تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP8
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 27 تیر 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلامممممم
اومدم با قسمت جدید عشق
بفرمایید ادامه

صبح با صدای جوون بیدار شدم....

جوون:سلام خواب آلو

-چشمام رو مالیدم و دستی به موهام کشیدم

-سلام......بازم تو رو فرستادن بیدارم کنی؟

جوون:آره مظلوم تر از من گیر نیاوردن

-توهم که چقدر مظلومی....

جوون:نیستم؟

-نه....

جوون:نامرد....پاشو بریم صبحونه.....مین هو از اون صبحونه مخصوصاش درست کرده

-باشه برو منم میام

جوون:نرم بخوابی؟

-مثل تو نیستم برو میام

جوون:باشه رفتم

بعد رفتن جوون دست و صورتم رو شستم یک زیر سارافون فسفری با یک سارافون سفید پوشیدم.....موهام رو باز گذاشتم.....جوراب شلواری هم پام کردم و از اتاق زدم بیرون.....همه شون دور میز نشسته بودن و با بگو بخند صبحونه میخوردن.....البته به غیر مین هو و جوون....اون دوتا شکمو داشتن میخوردن....داخل آشپزخونه شدم....

-سلاممممم صبح کریسمسیتون بخیر

مین هو:صبح شما هم بخیر بانو

نشستم بین جوون و مین هو و رو به روی هیون جونگ.....کلا امروز میخواستم کاری کنم بفهمه دیگه برام مهم نیست....دیگه بهش اهمیت نمیدم....هرچند مهم ترین فرد برام بود....

جوون:خانوم خوشگل کردی

مین هو:ببین چه دختر با فکریه...رسما داره میگه ناهارتون جور شد فکر ناهار نباشین

-نه خیرم اصلا اینطور نیست

جوون:در هرصورت منکه تو رو برای ناهار میخورم

-گوشتم تلخ تلخه

جوون:گوشت تلخم دوست دارم

-اااا باز مسخره بازیت گل کرد...مین هو همش تقصیر توئه ها

مین هو:به من چه

-تو بحثشو انداختی

گیون سوک:بچه ها ولش کنین به قول خودش گوشت تلخ خوردن نداره

هیون:موافقم

-هییییییییی شما 4تا چرا همش منو اذیت میکنید؟مادرجون کجاییی

مین هو:تلاش نکن مادرجون نیست به دادت برسه

-چرا کجا رفته؟

مین هو:خوابه...میدونی که شب دیر بخوابه صبح زود بیدار نمیشه....

گیون سوک:دیگه بیدارش نکردیم گفتیم بخوابه

-خوب کاری کردین......

صبحونه رو خوردیم و بعد از جمع و جور کردن آشپزخونه زدیم بیرون و رفتیم دم ساحل......هیون جونگ گیتارشو با خودش آورده بود......کنار ساحل روی یک صخره نشستم....نگام رو دوختم به دریا و دستام رو تو سینه ام جمع کردم...لباسم کم بود.....فکر نمیکردم اینقدر سرد بشه...درسته هوا کمی گرفته بود ولی از لا به لای ابرا نور خوشید معلوم میشد....همین طور تو فکر بودم که چقدر سرده که یک پتو دورم پیچیده شد و یکجورایی رفتم تو بغل طرف....

-ممنون

جوون:خواهش میکنم...فقط مطمئنی 26سالته؟چه فکری کردی تو این هوا با این لباسا اومدی ساحل؟

-فکر نمیکردم اینقدر سرد بشه.....

گیون سوک:بچه ها آتیش درست کردم بیاین گرم شین

بلند شدم و با جوون رفتیم کنار آتیش نشستیم.....به آسمون نگاه کردم آسمون کمی قرمز بود....

-فکر کنم برف بیاد

مین هو:فکر نکن،برف میاد

-چه خوب

گیون سوک:تو این هوا تنها یک چیزی خیلی مزه میده

جوون:قهوه داغ

گیون سوک:نه...خوندن هیون جونگ

هیون:اصلا حرفشم نزن

مین هو:باید بخونی....میخوایم ببینیم این استاد موسیقی صداش چجوریه

-بچه ها اذیت نکنید شاید دوست نداره بخونه

جوون:ااااا باز تو از هیون جونگ حمایت کردی؟

-چیکار کنم خب...پسرعموم بین پسرعمه هام مظلوم گیر افتاده.....

گیون سوک:اوههههههههه به کی هم میگی مظلوم

هیون:تو مظلوم بودن من شک داری؟

جوون:معلومه تو مظلوم باشی...مظلوم چیه اون وقت؟

مین هو:هییییییی روز کریسمس نیومدیم کل کل کنیما

-دقیقا اومدیم خوش باشیم....جوون تو بخون.....استاد ادبیات هستی.....شعر زیاد بلدی...تازه صداتم عالیه....یعنی اون موقع ها عالی بود

جوون:چشم.....میخونم...هیون جونگ گیتار رو میدی؟

هیون:اره بیا....

گیتار رو از هیون جونگ گرفت و کوکش کرد و شروع کرد به زدن و خوندن.....نگاهش بین همه مون میچرخید ولی بیشتر نگاهش به من بود.....منم فقط لبخند میزدم...کار دیگه ای نمیتونستم بکنم.....

گل عاشقم همیشه 

تنگ چشمای تو میشه

عطر تو میپیچه تو هوام

میشه با تو خاطره ساخت

میشه دل به عشق تو باخت

میشه واست مرد به خدا

نمیدونم قراره تا کجا

اما دوستت دارم

نمیدونم نمیدونم چرا

اما دوستت دارم

نمیدونم قراره تا کجا

اما دوستت دارم

نمیدونم نمیدونم چرا

اما دوستت دارم

غیر تو مگه کسی میتونه

ماه آسمون من باشه

توی روزای پاییزی و سرد

گل مهربون من باشه

قدر چشماتو میدونم

به خدا دنیا کوتاهه

کسی فرداشو نمیدونه

فرصتا قدر یک آهه

(امین رستمی-تا کجا)

وقتی آهنگش تموم شد همه براش دست زدیم....اونم منو نگاه کرد وچشمک زد....خنده ام گرفت....شعرش خیلی قشنگ بود...به دلم نشست......نگاهم هنوز به جوون بود که صدای گیتار دوباره بلند شد.....نگام رو ازش گرفتم برگشتم سمت صدا....اصلا متوجه نشدم کی گیتار رفت دست هیون جونگ....اونم میخواست بخونه.....وقتی شروع کرد به زدن...وقتی صداش رو شنیدم...نگاهم ناخودآگاه گره خورد به نگاهش.....چشماش گله مند بود......صداش برای همه عادی بود...ولی برای من دلخور بود.....میدونستم از دستم ناراحته....ناراحتیش رو داشت با خوندنش بهم اعلام میکرد....ولی چیکار میکردم که چاره ای نداشتم...نمیتونستم آینده اش رو خراب کنم....صداش توی سرم میپیچید و واژه واژه شعراش رو حس میکردم.....دلخور بود ازم...خیلی هم دلخور بود

سخته چقدر تنها بشی کسی به دادت نرسه

عکسشو آغوش بگیری اشک تو چشات حلقه بشه

کاشکی میشد یکبار دیگه تو بغلت گریه کنم

پاتو بلند کن نفسم چشممو فرش پات کنم

ازم بریدی مگه ازم چی دیدی

بغض صدامو چرا تو نشنیدی

دارم میخونم با یک دل شکسته

ببین دل من هنوز به پات نشسته

ازم بریدی منکه برات میمردم

آخه کدوم گناهو کردم که پاشو خوردم

چشمامو هرشب به یاد کی ببندم

برام چی مونده به دلخوشیش بخندم

برام نمونده اشکی برات بریزم

نمونده عمری که من به پات بریزم



 (مهدی احمدوند-ازم بریدی)

وقتی آهنگش تموم شد هنوز نگام میکرد.....سرم رو انداختم پایین نمیخواستم از نگاهم چیزی رو بخونه.....بچه ها براش دست زدن....

مین هو:صدات عالیه پسر

گیون سوک:جای تو بودم میرفتم دنبالش خواننده میشدم....

هیون:دیگه 38سالم شده....زمان مناسبی برای خوانندگی نیست.....

مین هو:چهره ات نشون نمیده...هنوزم میتونی

هیون:بس کن پسر....ظاهرم نشون نمیده باطنم چی؟2سال دیگه 40 ساله میشم......دیگه پیر دارم میشم از من گذشته

آروم زیر چشی نگاش کردم....داشت 40سالش میشد....هیون من داشت یک مرد 40ساله میشد...چقدر زود بزرگ شدیم...ای کاش بزرگ نمیشدیم...ای کاش تو همون بچگی میموندیم....با حرف مین هو از فکر اومدم بیرون....

مین هو:به قول یکی از دوستای ایرانیم تازه اول چلچلیته

جوون:ایرانی؟

مین هو:اره...تو دانشگاه دوتا دوست ایرانی داشتم.....بورسیه کره شده بودن....پسر برای خودشون مخی بودنا.....

-آره یکیشون خواهرش با من دوست بود.....دختر باهوشی بود.....مثل جوون عاشق شعر و ادبیات...مخصوصا ادبیات چینی....خوراکش بود

جوون:شوخی میکنی دیگه؟ایرانی و ادبیات چینی؟کره ایش چینی رو بزور میفهمه

مین هو:گفتم که برای خودشون مخی بودن.....ببین درسشون اینقدر خوب بود که برای بورسیه اجازه داده بودن خودشون هر کشوری رو که دوست دارن انتخاب کنن....

گیون سوک:یعنی بین این همه کشور معروف که بهترین کالج ها رو داره اونا کره رو انتخاب کردن؟

مین هو:آره.....خودشون میگفتن از اون اولم کره رو خیلی دوست داشتن....دلشون میخواسته بیان اینجا

-بله...یکسری مثل شماها از کشور فراری اند...یکسری هم مثل اونا عاشق اینن تو کشور درس بخونن

گیون سوک:هی باز تو شروع کردی خانوم وطن پرست؟

-راست میگم دیگه....الان اون مدرکی که شماها گرفتین منم گرفتم....همون قدر که شماها موفقین...منم موفقم....شما بعد این همه سال دوباره برگشتین اینجا.....خب از اون اول نمیرفتین که بخواین برگردین....

گیون سوک:دختر جون مدارکی که ما گرفتیم معتبره...هرجا بریم بی چون و چرا استخداممون میکنن

-مدرک کشور خودمونم معتبره.....بیا بریم ببین چندجا بی چون و چرا منو استخدام میکنن

مین هو:بحث الکی نکنین.....ماها مدرک معتبرم نداشته باشیم هرجا بریم بی چون و چرا استخدامیم.....

هیون:فکر کن پدربزرگت کیم هیون وو باشه و بری یکجا برای کار و معطل شی....

-فعلا که من مدرک معتبر از کشور خودم گرفتم.....بدون استفاده از اسم پدربزرگمم یک شرکت هتل سازی زدم و 4ساله که دارم کار میکنم و یکی از معروف ترین شرکت های هتل سازی هم شدم...همه اش هم با تلاش خودم و مین هو بوده....

گیون سوک:آفرین...فهمیدم موفقی خانوم وطنی.....

جوون:ای بابا بس کنید شما دوتا دیگه.....هرکدوممون یک خواسته ای داشتیم و یک مدلی بهش رسیدیم....مهم اینه به اون خواسته رسیدیم.....اینکه چجوری رسیدیم مهم نیست

هیون:استثنا با این حرف جوون موافقم...درست میگه

جوون:من همیشه درست میگم تو دقت نمیکنی به حرفهام

هیون:یکبار موافقت کردم باهات جو نگیرتت

-هیییی اومدین ما رو آروم کنین خودتون شروع کردین؟

مین هو:ای بابا من میرم قهوه بیارم....

-منم میام کمکت

مین هو:باشه بیا بریم....

دنبال مین هو رفتم آشپزخونه....رفت سراغ قهوه جوش تا قهوه رو درست کنه...منم تکیه دادم به کابینت و نگاش کردم

مین هو:یک سوال بپرسم؟

-میگم بدون مکث قبول کردی.....بپرس

مین هو:جوون حرفی بهت زده؟

-حرف؟چه حرفی؟

مین هو:از علاقه اش به تو

-چی؟؟؟؟

مین هو:میدونم یک چیزایی بهت گفته از رفتاراش و رفتارات معلومه

سرم رو انداختم پایین

-از کجا فهمیدی؟

مین هو: هر خنگی هم باشه میفهمه.....توجه بیش از حدش به تو....همیشه همه جا مواظبت بودن

-توهم مواظبمی....توهم بیشتر توجه ات به منه.....حتی بیشتر از جوون...باید این برداشت رو کنیم که توهم بهم علاقه مندی؟

مین هو:حالا اینا رو ندید بگیریم.....آهنگ خوندن امروزش چی؟یک آهنگ کاملا عاشقونه.....تمام مدت هم مثلا میخواست نشون بده نگاهش به همه است...ولی تابلو کرد.....حتی هیون و گیون سوک هم متوجه نگاهاش به تو شدن.....تابلو بود داشت بهت ابراز احساسات میکرد...نگو متوجه نشدی

-آره متوجه شدم....همون اولین روزی که اومد بهم ابراز علاقه کرد....بهم گفت به خاطر من خودشو عذاب داده و 9سال مونده تو اون کشور.....کشوری که بیشتر غذاهاش غذاهاییه که به مزاج اون نمیسازه....

مین هو:من خیلی وقته از علاقش به تو خبر دارم....بهتره بگم از همون 9سال پیش.....هم من...هم هیون جونگ.....

چشمام گرد شد....تکیه ام رو از کابینت گرفتم ورفتم نزدیکش

-منظورت چیه مین هو؟

مین هو:فکر میکنی الان لج ولجبازیشون به خاطر چیه؟کل کلاشون به خاطر چیه؟

بازوش رو گرفتم و برش گردوندم سمت خودم

-درست حرف بزن مین هو....هیون جونگ از 9سال پیش میدونسته جوون منو دوست داره؟

مین هو:آره....من دقیق نمیدونم چجوری میدونه.....فقط یکبار دیدمشون که باهم گل آویز شدن و کتک کاری کردن.....من گوش وایساده بودم و حرفاشون رو شنیدم...هیچ کدومشون نمیدونن که من خبر دارم....

-چی گفتن بهم؟

مین هو:جوون ازش قول گرفت....از هیون جونگ خواست بهش ثابت کنه که تو پیش هیون جونگ خوشبخت تر و خوشحال تری.....درمقابلش هم به هیون جونگ قول داد از کشور بره و دیگه با تو ارتباط برقرار نکنه....حتی تلفنی....ولی آخرش گفت که اگه یک روز بفهمه هیون جونگ تو رو ناراحت کرده....یا ازهم به هردلیلی جدا شدین.....اون موقع برمیگرده و تو رو برای همیشه مال خودش میکنه و هیون اون روز خیلی محکم و مطمئن به جوون گفت که هرگز این اتفاق نمی افته.....اونقدر محکم که جوون صبر نکرد هیون بهش ثابت کنه وسریع از کشور رفت.....به خاطر همین ازت پرسیدم دلیل اصلی جدایی تون چیه.....چون اون اطمینان و محکمی که من از هیون جونگ دیدم.....مطمئنم سر یک دلیل الکی مثل آمریکا رفتن اون از هم جدا نمیشین....من هنوزم که هنوزه دارم عشق رو از چشمای جفتتون میخونم.....اون تو تنهایی هاش برای تو آهنگ گفته....تو تو تنهایی هات برای اون گریه میکنی و شعر میگی.....توقع داری با این همه چیز باور کنم به خاطر آمریکا رفتن اون ازهم طلاق گرفتین؟درصورتی که میتونستی باهاش بری.....یا منتظرش بمونی.....اونقدر عشق بینتون بود که منتظر هم بمونین....

سرم پایین بود....راست میگفت.....دلیل مسخره ای بود...شاید خیلی ها رو با این دلیل قانع کردیم ولی مطمئنم مادرجون و جوون هم مثل مین هو قانع نشدن.....هرکی هم قانع بشه به مین هو حق میدم براش سوال پیش بیاد...اون 5سال زندگی ما رو از نزدیک دیده....کارایی که میکردیم.....تلاشامون.....چی میتونستم بگم.....مخصوصا زیر این نگاه تیزش.....با صدای جوون ازم فاصله گرفت و یک نفس عمیق کشیدم.....واقعا فرشته نجاتم بود.....

جوون:پس چی شد قهوه؟

مین هو:الان آماده میشه میارم...تو اومدی چیکار؟

جوون:هیون و گیون سوک میگن مادرجون رو بیدار کنیم بیاد پیش ما

-من میرم مادرجون رو بیدار میکنم....تو کمک مین هو کن

جوون:باشه....

از آشپزخونه زدم بیرون ورفتم سمت اتاق مادرجون....در رو باز کردم ورفتم داخل.....مثل همیشه آروم و مهربون خوابیده بود.....نشستم کنار تختش و یکذره صورت مهربونش رو نگاه کردم.....بعد صداش کردم

-مادرجون.....موقع بیدار شدنه.....امروز زیاد خوابیدیا....پاشو نوه هات منتظرتن

خوابش کمی سنگین بود....همیشه میگفت سنگینی خواب هیون جونگ به من رفته....تکونش دادم ولی بازم عکس العملی نشون نداد.....چندبار دیگه محکم تکونش دادم....بازم بیدار نشد.....اگه کس دیگه ای بود پارچ آب خالی میکردم...ولی خب برای مادرجون نمیشد از این روش استفاده کرد....قلبش ناراحت بود....دستش به دستم خورد..چقدر سرد بود دستش.....دستاش رو تو دستم گرفتم...خیلی سرد بود......

-مادرجون خسته نشدی؟پاشو دیگه...بچه ها همه منتظرن.....

دست کشیدم به صورتش و خشکم زد.....صورتشم کمی یخ بود.....ولی اتاق خیلی گرم بود...شوفاژهم روی آخر بود.....پس چرا دستاش و صورتش یخ بود؟.....چندبار دیگه تکونش دادم.....صافش کردم و سرم رو گذاشتم روی قفسه سینه اش....تکون نمیخورد......گوشم رو جلو دهنش گرفتم.....دم و بازدم نداشت.....با ترس اومدم عقب...امکان نداشت.....مادرجون تا همین دیشب خوب بود...همچین چیزی محال بود....به هیچ عنوان امکان نداشت....تکیه ام رو دادم به کمد و زل زدم به جسم روی تخت....نه این امکان نداشت....مادرجون چیزیش نبود...داشت شوخی میکرد...مثل همیشه.....

-مادرجون بلند شو...اصلا شوخی جالبی نیست.....مثل اونسری گولتون رو نمیخورم.....پاشید....

در اتاق باز شد...جوون بود....

جوون:آدری چی شده؟

-جوون مادرجون بازم داره اذیتم میکنه.....میخواد منو بترسونه....

جوون:چی؟ببینم چرا رنگت پریده؟

-برو ببین چرا مادرجون بیدار نمیشه....چرا داره منو اذیت میکنه.....هی بهش میگم شوخی جالبی نیست پاشید...گوش نمیده...جوون تو بهش بگو پاشه.....

جوون سریع رفت سمت مادرجون.....نبضش رو چک کرد...همون کارای منو کرد....از اتاق رفت بیرون...من فقط داشتم نگاه میکردم به اون جسم روی تخت.....اون مادرجون نبود......بچه ها همه تو اتاق بودن...گیون سوک بالا سر اون جسم بود......هیون جونگ بهت زده داشت به اون جسم نگاه میکرد......مین هو هم دست کمی از اون نداشت....

با صدای من متوجه من شدن....

-مین هو مادرجون هیچیش نشده مگه نه؟داره باز اذیتمون میکنه....میخواد بترسونمون.....بگو داره ما رو میترسونه و هیچیش نیست.....رفتم سمت گیون سوک و بازوش رو گرفتم....

-سوکی تو دکتری...بگو که همش بازیه.....بگو الکیه....بگو فقط داره ما رو اذیت میکنه.....بگو یکی از اون شوخی های کریسمسشه.....

سرش رو انداخت پایین.....نه....نه.....امکان نداشت.....همچین چیزی محال بود.....مادرجون حالش خوب بود....همین چند روز پیش از پیش دکترش اومدیم...خودش گفت حالش خوبه و بهترم میشه...خودش گفت خطری تهدیدش نمیکنه.....امکان نداره...اینا همش شوخیه.....همین طور عقب میرفتم که خوردم به یکی....هیون جونگ بود.....دستام رو گره کردم به یقه اش....

-هیون جونگ تو بهم بگو دروغه....تو بهم بگو که دارن اذیتم میکنن.....هیون جونگ مادرجون خوشحال بود که تو قراره بیای.....دیروز همش باتو میگفت میخندید...خودت دیدی حالش خوب بود.....دکترش خودش بهم گفت حالش خوبه.....بگو دارن اینا اذیتم میکنن.....بگو با مادرجون دست به یکی کردن....بگو لعنتی.....

شروع کردم به زدنش.....منو ازش جدا کردن....تو بغل یکی فرو رفتم و نوازشم کرد...متوجه نبودم کی بود....همش میگفت گریه کنم....اخه بره چی؟آدم مگه روز کریسمس گریه میکنه؟آدم مگه اولین روز سال نو گریه میکنه؟بره چی گریه کنم؟.....از اون طرف خودمو جدا کردم......خواستم برم سمت تخت که همه چی دور سرم چرخید و سیاه شد و دیگه هیچی نفهمیدم....






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 23 فروردین 1396 11:32 ب.ظ
Just wish to say your article is as surprising. The
clarity on your submit is just cool and i could assume you are knowledgeable on this subject.
Well along with your permission allow me to grasp your RSS feed
to stay updated with drawing close post. Thank you a million and please
carry on the gratifying work.
دوشنبه 29 تیر 1394 03:43 ب.ظ
بزار زودتر
parisaminoz چشمممممم
دوشنبه 29 تیر 1394 01:37 ب.ظ
آجی چرا نزاشتی؟؟
parisaminoz مریض بودم گلم
دوشنبه 29 تیر 1394 02:40 ق.ظ
فکر میکنم مادربزرگه میمره درسته
parisaminoz آره فکر نکن مرده
دوشنبه 29 تیر 1394 02:26 ق.ظ
امروز میذاری
parisaminoz میذارم
یکشنبه 28 تیر 1394 02:43 ب.ظ
خیلی عالی بود توبرو یه چجندتا رمان بنویس چاپ کن.
parisaminoz مممنون
یکشنبه 28 تیر 1394 03:20 ق.ظ
آخ خیلی گریه کردم یاد مامان بزرگم افتادم منم هنوز باور نکردم حال آدری رو درک میکنم حالا چه بلایی سرش میاد؟بیچاره ولی خوبه مامان بزرگش با نوه هاش این چند وقت خوش گذروند و به آرزوش رسید کاشکی منم اون موقع میتونستم کنار مامان بزرگم باشم با اینکه فقط چند روز ندیده بودمش.کاشکی میموند و کنار هم بودن آدری و هیون رو میدید اگه یه روز دوباره کنار هم قرار میگرفتن واقعا حیف شد
parisaminoz میسییییییییی
یکشنبه 28 تیر 1394 01:11 ق.ظ
مثل همیشه عالی بود
parisaminoz مممنون
شنبه 27 تیر 1394 07:07 ب.ظ
یا امام زمان چی شد؟؟؟دختره بچه دار شد؟؟؟ مرسییی عالی بود عیدتم مبارکککک
parisaminoz بچه دار شد؟؟؟؟
خواهش عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر