تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP3
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 13 تیر 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلاممممممممم
اومدم با قسمت جدید
اصلا از نظرات راضی نیستماااا
بخواد نظرات همین جور کم باشه نمیزارم داستانو هااا
بفرمایید ادامه

http://s3.picofile.com/file/8196715426/1.jpg
به دقیقه نکشید در اتاقم باز شد...فقط مین هو بدون در زدن و گرفتن اجازه میومد داخل....سرم رو بلند کردم
-چیه؟
مین هو:از جای دیگه عصبی چرا این بدبخت رو اخراج کردی؟
-درسته عصبیم ولی بی دلیل کسی رو بیرون نمیکنم....
مین هو:آهان دلیلت برای اخراح خانوم مین چیه؟
-پورسانت.....از شرکت های سرمایه گذاری پورسانت میگیره تا معامله اشون با ما رو جوش بده.....حالا به هر طریقی شده
مین هو:از کجا فهمیدی؟
-مین سوک رو فرستادم آمارشو در بیاره....همین آقای لی....چندتا شرکت دیگه که با قرار داد باهاشون باعث ضرر شدیدی برای شرکت شدیم...کار این خانوم بوده...پورسانت گرفته و هرطور شده معامله رو جوش داده.....دختره حتی کارشناسای ارزیابی رو هم خریده....الانم داشت اصرار میکرد با AH قرارداد ببندم
مین هو:چی؟ با شرکت شین؟همون که دوروز پیش آمار فساد های مالیش رو  در آوردیم؟
-آره....از اونم پورسانت گرفته....
مین هو:دختره....
-ولش کن....اخراج شد تموم شد....بگرد برام دنبال منشی....مین هو منشی میخوام که با قول پول و پورسانت و اینا وسوسه نشه....یک آدم قابل اعتماد....
رفت از دفتر بیرون.....امسال مطمئنم سال خوبی میشه....بازم مثل قدیم....مثل اون موقع ها که هنوز خیلی بزرگ نشده بودیم و همه مون آخر هر هفته خونه مادرجون جمع میشدیم...بازم داریم جمع میشیم.....زنگ زدم به نماینده مون توی فرانسه....برای 4ژانویه گفتم تدارک جشن ببینه و همه مهمونا تا 3روز اقامت رایگان توی هتل با همه امکانات دارن...اینم از این حالا باید برای جشن کریسمس خودمون تدارک میدیدم......داشتم تقویم رو نگاه میکردم که در اتاقم زده شد
-بفرمایید
وکیل شرکت بود...همراه مین هو
-چیزی شده؟
مین هو:یک شرکت آمریکایی که تازگیا یک شعبه توی بوسان زده درخواست فرستاده برای سرمایه گذاری روی پروژه هتل بوسان......نمایندشون هم برای اداره شرکت بوسان داره میاد و فردا جیجو....
-بررسی کنید ببینید اگه شرکت معتبریه و باهاشون به مشکل نمیخوریم یک قرار ملاقات با نماینده اشون بذاریم....
نام:چشم خانوم....من بررسی میکنم....خبرشو بهتون میدم
-ممنون....در ضمن اگه خواستین قرار ملاقات تنظیم کنید بذارید برای 7ژانویه به بعد.....من تا 7ژانویه فرانسه ام
نام و مین هو:بله خانوم
-میتونید برید
نام و مین هو رفتن....منم پرونده های رو میزم رو نشستم بررسی کردم...امروز و فردا حسابی سرم شلوغ بود.....باید عیدی کارمندا رو هم پرداخت میکردم.....زنگ زدم به مین هو
مین هو:جانم؟
-مین هو فعلا تا منشی پیدا کنی خودت باید جورشو بکشی....برو حسابداری...یک گردش سالانه و موجودی کل حساب شرکت رو برام بگیر بیار.....سریع
مین هو:چشممممممم
-لوس
گوشی رو قطع کردم و منتظر مین هو شدم.....بلند شدم رفتم سراغ شیشه سراسری دفترم.....هیون جونگ کریسمس اینجا بود....باید چجوری رفتار میکردم...کم محلی میکردم...عادی رفتار میکردم.....عکس العملم باید چی میبود......هنوزم وقتی به 4سال پیش فکر میکنم قلبم فشرده میشه.....با صدای در به خودم اومدم...
مین هو:ناهارمونم گرفتم آوردم.....با حسابا چیکار داری؟
-باید سبک سنگین کنم....عیدی کارمندا مونده...
مین هو:بله.....
نشستم پشت میز کارم و دفتر و کنداکتور ها رو ازش گرفتم...مشغول شدم....اونم مشغول کارای خودش شد....
-مین هو اسم اون شرکت آمریکایی چیه؟
مین هو:star نماینده ای که میفرستن استاد موسیقی....یک آموزشگاه موسیقی داره
-اسم نماینده اشون چیه؟
مین هو:نتونستم در بیارم....ولی به احتمال زیاد باید یک دورگه باشه....یا یکی رو اینجا داشته باشه...چون قراره بره همیشه بمونه کره
-خوب راجع به اشون تحقیق کن و اطلاعات در بیار....نباید بی گدار به آب بزنیم
مین هو:باشه....حواسم هست
-ممنون....
مشغول نوشتن و حساب کتاب شدم.....مین هو هم مشغول بود...اینقدر که یادمون رفت غذا بخوریم و غذامون یخ یخ شد....بالاخره حساب کتابا تموم شد.....
-بیا این لیست رو بده حسابداری...بگو فردا راس ساعت8 صبح میخوام تو حساب کارمندا ریخته شده باشه....
مین هو:باشه....ساعت 4نمیری؟میخوای مثل دیروز تا غروب وایسی؟
-نه جمع کن بریم این غذاها رو هم یک فکری به حالش بکن....یخ زده
مین هو:باشه.....من برم وسایلم رو بیارم اینا رم بدم حسابداری
-باشه برو......
رفت منم دفترم رو مرتب کردم...وهمه چیز رو جابه جا کردم...کیف و سوئیچ رو برداشتم و خواستم از دفتر خارج بشم که مین هو در رو باز کرد خورد تو دماغم
-آییییییی
مین هو:چی شد؟
-دماغم ناکار شد
مین هو:پشت در چیکار میکردی؟
-داشتم میومدم دفترت تا دیگه تو نیای
مین هو:چه مهربون شدی
-مهربون نشدم عجله دارم برم خونه
مین هو:اون وقت چرا؟
-معلومه گیون سوک خونه مادرجونه
مین هو:به خاطر اون عجله داری؟
-دقیقا
مین هو:هیییییییی
دستام رو دور کمرش حلقه کردم و سرم رو آوردم نزدیک گوشش
-آه نکش....اون هرکی هم باشه..تو یک چیز دیگه ای
سریع منو از خودش جدا کرد
مین هو:هییییی کاری نکن بخورمتا
-نمیتونی
اینو گفتم و در رفتم سمت آسانسور....تا مین هو برسه دکمه آسانسور رو زدم و لحظه آخر که داشت بسته میشد خودشو انداخت تو آسانسور...در که بسته شد شروع کرد به قلقلک دادنم
-آیییی نکن مین هو...نکن....وای خدا
به پارکینگ رسیدیم و دست برداشت...سوئیچ رو پرت کردم سمتش
-بی زحمت خودت رانندگی کن خیلی خسته ام
مین هو:ای به چشم مدیر کیم
-مسخره
سوار شدم اونم سوار شد حرکت کردیم
-مین هو برای 4ژانویه گفتم برنامه ریزی کنن....3روز اقامت رایگان هم برای مهمونا تدارک دیدم
مین هو:خوبه....ورشکست نشی؟
-نه...خیالت راحت....فقط دعوتنامه ها و اینکه کیا رو دعوت کنیم کار خودته.....فقط آخرش لیست اسم ها رو به من بده تا بدونم کیا میان
مین هو:باشه...آدری بیا این نماینده شرکت استار رو هم دعوت کن....میتونی از این 4روزی که فرانسه هستیم استفاده کنی و باهاش مذاکره کنی....بهش بگو بعد اینکه برگشتی کره نتیجه رو بهش میگی....منم اساسی تحقیق میکنم....برگشتیم کره...یک تصمیم میگیریم....
-اینم فکریه....روش فکر میکنم....
چشمام رو بستم و تا خونه خوابیدم....با صدای ترمز ماشین چشمام رو باز کردم....مادرجون با گیون سوک توی حیاط پشت اون میز و صندلی حصیری نشسته بودن....میگفتن و میخندیدن...از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتشون
-سلاممممممممم
گیون سوک:سلامممممم چه عجب چشممون به جمال دخترداییمون روشن شد
-دختردایی تون کلی کار داره....مادرجون چطوری؟
مادرجون:خوبم دخترم....خیلی خوبم.....عید همه نوه هام پیش ام اند مگه میشه خوب نباشم
-قربون شما برم من....برم لباس عوض کنم میام
مادرجون:برو دخترم
اومدم داخل اتاقم لباسام رو عوض کردم یک بافت طوسی با یک شلوار بافت مشکی جذب پوشیدم رفتم حیاط پیششون....
-مین هو جونم بدو برو لباسات رو عوض کن
مین هو:خسته ام دختر...از صبح داری ازم کار میکشی بعد خودت میگیری میخوابی
-اااا یک امروز اینجوری شد دیگه
مین هو:الان میام...
بلند شد رفت داخل منم نشستم پیش مادرجون....
مادرجون:اینقدر از پسر من کار نکش....
-مادرجون همیشه درحال ول گشتنه...یک امروز اینجوری شد...آخه منشیم رو اخراج کردم
مادرجون:چرا مادر؟
-پورسانت میگرفت تا معامله هایی که به ضرر شرکته رو جوش بده.....
گیون سوک:چرا آخه؟
-رقیب پیدا کردیم...میخوان بزننمون زمین..مخصوصا که فهمیدن شرکتی که از اونا سرتره مدیریتش با یک دختره
گیون سوک:خوشم میاد باهوشی مثل خودم...به خودم رفتی
مین هو:اصلا هم اینطور نیست...از همه نظر به من رفته...مثل اینکه بزرگش کردما
گیون سوک:همچین میگی بزرگش کردم انگار باباشی...خوبه زحمتاش رو خاله من کشیده...
مین هو:منم تمام وقت کنار مادرم بودم
گیون سوک:حالا که فکر میکنم میبینم آره...مثل خودت نردبونه
-هیییییییییی من کجام نردبونه؟قدم متوسطه
مین هو:در هرصورت میگم که به من رفته...کپی خودمه
همون موقع صدای یکی اومد که همه خشکمون زد
-به هیچ کدومتون نرفته....کپی برابر اصل خودمه
بلند شدم و تا دیدمش دویدم سمتش و داد زدم
-وونیییییییی
محکم بغلش کردم...جوری که کم مونده بود بیافته ولی تعادلش رو حفظ کرد
جوون:آروم دختر افتادم....نچ نچ....مثلا 26سالته ها
-کی رسیدی؟
گیون سوک:بچه رو ول کن گردنش شکست
جوون:راست میگه سبک نیستیا...
-هییییییی دست به یکی کردین منو اذیت کنین؟
مین هو:کی جرات داره اذیت کنه جوجوی منو؟
-مینییییییییی
گیون سوک:مثل اینکه خودت داری بیشتر اذیت اش میکنی
مادرجون:بسه بچه ها...دختر توهم اون بچه رو ول کن بذار نفس بکشه....همین الان رسیده
از جوون جدا شدم و اونم اومد سمت مادرجون بوسیدش و نشست رو صندلی که جای من بود....
مین هو:چه بی خبر اومدی...
جوون:میخواستم غافلگیرتون کنم....
-چه خبره امسال همه برمیگردن کشور
جوون:منم اومدم برای همیشه بمونم....بالاخره با انتقالی موافقت کردن و قراره توی یکی از دانشگاه های سئول ادبیات چینی تدریس کنم....
-واییییییی من خیلی خوشحالمممممممممممم
جوون:دلم بره این جیغ جیغات هم تنگ شده بود کوچولو
-هیییییی من دیگه بزرگ شدم
جوون:بره من که هنوز کوچولویی
مین هو:دقیقا بره منم همون جوجویی
مادرجون:هی پسرا دخترمو اذیت نکنین....
-مادرجون میبینی....میبینی چقدر منو اذیت میکنن این پسرای لوست
گیون سوک:به کی گفتی لوس؟
-به شماها
در رفتم سمت باغ و اونا هم زدن دنبالم.....درسته روز خسته کننده ای بود ولی با دیدن پسرا و دورهمی دوبارمون مثل قدیم....خستگی روز از تنم رفت و جاش رو خوشحالی گرفت....جوون پسردایی عزیزم که یکی از مهم ترین افرادهای زندگیم بود بعد 9سال برگشته بود....9سال پیش بورسیه شد و برای ادامه تحصیل رفت رم.....درسش که اونجا تموم شد...شدش استاد ادبیات و اونجا موندگار شد.....گیون سوک هم روانشناس بود...اونم بورسیه لندن شده بود....اون برای خودش مخی بود....از مین هو و هیون جونگ و جوون کوچیکتر بود...ولی از اونا زودتر دانشگاه قبول و بورسیه شد....هیون جونگ هم 4سال پیش تصمیم گرفت رشته موسیقی رو ادامه بده و برای لیسانس و فوق لیسانس رفت آمریکا....من و مین هو هم همینجا درس خوندیم....به قول گیون سوک ما وطنی بودیم و عشق وطن...من بورسیه مادرید شدم ولی نرفتم.....مین هو هم بورسیه پاریس اونم نرفت....شاید بیشترین دلیلش این بود که ازهم دور میشدیم....من یک کشور دیگه....مین هو یک کشور دیگه.....اصلا تحمل دوری همدیگه رو نداشتیم....یادمه یکبار جوون گفت چسب دوقلو بخرین...خودتونو بچسبونین بهم یک موقع همدیگه رو گم نکنید....شب شام رو توی یک جو شاد و سرحال خوردیم...مادرجون از همه خوشحال تر بود و میخندید...منم خنده هام برای اولین بار توی این 4سال از ته دل بود.....شب هرکی رفت اتاق خودش....پسرا خونه مادرجون هرکدومشون یک اتاق مخصوص داشتن....منم رفتم اتاق خودم و لباسام رو با لباس خواب آبیم عوض کردم....نشستم پشت میز تحریرم و کتاب شعری رو در آوردم....این کتاب از یک شاعر ایرانی بود که به کره ای ترجمه شده بود.....موقع دانشگاه با یک دختر ایرانی دوست بودم...اون بهم هدیه داد شعراش رو خیلی دوست داشتم.....قشنگ بود و به دل میشست....اسم شاعرش قیصر امین پور بودش.....
{درد های من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
"چامه و چکامه"نیستند
تا به "رشته ی سخن"درآورم
نعره نیستند
تا ز "نای جان"برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است}
{دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد،حرف نیست
درد،نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟}
همین طور داشتم میخوندم که صدای در اتاقم اومد
-بیا تو
در اتاق باز شد و چهره مهربون جوون معلوم شد
جوون:اجازه هست بیام تو؟
-این چه حرفیه بفرمایید استاد
اومد داخل در اتاق رو بست نشست رو تختم
جوون:من همیشه اتاق تو رو دوست داشتم....به آدم آرامش میده
-آره حاضر نیستم آرامش این اتاق رو با جای دیگه عوض کنم
جوون:چه خبر؟ خوبی؟
-آره بد نیستم.....تو چطوری؟اونجا اوضاع چطور بود؟
جوون:به نظرت غربت چطوره؟
-بده....تحملش سخته
جوون:پس میدونی حال من چیه
-پس چرا موندی؟چرا بعد تموم شدن درست نیومدی؟
جوون:باید دوره استاد یاری رو میگذروندم.....بعدشم دیگه عادت کردم و مشغول به کار......تا اینکه بالاخره یک راه تونستم پیدا کنم تا انتقالی بگیرم و بیام....
-چقدر خوبه که برگشتی
جوون:تو چطوری؟اوضاعت خوبه؟
-{خسته ام
نه اینکه کوه کنده باشم
نه!
دل کنده ام...}
بلند شد اومد سمتم و از پشت بغلم کرد و محکم فشردم
جوون:اینجوری میبنمت داغون میشم داری باخودت چیکار میکنی؟
-وونیییییی
جوون:یدفعه چرا اینجوری شد؟شما که خوب بودین باهم....نمیخوای هنوزم دلیلش رو بهم بگی؟
-تو که میدونی دلیلش رو
جوون:فکر کردی من اون حرف رو باور کردم؟شماهایی که از فامیل و خانواده زدین به خاطر آمریکا رفتن اون از هم دست کشیدین؟اونم بعد 5سال...بعد این همه سختی؟
-جوون دلیلش همینه به قول خودتون من وطنی ام...نمیتونم جایی جز کره به مدت طولانی بمونم....اونم میخواست 4سال بمونه آمریکا....من دیوونه میشدم
جوون:باشه نگو دلیلت چیه ولی اینجوری منو نپیچون....
سرش رو نزدیک تر آورد و چونه اش رو به شونه ام تکیه داد...دستاش دور سینه ام رو محکم تر کرد....
-وونیییییییی خیلی خوشحالم که برگشتی...اینو واقعا میگم
جوون:من فقط به خاطر تو برگشتم.....همون طور که به خاطر تو رفتم.....




نوع مطلب :
برچسب ها : kim hyun joong، lee min ho، love،
لینک های مرتبط :

جمعه 9 تیر 1396 01:24 ق.ظ
Greetings! This is my first comment here so I just wanted to give
a quick shout out and say I really enjoy reading your blog posts.
Can you suggest any other blogs/websites/forums that deal with the same subjects?
Thank you!
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:32 ب.ظ
Hmm it seems like your website ate my first comment (it was super
long) so I guess I'll just sum it up what I submitted and say, I'm thoroughly enjoying your blog.
I as well am an aspiring blog writer but I'm still new to everything.
Do you have any suggestions for rookie blog writers?
I'd definitely appreciate it.
سه شنبه 16 تیر 1394 07:19 ب.ظ
منتظر ادامم
عوللی بود
parisaminoz ممنوننن
دوشنبه 15 تیر 1394 07:58 ب.ظ
داستانت عالیه لطفا ادامش بده و مرتب بذارش
parisaminoz مممنون
چشممممم
دوشنبه 15 تیر 1394 05:09 ق.ظ
انگار جوون هم عاشق آدری بوده و هست.این واقعا دلیل جدایی هیون و ادریه؟آدم حس میکنه این فقط یه بهانه است و این دوتا واقعا مشکل دیگه ای با هم داشتن شاید خانواده مشکل اصلیشون بوده من اینطور فکر میکنم
parisaminoz حالا میفهمی مشکلشون چیه...نه خانواده است...نه جوون
دوشنبه 15 تیر 1394 04:19 ق.ظ
ایول اینجا هم اول شدم انگار رو دور شانسم میخونم نظرمو میگم
parisaminoz باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر