تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP7
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 24 تیر 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلامممممممم
اومدم با قسمت جدید بفرمایید ادامه


http://s3.picofile.com/file/8196715426/1.jpg
یکی داشت صورتم رو نوازش میکرد.....چشمام رو باز کردم...نگام افتاد به جوون که داشت نگام میکرد و نوازشم میکرد...فکر کنم سرم روی پاش بود.....سریع بلند شدم نشستم....دستم رو گذاشتم رو صورتش.....تب نداشت دیگه...نفس راحتی کشیدم.....

جوون:چطوری کوچولوی من؟

-خوبم....دیشب چرا نذاشتی پیشت بمونم مجبورم کردی با اونا برم؟ تا صبح مردم و زنده شدم.....

جوون:فعلا که میبینی خوبم.....

بغلش کردم و سرم رو گذاشتم روی سینه اش

-جوون مواظب خودت باش......تو چیزیت بشه من دیوونه میشم...تنها کسی که از فامیل مادریم برام مونده توئی....

جوون:قربونت بشم من....من خوب خوبم.....دیشبم تو شلوغش کرده بودی

-شلوغش کرده بودی چیه؟ تو تب داشتی میسوختی زودتر متوجه نشده بودم تشنج میکردی

جوون:حالا که میبینی خوبم و سرحال...بدو بریم صبحونه و ناهار که نخوردی لاغر عصرونه بخور....

ازش جدا شدم و نگاش کردم

-چیییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه چند ساعت خوابیدم؟

جوون:نمیدونم.....الان ساعت 5بعد ازظهره

-12ساعت خوابیدم؟....واقعا؟

جوون:آره....معلومه خیلی خسته بودی.....بیدار شدم دیدم کنار تخت خوابت برده.....بلندت کردم گذاشتمت رو تخت خودمم رفتم بیرون.....همچین خوابیده بودی که دلم نمیومد بیدارت کنم....

-باید بیدارم میکردی....

ایندفعه خودش کشیدم تو بغلش و موهام رو نوازش کرد

جوون:یکم استراحت برات بد نبود...

ازش جدا شدم و باهم رفتیم بیرون.....بچه ها نشسته بودن دور میز عصرونه مادرجون هم کنارشون بود.....

-سلاممممممممم

مین هو:سلام جوجوی خوش خواب

گیون سوک:خسته نباشی....یکذره دیگه میخوابیدی

-هیییییییی نامردا......یکیتون جای من بود حالا حالاها بیدار نمیشد....

مین هو:چرا بیدار میشد....ما مردیم و بنیه قوی داریم

-بابا قوی....بابا قدرت مند

مین هو:پس چی

مادرجون:بس کنید...بره چی بچه ام رو اذیت میکنید؟

نشستم کنار مادرجون و برای همه شون زبون درازی کردم و خندیدن...هیون جونگ هم برای اولین بار خندید....از دیروز تاحالا همش اخم داشت......قرار شد بعد عصرونه بریم بیرون و وسایل تزئین بخریم.....بچه ها موندن بقیه چیزا رو درست کنن و من و جوون وهیون جونگ هم رفتیم تا وسایل تزئین رو بخریم......خوشحال بودم....خیلی هم خوشحال بودم....بعد 4سال دوباره امسال کریسمس پیش هم بودیم...البته با یک فرق اساسی...دیگه مثل اون موقع ها نبودیم....سوار ماشین من شدیم...چون نه جوون جایی رو میشناخت...نه هیون.....چند سال اینجا نبودن....اینجا کلی عوض شده بود....حرکت کردم سمت یک فروشگاه...خوراکی ها و وسایل تزئین درخت با ما بود.....تو ماشین سکوت بود...جوون عقب نشسته بود و نگاهش به چشمای من....هیون جونگ هم کنار سرنشین نشسته بود و صورتش رو به بیرون بود....هیچ حرفی نمیزدن....تصمیم گرفتم یک آهنگ بذارم

-با آهنگ موافقین؟

جوون:آره بذار ببینیم چی گوش میدی

هیون ولی چیزی نگفت میدونستم مخالفتی نداره...اون عاشق موسیقی بود....پخشم رو روشن کردم....آهنگ توی ماشین پیچید.....نمیدونستم کدوم آهنگه......وقتی خواننده شروع کرد به خوندن تازه فهمیدم کدومه...خواستم آهنگ رو عوض کنم که هیون و جوون باهم گفتن:بذار باشه عوضش نکن....

از هماهنگیشون جا خوردم...بیشتر از اعتراض هیون جاخوردم.....عوض نکردم آهنگ و تا تموم شدنش فقط و فقط به خودم لعنت فرستادم که چرا قبل سوار شدن چک نکردم ببینم چی دارم.....این آهنگ مخصوص تنهاییام بود.....موقع هایی که وقتی دلم براش تنگ میشد...تنهایی میزدم بیرون و اینو با صدای زیاد گوش میدادم و میخوندم.....

همه میگن که میری

منو ترکم میکنی

نمیدونن بیشتر از هرکی

تو درکم میکنی

نمیدونن من و تو

جونمون بسته بهم

نمیدونن تو تموم

غمامو کم میکنی

همه میگن نباید

به تو وابسته بشم

آخه مگه میشه من

از عشق تو خسته بشم

اونا که نمیدونن

من و تو عشق همیم

تازه میخوام همون که

عشقم ازم خواسته بشم

یا هیچکی یا تو

میخوام نگاتو

از من نگیری

اون خنده هاتو

این دل به جز تو

عشقی نمیخواد

میخوام صداتو

یا هیچکی یا تو

یا هیچکی یا تو

دارم هواتو

از تو میگیرم

درد و غماتو

از من نگیری

این خاطراتو

میخوام چشاتو

یا هیچکی یا تو

وقتی از من دوری تو

میبینم صبوریتو

کی دلش میاد آخه

بگه که مغروری تو

وقتی اینقدر خوبی تو

وقتی میمیرم بی تو

قلبمی میکوبی تو

تو دلم محبوبی تو

یا هیچکی یا تو

میخوام نگاتو

از من نگیری

اون خنده هاتو

این دل به جز تو

عشقی نمیخواد

میخوام صداتو

یا هیچکی یا تو

یا هیچکی یا تو

دارم هواتو

از تو میگیرم

درد و غماتو

از من نگیری

این خاطراتو

میخوام چشاتو

یا هیچکی یا تو

(علی عبدالمالکی-یا هیچکی یا تو)

بالاخره آهنگ تموم شد وپخش رو خاموش کردم....میترسیدم بدتر بشه....به آهنگام اطمینانی نبود.....

جوون اخم کرده بود و هیچی نمیگفت.....هیونم نگاهش هنوز به بیرون بود...هیچ عکس العملی نشون نمیداد.....منم نگام رو دوختم به خیابون....سکوت ماشین رو به آبرو ریزی بیشتر ترجیح میدادم....بالاخره رسیدیم به فروشگاه مورد نظرم.....یک فروشگاه که توش همه چی پیدا میشد....تا ماشین رو نگه داشتم جوون سریع پیاده شد....دستاش رو گذاشت تو جیبش و جلو جلو رفت سمت فروشگاه.....ولی هیون نگاهش به رو به رو بود......تکون نمیخورد

-پسرعمو پیاده نمیشی؟میخوام ماشین رو ببرم پارکینگ

برگشت یک نگاه وحشتناک بهم کرد.....قالب تهی کردم...

هیون:هرچی صدام میکنی صدام کن.....ولی پسرعمو نگو....فهمیدی؟

ترسیده بودم و میدونستم یکم دیگه اینجوری نگام کنه خودمو خیس میکنم ولی پررو بودم دیگه

-وقتی پسرعمومی چرا پسرعمو صدات نکنم؟

چیزی نگفت از ماشین پیاده شد و در رو کوبید....جوری که صداش توی گوشم پیچید.....میدونستم چقدر عذاب میکشه وقتی سرد باهاش رفتار میکنم.....همون طور که اون سرد رفتار میکنه و میدونه چقدر داغون میشم.....ولی چاره ای نیست.....باید ازم سرد بشه....باید ازم دل بکنه.....هرچند مطمئنم تا الانم براش کمرنگ شدم.....از ماشین پیاده شدم سوئیچ رو دادم نگهبان.....رفتم سمت فروشگاه...هیون کناری ایستاده بود و جوون هم با فاصله از اون.....یعنی بگم مین هو چی بشی....پیشنهاد بود اینم...نمیخوان سر به تن اون یکی باشه.....

-خب بریم؟

جوون بازوش رو گرفت سمتم.....هیون پوزخند زد و رفت داخل....منم بازوی جوون رو گرفتم و رفتیم داخل.....یکی یکی قفسه ها و غرفه ها رو میگشتیم.....سر هرچیزی من و جوون بحث میکردیم.....من یک چیزی میخواستم...اون یک چیز دیگه.....هیون هم بی اهمیت جلوتر از ما راه میرفت...هنذفری هاش رو هم گذاشته بود تو گوشش.....صد در صد یا هنذفری خالی گذاشته یا آهنگ بیکلام گوش میده......توی جاهای شلوغی مثل فروشگاه هیچ وقت آهنگی که خواننده اش به قول خودش لال نباشه رو گوش نمیده.....تو فروشگاه و جاهای شلوغ خواننده باید لالمونی بگیره....

جوون:ببین این ستاره خوبه بره درخت

-نه این کوچیکه.....بعدشم نارنجی....ستاره باید طلایی باشه

جوون:حالا یکبارم نارنجی باشه نمیشه؟

-نه نمیشه....یا طلایی یا نقره ای....بعدم نارنجی هم قبول کنم این کوچیکه...درختمون بزرگه

جوون:ای بابا....من هرچی میگم تو قبول نمیکنی

چشمم به یک ستاره خورد....هم اندازه اش خوب بود...هم نقره ای بود.....

-وونییییییی همین خوبه بگیریم

جوون:دختر این خیلی بزرگه

-نه اندازه است....همینو میخوام

رفتم برش دارم قدم نرسید.....هی تلاش کردم نشد...آخر جوون اومد برش داشت داد دستم برگشتم.....

-مرسی وونییییییی.....این همونه که میخوام.....

هیون:تموم شد؟

-آره این آخریش بود میتونیم بریم

هیون:من میرم بیرون بیاین

هیون رفت بیرون فروشگاه.....جوون هم خریدا رو ازم گرفت تا ببره حساب کنه......خواستم ازش بگیرم و باهاش برم که چشمم به یک چیزی خورد.....ایست کردم.....جوون رفت....یک دختر پسر بودن.....دختر پالتو بلند قرمز تنش بود با کلاه بافت سفید و شالگردن سفید که دور گردنش حسابی پیچیده بود....پسر هم یک پیرهن قرمز وآور کت سفید تنش بود با شالگردن قرمز که دور گردنش نپیچیده بود و آزاد انداخته بودش....توی قسمت خلوت فروشگاه ایستاده بودن و قهوه میخوردن......معلوم بود سردشونه......یاد خودمون افتادم......اولین سال کریسمس......دوهفته ای از اعتراف هیون جونگ گذشته بود و قرار بود روز کریسمس اگه جوابم مثبت بود بیام فروشگاه شکلات فروشی همیشگی....جایی که پاتوق من و پسرا بود...همیشه شکلات ها رو از اونجا میخریدیم.....لباس پوشیدم و تیپ زدم....لباسام عین لباس همین دختره بود......البته کلاه من یکم لبه داشت و سفید خالی نبود.....خطای ریز قرمز هم داشت....رفتم فروشگاه و دیدمش....یک جای خلوت ایستاده بود با دوتا قهوه تو دستش و از شیشه سراسری فروشگاه بیرون رو نگاه میکرد.....رفتم پشت سرش ایستادم و زدم به شونه اش.....صورتش رو برگردوند و تا منو دید برای لحظه ای مات موند.....ولی زود خودشو جمع کرد.....هه بچه پررو بهم گفت میدونستم دوستم داری و ردم نمیکنی....وگرنه ابراز علاقه نمیکردم......در صورتی که همون اول که دیدمش تونستم از نگاهش بخونم انتظار اینکه بیام رو نداشت.....جاخوردگیش کاملا معلوم بود...ولی خب هیون جونگ مغرور بود و غرورش رو هرپسری نداشت....همینم منو بیشتر جذبش میکرد...قهوه رو داد دستم دوتاییی بیرون رو نگاه کردیم و قهوه هامون رو نوشیدیم......برگشتم نگاش کردم......اونم نگام کرد ولی نمیدونم چرا زد زیر خنده...البته نه اونجور بلند...ولی خوب زیر زیر میخندید

-چیز خنده داری تو صورتم هست؟

هیون:نه...فقط نمیدونی چجوری قهوه بخوری؟

-چطور؟

سرش رو آورد نزدیک و لباش رو روی لبهام قرار داد و بوسیدم.....شوکه شدم.....توقع همچین چیزی رو ازش نداشتم......سرش آورد عقب....قهوه خودش و منو گرفت انداخت سطل آشغال بغل پاش و از پشت بغلم کرد.....هنوز شوکه بودم

هیون:فرشته کوچولوی من...تمام قهوه روی لبت پخش شده بود....منم برات تمیزش کردم....

تازه فهمیدم منظورش از قهوه خوردن چی بود......منو محکم تر به خودش فشرد.....در گوشم زمزمه کرد:ممنون که اومدی.....خوشبخترین زن روی زمین میکنمت.....اینو قول میدم بهت.....

سرم رو تکیه دادم به شونه اش..

-تنهام نذاری...همیشه پیشم باشی.....همیشه این آغوش امن رو داشته باشم......یعنی خوشبخترینم.....دیگه هیچی نمیخوام.....آروم گردنم رو بوسید و منو بیشتر به خودش فشرد....با تکون دادن دست جوون به خودم اومدم......بازم غرق خاطرات شده بودم.....دیگه اون دختر و پسر اونجا نبودن

جوون:به چی زل زدی؟

-هیچی بریم....

با هم اومدیم بیرون....هیون جونگ به ماشین تکیه داده بود و دست به سینه و اخم کرده منتظر ما بود.....سریع رفتم سمت ماشین سوار شدم.....هیون و جوون هم سوار شدن.....تمام مدت نگاهم به رو به روم بود و خیابونا.....اون بوسه اولین بوسه من و هیون جونگ بود.....اون هیچ وقت اهل دختربازی و دوست دختر عوض کردن نبود....منم اهلش نبودم.....هیچ وقت بوسه ای نداشتیم.....نه من...نه اون.....اولین تجربه بوسمون باهم بود......اونم باعشق.....چه تجربه شیرینی......جفتشون ساکت بودن......هیون سرش رو تکیه داده بود و چشماش بسته بود.....اینم یک عادتشه.......فکرش که مشغول میشه اگه تو ماشین باشه سرش رو تکیه میده و چشماش رو میبنده.....ولی فکرش مشغول چیه؟یعنی اونم یاد اولین بوسمون افتاده؟.....رسیدیم خونه.....پیاده شدم و یکسری از کیسه های خریدا رو برداشتم و با سرعت بالایی خودمو رسوندم داخل خونه.....

-سلامممممممم ما اومدیم

مین هو:سلام خریدین؟

-بله خریدیم....کیسه ها رو گذاشتم رو میز ناهار خوری

گیون سوک:بقیه اش کو؟

-بچه ها میارن...بعدم...دفعه آخرتونه من و با این دوتا تنها میفرستید یک جایی.....جفتشون میخوان سر به تن اون یکی نباشه.....سکوت رفتیم...سکوت اومدیم......تو فروشگاه هم من با جوون بحث راه نمینداختم...هیچ حرفی نمیزد....

گیون سوک:من آخر میفهمم این دوتا چه پدر کشتگی باهم دارن...

-فهمیدی به منم بگو

جوون:چی رو؟

-یک چیزی رو....

جوون:چه چیزی رو

-به شما مربوط نیست جناب

جوون:داشتیم؟

-بله داریم

جوون:ولی ما نداریم

-چرا ندارین؟

جوون:نمیدونم

مین هو:معلوم هست شما دارین چی میگین؟چی دارین؟چی ندارین؟

-هیچییییییی من میرم درختو تزئین کنم

گیون سوک:منم باهات میام بزن بریم.....

با هم اومدیم توی پذیرایی و سراغ درخت.....شروع کردیم تزئین کردنش....یکذره که گذشت جوون و مین هو هم بهمون اضافه شدن....کلی خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم تا این درخت رو تزئین کنیم....هیون جونگ تمام مدت کنار شومینه پیش مادرجون نشسته بود و باهاش میگفت و میخندید.....خنده های مادرجون و هیون رو میدیدم...خنده رو لبم میشست....خوبه که مادرجون داره اینجوری میخنده.....مادرجون این دوروز خیلی خوشحال تر از روزای قبل بود و سرحال ترم شده بود.....کار تزئین تموم شد و من رفتم آشپزخونه.....تا شام رو درست کنم و میز رو بچینم.....

جوون:کمک میخوای؟

-نه ممنون....

جوون:چی میخوای درست کنی؟

-بولگوگی و پاستا....ببینم تو بهتر شدی؟

جوون:آره خوبم

-خوبه...برو پیش بچه ها

جوون:نمیشه بمونم نگات کنم؟

-وونییییییییی

جوون:رفتم....رفتم....

شروع کردم به درست کردن.....کارای بولگوگی زیاد بود ولی ارزش داشت.....پاستا رو به خاطر گیون سوک  ومین هو داشتم درست میکردم......اونا خیلی دوست داشتن....البته فکر کنم جوون هم تا الان دیگه دوست داشته باشه...به هرحال تو کشور و شهری این چندسال زندگی کرده که پاستا جزو غذاهای اصلی شونه.....آخه تا قبل رفتنش ایتالیا پاستا دوست نداشت.....مشغول بودم همین طور که دستایی رو دورم حس کردم......

مین هو:چیکار میکنی؟

-دارم شام درست میکنم

مین هو:میگفتی میومدم کمکت

-لازم نیست...تنهایی درستش میکنم

مین هو:تنهایی؟مگه من میزارم

ازم جدا شد پیش بند روبرداشت دورش بست و با من مشغول شد و کارای دیگه رو میکرد....با کمک همدیگه غذاها رو درست کردیم و مشغول چیدن میز شدیم

مین هو:امروز اتفاقی افتاده؟

-اتفاق؟منظورت چیه؟

مین هو:از موقعی که اومدین حواس هیون جونگ اصلا توجمع نیست....همش میره تو فکر......فقط نشون میده توی جمع....ولی جای دیگه سیر میکنه

-نمیدونم...فکر نکنم.....

مین هو:یک چیزی دیده یا شنیده....وگرنه تا قبل رفتنتون اینجوری نبود

-نمیدونم.....

 جوون:شام آماده نشد الان سال نو میشه ها

-هیییییییییی هنوز 3ساعت مونده

گیون سوک:یعنی موقع سال نو میخوای به ما شام بدی؟

-آره حرفیه؟

گیون سوک:حرفی نیست

مادرجون:دختر اذیت نکن پسرامو

-اااااااااا مادرجون من اذیت میکنم؟پسرات منو اذیت میکنن

مادرجون:تو آتیش نسوزونی که باهات کاری ندارن....پدرسوخته

با این حرف مادرجون همه زدن زیر خنده.....هیونم مادرجون رو از پشت بغل کرد

هیون:حقا که مادربزرگ خودمی......

-هییییییی من مگه چیکارتون کردم که اینقدر از این حرف مادرجون استقبال کردین؟

جوون:بگو چیکار نکردی....

-تو یکی ساکت که به تو همش خدمت کردم

جوون:من شام میخورم حرفی ندارم

مین هو:منم حرفی ندارم....

مین هو و جوون نشستن پشت میز.....

-خب موندین شما دوتا....بگین ببینم چیکار کردم؟

هیون:مال من گفتن نداره خودت میدونی....

از مادرجون جدا شد و رفت سمت میز و نشست......بغضم گرفت....سرم رو انداختم پایین

گیون سوک اومد سمتم دستمو گرفت کشید برد سمت میز نشوندم خودشم نشست پیشم....

گیون سوک:منم حرفی ندارم.....بیاین شام بخوریم....

جوون:آره.....

مادرجون دستم رو توی دستش گرفت.....نگاش کردم.....با اون نگاه مهربونش نگام کرد....نگاهش بهم میگفت درست میشه....ولی درست نمیشد.....هیچ وقت درست نمیشد.....شام رو خوردیم و بعدش منو فرستادن تا لباس عوض کنم و خودشون میز رو جمع کردن....مادرجون هم رفت نشست تو پذیرایی و تلویزیون رو روشن کرد تا برنامه موقع تحویل سال رو ببینه....لباسام رو عوض کردم.....اومدم بیرون و نشستم پیش مادرجون....هیون جونگ روی یک مبل تک نفره نشسته بود نزدیک مادرجون....جوون و گیون سوک و مین هو هم روی اون یکی مبلا نشسته بودن و منتظر بودیم تا سال تحویل بشه.....داشتیم برنامه کی بی اس رو نگاه میکردیم تا ببینیم کیا جایزه میگیرن....بیشتر بازیگرا بودن...همه حواسشون به تلویزیون بود....آروم نگاهم رو دادم سمت هیون جونگ....بعد 4سال امسال باهم سال نو میکردیم.....یاد اولین سال نومون افتادم.....اولین سال نو مشترکمون.....رفتیم رودخانه هان....البته یک جاییش که خلوت بود و پرنده پر نمیزد....نشست روی یک صخره و منم نشوند روی پاش و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد....سرم رو گذاشتم روی شونه اش و نگاش کردم.....اونم نگاهش به من بود.....این قولمون بود...موقع ازدواجمون قول دادیم هرسال سال رو با نگاه کردن به همدیگه نو کنیم.....نگام به اون چشمای عسلی و دوست داشتنی بود.....چشمایی که خیلی دوستشون داشتم.....صورتش رو آورد نزدیک و لبهامون که روی هم قرار گرفت چشمای جفتمون بسته شد......مثل همیشه اروم و نرم میبوسید.....منم جوابشو میدادم....عاشق این مدل بوسیدنش بودم....هرچی آرامش بود تزریق میکرد بهم....باصدای آتیش بازی به خودمون اومدیم و جدا شدیم....سال نو شده بود....نگاهش میخندید مثل نگاه من.....سرم رو تکیه دادم به شونه اش دوباره.....

-کریسمس مبارک

هیون:کریسمس مبارک

با صدای تبریک بچه ها به خودم اومدم.....اونم داشت منو نگاه میکرد......سرم رو انداختم پایین...بازم نگاهمون توهم قفل شد وسال رو نو کردیم....مثل 4سال پیش.....بلند شدم رفتم آشپزخونه.....حالم یک جوری بود......خدایا طاقتشو بهم بده...خودت کمکم کن.....کسی اومد داخل آشپزخونه سرم رو بلند کردم تا ببینم کیه که دیدم خودشه....دوباره سرم رو انداختم پایین.....اومد نزدیکم...بازم قلبم به تپش افتاد..اینقدر محکم خودش رو میکوبید به قفسه سینه ام که گفتم الان متوجه میشه....دستش رو آورد زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد....نگاهش رو قفل کرد تو نگاهم.....صورتش 2سانتی صورتم بود.....داشت فاصله تموم میشد...نباید میذاشتم این اتفاق بیافته....ولی نمیخواستم.....نمیتونستم نگاهم رو از نگاهش بگیرم.....خودشم میدونست چیکار کنه که نتونم عقب بکشم.....خودشم میدونست من چقدر این چشمای عسلی رو دوست دارم......ولی نه.....4سال گذشته باید متوجه بشه دیگه علاقه ای نیست....دیگه دوستش ندارم.....سرم رو چرخوندم.....با بدبختی نگاهم رو از نگاهش گرفتم و اولین اشک ریخت.....دستش رو از زیر چونه ام برداشت.....بغلم کرد و سرش رو روی شونه ام گذاشت و دم گوشم زمزمه کرد.....

هیون:من و تو واسه هم میمردیم....هیچ مشکلی هم نداشتیم.....نمیدونم چرا مجبورم کردی طلاقت بدم.....نمیدونم الان چرا اینجوری میکنی.....دوست داشتن از چشمات داد میزنه.....میدونم که تو هم از چشمام میخونی.....پس چرا دوری میکنی؟به خاطر چه دلیل مسخره ای داری هم خودتو عذاب میدی...هم منو.....اینو هیچ وقت بهت نگفتم.....ولی الان میگم.....4سالی که آمریکا بودم.....با فیلما و عکسایی که ازت داشتم سر میکردم....همیشه به خودم میگفتم زنده است داره زندگی میکنه.....همین باید برات بس باشه......چرا اینجوری شد...من و تو که عاشق هم بودیم.....من حق دارم بدونم چی باعث جدایی ما شده...حق ندارم؟

همه اینا رو آروم میگفت و من اشک میریختم.....اشک میریختم که نمیتونستم کنار این مرد باشم.....هرکاری هم میکردیم نمیشد.....2سال بعد از ازدواجمون همه توقع داشتن بچه دارشیم....همه میخواستن بچه هیون رو ببینن...ادامه دهنده و زنده نگه دارنده نسل کیم....اون موقع خودمون نمیخواستیم......گفتیم هنوز زوده.....یعنی هیون نمیخواست.....میگفت میخوام چندسال با تو تنها باشم بعدش...میخوام از فرصت های دونفریمون نهایت استفاده رو بکنم....بچه بیاد باید مراعات اونو بکنیم...حواسمون به اون باشه....به بچه هم حسودی میکرد...میگفت بچه دارشیم تو تمام حواست میشه بچه و منو یادت میره....ولی همه اینا حرف بود.....از نگاهش میتونستم بخونم که چقدر دلش میخواد بابا بشه...که وقتی از سرکار میاد بچه هاش از سرو کولش بالا برن.....تمام اینا رو میدیدم.....من چطور میتونستم به خاطر دوست داشتن و عشق خودم خودخواه باشم؟چطور میتونستم بهشون بگم مشکل از منه......چطوری میتونستم بگم همیشه حسرت مادرشدن به دلم میمونه....چطور میتونستم بگم هیون اگه با من باشه باید قید پدرشدن رو بزنه؟هرچند اگر هیون میفهمید مطمئن بودم قبول میکرد.....ولی من نمیتونستم....نمیتونستم خودخواه باشم....اون نوه ارشد بود....اولین نوه طرف پسری....همه منتظر بچه اون بودن....بچه اون ادامه دهنده نسل کیم بود....چطور میتونستم امید این همه آدم رو ناامید کنم و بعد با خیال راحت کنار هیون زندگی کنم......وجدانم همچین اجازه ای بهم نمیداد....تمام نیروم رو جمع کردم از خودم جداش کردم ونگاهمو دوختم به نگاهش....

-دلیلش اینه که ازت خسته شده بودم....دیگه برام تکراری بودی.....دیگه با کارات به ذوق و شوق نمیومدم.....قلبم تند نمیزد....دلمو زده بودی.....

نگاهم رو ازش گرفتم چون یکذره دیگه نگاش میکردم دروغم در میومد....کنارش زدم و رفتم پذیرایی پیش بچه ها و نشستم پیش جوون و مین هو.....

مین هو:کجا رفتین؟

-هیچ جا...مین هو الان چیزی نگو بذار موقع خواب......

مین هو:باشه....

جوون:خانم سال نو تبریک نگفتیا

-وای ببخشید حواسم نبود...سال نو همتون مبارک....

گونه جوون و مین هو رو بوسیدم  ورفتم سراغ مادرجون....گونه اش رو بوسیدم و بغلش کردم....منو محکم بغل کرد و دم گوشم گفت:خودتو اذیت نکن...همه چی درست میشه...همه چی....

از مادرجون جدا شدم....هیون با قهوه اومد داخل و به همه قهوه تعارف زد و بعدشم من با شیرینی از همه پذیرایی کردم....ادامه برنامه رو دیدیم و قهوه امون رو خوردیم....برنامه که تموم شد هرکی رفت اتاقش......مین هو اومد اتاق من....

-مین هو میشه تنها باشم؟

مین هو:نمیخوای بگی چی شده؟اومد آشپزخونه بهت چی گفت؟

-چیزی نگفت....

مین هو:چیزی نگفته اینجوری بهمت ریخته

-بهم ریختگیم به خاطر اون نیست....یاد سالهای قبل افتادم....

اومد سمتم بغلم کرد.....سرم رو تکیه دادم به شونه اش.....به یک آغوش گرم و امن احتیاج داشتم...یک آغوش برادرانه.....تا خواست حرف بزنه نذاشتم

-مین هو فقط بذار تو بغلت آروم شم حرفی نزن.....

دیگه هیچی نگفت و گذاشت آروم شم....با خیال راحت تو بغلش اشک ریختم.....وقتی فهمید دارم گریه میکنم منو بیشتر به خودش فشرد....چقدر خوب بود که مین هو رو داشتم....گریه هام که تموم شد منو از خودش جدا کرد اون چشمای نافذش رو دوخت به چشمام....با دستش اشکهام رو پاک کرد

مین هو:سبک شدی؟

فقط سرم رو تکون دادم

مین هو:میخوای حرف بزنیم؟

سرم رو به نشونه نه تکون دادم....منو برد سمت تختم....روی تخت دراز کشید دست منم گرفت کشید و افتادم رو تخت.....دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و منو کشید تو بغلش.....

مین هو:امشب میمونم پیشت...راحت بخواب.....بخواب و به هیچی فکر نکن.....من کنارتم...منو داری...

چشمام رو بستم....موهام رو نوازش کرد و کم کم گیج خواب شدم و خوابیدم....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 12:10 ب.ظ
These are really impressive ideas in regarding blogging.
You have touched some nice factors here. Any way keep up wrinting.
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:06 ب.ظ
I've been browsing online more than 3 hours nowadays, but I by
no means discovered any interesting article like yours.

It's lovely price sufficient for me. In my view, if all website owners and bloggers
made excellent content as you did, the internet shall be a lot more useful than ever before.
شنبه 27 تیر 1394 08:46 ق.ظ
,امروز ساعت چند میزاری
parisaminoz الان میزارم
جمعه 26 تیر 1394 06:14 ق.ظ
کی میزاری بقیه رو
parisaminoz شنبه
جمعه 26 تیر 1394 06:14 ق.ظ
بقیه رو کی میزاری عشقم
parisaminoz شنبه عزیزم
روزای زوج میزارم من
شنبه دوشنبه چهارشنبه
پنجشنبه 25 تیر 1394 05:03 ق.ظ
وای این قسمت چقدر احساسی و غمگین بود
حدسمم که درست دراومد خانم حامله نمیشه جدا شده واقعا از اینجور ادما خیلی بدم میاد برا طرف مقابلشون هم تعیین تکلیف میکنن حالا بچه مگه اینقدر مهمه که آدم بخاطرش زندگیشو بهم بزنه و هم خودش رو هم طرف مقابلشو عذاب بده تا به قول خودش باعث نشه دیگران ناراحت بشن؟این چه فکر غلطیه مخصوصا بگو تو با این کارت اینهمه آدم رو درگیر کردی یکی توی آمریکا 4 سال زندگیشو حروم کرده و یکی دیگه تو ایتالیا در حسرت بودن با تو یکی هم مین هو که باید جور این غم و غصه های تو رو بخوره.به خودت بیا با این کارت به جای بهتر کردن اوضاع ، خیلی هم اوضاع رو بدتر کردی.اخه این چیش خودخواهیه؟کجای عشق میتونه خودخواهی باشه؟بعدشم اینهمه پسر و دختر توی این فامیلن مگه فقط قراره از هیون نسل ادامه پیدا کنه؟واقعا از این مدل خرافات بشدت متنفرم این حرفا فقط خرافاته فرقی نداره حالا از داداش هیون نسل ادامه پیدا کنه چه فرقی میکنه؟واقعا اعصابمو با این طرز فکر ناقصش بهم ریخت
لاهبلتازیلنیحخلن
parisaminoz خخخخخخخ
عزیزم کنترل کن خودتو داستانه همش....مشکلش فقط اون نیست....زود قضاوت نکننننن
حالا مونده به مشکلات اصلی جدایی شون برسیم
چهارشنبه 24 تیر 1394 11:12 ب.ظ
وای خیلی عالی بود بعضی جاهاش اشکم در اومد
parisaminoz مممنوننننننننن
چهارشنبه 24 تیر 1394 01:50 ب.ظ
عالی بو.عاشق داستانات شدم بدجور.
parisaminoz مرسییییییییییی
چهارشنبه 24 تیر 1394 01:13 ب.ظ
عالی بود خیلی داستانتو دوست دارم.
parisaminoz ممممنون عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر