تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP4&5
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 17 تیر 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلامممممم
شرمنده دوشنبه نذاشتم سالگرد عموم بود اصلا حال خوبی نداشتم
جاش امروز دو قسمت آوردم تلافی دوشنبه که نبودم
شهادت امام علی رو هم به همه تون تسلیت میگم
امیدوارم همه حاجت روا بشین و به اون چیزی که میخواین برسین
این قسمت هیون هم وارد میشود
http://s3.picofile.com/file/8196715426/1.jpg
-چی منظورت چیه؟
ازش جدا شدم بلند شدم برگشتم سمتش....رفت سمت شیشه سراسری زل زد به دریا....رفتم نزدیکش
-جوون منظورت چی بود؟هان؟
جوون:من از همون موقع تولدت دوستت داشتم...گشنه ات بود سریع شیشه شیرتو میذاشتم دهنت...گریه میکردی اینقدر ادا در میاوردم تا بخندی و دیگه گریه نکنی...مهرت به دلم نشسته بود.....نمیتونستم ناراحتیت رو ببینم.....روت خیلی حساسیت داشتم...حتی بیشتر از مین هو....کم کم بزرگ شدی صمیمیتت بعد مین هو با من بیشتر از بقیه بود....با من خیلی راحت تر بودی تا گیون سوک....با هیون جونگ هم اصلا میونه خوبی نداشتی...بعضی موقع ها میدیدم حمایتش میکردی...ولی اصلا میونه اتون با هم خوب نبود....جفتتون نمیخواستین سر به تن اون یکی باشه........وقتی تونستم عشق و دوست داشتن رو درک کنم...بفهمم....اون موقع بود فهمیدم که فقط و فقط یک دختر توی زندگیم هست وخواهد بود....اونم تو بودی....وقتی این احساس رو درک کردم اومدم بهت بگم...چون تو خیلی با من راحت بودی و همیشه و همه جا هم میگفتی منو از همه بیشتر دوست داری....لنگه من پیدا نمیشه....همینا باعث شد بیام باهات درمیون بذارم چون فکر میکردم تو هم دوستم داری....همش میگفتم اونم دوستم داره پس مهم نیست غرورم رو بشکنم براش....وقتی میتونم با این حرفم بهش برسم دیگه غرور لازم ندارم....همون روزی بود که زنگ زدی گفتی بیام پیشت....برج نامسان قرار گذاشتی باهام...بهترین فرصت بود...چی بهتر از این که خودت بهم گفتی بیا....خوشحال اومدم....میخواستم بهت اعتراف کنم....یادته چقدر خوشحال بودم؟حتی خودت ازم پرسیدی چی شده اینقدر خوشحالی....یادته؟
آره یادم میومد...مگه میشه اون روز رو فراموش کنم....یکی از عزیزترین روزهاست برام...یکی از بهترین و عزیزترین خاطره هام....
جوون:وقتی باهام حرف زدی..وقتی متوجه شدم بهم ریختی داغون شدم.....از ناراحتیت داغون شدم....ولی خب از طرفی هم خوشحال بودم...آخه حرفات یک جورایی شبیه اعتراف بود....همش میگفتم دیدی اشتباه نمیکردی....دیدی دوطرفه است...دیدی اونم دوستت داره....همش این جمله ها رو به خودم میگفتم.....وقتی حرفات تموم شد...وقتی آخر حرفت اسم اونو آوردی....همه چی رو سرم آوار شد....تو عاشق شده بودی.....تمام حسایی که من بهش مبتلا بودم رو مبتلا بودی.....ولی طرفت من نبودم....یکی دیگه بود....یکی که زودتر از من دست به کار شد و تو دودل بودی که بهش اعتماد کنی یا نه.....یادته اون شب چی بهت گفتم؟
-آره...گفتی اگه واقعا دوستش داری...اگه واقعا قلبت براش لرزیده..تردید نکن.....شاید تردید باعث پشیمونیت بشه.....
جوون:بعد اون روز دیگه کم و بیش منو میدیدی....همشم بهت میگفتم درس دارم....سرم شلوغه...بهونه های الکی....سرم خلوت خلوت بود....وقتی همه چی بینتون جدی شد.....همه تلاشم رو کردم تا بورسیه بشم و برم از این کشور.....چون میدونستم اگه بمونم....هم خودم میشکنم....هم به تو و اون ضربه میزنم....تلاشام جواب داد و دوروز قبل مراسمتون رفتم ایتالیا.....رفتم برای همیشه.....دیگه قصد برگشتن نداشتم.....از اون به بعد کم و بیش بهم زنگ میزدی.....من هیچ وقت به خودم جرائت ندادم توی اون 5سال بهت زنگ بزنم....همیشه تو زنگ میزدی....همیشه هم گله میکردی که نامردم و چرا حالی ازت نمیپرسم.......روزی که خبر جدایی تون رو شنیدم شوکه شدم.....واقعا شوکه شدم.....من با چشمای خودم تمام تلاشاتون رو دیده بودم.....تمام این در اون در زدناتون برای رسیدن بهم....سختی هایی که کشیدین.....جفتتون برای رضایت و باهم بودن تا دم خودکشی هم رفتین.....باورم نشد....شما دوتایی که دست به این کارا زدین جدا شدین...اونم بعد 5سال....اونم 5سالی که یکبارشم نشنیدم.....نگفتی که باهم بحثتون شده...باهم دعواتون شده....یا بدرفتاری کرده....بعد اون اتفاق دیگه تند تند زنگ میزدم...البته بیشتر خودت زنگ میزدی....مین هو بهم گفته بود وضعیت روحی خوبی نداری.....تمام مدت حواسش بهت بود....منم تا اونجایی که میتونستم تلفنی دلداریت میدادم وباهات حرف میزدم.....تا همین چند روز پیش.....کارام جور شد و قرار شد برگردم کره.....4سال گذشته بود و از مین هو شنیده بودم که دیگه کم کم عادت کردی.....فقط نزدیکای کریسمس که میشه بهم میریزی....تصمیم گرفتم بی خبر بیام....بیام کریسمس رو پیشت باشم...مثل قدیم.....حالا هم اومدم...هرکاری میکنم تا دلت رو بدست بیارم....هرکاری....من به خاطر عشق شما دوتا عقب کشیدم و رفتم غربت....صدام در نیومد و رفتم تا شما کنار هم خوشبخت باشین.....حالا بعد 9سال برگشتم تا عشقمو بهت نشون بدم....تا برت گردونم پیش خودم.....هیون جونگ نشون داد لیاقت تو رو نداره.....دیگه عقب نمیکشم.....میخوام دختری که دیوانه وار دوستش دارم و 9سال توی یک کشور غریب هرشب با فکر کردن بهش خوابیدم و با فکر کردن بهش بیدار شدم رو کنارم داشته باشم.....میدونم قبولم نمیکنی....میدونم هنوزم هیون جونگ رو دوست داری.....نمیخوام الان قبولم کنی....نمیخوام همین الان بهم بگی توهم دوستم داری و حرفهام تحت تاثیرت قرار داده...نه...همچین توقعی هیچ وقت ازت ندارم....فقط میخوام بهم فرصت بدی....بهم فرصت بدی تا عشقمو بهت ثابت کنم.....به خودت فرصت بدی تا شاید قلبت تونست قبولم کنه....
برگشت طرفم.....اومد نزدیک و منو کشوند تو بغلش....نگاهش رو به نگاهم دوخت.....شوکه بودم.....تو باورمم نمیگنجید که جوون.....عاشق من باشه....اینکه این همه سال تنهاست فقط به خاطر من باشه.....بعد 9سال هنوزم امید داشته باشه شاید بهش فرصت بدم...فقط فرصت...نه اینکه برگردم پیشش......نگاهم به اون چشما بود....چشمایی که تا قبل از هیون جونگ تموم دنیام بود.....اره تا قبل از هیون جونگ...تا قبل از درک عشق و دوست داشتن...فکر میکردم فقط و فقط جوون رو میتونم دوست داشته باشم....از همون بچگی همیشه با خودم فکر میکردم جوون شوهرمه.....ولی همه این افکار...همه اینا مال قبل از هیون جونگ بود.....مال زمانی بود که من از عشق و دوست داشتن هیچ درکی نداشتم....نگاهش مثل نگاه هیون جونگ بود.....از نگاهش...از چشماش عشق رو میشد خوند.....خیلی واضح میشد عشق رو حتی دید.....ولی.....من نمیتونستم....حتی نمیخواستم این فرصت رو بهش بدم.....قلب من فقط و فقط برای یکی بود.....تا آخرشم فقط برای همون می موند و میتپید...حتی اگه کنارش نباشه.....جای هیچ کس توی قلبم نبود....هیچ کس.....
جوون:این فرصت رو بهم میدی؟
-جوون من خیلی دوستت دارم......خودتم میدونی.....ولی نمیتونم.....واقعا نمیتونم.....هرچقدرم فرصت بدم بهت میدونم نمیشه.....قلب من به غیر هیون جونگ هیچ کس رو قبول نمیکنه.....متاسفم....
خودمو از بغلش کشیدم بیرون و رفتم سمت کمدم....در کمد رو باز کردم رفتم داخلش...در رو بستم....از تو قفلش کردم ونشستم رو زمین....اشکام میریخت.....متاسفم جوون...حتی اگه هیون جونگ هم نبود بازم نمیشد....منو ببخش.....اشکام همین طور میریخت.....اینقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد...
نوری که خورد تو چشمم باعث شد دستمو بگیرم جلو صورتم و بیدار بشم....
-یکی اون پرده رو بکشه کور شدم
مین هو:پرده چیه؟ بیدار شو ببین کجایی بعد حرف پرده بزن
چشمام رو آروم باز کردم....توی کمد یک گوشه مچاله شده بودم....آخ آخ میگم چرا خشک شدم....آروم بلند شدم از کمد اومدم بیرون....
مین هو:ببینم خوبی؟
-آره...چطور؟
مین هو:معلومه چقدر خوبی....
-مین هو من خوبم
مین هو:پس اون عمه من بوده گریه کرده؟
-من گریه نکردم
اومد نزدیکم و دم گوشم گفت:من یکی رو نمیتونی گول بزنی.....این چشمای قرمز و پف کرده میگه تو گریه کردی
اومد عقب و نگام کرد
-چیزی نشده....پس گیر نده بهم
مین هو:باشه نمیخوای بگی نگو...امروز شرکت نمیای
-چی؟؟؟؟؟
مین هو:همین که شنیدی....میمونی خونه استراحت میکنی....برای فردا باید سرحال باشی
-چه ربطی داره....شرکت کلی کار دارم
مین هو:کارات رو من انجام میدم پس بمون خونه استراحت کن....
-نمیشه باید خودم باشم
مین هو:رو حرف من حرف نزن...تازه جوون هم هست
-پس گیون سوک چی؟
مین هو:با من میاد شرکت
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مین هو:آروم دختر
-من باید حتما بیام....شما دوتا باهم بیافتین شرکت رو به باد میدین
مین هو:میتونیم یک کاری هم بکنیم
-چی؟
مین هو:کلا امروز شرکت رو تعطیل کنیم
-نه...کارای عقب افتاده زیاد دارم نمیتونم
مین هو:شرکت امروز تعطیله هیچ کسم نمیره.....تو جوجو هم رو حرف من حرف نمیزنی
-آخه کارمندا پس چی؟
مین هو:دیروز به همه شون گفتم فردا شرکت تعطیله و استراحت کنن
-چیکار کردی؟ببینم خیر سرم من مدیر اون شرکتم
مین هو:منم مشاورتم....یک مدیر خوب همیشه به حرف مشاورش گوش میده
-از دست تو
مین هو:پس قبول کردی دیگه؟
-چاره ای هم دارم؟
مین هو:پس لباسات رو عوض کن بریم پایین یک صبحونه مفصل بخوریم....جوون کلی زحمت کشیده...
-باشه
رفتم سمت سرویس و در رو بستم.....تو آینه نگاه کردم...صورتم چقدر پف داشت...معلوم بود گریه کردم...با آب سرد چندبار صورتم رو شستم تا کمی پفش خوابید و قرمزی چشمام رفت....نمیخواستم بفهمه باعث شده تا صبح گریه کنم.....صورتم رو خشک کردم اومدم بیرون....مین هو نشسته بود رو تختم و منتظر بود.....رفتم تو کمدم....لباسام رو عوض کردم اومدم بیرون...همون دیروزی ها رو پوشیدم.....باهم رفتیم آشپزخونه.....دهنم باز موند.....میز صبحونه پر بود...همه چی هم بود....مارمالاد...نون تست شده...تخم مرغ.....شیر...آب پرتقال....برنج مخلوط....سفره رو جوری تزئین کرده بود که هنگ میکردی....خیلی خوشگل و خیره کننده بود.....با صدای گیون سوک چشم از سفره گرفتم
گیون سوک:باز دور هم جمع شدیم.....بازم صبحونه های مخصوص جوون
-آره...واییییییییییییییی نمیدونی چقدر دلم برای این صبحونه تنگ شده بود.....صبحونه های مخصوص....با تزئینات مخصوص
جوون:از این به بعد هرروز صبح از این صبحونه ها داریم....بفرمایید
بعدم یک چشمک بهم زد...کسی حواسش نبود و متوجه نشد....نشستم پشت میز....بچه ها هم نشستن...مادرجون هم اومد نشست و شروع کردیم به خوردن....جوون از هرچیزی برام میذاشت...میگفت خیلی لاغر شدم باید خوب غذا بخورم....مادرجون هم تایید میکرد که اینقدر درگیر شرکتم تازگیا که درست وحسابی غذا نمیخورم....ولی گیون سوک اعتراض میکرد ومیگفت کجاش ضعیف و لاغره...این صدتای ما رو حریفه....مین هو هم فقط با سرش یا تایید میکرد...یا رد میکرد...حرف نمیزد.....و این یعنی فکرش مشغوله و یک چیزیش شده....وگرنه اون کسی نبود که تو جمع ها ساکت بشه و حرفی نزنه....ولی بچه ها اینقدر سرگرم خوردن وچرت و پرت گفتن بودن که متوجه نشدن....
صبحونه رو که خوردیم.....پسرا رفتن از آشپزخونه بیرون....مادرجون هم زوری با خودشون بردن....ولی جوون موند تا با کمک هم ظرف ها رو جمع کنیم و بشوریم....
وقتی تنها شدیم استرس گرفتم...نیمخواستم بازم حرفهای دیشبش رو بزنه و یا بحث رو به موضوع دیشب بکشه....ظرف ها رو جمع کردم و مشغول کفی کردنش شدم...اونم اومد کنار ایستاد و یکی یکی شست و با دستمال خشک کرد.....برعکس فکر من اصلا از دیشب حرفی نزد....آخرش که ظرفا تموم شد....داشتم دستام رو آب میکشیدم که یکدفعه احساس یخی کردم و چشمام بسته شد.....چشمام رو که باز کردم و دست کشیدم رو صورتم متوجه شدم کفیه....منم کف برداشتم وصورتش رو کفی کردم...اونم زد دنبالم....منم در رفتم سمت حال...بچه ها وقتی ما رو دیدن زدن زیر خنده
-مین هویییییییی جونم نجاتم بده....
سریع رفتم پشت مین هو قایم شدم
جوون:وایسا...مین هو بیا کنار
مین هو:هیییییی با جوجوی من چیکار داری برو اون طرف
جوون:کوچولو تو که میترسی چرا کفیم میکنی؟
-هیییییییی شروع کننده تو بودی...منم هیچ چیز رو...
ولی دیگه نتونستم حرفمو ادامه بدم...آخه سرم رو آورده بودم بیرون تا جوابشو بدم که هرچی کف دستش بود مالیده بود تو صورتم....
همه میخندیدن.....در رفت سمت ورودی حیاط....منم زدم دنبالش....در رو باز کرد ورفت بیرون......منم رفتم بیرون نبود....داشتم دنبالش میگشتم که چشمم خورد بهش...همون جا مات موندم.....بدون اینکه اهمیتی بده یا نگام کنه......بهم تنه زد ورفت داخل.....تنه اش باعث شد بخورم زمین......شوکه شدم.......اون اومده بود...هیون جونگ واقعا اومده بود....
جوون:کوچولوی من چی شدی؟آدری خوبی؟
-وونیییییییی...هی....هیون.....ج...و....نگ....ا..ون.....او...م....د...ه.....
جوون:آروم باش....گریه نکن.....آروم باش....
گریه؟من داشتم گریه میکردم؟کی گریه ام گرفت که خودم متوجه نشدم؟دستش رو کشید رو صورتم اشکام رو پاک کرد یک دستش رو زیر زانوم و دستش دیگه اش رو گذاشت پشتم بلندم کرد...سرم رو تکیه دادم به سینه اش و دوباره گریه کردم.....اونم راه رفت و منو برد ته باغ.....
جوون:آدری من...خوشگل من....کوچولوی من گریه نکن.....آروم باش...چیزی نیست.....یادته آدری؟اون موقع ها....بچه که بودی گریه میکردی اینجوری بغلت میکردم...اونقدر راه میرفتم و برات شعر میخوندم....تا آروم بشی؟
-آره...
جوون:این عادتم رو ترک نکردم...بعد این همه مدت بازم دیدم داری گریه میکنی بغلت کردم
-آره....تو این مدتی که نبودی همیشه وقتی گریه میکردم...یک گوشه مچاله میشدم و همش صدات میزدم.....بدعادتم کردی جوون....خیلی بدعادتم کردی
جوون:از این به بعد هستم.....هرموقع خواستی گریه کنی بیا پیشم......صدام کن.....
-باشه....
سرم بیشتر چسبوندم به سینه اش و دستام رو دور گردنش حلقه کردم.....جوون همیشه منو با حرفهاش آروم میکرد....باکاراش....البته بعد از هیون جونگ....هیچ کس برام هیون جونگ نمیشد...هیچ کس.....صدای آرومش تو گوشم پیچید....همون شعر همیشگی...همون شعری که همیشه آرومم میکرد...شعری که خیلی وقت بود دلتنگش بودم و دلم میخواست با اون صدای آرومش برام بخونه.....
the white starlight envelops the tears
the tears fall in the warm wind
do you feel it?
this trembling, quiet whisper that is going your way
i draw you on this white paper
the warm smile holds me
is this love?
even when i close my eyes, i see only you
i will be waiting for you
i will wait for you
i don't want to see the tears of pain anymore
you let me know
this love that's like a lie, i'll never let it go
because that love is you
i'm walking in my memories with you
the tears fill even the deepest area of my heart
what should i do?
even in my dreams, i miss you
i will be waiting for you
i will wait for you
i don't want to see the tears of pain anymore
you let me know
this love that's like a lie, i'll never let it go
because that love is you
please look at me, like the faraway stars
can't you be the one that's in my heart
i will be waiting for you
i will wait for you
i don't want to see the tears of pain anymore
you let me know
this love that's like a lie, i'll never let it go
because that love is you
اون موقع ها موقعی که جوون برام این شعر رو میخوند....من فقط به تن صداش دقت میکردم و آروم میشدم....چون انگلیسی هم میخوند اصلا دقت نمیکردم ببینم معنیش چی میشه...چه معنی داره...ولی الان.....کاملا معنیش رو متوجه میشدم....حالا دیگه میدونستم چرا جوون این شعر رو خیلی دوست داشته و همیشه برام میخوند....
جوون:اروم شدی کوچولوی من؟
-آره...صدات از قبل بم تر  وبهتر شده....جوون بازم میگم خیلی خوشحالم برگشتی....درسته به مین هو وابسته ام....درسته تمام این مدت مین هو کنارم بوده...ولی بعضی موقع ها واقعا به این مدل آروم کردنت احتیاج پیدا میکردم....خیلی دلتنگت بودم خیلی....
منو گذاشت زمین و دستاش رو گذاشت روی شونه ام و چشماش رو دوخت به چشمام
جوون:فکر میکنی من دلتنگت نبودم؟غربت توی یک کشور غریب بعد یک مدت برام عادی شد....بهش عادت کردم..ولی به نبود تو....نه....هیچ وقت عادت نکردم و برام عادی نشد....
خواست حرفشو ادامه بده که صدای مین هو اومد....داشت صدامون میکرد و دنبالمون میگشت....ازم جدا شد و جلوتر رفت...منم پشت سرش...مین هو تا منو دید اومد جلو و محکم بغلم کرد
مین هو:خوبی جوجو؟چیزی بهت گفت؟بدرفتاری کرد؟
-خوبم مین هو....خوبم...نه بدرفتاری نکرد...چیزی هم نگفت.....
مین هو:ناراحت نکن خودتو....هیییییی از چشم افتادیم....نمیدونی مادرجون وقتی دیدش چشماش چه برقی زد.....هیون جونگ هم همه چی رو ول کرد مرد گنده خودشو انداخت بغل مادرجون....
جوون:خب حالا...ولش کن کوچولو رو بریم داخل....
مین هو:باشه
ازم جدا شد همون موقع یدونه زدم پهلو جوون یدونه مین هو
-دیروز که میگفتین بهم نردبون و همه اتون ادعاتون میشد به شماها رفتم....حالا شدم کوچولو؟
جوون:دیروز ما یک چیزی گفتیم....تو چرا جدی گرفتی؟
اینو گفت و در رفت.....نزدم دنبالش...میترسیدم باز هیون جونگ جلوم سبز شه
مین هو:مطمئنی خوبی؟میتونی؟
-آره خوبم....میتونم....بیا بریم
رفتیم داخل...نشسته بود رو مبل کنار مادرجون و باهاش حرف میزد....مستقیم رفتم آشپزخونه....مشغول ریختن قهوه برای همه شدم.....فنجون های قهوه رو توی سینی گذاشتم و اومدم بیرون....
-بچه ها کی قهوه های مخصوص میخواد؟
مین هو بلند شد اومد سینی رو ازم گرفت...
مین هو:من همشم مال خودمه....
جوون و گیون سوک هم رفتن سمتش و بزور قهوه های خودشون رو برداشتن....اصلا هم به هیون جونگ اهمیت نمیدادن...البته اونم کاری نداشت بهشون...سینی رو ازش گرفتم....
-هیییییییی برای مادرجون و مسافر تازه از راه رسیدمونم بذارین....
با سینی رفتم سمتشون و تعارف کردم.....هیون جونگ پوزخندی زد و برداشت....
مادرجون:دستت درد نکنه دخترم....بچه ها به خاطر اومدن هیون جونگ امروز ناهار از بیرون سفارش میدیم....
مین هو:بیا بعد من میگم شما اینو از بقیه بیشتر دوست دارین میگی حسودی میکنی....
مادرجون:تو از این کشور دل بکن برو4،5 سال دیگه بیا ببین همین کار رو میکنم یا نه
گیون سوک:مادرجون یعنی منو دوست نداری دیگه...منم نوه اتونما....من بعد 12سال اومدم بره من همچین کاری نکردید....
مادرجون:امروز یدفعه حساب میکنم مادر.....نمیشه که یک شب به خاطر تو شام بدم یک شب به خاطر هیون جونگ....فکر جیب منه پیرزن هم بکنید....
با این حرف مادرجون همه مون خندیدیم.....منم نشستم رو مبل کنار جوون...جوون هم از پشت دستش رو انداخت دورم....
جوون:خانوم کوچولو دیشب نشد از کارت بپرسم اوضاع چطوره؟
-هییییی من دیگه کوچولو نیستم....
جوون:بره من کوچولویییی..نگفتی
-اوضاع خوبه....توی جیجو دوتا هتل ساختیم....2سال پیش افتتاحش کردیم....امسال هم کار هتلمون توی فرانسه تموم شد.....یک پروژه دیگه هم گرفتیم که فعلا دنبال یک شرکت معتبر و با اطمینان سرمایه گذاری هستیم....به محض پیدا کردن شرکت کار اونم توی بوسان شروع میشه....
جوون:نمیشه شخص سرمایه گذاری کنه؟اصلا چرا سرمایه؟خودت نمیتونی؟
-نه.....خرجاش سنگینه و تنهایی از پسش بر نمیام.....شخص هم نمیشه....حتما باید یک شرکت باشه....اونم توی بوسان...که کارا رو اونجا زیر نظر بگیره.....خرید مصالح و کارگر و کلی کارای اداری و مشکلات داره که کارای مربوط به بوسان رو باید اون شرکت انجام بده.....
جوون:اوه....چه سخت
-اوهوم....بعضی موقع ها اینقدر از کار زیاد خسته میشما دلم میخواد بخوابم دیگه بیدار نشم....
جوون:از این حرفها نزن....
مین هو:میبینم چیک و پیک میکنین...خبریه؟
-نه بابا چه خبری
گیون سوک:مین هو نمیدونی این دختر مامانیه....وقتی پسردایی اش رو میبینه همه یادش میره....انگار نه انگار دوتا پسرعمه اینجا داره
-خب جوون رو خیلی وقته ندیدم.....9ساله
گیون سوک:خب منم12ساله
-ای بابا کشتی منو با این 12سالت....تو با جوون فرق داری
جوون:جوابتو گرفتی؟
گیون سوک:هیییییی بد دوره زمونه ای شده.....حالا که اینطور شد منم میرم پیش پسردایی خودم....فکر کردی فقط خودت پسردایی داری؟
سریع رفت کنار هیون جونگ نشست و دستش رو دور گردنش حلقه کرد.....
گیون سوک:هیون جونم....پسردایی گلم چه خبر؟
هیون دست گیون سوک رو از دور گردنش باز کرد انداخت اون طرف
هیون:گیون سوک میدونی بدم میاد.....
مین هو:بیا پسرخاله پیش خودم....اینا امروز قصد کردن تو رو اذیت کنن....بیا که مظلوم واقع شدیم منو تو
-کی به کی میگه مظلوم.....
هیون:مظلوم من واقع شدم که گیر شماها افتادم...امیدوار بودم خارج از کره موندن روتون تاثیر بذاره آدم بشین....ولی نشدین
جوون:نکه خودت آدم شدی...
هیون:هرچی باشم از تو بهترم
-بس کنین.....قرار شده دورهم جمع شیم که یک جو شاد داشته باشیم و سال رو با خوشی نو کنیم....نه اینطوری....
جوون بلند شد رفت بیرون....هیون هم بلند شد رفت اتاقش....
قسمت پنجم
مادرجون:چشونه اینا؟
مین هو:میفهمیدیم خیلی خوب میشد....
-درست میشه....من میرم اتاقم...
بلند شدم و اومدم اتاقم.....فردا کریسمس بود و هنوز سال نو نشده اینجوری دعواشون شده بود....دم شیشه سراسری ایستادم و نگام رو دادم به ساحل......در اتاقم زده شد
-بیا تو
پشتم هنوزم به در بود و داشتم ساحل رو نگاه میکردم...مطمئن بودم یا گیون سوک یا جوون....احتمال اینکه گیون سوک باشه بیشتر بود....اومد کنارم ایستاد...وقتی انعکاس تصویرش روی شیشه افتاد....خشک شدم.....انتظار هرکی رو داشتم جز هیون جونگ.....عکس العملی نشون ندادم.....
هیون:نه سلامی....نه خوش آمد گویی.....نه محل گذاشتنی....من ازت جدا شدم درست....ولی هنوز پسرعموتم......
-به خاطر اومدنتون شوکه بودم.....بی احترامی منو ببخشین پسرعمو
هیون:پسرعمو....هه.....چشم دخترعمو میبخشم
-لطف میکنید
هیون:بازم شدی مثل اون موقع ها.....خشک.....
-توقع چیز دیگه ای دارین ازم؟
هیون:نه.....
برگشت که بره صداش کردم
-پسرعمو
هیون:بله دخترعمو؟
-همه مون جمع شدیم تا سال رو با خوشی کنار مادرجون نو کنیم....خوشیمون رو خراب نکنید.....
دستش مشت شد...رفت بیرون و در رو کوبید......نشستم رو تختم.....پسرعمو....هه...کی فکرشو میکرد آخر ما بشه این....همون دوتایی که تا خودکشی پیشرفتن تا بتونن باهم ازدواج کنن.....چقدر عوض شده بود....موهای مشکی که من عاشقش بودم...مخصوصا وقتی میزد بالا رو طلایی کرده بود و ریخته بود جلو چشمش....هیکلش ورزیده تر شده بود...چهارشونه تر و کمی هم بلند تر شده بود.....الان استاد موسیقی بود...چقدر بهش میومد استاد بودن.....مین هو و مادرجون هم با ازدواجمون مخالف بودن......عمه هم مخالف بود.....هیون جونگ اون موقع یک پسر29ساله بود و من یک دختر 17ساله....12سال ازم بزرگتر بود......جوون 8 سال ازم بزرگتر بود.....مین هو هم 4سال...ولی گیون سوک 2سال.....وقتی فهمیدن انتخاب من هیون جونگ همه متعجب شدن....همه فکر میکردن منتظر میشم گیون سوک برگرده.....یا حداقلش با مین هو یا جوون ازدواج میکنم....البته بیشتر حدسیاتشون جوون بود....حتی هیون جونگ هم یکبار گفت من فکر میکردم باید منتظر کارت عروسی تو و جوون باشم....من و جوون باهم خیلی جور بودیم.....لفظایی که میگفتیم...ادا اطفارایی که میومدیم.....خودمم متعجب شدم....من آدمی بودم که میگفتم اختلاف سنی بین زن و شوهر زیاد باشه زندگیشون دووم نمیاره.....منی که 5سال اختلاف سنی رو میگفتم زیاده....عاشق کسی شدم که 12سال ازم بزرگتر بود.....اون موقع بود که تونستم درک کنم وقتی عاشق میشی...وقتی یکی میشه تموم زندگیت....دیگه سن و سال برات مهم نیست........من قسم خوردم به همه ثابت میکنم من با هیون جونگ خوشبخت میشم....یعنی جفتمون جلوی همه قسم خوردیم.....اگه اون مشکل لعنتی نبود.....اگه اون اتفاق نمی افتاد.....شاید هنوزم باهم بودیم و سرقسممون مونده بودیم.....مشکلی که نذاشتم هیچ کس بفهمه و بو ببره....حتی هیون جونگ....میشناختمش.....میدونستم بفهمه راضی به طلاق و ترک من نمیشه.....میدونستم تنهام نمیزاره.....اصلا به خاطر اینکه تنهام نمیزاره بهش نگفتم.....نمیخواستم اونم به پای من بسوزه.....بلند شدم رفتم سمت کمدم لباسام رو با لباسای گرم عوض کردم و رفتم از اتاق بیرون.....همون موقع جوون اومد داخل خونه....
مادرجون:کجا میری مادر؟
-میرم دم ساحل
مادرجون:تنها نرو....با یکی از پسرا برو....
-جوون باهام میای؟
جوون:آره بذار لباس بپوشم
-باشه
رفتم آشپزخونه و یک لیوان آب برای خودم ریختم......داشتم میخوردم که صدای مین هو رو شنیدم
مین هو:یادش بخیر یک زمونی فقط من بودم وقتی حوصله نداشتی میرفتی پیشش...یا باهاش میرفتی بیرون
-هنوزم تویی...چه حرفیه میزنی تو؟
مین هو:هنوزم منم و داری الان با جوون میری ساحل؟
تا خواستم حرف دیگه ای بزنم جوون اومد داخل آشپزخونه
جوون:بریم؟
-بریم...مین هو شب حرف میزنیم باشه؟
مین هو:باشه
از آشپزخونه اومدم بیرون و با جوون رفتیم بیرون از خونه
-وونی پیاده بریم؟
دستم رو گرفت تو دستش و کرد تو جیب آورکتش...
جوون:بریم...
باهم قدم میزدیم.....جفتمون آروم بودیم....نزدیکای ساحل که رسیدیم دستم رو ول کرد ودوید سمت دریا.....دستاش رو باز کرد سرش رو بلند کرد.....از دور نگاش کردم.....قدش کمی بلند تر شده بود.....اونم چهارشونه بود و عضله ای مثل هیون جونگ.....قیافه با نمک و دوست داشتنی داشت....جوون تنها کسی بود که برام از فامیل مادریم مونده بود...مادرم فقط یک برادر داشت....که اونم وقتی جوون 5سالش بود توی یک درگیری فوت کرد....دایی ام یک افسر پلیس بود....زن دایی ام هم بعد فوت دایی ام جوون رو سپرد به مادرم و رفت.....جوون رو پدر مادر من بزرگ کردن وبعد اون اتفاق هم جفتمون با مین هو و عمه بزرگ شدیم.....هیییی الان که دارم فکرش رو میکنم میبینم ماها چی بودیم...آرزوهامون چی بود و چی شدیم....هیون جونگ همیشه دوست داشت خواننده بشه...صدای خیلی خوبیم داشت....من صداش رو خیلی دوست داشتم....یا گیون سوک....همیشه میگفت من میخوام پلیس بشم....مین هو هم میگفت من میخوام خلبان بشم....من و جوون هم میخواستیم ستاره شناس بشیم.....جفتمون به علم نجوم خیلی علاقه داشتیم.....ولی الان هرکدوممون شغلمون یک چیز دیگه بود...بین ماها تنها کسی که به آرزوش رسید هیون جونگ بود.....خواننده نشد...ولی شد استاد موسیقی.....از اون اولشم موسیقی رو دوست داشت و همیشه در حال آهنگ گوش دادن میدیدیش......سرم رو تکون دادم و رفتم جلو کنارش ایستادم.....تو فکر بود و نگاهش به رو به رو....کمی آب تو دستم پر کردم پاچیدم تو صورتش...ماتش برد....آب یخ یخ بود.....در رفتم و زد دنبالم.....هوا سرد بود ولی ما تا میتونستیم آب بازی کردیم و خوش گذروندیم....داشتم میدویدم تا برسم به صخره بزرگ و از دستش پناه بگیرم.....لباسام خیس خیس بود...لباسای اونم خیس بود میدونستم سرما رو خوردیم......نمیدونم یدفعه چی شد...پام به چی گیر کرد...ولی تا به خودم بیام افتادم و جوون هم افتاد روم.....سرعتش زیاد بود و نتونست خودش رو کنترل کنه.....باهم چشم تو چشم شدیم.....یک لحظه نگاهش رفت سمت لبهام....دوباره اومد سمت چشمام....ازم اجازه میخواست...ولی من این اجازه رو نمیدادم...طلاق گرفته بودم....ولی هنوزم دوستش داشتم و نمیتونستم به قلبم خیانت کنم.....دستام رو روی شونه اش گذاشتم تا بلندش کنم....که خودش متوجه شد و سریع بلند شد دست منم گرفت بلندم کرد و بدون اینکه عکس العملی نشون بده یا به روی خودش بیاره اتفاقی افتاده شروع کرد به تکوندن لباسم....
جوون:حسابی خیس شدی...هوا هم سرده و قرمز شده.....فکر کنم برف بیاد.....بدو سریع بریم خونه....تا سرما نخوردی.....
منم خودمو زدم به اون راه.....باهم راه افتادیم و رفتیم خونه....تا داخل شدیم مستقیم رفتم سمت شومینه....جوون هم اومد کنارم ایستاد تا خشک بشه...
جوون:سرما بخورم باید خودت ازم پرستاری کنی
-هییییییی چرا؟
جوون:آب بازی رو کی شروع کرد؟
-بذار ببینم خودم میتونم سرپا بمونم که از تو هم پرستاری کنم....
جوون:خلاصه گفتم دیگه...مریض بشم خودت باید پرستاریم رو بکنی...هیچ بهونه ای هم قبول نیست
-این نامردیه...
یک مشت زدم به بازوش...اونم صورتشو جمع کرد و دستش رو گذاشت رو بازوش
جوون:زورتم زیاد شده...دردم گرفت....
-من آروم زدم
جوون:ولی من دردم گرفت...دستت سنگین شده ها
-نه خیرم....اصلا هم دستم سنگین نیست...تو ضعیف شدی
جوون:ببینم به این هیکل و قد میخوره ضعیف باشه؟
-چرا نمیخوره..همه چی به عضله نیست آقا
جوون:اینطوریه؟
شروع کرد قلقلک دادنم و منم شروع کردم به جیغ زدن و خندیدن....
-مین هو.....مین هو جونم بیا منو نجات بده
همین طور داشتم تقلا میکردم از دستش در برم که کشیده شدم تو بغل یکی.....
مین هو:هی پسر میخوای بکشیش؟
جوون:به من میگه ضعیف
مین هو:خب ضعیفی دیگه
-هییییییی مینیییی
مین هو:چته دارم طرفداریت رو میکنم
-جوون ضعیف نیست
مین هو:خودت مگه نگفتی ضعیفه؟
-پیش من ضعیفه....
مین هو:اوهوووو خودتو تحویل بگیر یکم
-چشم تمام تلاشم رو میکنم
از مین هو جدا شدم تا برم سمت اتاقم که پوزخند هیون جونگ رو دیدم....پشتش رو بهم کرد و رفت سمت آشپزخونه.....اومدم اتاقم یک حموم آب داغ گرفتم و لباسام رو عوض کردم....از اتاق اومدم بیرون....بوی غذا میومد...رفتم آشپزخونه...
-هووووووومممممم بو های خوب میاد
گیون سوک:بله....ناهار امروز غذای مخصوص سرآشپز گیون سوک.....
-اوهووووووو کی شدی سرآشپز؟
گیون سوک:تو اینکه دست پخت من تکه شکیه؟
-تک که نیست....ولی میشه بخوریش
گیون سوک:هییییییی پررو.....خیلی هم دلت بخواد....اصلا اگه گذاشتم امروز از غذا بخوری
-گیون سوک جونم.....منکه اینقدر دوستت دارم...اینقدر دختر خوبیم.....دلت میاد گشنه بمونم؟
اومد نزدیک لپم رو بوسید
گیون سوک:هیییییییی با این اداها خوردنی میشیا...مواظب باش
مین هو:هییییییی برای خوردنی من نقشه نکش....عصرونه خودمه
جوون:البته اگه برای عصر بمونه...چون من قراره برای ناهار صرفش کنم....بوهای خوب هم میده....
گیون سوک:نظرتون چیه تقسیمش کنیم؟اینجوری دعوامون میشه...
-هی هی دارین میترسونیما
مین هو:موافقم...تقسیمی که عادلانه باشه
جوون:منم حرفی ندارم....
بدون اینکه نگاه کنم کی داره میاد داخل آشپزخونه سریع رفتم سمتش و خودمو انداختم تو بغلش....
-واییییییییی منو از دست این 3تا گرگ درنده نجات بده.....
یک لحظه همه جا سکوت شد.....دستای اون کسی که بغلش کرده بودم روی هوا بود....تشخیص اینکه اون شخص هیون جونگ باشه اصلا سخت نبود.....سریع خودم رو جدا کردم و سرم رو انداختم پایین....
مادرجون:چی شده؟چه خبره؟
سریع رفتم پیش مادرجون
-مادرجون پسرات برام نقشه کشیدن...میخوان منو بخورن....
هیون جونگ:هیییییی منو قاطی این سه تا نکن....من قصد خوردن تو رو ندارم.....
مادرجون حرفی نزد فقط خندید..ماها هم خندیدیم....
مادرجون:خیلی وقت بود این خونه این روزا رو به خودش ندیده بود...ممنونم بچه ها.....
نشستیم پشت میز و مشغول غذا شدیم...همش لبم رو میجوییدم....آخه من این چه کاری بود که کردم......چرا یکذره دقت نکردم ببینم کیه....وای الان فکر میکنه از قصده.....فکرم همین طور مشغول بود که یکی دستم رو از زیر میز گرفت.....به خودم اومدم و نگاش کردم....جوون بود......لب زد بهش فکر نکن......بعدم ماهی گذاشت توی ظرفم.....لبخندی بهش زدم و مشغول خوردن غذام شدم...چقدر خوب بود که جوون رو کنارم داشتم و حواسش بهم بود....بعد ناهار هرکی رفت اتاقش.....تا استراحت کنه.....وارد اتاقم شدم.....پخش رو روشن کردم و روی تخت دراز کشیدم......
تو نیستی و من از خودم بی خودم
تو نیستی و بی تو دیوونه شدم
همش با خودم از تو حرف میزنم
تو نیستی  به دیوار برف میزنم
هوایی شده باز دلم بی هوا
حالم خنده داره واسه آدما
زمستونه دستای من یخ زده
تو نیستی و بدجور حالم بده
زمستونه و برف و بارونه و
زمستونه و یک خیابونه و
زمستونه و غم فراوونه و
زمستونه و من یک دیوونه و
زمستونه و هق هق شونه و
یک شومینه و بغض این خونه و
زمستونه و قلب داغونه و
زمستونه و اشک رو گونه و
تو نیستی و روزامو گم میکنم
قدم میزنم رامو گم میکنم
تو نیستی و این شهر زندونمه
هنوز شال تو گرمی شونه امه
نمیخوام کسی از غمت کم کنه
نمیخوام کسی جز تو درکم کنه
تو نیستی هواتو نفس میکشم
از این زندگی بی تو دست میکشم
در اتاقم زده شد.....ضبط رو خاموش کردم و اومد داخل....مین هو بود.....فقط موقع هایی که آهنگ گوش میدادم در میزد...بقیه موقع ها همین طوری میومد داخل....نشستم رو تخت اومد نشست کنارم.....
مین هو:خوبی؟
-اره...میبینی که....
مین هو:آره میبینم....بازم جوون اومد و تو همه چیز یادت رفت
-نه اینجوری نیست
مین هو:از رفتارای امروزت کاملا معلومه....همیشه همین جور بودی.....وقتی جوون پیشت بود اصلا متوجه هیچ کس نبودی.....اصلا متوجه اطرافت نبودی.....فقط خودت و جوون رو میدیدی....به خاطر همین همه فکر میکردن تو با جوون ازدواج میکنی....
-مین هو اینجوری که میگی نیست......
مین هو:تا وقتی که نبود ناراحتیات رو به کی میگفتی؟حوصله نداشتی سراغ کی میرفتی؟
-مین هو این چه رفتاریه میکنی....تو و جوون برام فرقی ندارین....جفتتون برام برادرین و عزیز....من فقط دلم برای جوون تنگ شده....به خاطر همین از صبح باهاشم.....من و تو و جوون باهم بزرگ شدیم.....9سال ازم دوربوده.....یعنی حق ندارم با کسی که 9ساله ندیدمش وقت بگذرونم؟مین هو تو چت شده اینجوری نبودی.....
مین هو:من فقط نمیخوام کسی جای منو بگیره....همین
-مین هو تمومش کن.....جایگاه تو توی قلبم محفوظه...همون طور که جایگاه جوون محفوظه....هیچ کس جای هیچ کس رو نمیگیره.....هیچ کس.....
بلند شدم اونم بلند شد دستم رو گرفت...منو کشید تو بغلش
مین هو:امروز از صبح یکذره هم حواست بهم نبود.......حتی نفهمیدی با هیون جونگ دعوام شده....حتی متوجه زخم های من و هیون جونگ نشدی.....تو هرموقع با جوونی از همه چی غافل میشی...
از خودم جداش کردم و وارسیش کردم....راست میگفت....گوشه لبش کمی زخم بود....زیر چشمشم یکذره قرمز شده بود.....
-هیون جونگ خیلی زخمی شده؟
مین هو:نه....فقط یکذره گوشه لبش زخم شده....
-چرا دعوا کردین؟
مین هو:یک مسئله بین من و اون بود
-به من مربوط میشد؟
مین هو:نه یک مسئله کاملا شخصی بود....مطمئن باش
-یخ چرا نذاشتی....کبود میشه تا فردا
مین هو:هیچی نمیشه.....هیون جونگ از سر میز بلند شد خیلی حرصی بود.....
-میشه حرف اونو پیشم نزنی؟
مین هو:آره....جدی خوبی؟
-آره خوبم.....خیالت راحت....
مین هو:حرفی نزدین باهم؟
-با کی؟
مین هو:هیون
-مین هو
مین هو:خب کنجکاوم....بعد 4سال رو به رو شدین باهم....
-حرفی نزدیم....بازجویی تون تموم شد؟
مین هو:بله بانو
-خب بشین تا برم یخ بیارم....این صورت تا فردا کبود میشه همینطوری ولش کنی
مین هو:هیچی نمیشه....یخ گذاشتم..اونقدرام محکم نزد...من از این بچه سوسول ها که سریع صورتشون کبود میشه نیستم....میدونی خودت دیگه
-بله میدونم...شما قوییییییی
مین هو:بیا یکم بخوابیم
-هیییییی خندیدم بهت باز....پاشو برو اتاقت
مین هو:آدری داشتیم؟
-ببینم پس اون اتاق برای کیه؟ تو همیشه اتاق من پلاسی....
مین هو:دوست دارم اینجا پلاس باشم....
-پس من میرم اتاق تو....خیلی دوست دارم اونجا پلاس بشم
تا اینو گفتم سریع بلند شد و رفت سمت در
مین هو:حالا که فکرشو میکنم میبینم اتاق خودمو بیشتر دوست دارم.....استراحت کن جوجویی
در اتاق رو بست رفت...خنده ام گرفت....مین هو همیشه روی اتاقش حساسیت خاصی داشت....هیچ کس حق ورود به اتاقش رو نداشت......حتی من.....تاحالا اتاقش نرفتم....هرموقع هم خواستم برم یا قفل بوده....یا خودش خونه بوده نذاشته برم.....بعد چندبار وقتی دیدم بدش میاد...دیگه اصرار نکردم برم اتاقش....دوباره روی تختم دراز کشیدم البته اون کتاب ایرانی رو هم برداشتم و شروع کردم به خوندنش.....یک شعرش نظرم رو جلب کرد وخیلی خوشم اومد ازش
{با توام ای شورِ دلشوره ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
باتوام
ای غم!
ای غم مبهم!
ای نمی دانم!
هرچه هستی باش!
اما کاش...
نه،جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی باش!
اما باش!}





نوع مطلب :
برچسب ها : love، kim hyun joong، lee min ho، moon joo won،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 مرداد 1396 12:29 ب.ظ
I wanted to thank you for this great read!!
I definitely loved every little bit of it. I've got you saved as a favorite to check out new things you post…
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:10 ق.ظ
My developer is trying to persuade me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the expenses.
But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type on numerous websites
for about a year and am worried about switching to another platform.
I have heard very good things about blogengine.net.
Is there a way I can transfer all my wordpress content into it?
Any help would be greatly appreciated!
جمعه 25 فروردین 1396 10:18 ق.ظ
hello!,I love your writing very a lot! share we be in contact extra
about your article on AOL? I require a specialist
on this space to unravel my problem. Maybe that is you!
Having a look forward to look you.
پنجشنبه 10 فروردین 1396 08:05 ق.ظ
Hello there! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be ok.
I'm absolutely enjoying your blog and look forward to new posts.
یکشنبه 21 تیر 1394 02:17 ق.ظ
پس چرا نمیذاری؟من عاشق این داستان شدم بقیشو میخام
parisaminoz ممممنون
الان میزارم عشقمممم
شنبه 20 تیر 1394 09:49 ب.ظ
آنیوسیو....چقدر داستان مینویسی تو ....تایپ کردن خیلییییی سخته ،،، ولی من بیشتر تو قلمرو ام ،،، اونجا دوستان همه هستن،،،
داستانت خیلییییییییییییییی لایک داشت
parisaminoz سلامممممم
عزیزم اینا از قبل نوشته شده من فقط کپی پیست میکنم
ممممنونننننننن
تبلیغ این داستانمو بکنی ممنون میشممممممممم
به بهارم بگو اگه باز کسی رو میشناسه بگه بیاد بخونه مممنوننننننن
پنجشنبه 18 تیر 1394 02:07 ق.ظ
اول شدم چقدر دلم میخاست بقیشو بخونم خیلی جذاب شده نکنه مشکل از خود آدریه؟مثلا اینکه حامله نمیشه.میتونه چنین چیزی باشه؟یه حسی بهم میگه یه چنین چیزیه خیلی در موردش کنجکاوم میخام ببینم خیلی چیز مهمی بوده یا نه.یا اصلا میشه راهی براش میشه پیدا کرد تا این دوتا دوباره باهم باشن اینطور که بنظر میرسه هردوتا هنوز به هم علاقه دارن حالا چرا آدری اینقدر سرد برخورد میکنه؟انگار نمیخاد اون دل بهش ببنده و وابسته بشه.ایشالا زودتر شنبه برسه بقیشو بخونم
parisaminoz خخخخخخ
جواب تمام سوالاتو تو قسمت های بعدی میگیری
من هیچی نمیگم.....میدونی که خبیثم و میزارم تو خماریییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر