیومد راستی برای اجرای نقشه شیطانیم باید باهاش خوشمل رفتار کنم واسه همین در جواب اخمش یه لبخند ملیح زدم که خرش کنم ولی ناکس زرنگ تر از این حرفا بود پس به روی خودمم نیاوردم و رفتم نشستم پشت میز یه نگاه به میزم انداختم روی میز*ازهمه نوع آبمیوه ،قهوه،چایی و آب بود کیک شکلاتی که درست کرده بودم مخصوص هیونگ جون و کیکی به شکل خرس برای کیو جونگ که هردو کیک مزه های عالی خودشون و داشتن سوپ خوشمزه ای که پر هویج بود برای جونگمین به علاوه آب هویج مخصوص سر آشپز نینا برای جناب جونگمین و ژله های خرسی شکل برای یونگ سنگ به علاوه آب پرتقال مخصوص یونگی و میرسیم به اون لیدر خبیص برای اون قهوه ای درست کردم که تا عمر داره یادش نره و مزش زیر دهنش بمونه با استیک خوشمزه برای اون لیدر ناکس و خودمم قبلا سیر کردم الان فقط یه لیوان اب میلومبونم *به به عجب میزی چیدم براشون میشه جزء خاطرات به یاد ماندنی دابل اس ایش این چه اسمیه خودشیفته ها وای چقدر اینا خپلن ای بابا چرا بیدار نمیشن ایش الان منتظر صحنه قشنگم اونا معطل میکنن اه اه ایول نفر دوم بیدار شد :

-سلام هیون جونگ شی صبحتون بخیر.

 

+علیک! صبح جنابعالی هم بخیر شما امروز دانشگاه ندارید مزاحم ما شدین!

دیگه اون روی سگم بالا اومده کفری شدم پسره مغرور بی تربیت خودشیفته پررو چلغوز به من میگه مزاحم یه مزاحمی نشونش بدم اون سرش نا پیدا حالا صبر کن و ببین عوضی ولی حیف الان موقش نیست و نمیخوام صحنه دل انگیزم و از دست بدم :

-ببخشید امروز تعطیله و منم همین امروز بعد صبحانه برمیگردم خونمون واقعا ناراحتم مزاحم چنین خواننده خوابالویی شدم   

 اه اه پسره بیشعور خوب جوابش و دادم اره باید جوابش و میدادم حالا بزار صبحونه خوشمزه من و بخورید خودم بلن میشم میرم پشت سرمم نگاه نمیکنم خودتون بمونید جواب داداشم و بدید منم برم عشق و حال اه پسرای خودشیفته تو افکار پلید خودم بودم که یه صدایی از پشت سرم گفت :

+شما هیچ جا نمیری همینجا میمونی تا داداشت برگرده!                                                                           

اه این پسره اسب دیگه چی میگه کلا اغینا رو اعصاب من چهار دست و پا میرن شیطونه میگه بگیرم جرشون بدم حیف واقعا حیف وقتش نیست ولی اصلا ناراحت نمیشم تا نقشم و به پایان برسونم و از این خونه عذاب برم با همین فکرا برگشتم سمت جونگمین و گفتم:                                                                                                                              

-نخیر من جایی که مزاحم باشم نمیمونم و خودم امروز به داداشم خبر میدم دارم میرم خونه و حتی یک دقیقه هم اینجا نمیمونم اقای محترم

+من به جای هیون جونگ شی از شما معذرت میخوام خوبه شما پیش ما امانت هستید نمیخواد برادرتون و نگران کنید!

یه لحظه شک کردم این واقعا اسب خودشیفته است برای همین نا خواسته بدون فکر کردن گفتم:

-باشه اشکال نداره میمونم ولی اگر دوباره بهم توهین کنید یا اذیتم کنید مطمئن باشید بدون وقفه برمیگردم خونه خودم و برام مهم نیست داداشم ناراحت و نگران بشه یا نه!

خودم بعد حرفم متوجه شدم که با کله قبول کردم خونشون بمون جونگمین تا اون موقع سرش پایین بود و چشماش کاملا باز نبود تا سرش و بلند کرد چشاش از خوابالودگی به تعجب تبدیل شد یهو شد قد دو تا سکه 500 تومنی نفهمیدم چرا اینجوری کرد اصلا نمیفهمم چرا تا چشمشون به من میخوره تعجب میکنن به سر تا پام نگاه کردم هیچ مشکلی نداشت واقعا هنگ کردم تو افکار خودم داشتم دنبال دلیل تعجبشون میگشتم که دوباره آقای اسب رشته افکارم و پاره کرد :

+تو چرا لباسای یونگی و پوشیدی؟

-اخه لباس نداشتم خودتون گفتین بهم لباس میدین!

+یعنی یونگی خودش لباساش و بهت داد؟

-نخیر اون خپل که خوابه خودم از تو اتاقش برداشتم اخه سایز لباس اون به نظرم اندازم بود!

+اولا درست صحبت کن داداش من خپل نیست دوما اجازه چیز خوبیه حداقل بهش میگفتی بعد لباسش و میپوشیدی استاد مملکت!

-اولا اگه خپل نبود تا الان مثه خرس نمیخوابید دوما اون خرس انقدر باحال خوابیده بود نخواستم بیدارش کنم بیدار بشه بهش میگم بعدشم خودتون گفتین بهم لباس میدین وگرنه من میخواستم برم واسه خودم لباس بیارم الانم ناراحتین میرم واسه خودم لباس میارم لباسای گرون قیمتتون ارزونی خودتون!

+نه منظورم این نبود اخه یونگی خیلی به لباساش و تیپش حساسه دوست نداره کسی بی اجازه به وسایلش دست بزنه یا لباساش و تنش کنه حتی ما که داداشاشیم تا حالا لباسای اون و نپوشیدیم و به وسایلش دست نزدیم !

-باشه بابا فهمیدم چیکار باید بکنم که دست از سر کچل ما بردارین ها بگو تا برم به کارام برسم اصلا حوصله شما خودشیفته ها رو ندارم !

+مگه تو کچلی؟

-نخیر خنگول جون یه نوع اصطلاح منظورم این بود که باید چیکار کنم من و ول کنین برم به کارم برسم!

+هی هی خیلی خودمونی نشو خنگول خودتی و اینکه ما از این اصطلاح هایی که شما استفاده میکنید استفاده نمیکنم!

-باشه اقای محترم الان بگید باید چیکار کنم تا یونگی جونتون ناراحت نشن!

+هیچی باید لباساش و در بیاری بزاری سرجاش تا یونگی نفهمه لباساش و پوشیدی و بری لباسای خودت و بپوشی اینجا کسی بهت لباس نمیده بعدظهر میبرمت لباس بخری!

-جناب جونگ مین وقتی خودم کلی لباس تو خونمون دارم خنگم برم لباس بخرم !

+نه ولی نمیتونی بری خونتون حالا فعلا لباسای خودت و بپوش بعدا در مورد لباسات تصمیم میگیریم حالا هم سریع برو لباسای یونگی و........ به اینجا که رسید حرفش قطع شد دیگه ادامه نداد داشتم مثه خنگا نگاش میکردم که دیدم با ترس و تعجب به پشت سرم نگاه میکنه بخاطر همین برگشتم ببینم به چی نگاه میکنه که این شکلی شده وقتی برگشتم حالت صورت خودم بدتر از اون شد به چیزی که میدیدم باور نداشتم اون یونگی بود اره خودش بود حالا چه خاکی به سرم بریزم داشتم فکر میکردم الان به گوه خوردن افتادم که یونگی به میز رسید و سرش بلند کرد که بلند کردن سرش همانا و تبدیل شدن چشمای ریز یونگی به چشمای غورباقه و شقه شقه شدن من همانا حالا من داشتم با ترس به یونگی نگاه میکردم و یونگی داشت با خشم و عتعجب من و نگاه میکرد الان میتونستم درک کنم خون از چشماش میباره کم مونده بود همونجا خودکشی کنم برگشتم ببینم جونگی هنوز هست چرا چیزی نمیگه پس که تا برگشتم جونگی برام شونه بالا انداخت و رفت نشست سر میز کنار کیو جونگ و هیون جونگ که تا الان داشتن با لذت به ما نگاه میکردن و میلونبوندن هر سه با چشمای منتظر و شیطانی به ما نگاه میکردن کهفهمیدم چرا اینجوری نگاه میکنن منتظر بودن ببینن یونگی چه بلایی سر من میاره و داشتن با شیطنت نگاه میکردن تا لحظه خوش تیکه تیکه شدن من و از دست ندن برگشتم طرف یونگی دیگه تعجب نداشت حالت صورتش فقط خشم و تنفر بود فک کنم الان واقعا ارث باباش و دزدیده بودم که اینجوری نگاه میکردو فهمیدم الان کارم خوندست و دیگه اشهد خودم و خونده بودم که..............................................................

دوستای خوشکلم اینم از این قسمت امیدوارم باب میلتون بوده باشه اگه خوشتون اومد لطفا نظر بزارید

خودم فک میکنم این قسمت اصلا خوب نبود

واینکه این فقط یک داستان هست و اگر چیزی توش بود توهین به دابل اس نیست

فقط برای خنده دار بودن داستان و هیجانی کردنش و هیچ وجه دیگه ای نداره و قصدم فقط نوشتن یه داستان خوب با بیننده های گل هست .

خب فعلا عزیزان تا قسمت بعد*

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 18 شهریور 1396 01:03 ب.ظ
Great blog here! Also your site loads up very fast!
What web host are you using? Can I get your affiliate link to your host?
I wish my site loaded up as quickly as yours lol
یکشنبه 21 تیر 1394 03:34 ب.ظ
راستی وبلاگ شادی حذف شد
Nina وا چرا حذف شد وبلاگش حذف نشده ها یه وب جدید درست کردن من ادرسش و دارم اون جدیده حذف شد یا نه
یکشنبه 21 تیر 1394 06:32 ق.ظ
سلام یادم رفت بگم پوسترشو چه جوری درس کردی
Nina پوستر داستانم و میگی درست کردن که کاری نداره فقط گذاشتنش سخت بود که اونم راه افتادم عشقم قشنگه گلم بعدا بهت میگم شب اگه بودی ساعت یک و نیم به بعد بیا منتظرتم
پنجشنبه 18 تیر 1394 01:33 ق.ظ
خیلی قشنگ بود با مبایل داداشم گرفتم خوندم عالی بود دختر ببخشید نگرانت کردم دلم خیلی برات تنگ شد
Nina ممنون چشات قشنگ میبینه نگرانم کردی تازه فهمیدی منم دلم برات اندازه مغز فندوق شده ازت خیلی دلگیرم دختر بد
شنبه 13 تیر 1394 06:35 ب.ظ
دوست داشت کیلی کیلی
Nina قربونت برم ممنون خوشحالم خوشت اومده گلم ادامه رو سعس میکنم زودتر بزارم خوشکلم فعلا
شنبه 13 تیر 1394 04:44 ق.ظ
خوب پس بیا سایت من چت باکس داره اونجا بحرفیم
pariminoz0317.vistablog.ir
Nina باشه عشقم الان میام
شنبه 13 تیر 1394 04:38 ق.ظ
بیدارم عزیزم
آیدی یاهو اگه داری اددم کن بحرفیم گلم اینطوری راحت تره
alonegirl0317@yahoo.com
Nina نه ندارم خوشکلم بیدارم
شنبه 13 تیر 1394 03:06 ق.ظ
سلامممم
عالی بود داستانت
قلمت داره خوب میشه
بی صبرانه منتظر قسمت بعدم
Nina سلام مرسی عسلم با کلی زحمت نوشتمش بیداری بحرفیم خوشحالم قلمم داره خوب میشه ههههههه مرسی که منتظر داستان منی گلم چشم حتما زود میزارمش عشقم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر