تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - همخونه های دوست داشتنی part 6
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 24 تیر 1394 :: نویسنده : Nina
سلااااااااااااااااااام
به دوستای خوشملم من اومدم
فقط بخاطر شما اومدم دیدین زود اومدم
براتون ادامه داستانم و اوردم
امیدوارم خیلی خوشتون بیاد
میدونم خوب ننوشتم و نویسنده خوبی نیستم
ول امیدوارم خوشتون بیاد دوستای گلم
بفرماییییییییییید*

یونگی دیگه تعجب نداشت حالت صورتش فقط خشم و تنفر بود فک کنم الان واقعا ارث باباش و دزدیده بودم که اینجوری نگاه میکردو فهمیدم الان کارم خوندست و دیگه اشهد خودم و خونده بودم چشمام و بستم تا اون چهره خشمگین و نبینم که با یه پس گردنی مواجه شدم

-آخ

چشمام و باز کردم ببینم کی من و زد یونگی که هنوز جلوم وایستاده بود پس به پشت سرم نگاه کردم اون جونگمین بود اون به چه حقی من و زد چرا اینکار و کرد اوه دیگه خنم داره به جوش حالا منم بزنمش ولی ولش کن مهمونم نمیشه تو خونه خودش بزنمش اونم من چیکار کنم اها اینجور مواقع یه جیغ بلند میکشم چون خون جلو چشمام و گرفته و کاری از دستم بر نمیاد و باید هاج و واج به بقیه نگاه کنم وقتی نمیتونم از خودم دفاع کنم و هیچی نگم تنها راهش یه جیغ بنفش حالا که کل مطلب و گرفتم کاری میکنم خونشون بلرزه تا دیگه من و نزنن چشمام و بستم حالا 1......2........3

-.......................................................................................................................................................

چشمام و باز کردم همه گوشاشون و گرفته بودن جونگمین چطوری در عرض ثانیه یک متر از من فاصله گرفت یونگی دیگه خشمگین نبود اونم با تعجب بهم نگاه میکرد و گوشاش و گرفته بود اما یعنی واقعا جیغم بنفش بوده اره فک کنم چون گوش خودمم درد گرفت هنجرمم چیزی ازش نموند خب معلومه دیگه وقتی کل حرص نهفتت و بریزی توی یه جیغ بنفش میشه همین واقعا انتظار دارم صاف بایستن به من نگاه کنن و به جیغ دلخراشم گوش بدن منم واسه خودم اسکولم ها هر خریم باشه اینکار و نمیکنه اینا دیگه پنج تا خودشیفته جای خود دارن ای خدا از این خونه عذاب نجاتم بده برم گورم و گم کنم دیدم جونگمین داره میاد طرفم اگه دوباره ن و بزنه یه جیغ میزنم از این یکی بلند تر داشتم به همین فکر میکردم که اقای اسب اومد و جلوم وایستاد

+تو میشه دقیقا بگی چرا به گوشای ما اسیب رسوندی؟

-اها پس مشکلتون اینه من به نظر خودتون کرم داشتم به قول خودتون بخاطر اسیب رسوندن به گوشای شما جیغ بزنم اونم از نوع بنفشش

+من نگفتم شما کرم داری گفتم چرا جیغ کشیدین به قول خودتون اونم از نوع چی بود همون نوعی که گفتین نوع رنگیش

-اون جیغ نوعش بنفش بود بعدم یه ذره فکر کنید دلیلش و میفهمید اقای عقل کل  

+من فکر کردم به جایی نرسیدم اصلا من عقل کل حالا مادمازل میشه دلیلتون و لفظی بفرمایید؟

مادمازل چیه دیگه عیییییییی این الان نهایت رسمی صحبت کردنش بود هنوز باهاشون خودمونی نشدم وگرنه اینا رو جلو خودشون میگفتم ولی هنوز زوده با این خودشیفته ها باید عین خودشون رفتار کنی حالا دلیلم و بگم یعنی بگم چون تو من و زدی و نتونستم بزنمت کم اوردم جیغ زدم دلیل موجهی نیست غیر اون جلوی این خودشیفته ضایع میشم نمیدونم واقعا نمیدونم مخم تاب برداشته

-میشه قبل اون شما بگی چرا من و زدی اصلا به چه حقی اینکار و کردی ؟

+خب من میخواستم بهت بگم یونگی ادم خوار نیست بخورتت که تو چشمات و بستی گفتم بگم چشمات و باز کنی فک میکنی توهم زدی پس زدم تو سرت بلکه چشمات و باز کنی و بیای بشینی صبحونه بخوری تا یونگی با خودش کنار بیاد

-اها بعد شما زبونت تو دهنت نمیچرخید همین و زبونی بگی نیاز به زدن من نبود بعدشم تو خجالت نمیکشی دستت و رو یه دختر بلند میکنی اونم مهمون توی خونت

+من دستم رو یه دختر بلند نکردم تا حالا و نمیکنم این یه پس گردنی دوستانه بود بعدم خونه از خودتونه وقتی قراره 3-4ماه اینجا بمونین دیگه میشه خونه خودتون شما الان جزئ خانواده ما محسوب میشی از این به بعد خواهر ما هستی ودرمورد زبونم تو دهنم میچرخید ولی گفتم شاید صدام و به صورت توهم بشنوید و توجه نکنید

-مگه من توهمیم خب تو میگفتی امتحان میکردی اگه توهم میزدم بعد میزدی یه راست رفتی سراغ پسر گردنی دلیل جیغمم دقیقا همین پس گردنی بود که شما زبونت تو دهنت نچرخید و مفهومش و رسوندی جیغ منم به همین دلیل بود و زبونم تو دهنم نچرخید و مفهومش و بهتون اینجوری رسوندم حالا مطلب و دریافت کردید

+بله ممنون ولی دیگه اینجوری جیغ نزنید چون هم هنجره خودتون پاره میشه هم گوش ما و اصلا خوب نیست

-خوب بودن یا نبودنش به من ربط داره سعی میکنم هنجره خودم و پاره کنم جایی که شما نباشید تا به گوشتون اسیبی نرسه خوبه؟

+اه بله ممنون حرفاتون خیلی محکم و قانع کننده است و من جوابی براش ندارم ایشاالله تلافی میشه بعدا !حالا میتونم درمورد یونگی یه چیزی بگم؟

- حرفام جای خد دارد و شما میتونید تلافی کنید اون به من مربوط نمیشه درمورد جناب یونگ سنگ هم امرتون و بفرمایید!

+میخواستم بگم اون ادمی نیست که دعوا کنه و داد بزنه یا اینکه شما رو بزنه الانم میتونید بیاید میزی که خودتون چیدین و صرف کنید کسی با شما کاری نداره و البته اینکه یونگی حتی اگه از اینکارا بکنه با مهمونش دعوا نمیکنه !مگه نه داداش؟

یونگی:ها !اها اره ولی شما که کل بحث و یه سره کردید میتونم بپرسم چرا شما لباس من و پوشیدی ؟

-ببخشید میگم که تا همین ده دقیقه پیش مهمون نبودم خونه از خودم بود بعد شدم مهمون لباسای شما رو هم بدلیل این پوشیدم که لباس نداشتم و خودتون گفتین به من لباس میدید چون خواب بودین بیدارتون نکردم میخواستم بعد که بیدار شدین بهتون بگم به نظرم سایز لباس شما اندازه من بود .

یونگی:اها باشه من شما رو نمیخورم اشکالی نداره اون لباس مال خودتون ولی لطفا دیگه بی اجازه به چیی دست نزنید و اینکه البته که خونه از خودتونه فعلا چون تازه اومدید مهمون ما محسوب میشید!

-باشه ممنون از لطفتون برادرتون جناب جونگمین انقدر قشنگ از خصوصیات شما گفتن که من گفتم نیومده من و میخورید !

یونگی:بردارم لطف داره نه نمیخورمتون نگران نباشید روز اولی خوب نیست بحث کنیم بیاین بشینیم یه چیزی بخوریم تا از حال نرفتیم!

-ممنون شما میتونید برید بخورید من میرم لباساتون و درمیارم و میدم خشکشویی بعد میگم بهتون تحویل بدن الانم دارم میرم خونه خودم

+تو چرا هی حرف خودت و میزنی اولا باید میزی که خودت با زحمت چیدی و میل کنی بعدشم اگه داداشت بفهمه رفتی خونه تنها کاری که میکنه نگران میشه کارش و ول میکنه میاد تا خواهر عزیزش تنها نباشه و اینکه کله ما رو هم میکنه

یونگی:چونگمین راست میگه بیاین بشینیم صبحنتون و بخورید بعد برای رفتن یه فکری میکنیم

-ممنون من خوردم شما میتونید بخورید این میز کلا برای شماست میخواستم روز اولی بهتون خوش بگذره فکر نکنید من اینجا باعث مزاحمت هستم بدونین میتونم بهتون کمکم بکنم

+فهمیدیم شما تاج سر خستین خب بیاین بشینین سر میز حداقل با ما یه لیوا چایی بخورید مشکلی پیش نمیاد برای رفتنم میل خودتونه ولی اول باید به داداشتون اطلاع بدید اگه اجازه دادن بعد

-اگه داداشم اجازه بده بود همون اول با حرفای به قول شما قانع کننده من نمیزاشت بیام اینجا اما حالا که اومدم کاریش نمیشه کرد من فقط شب برای خوابیدن میام اینجا در طول روز اینجا نمیمونم اگرم کاری از دستم بر بیاد براتون انجام میدم الانم میتونید برید صبحونتون و بخورید

اه من گفتم صبحونه حالا هر چقدرم اینا بد و خودشیفته باشن من نباید با معدشون بازی کنم به نظرم اینا مهربونن حداقل همین یونگ سنگ توشون مهربونه نه نباید بزارم اینا این صبحونه رو بخورن بزار بهشون ثابت کنم من اینجام فقط بخاطر داداشم!پس دویدم سمت میز که همه از حرکت ناگهانی من جا خوردن سریع هر چی رو میز بود و جمع کردم و ریختم تو سطل اشغال  برگشتم همه حالت صورتشون تعجب بود حتی هیون جونگ وا؟ خب خواستم بهشون لطف کنم البته اونا که این و نمیدونن حق دارن حالا اشکال نداره یه میز بهتر براشون میچینم من داشتم به اونا نگاه میکردم تو فکر این بودم چی درست کنم براشون اونا هم داشتن با تعجب به من نگاه میکردن با تعجب که هیونگ جون اومد و

+سلام صبحتون بخیر

-سلام هیونگ جون شی صبح شمام بخیر میگما خوب خوابیدین؟

+اره خیلی خوب چطور ؟

-هیچی اخه ساعت 12 ظهره گفتم شاید یکم زیادی خوابیدین!

+اها نه زیاد نخوابیدم چون تا صبح بیدار بودم مشکلی پیش اومده با داداشای من چیکار کردی که اینجوری متعجب بهت نگاه میکنن!

-من کاری نکردم فقط میزی که خودم چیده بودم و تو سطل اشغال خالی کردم همین اونا هم حالت صورتشون با حرکت من تغییر کرد اما اگه اجازه بدن من حرف بزنم و اون شکل صورتشون و جمع کنن خیلی خوب میشه

+اها خب حق دارن این شکلی بشن زبونشون بند اومده ولی صدات و میشنون میتونی حرفت و بزنی تا داداشم به حالت عادی برگردن

-خب میخواستم بگم برید بیرون از اشپزخونه تا براتون یه میز جدید بچینم بعدم همه با هم بشینیم یه صبحونه مفصل بخوریم شما که تا الان خواب بودید و چیزی نخوردید نیم ساعت دیگه هم صبر کنید قبوله!

همه حالت صورتشون ناراحت شد و یه بله زیر لبی گفتن که البته گوشای تیز من شنید و از اشپزخونه بیرون رفتن حالا براشون تو نیم ساعت چه کوفتی درست کنم باید سنگ تموم بزار اره گناه دارن همش خدمتکار براشون سفره صبحونه تکراری میچینه من باید یه سفره جدید و قشنگ تر براشون بچینم پس دست به کار شدم خب باید کیک توت فرنگی و شکلاتی درست کنم ابمیوه که تو یخچال هست چایی و قهوه هم امادست فقط میمونه چیزای اضافی و پس زمینه راستی دیگه ساعت 1 ظهر باید غذا هم بخورن خب اشکال نداره تا اونا صبحونه بخورن من غذا رو درست میکنم من که سیرم صبحونه خوردم پاستیل و شکلات و فرنی و نون تست و پنیر و همه چی و گزاشتم سر میز به ساعت نگاه کردم افرین دقیق نیم ساعت شد اومدم صداشون کنم بیان صبحونه بخورن که سرم و بلند کردم و با پنج تا دهن تا پس کله باز مواجه شدم چقدر من از این حالت صورت بدم میاد وقتی 32 دندونشون و به نمایش میزارن حالا اشکال نداره میدونم ذوق مرگ شدن من براشون صبحونه درست کردم برای داداشم از اینکارا نمیکردم حالا ببین چجوری عین خر کار میکنم داداش بدبختم بهش چایی هم نمیدادم برای اینا انواع کیک و درست میکنم میبینی ای خدا حالا بگذریم بشینن بخورن دیگه حتما منتظر اجازه من هستن خب بزار الان صادر میکنم

-بشینید بخورید دیگه چرا به من نگاه میکنید بشینین مگه گرسنه نبودین تا من غذا رو درست میکنم شما میتونید صبحونتون و بخورید!

اونا نشستن و شروع کردن به خوردن منم تعلل نکردم و شروع کردم به غذا درست کردن براشون شین سول لو{یه نوع غذای سنتی کره ای}میخواستم درست کنم پس دست به کارشدم وقتی داشتم غذا درست میکردم اصلا حواسم به پسرا نبود فک میکردم یه دنیای دیگم نمیدونستم غذا درست کردن همچین لذتی داره دیگه تموم شد فقط باید میذاشتم غذا یکم بپزه بعدش برای خوردن اماده بود من غذای کره ای بلد بودم یعنی مادرم غذاهای خوشمزشون و درست میکرد و منم ازش یاد گرفتم ولی خودم اصلا نمیتونم بخورم پس میرم خونه واسه خودم یه غذا ایرانی توپ درست میکنم اینجوری بهتره برگشتم تا ببینم صبحونه خوردن این اقایون به کجا رسیده وقت برگشتم همشون داشتن به من نگاه میکردن با چه لذتیم نگاه میکردن برای چی اینجوری نگاه میکنن اومدم بپرسم چرا من و همچین نگاه میکنن که یادم افتاد غذا رو گازه و اگه میسوخت من باید سر به فلک میذاشتم خب خداروشکر به موقع رسیدم زیر گاز و خاموش کردم غذام پخته بود و به مرز سوختن رسیده بود ولی نسوخت برگشتم تا سوالم و بپپرسم دیدم هیشکی تو اشپزخونه نیست وا؟ اینا چشون شده چرا همچین مینن عجیب غریب شدن صبحنشونم که نخوردن پس دو ساعت اینجا چیکار میکردن من که پای گاز بودم پس اینا سر میز چیکار میکردن داشتن به من نگاه میکردن نه بابا من که چیزی نداره اینا بشینن من و نگاه کنن اونم از صبحونشون و شکمشون بگذرن من و نگاه کنن مگه میشه پس چرا رفتن من که چیزی بهشون نگفتم واقعا نمیدونم دیگه خدایی هنگ کردم ای بابا اینا ادم نیستن اینجوری نمیشه به من چه اصلا رفتن پی کارشون منم برم دیگه زیادی موندم شایدم رفتن سرکار ولی امروز که تعطیله حالا غذا امادست میز و جمع کنم ظرفارو بشورم بعدم غذا رو بچچینم میرم خونه خودم رفتم میز و جمع کردم اینا که هیچی نخوردن دوباره اعصاب من و بهم ریختن این خودشیفته ها حقشون بود همون صبحونه رو میخوردن تا بفهمن نینا چند بخشه هنوز من و نشناختن مگه من باهاشون شوخی دارم نخیر اینا دیگه پررو شدن بزار بیان انقدر توپم پره باهاشون کار دارم سفره و میز و جمع کردم خواستم ظرفا رو بشورم که همشون باهم اومدن تو اشپزخونه چون الان حوصله بحث نداشتم خیلیم ناراحت بودم این همه زحمت کشیدم هیچی نخوردن اینجوری جواب ادم و میدن یه اخم کردم و روم و برگردوندم تا ظرفارو بشورم که همشون یک صدا گفتن ببخشید خودمم نمیدونم چجوری از دهنم پرید گفتم نمیبخشم ولی خودمم نفهمیدم چرا این و گفتم شیر اب و بستم و برگشتم ببینم چقدر پشیمونن همشون سراشون و انداخته بودن پایین و قیافشون عین گربه ناز شده بود معلوم بود خیلی پشیمون بودن حتی اون لیدر مغرورم از قیافش داد میزنه پشیمونه خب حالا که فهمیدم از کارشون پشیمونن میبخشمشون البته همون اول بخشیدمشون الکی گفتم نمیبخشم از دهنم پرید ولی حالا اگه بخوان ببخشمشون باید یه بار دیگه اعلام ندامت کنن چون اگه الان بگم بخشیدمشون خودم ضایع میشم پس به کارم برسم خب حالا که یه نگاه دقیق به پشیمونشون کردم باید ادامه کارم و انجام بدم برگشتم تا ظرفارو بشورم که دوباره همشون یک صدا گفتن ببخشید این دفعه دیگه باید ببخشمشون اخه گناه دارن پس خیلی اروم جوری که بشنون گفتم باشه بخشیدم  از پشت سرم یه صدایی اومد برگشتم ببینم چی شده داشتن میزی که قبلا پاک کردم و پاک میکردن خل و چلا کار گیر نیاوردن خندم گرفته بود فقط یه پوزخند زدم و برگشتم ظرفام و بشورم شیر اب و باز کردم که یکی شیر و بست نفهمیدم کی بود سرم و بلند کردم ببینم کیه دیدم کیو جونگه گفت:

+من ظرفارو میشورم شما میتونید برین استراحت کنین!
خب اینم از این قسمت دوستای گلم
امیدوارم داستانم مورد قبول شما بوده باشه و ازش استقبال کنید
میخواستم واسه جبران تاخیرم این قسمت زیاد باشه امیدوارم از نظر شما زیاد باشه چون ببخشید بقیش جا نشد وگرنه بیشتر بود
امیدوارم تو وب خودتون لذت برده باشید و ببخشید از اینکه نویسنده خوبی نیستم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 فروردین 1396 11:50 ب.ظ
Peculiar article, exactly what I was looking for.
سه شنبه 15 فروردین 1396 07:59 ق.ظ
Wow that was strange. I just wrote an very long comment but
after I clicked submit my comment didn't appear. Grrrr...
well I'm not writing all that over again. Anyways, just
wanted to say excellent blog!
پنجشنبه 25 تیر 1394 12:41 ب.ظ
داستانت خیلی قشنگه چه روزهایی میزاریش که بیام بخونم.
Nina ممنون عزیزم نظر لطفته خوشحالم که خوشت اومده پس فردا ادامش و میزارم گلم روز خاصی اپ نمیکنم چون داستانم زیاد بیننده نداره ولی هر موقع شما بخوای اپ میکنم
پنجشنبه 25 تیر 1394 05:50 ق.ظ
نه خیرم قلمت عالیه ولی حس میکنم داستان من خیلی بده یعنی قشنگ نیست
Nina نه گلم اتفاقا تو از من بهتر مینویسی ممنون نظر لطفته ادامه رو به زودی میزارم یعنی همون نصف دیگه این قسمت که جا نشد
پنجشنبه 25 تیر 1394 05:19 ق.ظ
نیستی ای خدا من و باش دارم بخودم میحرفم خیلی بدی
Nina هستم الان اومدم خواب بودم ای دختر این چه حرفیه خب ببخشید دیگه
پنجشنبه 25 تیر 1394 02:04 ق.ظ
وای خیلی عالی بود عشقم بیا بحرفیم
Nina خوشحالم که خوشت اومده ببخشید خیلی زیاد بود تو صفحه وب جا نشد همینقدرش جا شد بحرفیم من هستم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر