تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP6
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 22 تیر 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلاممممم
اومدم با قسمت جدید
امیدوارم این قسمتم دوست داشته باشید
دلم بره هیون تنگ شده بود گفتم ازش عکس بذارم جای پوستر
از رو تخت بلند شدم نشستم....رفتم سمت میز تحریرم پشتش نشستم و دفترم رو از کشو درآوردم...دفتری که وقتی برای اولین بار درک کردم عشق چیه و نگاهم به هیون جونگ عوض شد...خریدمش.....تا لحظه به لحظه ها رو توش یادداشت کنم....الانم دلم میخواست توش بنویسم.....چیزی که تو سرم داشت رژه میرفت رو میخواستم بنویسم.....دفترم رو باز کردم...چشمم خورد به نوشته صفحه اولش....
{"عاشق شدم
تو برایم راه حلی داری؟
چه سوال مسخره ایست
وقتی تو خود راه حلم هستی!"}
ورق زدم...
{"باز هم که چشمم در چشمت افتاد،خود را گم کردم،پاک خود را باختم،دستپاچه شدم،نمیدانم چرا وقتی برای لحظه ای تو را نگاه میکنم آنقدر دستپاچه میشوم و با عجله نگاهت میکنم که تصور دوباره ی چهره ات برایم مشکل می شود،چقدر نگاهت مرا به خود میخواند،چقدر این اندک لحظه های دیدار برایم خواستنیست،اما افسوس که میدانم همه چیز تنها در این نگاه خلاصه می شود.از اینکه به یاد می آورم با تو بودن برایم محال و دست نیافتنی است تنم میلرزد و غم وجودم را فرا میگیرد.میدانم که اگر بدانی من به عشق در تو مینگرم همین نگاه که تنها امید من است از من دریغ میکنی به خاطر همین است که همین نیم نگاه را از چشمان نافذ تو می دزدم تا راز نگاهم پیش چشمان تو فاش نشود.
وجودم صدای پایت را خوب میشناسد،با شنیدن صدای پایت به جای خود میخکوب میشوم،قلبم به شماره می افتد،نفس در سینه ام حبس میشود و دهانم خشک و پاهایم می لرزد،هرچه صدای قدمهایت نزدیکتر میشود من ملتهب تر میشوم وقتی نگاهم به نگاهت وصل میشود آتش میگیرم...شاید هم میدانی که باید زمان این نگاه کوتاه را نگه داری تا اسیر شعله های این آتش نشوی!
اما از لحظه ای که نگاهت از نگاهم بریده می شود دلم همچون مرغ سرکنده بال وپر میزند و روحم آماده قالب تهی کردن میشود....آنقدر دل به راه رفتنت چشم میدوزد تا از دیدگانم محو شوی"}
ورق زدم و ورق زدم تا به یک صفحه سفید رسیدم و شروع کردم به نوشتن:
{"برای هضم لحظه ای که آغازش از تو نوشتن است دست کم باید چند نفس عمیق کشید و به تمام قد در برابر خاطره ات ایستاد و تعظیم کرد و شکست و نوشت،تمام این کارها را کرده ام و حالا واجد شرایطم برای از تو نوشتن:
گیریم که سراغت را بگیرم،گدایی ات کنم،پرستشت را نقاشی کنم،شعرت کنم،قابت کنم،کتابت کنم،وقتی آن گونه ای که نباید باشی هستی،چه فرقی میکند،وقتی جواب دلم برایت تنگ شده است خواهش میکنمی ست که برای غریبه ترین رهگذرها هم خرجش نمیکنی چه کنم؟
دمدمه های صبح بیایم زیر پنجره اتاق پر از هالوژنت جار بزنم که وای زیبا،همسایه های دیوار به دیوار زیبا،اهالی کوچه زیبا،من دیوانه روی ماه اون هستم،راضی میشوی؟نه راضی که نمی شوی هیچ،نهایت لطفت فریادی ست با طعم خواب و چاشنی غضب که نوش جان میکنم و معلوم نیست برایم چه تصمیمی میگیری و می گویی کجا بروم،تازگی ها حس میکنم هیچ چیز نیستم،هیچ چیز در برابر تو که همه چیزی،در برابر تو همه کس هم هیچ نیست و هیچ تنها هویتش را حفظ میکند،گرچه اگر لغتی از هیچ کمتر پیدا شود،هیچ هم برای خود جایگزینی پیدا میکند.همه به تو که می رسند خودشان،هویتشان و وجودشان را فراموش می کنند،گم میکنند،یک جور از بودن خودشان خجالت میکشند،گم میشوند.زیبا می خواهم دست از سرت بردارم و برچشمانت بگذارم تا خورشید روشن دوچشمت ذوب کند حجم اسیر تنهایی مردابی مرا.
نامم با نامت یک حرف و هزار دنیای مشترک دارد،مشترک تازگی ها دور از دسترس و همیشه نزدیک من،دست از سرت برمیدارم تا دیگران نفهمند دستم بر چشمان عسلی توست.
بگذار فکر کنن تسلیم شدم و رفتم.توهم به کسی نگو مخصوصا به خبر چین ها که دنبال خبر میگردند تا بین من و تو را ابری کنند هرچه گفتند بگو میشناسمش،دخترک دیوانه!...آخر سر دست از سرم برداشت...یک وقت نکند بقیه اش را مطرح کنی...یواشگی بگو  جوری که فقط تو وخودم بشنویم:گذاشت روی چشمانم تا ذوب شود در من
یک تکه از خاک زمین  که فاصله اش تا خورشید چشمانت کمترین شده است."}
دفترم رو بستم و سرم رو تکیه دادم به صندلی......آه.....هیون جونگ....چرا نمیتونم فراموشت کنم....چرا همیشه اون چشمای عسلیت جلوی چشممه؟چرا نمیتونم به جز تو به کس دیگه ای فکر کنم؟فراموش کردنت چرا اینقدر سخته....
پخش رو روشن کردم..موزیک ملایم و بیکلامی گذاشتم.....خودم رو انداختم روی تخت و چشمام رو بستم...کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.....یک خواب عصرگاهی که شدیدا بهش احتیاج داشتم...تا بتونم ذهنم رو کمی آروم کنم و جمع و جور...
با صدا هایی که میومد بیدار شدم....صدا از بیرون اتاق بود.....رفتم سمت در و بازش کردم....
-صداهای چیه؟
گیون سوک:بیدار شدی؟
-آره...سر و صدای چیه؟
گیون سوک:هیون جونگ و مین هون....داریم هیون رو راضیش میکنیم بیاد بریم بیرون...توهم حاضرشو بیا بریم....
-چه خوب....باشه....
در اتاق رو بستم رفتم سمت سرویس....صورتم رو شستم......پالتو کرمم رو پوشیدم...یک کلاه بافت داشتم خیلی بهم میومد اونم گذاشتم رو سرم موهامم باز کردم ریختم دورم....قشنگ شده بودم....از اتاق اومدم بیرون....
مین هو:حاضر شدی؟
-آره
مین هو:برو سراغ جوون....راضیش کن میگه نمیاد
-باشه....
هیون جونگ:حالا تو این سرما بیرون رفتن چیه؟میموندیم خونه دیگه....
رفتم سمت اتاق جوون و خنده ام گرفت....هیون جونگ از سرما بیذار بود.....ولی من هرچی فکر میکنم میبینم تو زمستون تا تعطیلات پیدا میکردیم از خونه میزدیم بیرون.....داخل اتاق جوون شدم...دراز کشیده بود و پتو رو هم پیچیده بود دورش
-وونییییییی شنیدم نمیای بریم بیرون
جوون:سرم درد میکنه....شماها برید
-باشه به بچه ها میگم برن
جوون:تو هم برو
-من بدون تو هیچ جا نمیرم که....خوش نمیگذره که....تازه هیون جونگ هم هست...عمرا بدون تو برم...
جوون:من حالم زیاد خوش نیست...فکر کنم میخوام سرما بخورم....بمونم خونه بهتره...توبرو....از پیش مین هو جم نخور....حسابی هم خوشبگذرون....
-وونیییی میدونم به خاطر هیون جونگ نمیای.....ولی خب به خاطر من
جوون:به خاطر اون نیست....میگم که دارم سرما میخورم....میتونستم میومدم.....
-پس من میمونم پیشت...حالت خوب نیست نمیشه تنهات بذارم که
بلند شد نشست و نگام کرد
جوون:دختر پاشو برو...من بخوابم خوب میشم
-مطمئن؟
جوون:آره مطمئن....پاشو برو....
-باشه...پس میگم مادرجون از اون جوشونده هاش برات بیاره
جوون:نه...نه...نمیخوام مادرجون بفهمه نگران میشه.....نگی ها
-چرا آخه؟
جوون:نگو...بخوابم خوب میشم.....میخوام بخوابم
-باشه
از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سمت بچه ها
مین هو:چی شد؟
-فکر کنم داره سرما میخوره....گفت میخواد بخوابه.....سر درد داره.....نمیاد
گیون سوک:منم باشم سرما میخورم.....توی این سرما....رفتین دریا آب بازی؟
-می ارزید...کلی خوش گذشت بهمون
مین هو:تنها تنها میرید خوشگذرونی....حقته الان با خودمون نبریمت
-نبرین...بعدا با جوون جونم دوتایی میریم
مین هو:هیییییییی نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار
روم رو کردم اون طرف و خواستم برم سمت اتاقم که گیون سوک دستم رو گرفت
گیون سوک:هی مین هو یک چیزی گفت...بیا بریم که بدون تو صفا نداره.....
-فقط چون تو گفتیا
مین هو:هیییییییییییی یک زمونی به غیر حرف  من حرف هیچ کس رو گوش نمیداد.....هیییییی کجایی روزگاران خوش....
-اینقدر بره من آه و ناله نکن....بیا بریم
4تایی پیاده زدیم بیرون.....مین هو میخواست ماشین بیاره که نذاشتم و کلی فک زدم تا قبول کنن پیاده بریم و قدم بزنیم....رفتیم سمت همون پل چوبی....مین هو اصرار داشت اونجا رو به گیون سوک نشون بده....من آروم بودم...هیون جونگ هم آروم بود...تمام مدت گیون سوک و مین هو بودن که حرف میزدن و از همه چیز میگفتن.....روی پل چوبی که رسیدیم.....دوباره مثل اون دفعه رفتم سمت نرده ها و زل زدم به آب.....چشمام رو بستم و نفس عمیق کشیدم.....اینجا منو خیلی آروم میکرد....صداش اومد...صدایی که برای من آرامش بخش ترین صدا بود.....
هیون:راضی ای از زندگیت؟
چشمام رو باز کردم و نگاش کردم.....اونم تکیه داده بود به نرده ها البته برعکس جهت من....نگاهش به آسمون بود....
-میبینی که راضی ام و شاد....آدمایی که با باتو بودن از دست دادم...دوباره دورم اند
متوجه پوزخند روی لبش شدم....
هیون:منظورت جوونه دیگه؟ببینم تو که این همه دوستش داری...اونم که از همون اول معلوم بود دوستت داره....چرا با همون ازدواج نکردی؟
سرم رو انداختم پایین و چشمم رو به زمین دوختم....
-چون یکی توی قلبم خودشو جا کرده بود....یکی که فقط با دیدن اون قلبم دیوونه میشد و به در و دیوار سینه ام میکوبید.....یکی که وقتی توی آغوشش بودم احساس امنیت میکردم و امن تر از آغوش اون برام نبود.....ولی حالا که فکر میکنم.....میبینم آره تو درست میگی.....نباید کسی که حاضر بود به خاطرم هرکاری کنه رو از دست میدادم.....کسی که به خاطر من رفت از این کشور.....رفت تا یک موقع با کاراش باعث نشه من به شوهرم خیانت کنم....بره خودم متاسفم که به خاطر یکی مثل تو دل اونو شکوندم......اشتباه بزرگی کردم....
روم رو برگردوندم.....خواستم حرکت کنم که با حرکتش و حرفش میخ کوب شدم.....منو از پشت محکم گرفت توی بغلش و دم گوشم آروم زمزمه کرد
هیون:چی شد که اون آغوش امن برات دیگه امن نیست؟لااغر من حق دارم بدونم دلیلش چیه؟
اشکم ریخت....و چه خوب که پشتم بهش بود.....بدون اینکه حرفی بزنم ازش جدا شدم و از اونجا رفتم.....به مین هو اس دادم میرم خونه حال جوون خوب نیست.....این بهترین بهونه بود.....خودم رو رسوندم خونه و مستقیم رفتم اتاق جوون.....اتاق جوون نزدیک ترین اتاق به سالن بود و دور ترین اتاق به اتاق مادرجون...نمیخواستم مادرجون بفهمه تنها برگشتم خونه.....داخل اتاق شدم و در رو بستم...تکیه دادم به در و سر خوردم.....گذاشتم اشکهام بریزه....چرا...چرا باید این اتفاق برای من و هیون جونگ بیافته.....چرا من نمیتونم خودخواه باشم....چرا نمیتونم فقط به خودم و عشقی که میخوام مال من باشه فکر کنم.....چرا باید اینجوری بشه؟چرا؟....دیگه هق هق میکردم....سرم رو گذاشتم رو زانوهام و اشک ریختم.....آخه گناه من چیه؟چه اشتباهی کردم که باید اینجوری تاوان بدم؟.....چرا نباید مثل بقیه کنار عشقم از زندگیم لذت ببرم......وقتی آروم شدم......صدای در رو شنیدم...پسرا اومده بودن....سریع بلند شدم نشستم کنار تخت جوون و اشکهام رو پاک کردم.......اینطوری نمیفهمیدن گریه کردم و به بهونه جوون تا صبح میموندم اتاقش...دست جوون رو گرفتم تو دستم که شوکه شدم.....صورتش رو نگاه کردم....خیس بود.....دستم رو روی صورتش کشیدم....داغ....داغ بود.....یا بهتر بگم داشت میسوخت و عرق میریخت.....کلاهم رو در آوردم.....همین طور پالتوم رو کناری انداختم و از اتاق رفتم بیرون....سریع رفتم آشپزخونه و به هیچ کدومشون توجه نکردم.....مادرجون خوب بود که خوابش سنگین بود...وگرنه تا الان اون بنده خدا هم نگران میشد.....جعبه کمک های اولیه و حوله و یخ و ظرف آب رو برداشتم....توی یک سینی بزرگ گذاشتم و رفتم اتاق جوون.....تب سنج رو گذاشتم زیر زبونش.....وای 40درجه تب داشت....یخ ها رو ریختم توی حوله و گذاشتم زیر گلوش......خودشو کمی جمع کرد.....یک حوله دیگه هم خیس کردم گذاشتم روی سرش....یک قرص تب بر و آنتی بیوتیک به خوردش دادم.......تند تند حوله رو خیس میکردم.....اون حوله ای هم که داخلش یخ بود رو زیر گلوش میکشیدم.......بلند شدم دوباره رفتم تو آشپزخونه.....
گیون سوک:هی دختر معلومه چته؟ چرا مثل مرغ سرکنده ای؟
-جوون حالش خوب نیست...داره تو تب میسوزه.....
مین هو:زنگ زدی دکتر؟
-نه.....فعلا باید پاشویه اش کنم.....تبش خیلی بالاست....
ظرف مورد نظرم رو پیدا کردم.....بردم تو اتاق و توی حموم پرش کردم.....با حل دادن آوردم دم تخت......نشستم روی تخت و بلندش کردم......تکیه اش رو به خودم دادم و توی بغلم نگه اش داشتم.....
-جوون....جوون.....جوون.....بیدار شو......تو رو خدا بیدار شو...وونییییی
تکونش دادم و چندبار صداش کردم.....تا اینکه آروم چشماش رو باز کرد.....نگاهش کردم چشماش تب دار بود.....
-وونییییی....جوون.....حواست به من هست؟میشنوی صدامو؟
جوون:چی شده؟
-پاهات رو بذار توی تشت اب....
گیون سوک:چیکار میکنی؟
-گیون سوک بیا پاهاش رو بذار توی تشت.....بدو
اومد سمتمون و همین کار رو کرد.....حوله ای که یخ داشت رو برداشتم و کشیدم روی صورتش و زیر گلوش....
-حوله تمیز توی حموم هست بیار...خیسش کن روی پاهاش بکش.....
رفت حوله رو آورد و همین کار رو هم کرد.....جوون دوباره چشماش بسته شد و کمی مچاله شد......پتو رو دورش پیچیدم و دوباره تکیه اش دادم به خودم.....
-وونیییی....جوون یکدفعه چت شد....توکه خوب بودی......تند تند یخ رو به همه جای صورتش میکشیدم....از حال رفته بود....وای تشنج نکنه.....بیشتر به خودم فشردمش.....نباید تنهاش میذاشتم...نباید به حرفش اطمینان میکردم.....چیزیش بشه چیکار کنم.....اصلا متوجه هیچی نبودم...فقط و فقط جوون بود جلو چشمم......چند ساعتی همین طور گذشت....تبش کمی اومده بود پایین....از خودم جداش کردم و خوابوندمش روی تخت.....پاهاش رو هم گذاشتم روی تخت و روش رو کشیدم و پوشوندمش.....تب داشت...ولی کم شده بود.....گیون سوک پایین تخت خوابش برده بود...یک پتو از تو کمد برداشتم کشیدم روش.....ساعت رو نگاه کردم...ساعت 4صبح بود.....هووووووففففف اینقدر اوضاعم در هم برهم بود که شامم نخوردم....از اتاق اومدم بیرون رفتم آشپزخونه.....هیون جونگ تنها توی نور کم نشسته بود و یک شیشه کنارش و یک لیوان توی دستش بود..سرشم روی میز.....بازم مثل همیشه.....عصبی بود....هرموقع عصبی میشد....ودکا میخورد...رفتم سراغ یخچال......رامن داشتیم.....برش داشتم و مشغول آماده کردنش شدم.....نگاهی به هیون جونگ انداختم....اونم مثل من تو فشار بود....اونم داشت اذیت میشد...لاغر من میدونستم چرا نمیتونم باهاش باشم...ولی اون نمیدونست.....کابینت ها رو گشتم تا اون چیزی که میخواستم رو پیدا کردم.....رامن رو ریختم توی ظرف و گذاشتم کنار...جوشنده رو درست کردم  و نشستم رو صندلی کناریش....اون موقع ها این کار همیشگیم بود....هرموقع مست میکرد این جوشنده رو درست میکردم و بهش میدادم میخورد.....صداش کردم.....سرش رو بلند کرد.....هنوز خوابش نبرده بود.....فقط گیج میزد.....
-هیون جونگ...اینو بخور...زودباش....
لیوان رو بردم نزدیک لبش....تا بوش خورد بهش سرش رو کشید عقب....
-هیون جونگ باید بخوری.....زودباش
بازم لج کرد و سرش رو به شونه ام تکیه داد...نفسم حبس شد.....لیوان رو گذاشتم روی میز...خواستم بلند کنم سرش رو که بیشتر سرش رو فشرد.....
هیون:بذار همین جوری بمونیم....
-باشه.....به شرط اینکه اینو بخوری.....هیونی من بخور زودباش.....
لیوان رو بردم نزدیک لبش و این دفعه مجبوری خورد....هر یک قلپی که میخورد قیافه اش مچاله میشد.....تا ته اش رو دادم بهش خورد....این جوشونده معده اش رو آروم میکرد و همین طور وقتی بیدار میشد فقط یک سردرد خفیف داشت.....لیوان رو گذاشتم رو میز و مجبورش کردم بلند شه.....بلند شد و تا اتاقش بردمش....روی تخت خوابوندمش.....روش رو کشیدم......خواستم از اتاق برم بیرون که دستم رو گرفت.....
هیون:نمیتونی پیشم بمونی؟
دستم رو کشیدم بیرون...از اتاق رفتم بیرون....همیشه همین بود...مست میکرد یک آدم دیگه میشد.....مطمئن بودم هوشیار بود همچین چیزی رو ازش نمیشنیدم....اون آدم مغرور رو بهتر از هرکسی میشناختم....5سال باهاش زندگی کرده بودم......رفتم آشپزخونه.....رامن رو کمی خوردم و بقیه اش رو گذاشتم توی فر...تا هرموقع هیون جونگ بیدار شد براش گرم کنم.....رامن خیلی دوست داشت....مخصوصا برای صبحونه......نشستم رو صندلی...سرم رو گذاشتم رو میز......عجب روزی بود.....پر ماجرا و پر از اتفاق.....کمی چشمام رو بستم تا سرم آروم بشه...شب نمیخوابیدم سردرد میگرفتم....هوا داشت کم کم روشن میشد.....بلند شدم یک جوشونده هم برای جوون درست کردم بردم اتاقش.....کمی بلندش کردم و اروم آروم به خوردش دادم.....دوباره خوابوندمش و رفتم سراغ گیون سوک....بیدارش کردم تا بره اتاق خودش....گیج خواب بود و سریع از اتاق رفت بیرون...رفتم دم اتاق تا مطمئن شم میره اتاقش...وقتی خیالم ازش راحت شد.....نشستم پایین تخت....امروز کریسمس میشد.....سرم رو گذاشتم رو تخت و چشمام رو بستم.....یک چرت کوچیک میزدم و بیدار میشدم....چشمام گرم شد و خوابم برد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 23 تیر 1394 11:43 ق.ظ
کی پست جدید میزاری لطفا زود بزار!!!1
parisaminoz عزیز این داستانو همزمان با شبح شب آپ میکنم
سه شنبه 23 تیر 1394 11:20 ق.ظ
خیلی خیلی عالی بود، منتظرقسمت بعدهستم.
parisaminoz ممممنون
دوشنبه 22 تیر 1394 03:25 ب.ظ
عاااااااالی بود واسه قسمت بعدی لحظه شماری می کنم
parisaminoz مممنون
دوشنبه 22 تیر 1394 09:36 ق.ظ
خیلی قشنگ بود بغیر از اون قسمت خاطرات آدری واقعا این چه مدل دفتر خاطراتیه؟خانم چقدرم ادبی نوشته وقتی تموم شد واقعا یه نفس راحت کشیدم گفتم هیشکی مثل پریسا قشنگ نمینویسه
دیدی حدسم درست بود هر دوشون هنوز بهم علاقه دارن هیون هم شراب خورد بخاطر برخورد آدری
اینقدر غرق داستان میشم که وقتی تموم میشه خیلی اعصابم داغون میشه و حس میکنم خیلی کم بود
حالا بنظرت این فقط حس من بود یا کم گذاشته بودی؟
parisaminoz اون تیکه دفتر خاطرات همه نوشته هاش نوشته خودم بود و از دفتر خاطرات خودم در آورده بودمش...ممنون از تعریفت
بله هنوز بهم علاقه دارن....5سال زندگی کردنا کم چیزی نیست
اتفاقا این دفعه زیاد گذاشته بودم خخخخخخ
دوشنبه 22 تیر 1394 09:16 ق.ظ
دوم شدم میخونم نظر میذارم
parisaminoz باشه
دوشنبه 22 تیر 1394 06:49 ق.ظ
سلام عزیزم عالی بود منتظر قسمت بعدی هستم
parisaminoz مممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر