تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - همخونه های دوست داشتنی part 2
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 23 خرداد 1394 :: نویسنده : Nina
سلام
دوستان من اومدم
خب خب خب اینم ادامه داستانم امیدوارم دوست داشته باشید.
اگر درخواستی داشتید برای کلیپ وداستان یا هر چیزی که در مورد دابل اس باشه
حتما به من بگید
حالا بفرمایید ادامه میدونم خیلی منتظر موندید ببخشید
بفرماییییییییییییییییییییید

 

در باز شد و ظاهرا همون افرادی که توی راهرو بودن اومدن داخل پنج تا پسر با یه آقای تقریبا مسن! قیافه ی پسرا آویزون و اخمو بود انگار یه نفر کتکشون زده بوداون آقا که فامیلیش کیم بود چند ثانیه با استاد حرف زد و بعد روشو کرد به سمت ما با یه لبخند تصنعی گفت: خب دوستان عزیز!من مدیر پارک هستم! از امروز پنج نفر به اعضای کلاستون اضافه میشه اونا هم قراره همراه با شما زبان ایرانی رو یاد بگیرن لطفا اعضای اس اس 501 رو بین خودتون بپذیرین! با اسم گروه صدای همهمه ها بلند شد و همه شروع به پچ پچ کردن سانی با وق گفت وااااای نگین دابل اس!!با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم خب که چی؟

+ ای بابا نینا! امروز که بهت گفتم! یادت رفت؟؟؟

- آهان اعضای گروه اون پسر بی تربیته؟؟؟

+ اون لیدرشون هستش جلو بچه ها نگی که می کشنت منم البته هوادارشونم!

-ببین لیدرشون این بود بقیشون چقدر داغونن!!

+ آخـــــــــــی!!! نگو!!!

یه دفعه ای همون پسره که اسمش هیون بود با صدای رسایی که باعث شد همه ساکت بشن گفت:البته باید یه نکته هم اضافه کنم که ما اصلا علاقه ای به این زبان نداریم و به اجبار اینجاییم!! دلم میخواست چپ و راست بکوبونم توی گوشش پسره ی بیشعور رو!!! انگار دعوتنامه فرستاده بودن براشون!!! هرکسی میخواست باشه حق نداشت در مورد زبان من این شکلی حرف بزنه!!!با صدای بلندی گفتم پس لطف کنین از کلاس برید بیرون و مزاحم یادگیری ما نشین!!! دوباره همهمه ها بلند شد و نگاه ها چرخید سمت من!!اما من مستقیم زل زده بودم به چشم هیون!!!

هیون-شما استادین؟

+خیر!

هیون-پس چطور به خودتون اجازه میدین با من اینطور صحبت کنین؟؟

+ مهم اینه که من به خودم این اجازه رو دادم و همچنین حضور شما باعث میشه وقت کلاس ما گرفته بشه!!!

استاد که دید هر لحظه وضع داره خرابتر میشه با خنده ی تصنعی به مدیر کیم گفت:

اه بله ایشون همون دختری هستن که بهتون گفتم!! 

این بار نوبت من و پسرا بود که با تعجب به استاد و آقای کیم نگاه کنیم!!آقای کیم لبخندی زد و به من گفت شما ایرانی هستین درسته؟؟؟

- بله

+پس میشه لطفا همراه ما بیاین؟؟؟

-کجا؟؟؟؟

+لطفا بیاین متوجه میشین

شونه هامو بالا انداختم و همراهشون به سمت آلاچیق هایی که توی حیاط برای استراحت دانشجوها بود نشستم و آقای کیم صحبتشو شروع کرد:

ببینین!این پسرا یه گروه موسیقی معروفن و باید چند زبان رو یاد بگیرن!!یکی از اون زبان ها به انتخاب من بوده ومنم زبان شمارو انتخاب کردم!استادتون گفتن شما ایرانی هستین و توی این زبان هم خیلی خوب هستین و ذوق ادبی دارین پس میخواستم ازتون درخواست کنم که این ترم پسرای ما رو آموزش بدین!!چشام از تعجب گرد شده بودن که یکیشون پووووووووف بلندی کرد و گفت مدیر کیم؟به نظرتون این زیاده روی نیستش؟نظر ماهم مهمه!شما دارین از کسی که از ما کوچکتره درخواست میکنین مارو آموزش بده؟؟؟زهرخندی زدم و گفتم کسی قرار نیست شمارو آموزش بده!مدیر کیم با تشر به اون پسر گفت:

پارک جونگ مین!ادب داشته باش!از اول قرار ما این بود که زبانی که من انتخاب کردم یاد بگیرین!!

از جام بلندشدم و گفتم ببخشید!!شما می تونین به بحثتون ادامه بدین ولی من چنین کاریو قبول نمیکنم!!

آقای کیم:ولی چرا اخه؟شما بهترین گزینه برای ما هستین!!

- ببینین!!زبان من،فرهنگ من همه ی اینا به قدری زیبا و عالی هستن که هیچ مملکتی چه در قدیم چه درحال نتونسته به پای اون برسه باید برای دانستنش علاقه داشت!اگر علاقه ای درکار بود من باکمال میل می پذیرفتم ولی فک نکنم این آقایون کمترین علاقه ای به یادگیری این زبان داشته باشن اینطور نیست آقایون؟

پسرا با سر تایید کردن ولی یکیشون که به نظر میومد از بقیه بچه تر باشه گفت ما علاقه داریم!!!

یکیشون آروم کوبوند به پاش:هیونگ جون!!ساکت میشی یا میخوای بمیری؟؟؟

آقای کیم- چی؟؟دوست دارین؟پس چرا انقدر جنجال راه انداختین؟؟؟

یکی دیگشون از همون هیون پرسید:حالا که هیونگ خراب کردتوضیح بدم؟؟هیون سری تکون داد:بگو کیو!!

کیو-ما بدمون نمیاد این زبان رو یاد بگیریم ولی تحت هیچ شرایطی دلمون نمیخواد با بقیه بچه ها توی یک کلاس باشیم!! یعنی یه جورایی تدریس باید خصوصی باشه!!! فقط ما پنج نفر!!!

آقای کیم-همین؟خب من از اولشم چنین قصدی داشتم ولی شماها نذاشتین من حرف بزنم!!!

پسرا قیافه رضایتمندانه ای گرفتن:پس عالیه!!کی شروع میکنیم نینا شی؟؟؟

- من یادم نمیاد قبول کرده باشم!!

هیون-چرا؟الان که ما گفتیم علاقه داریم!!!

هیونگ- خواهش میکنم قبول کنین!!!

انقدر مظلومانه گفت که دیگه مقاومت نکردم وگفتم خیله خب باشه!! ولی کلاسای خود من چی میشه؟؟؟

آقای کیم -استادتوون گفتن شما چون زبونتون فارسیه نیازی نیست توی این چندترم همیشه حضور داشته باشین !!

با کمی مکث گفتم خیله خب از کی باید بهشون آموزش بدم؟؟؟

آقای کیم_فردا چطوره؟

-فردا می بینمتون!خداحافظ

به سمت در دانشگاه راه افتادم و خواستم به نیما زنگ بزنم که بیاد دنبالم که پشیمون شدم و پیاده راه افتادم به سمت خونه و بعد رسیدن دوش گرفتم و خوابیدم وعصر با نوازشای نیما بیدار شدم قضایای امروز رو براش تعریف کردم و اونم استقبال کرد و گفت گروه معروفین و برای تقویت زبان خودمم بهتره که باهاشون کار کنم! شب بعد از شام به اتاقم رفتم و با فکر به فردا خوابم برد......

 

اینم قسمت دوم!نظرتون؟امیدوارم خوب بوده باشه بخاطر نداشتن پوستر هم عذر میخوام شاید قسمت ده به بعد  داستانم پوستر بزارم اگه دوست داشتید لطفا نظر بدید !فعلا .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 02:52 ق.ظ
Hello, Neat post. There's an issue with your site in internet explorer, could check this?
IE nonetheless is the marketplace chief and
a big part of other folks will omit your excellent writing because of this problem.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 02:07 ق.ظ
Excellent article. I definitely appreciate this website.
Keep writing!
دوشنبه 8 تیر 1394 06:36 ب.ظ
اوهوع ..بابا ایول ..قسمت باحالی بود ..حال کردم راستی برو پستامو نیگا کن یه چن تا جدید گذاشتم
Nina باشه عجقم میرم نگاه میکنم فعلا باید به دستور مادرم خونه رو تمیز کنم هههههه بعد نگاه میکنم کامنت میزارم بابا باحال من داستان هیجانی دوست دارم واسه همین تو همه داستانام هیجان هست و صد البته داستانای مغز خلاقم باحاله خخخ برو بقیه رو ببین باحال تره
یکشنبه 7 تیر 1394 05:07 ق.ظ
سلامممم
خوب بود این قسمتم
فقط عزیزم خیلی کوتاهه قسمتات
یکم طولانی ترش کنی بهتره
موضوع جالبی رو برای داستانت انتخاب کردی
یاد گرفتن زبان فارسی....خوندنی میشه
Nina ممنونم که این موقع نشستی داستان من و میخونی نویسنده خوبی هستی من بیشتر داستانات و خوندم گلم از اینکه شده برای خوندن داستان اومدی خیلی خوشحالم راستی نگفتی دعوت نامه به دستت رسیده اگه گرفتی جوابم و بده خیلی مشتاقم در کنارم نویسنده وب باشی بای
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر