تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - همخونه های دوست داشتنی part 3
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 1 تیر 1394 :: نویسنده : Nina
سلام دوستان
ببخشید دیر شد ولی اومدم
با قسمت سوم داستانم امیدوارم دوست داشته باشید
نمیدونم چند نفر داستان و میخونن ولی اگه از موضوع داستان خوشتون اومد
نظر بزارید تا من امیدوار بشم داستان و زودتر بزارم
اگه مشکلی داشت یا نظریا انتقادی درمورد داستان داشتید بگید حتما توجه میکنم
فک کنم خیلی حرف زدم در هر صورت میدونم شما اینا رو نمیخونید یک راست میرید پای داستان ولی نوشتم این و میگم چون خودمم تو وب های دیگه یک راست میرم پای داستان پس ازتون انتظاری ندارم مجبورم نیستید نظر بزارید فقط اگه خوشتون اومد
اوه من چقدر فک زدم حالا برید ادامه
حال کنید.

 

صبح با دلشوره و استرس خاصی از خواب بیدار شدم.همش دعا میکردم با این پسرای از خود راضی به مشکلی برنخورم و بتونم درست کارمو انجام بدم!سریع یه دوش‌گرفتم و یه بلوز قرمز خوش رنگ با شلوار جینمو پوشیدم و مثل همیشه موهامو از پشت دم اسبی بستم و بدون صبحونه راهی دانشگاه شدم!

خونه پسرا:

جونگ مین-هیون چیه چرا انقدر توی فکری؟؟

هیون درحالی که با انگشتش روی میز خط های نامعلومی رسم می کرد گفت دارم به این دختره فک میکنم!

جونگ مین- کدوم دختره؟آهان همون که قراره بهمون فارسی یاد بده؟

هیون- اوهوم!

جونگ مین- خب حالا چرا داری به اون فک میکنی؟بعد با یه لبخند شیطنت آمیزی گفت آهان نکنه ازش خوشت اومده؟؟؟

هیون کوسن روی صندلی رو پرت کرد سمت جونگ مین و گفت من؟؟؟ از اون دختره ی از خود راضی؟؟؟؟نه دارم فک میکنم که...ادامه حرفشو خورد  و چیزی نگفت

جونگ مین-خب درست حرفتو بزن دیگه!

هیون-ببین من نمیدونم شماها با من موافقین یا نه؟این دختره هم از ما کوچکتره وهم به خودش اجازه داده جلوی جمع مارو خرد کنه!حاضرجوابی دیروزش جلوی بچه ها از دیروز یه لحظه هم از جلوی چشمام دور نمیشه!

جونگ مین که تازه قضایا دیروز دوباره یادش اومده بود یهویی پرید بالا و گفت:آره!آره!من خیلی عصبانی شدم!خب حالا میخوای چیکارش کنی؟

هیون لبخند شیطانی زد و گفت:خب من میخوام ادبش کنم!یعنی هم سرکلاسش فارسی یاد بگیریم هم حالشو بگیریم!

کیو داشت به طور اتفاقی رد میشد که حرفای اون دوتا رو شنید و با ناراحتی گفت:بچه ها این چه کاریه اخه؟اون لطف کرده و میخواد مارو آموزش بده اونوقت شماها.....

هیون پرید وسط حرفش و گفت کیو خواهش میکنم برای یه مدت کوتاه در مورد این دختره مهربونی به خرج نده!خواهش میکنم!

کیو سری تکون داد و زیر لب باشه ای گفت و نشست!هیون روشو به سمت یونگ سنگ کرد و گفت نظر تو چیه؟ همکاری میکنی ؟یونگ سنگ دستاشو پشت سرش قلاب کرد و گفت خب به نظرمنم دیروز خیلی بد جلوی جمع حرف زد بدمم نمیاد حالیش کنیم با دابل اس چجوری حرف بزنه!جونگ مین با رضایت لبخندی زد و گفت می مونه. هیونگ!بعدم روشو کرد سمت هیونگ که روی شکم دراز کشیده بود و داشت با چوکو بازی میکردسرشو به حالت افسوس تکون داد و گفت:هوی!نظر تو چیه؟

هیونگ که اصلا حواسش با حرفای اونا نبود همونجوری که توپ چوکو رو پرت میکرد گفت نظر درباره چی؟؟؟

جونگ مین میخواست پاشه و بزندش اما فقط به حرص خوردن اکتفا کرد و گفت درمورد اینکه این دختره که معلممونه رو درستش کنیم!

هیونگ-آهان!اون؟؟؟باشه منم هستم! بعد یهویی گفت: ولی خوشگله ها!!!

یه دفعه ای همه اعضا باهم بهش نگاه کردن و دادزدن که سریع خودشو جمع و جور کرد و با چوکو رفت توی حیاط!

جونگ مین- این منو میکشه!!

هیون- ولش کن!پاشین برین یه تیپ عالی بزنیم!

 

نینا بالاخره به دانشگاه رسید و بالبخندی رفت و زیر یکی از آلاچیق ها نشست که دستایی از پشت چشماشو گرفتن!آروم دستارو لمس کرد و با لبخندی گفت:

-چطوری سانی؟

+ خوبم!تو خوبی؟

-اوهوم!

+خب؟

-چی خب؟

+ ای بابا بگو دیروز چی شدش دیگه!

-آهان هیچی!قرار شد من پسرارو آموزش بدم که فارسی یاد بگیرن!

                                                                                                                                                                                    +چی؟؟؟؟؟ واقعا؟؟؟؟؟؟

-آره!

+واااااای خوش به حالت!

داشتم با سانی حرف میزدم که از صدای جیغ کر کننده دخترا از جا پریدم!که یهو سانی هم بغلم جیغ زد:

-چته؟؟؟کر شدم؟؟؟؟

+دابل اس اومدن!چقد خوش تیپ و خوشگل شدن!!!

راست میگفت خیلی تیپای خوبی زده بودن!انتخاب لباسشون خوب بودش! داشتم لباساشونو بررسی میکردم که دیدم پسرا جلومون هستن!تا خواستم دهنمو باز کنم دوباره سانی جیغ زد:

نینننننننننننننننننا!

-کر شدم آرومتر؟چیه؟

+دابل اسه!

-خب چیکار کنم؟

با این حرفم پسرا برای ثانیه ای قرمز شدن یا من اینجوری فک کردم!

یونگ سنگ-نمیخواین با ما بیاین سرکلاس؟؟

- من نمیدونم کجا باید بریم!

هیون-مدیر کیم برامون یه کلاس آماده کرده میریم اونجا

-خیله خب!بریم!

با سانی که همون شکلی خشکش زده بود خداحافظی کردم که فک کنم اصلا نفهمید و با پسرا راهی یه کلاس بزرگ شدم که آفتابی بود و خیلیم قشنگ بودش!پسرا نشستن و منم شروع کردم به صحبت:

- خب فک میکنم بهتره با معرفی شروع کنیم!من نینا هستم و از اهالی ایران هستم!بیست سالمه و از انروز قراره به شما فارسی یاد بدم! خب من شمارو از دیروز به لطف همون دوستم که دیدید به طور کامل میشناسم و یک بیوگرافی کامل ازتون دارم ولی اگه لازم میدونین خودتون٬خودتون رو معرفی کنین!

هیونگ لبخندی زد و گفت ما نیازی به معرفی نداریم!همه مارو میشناسن!

با لبخندی گفتم پس شروع کنیم؟

جونگ مین- اما یه نکته ای است که بهتره راجع بهش حرف بزنیم!

-خیله خب!من گوش میکنم!

جونگ مین- ببینید نگین خانم!ما فوق ستاره های معروفی هستیم و اصلا دوست نداریم توی این مدت برای احساسات شما مشکلی پیش بیاد!

-برای احساس من؟ چه مشکلی قراره پیش بیاد؟متوجه منظورتون نمیشم!

هیون- منظور جونگ مین اینه که عاشق ما بشین!!!و پیش خودتون یه فکرایی بکنین و برای ما شایعه بسازید!یعنی رابطه ما فقط در حد استاد و دانشجو هست!

- مگه قرار بود خارج از این باشه؟

با این حرفم یهویی رنگ همشون واقعا قرمز شدش!

با اینکه از این حرفشون عصبانی بودم خنده کوتاهی سر دادم و گفتم ببینید!فک کنم منم باید چند نکته رو به شما آقایون بگم!اول اینکه شما سرکلاس فوق ستاره نیستین!دانشجو هستین!دوما خواهش میکنم اصلا چنین فکرایی درمورد من نکنین چون من مثل این دخترای جیغ جیغو نیستم!پس لطفا نگران احساس من نباشین! متوجهین؟

این بار رنگ همشون از قرمز به کبود تغییر کرد متوجه شدم عصبانین ولی توی دلم به خودم آفرین گفتم!ضربه آخرم رو هم زدم و پرسیدم صداتونو نشنیدم!متوجه شدین؟

کیو با صدای آرومی که از خشم میلرزید گفت:بله!

-خوبه پس شروع میکنیم

درتمام مدت کلاس نگاه خشمگین و سنگین پسرا رو روی خودم حس میکردم!تا کلاس تمام شد سانی اومد تو و همه جیو مو به مو پرسید و منم گفتم با هرکلمه ای که من میگفتم چشماش گرد و گردتر میشد تا جایی که فک کردم الان از حدقه میزنه بیرون:

تو واقعا اینارو بهشون گفتی؟

-آره!

+طفلک اوپاها!

-طفلک اوپاها؟؟؟؟؟ طفلک من که مجبورم این خودشیفته هارو تحمل کنم!

اون روز تموم شد و حدود یک ماه و نیم گذشت!پسرا هوش خوبی داشتن مخصوصا یونگ سنگ و جونگ مین وخیلی سریع پیش میرفتیم البته بماند که در این مدت کمترین کوتاهی برای آزار و اذیت رسوندن بهم نکردیم مخصوصا اون جونگ مین!منم با پررویی و خونسردی تمام جوابشونو میدادم که کفری تر میشدن!توی این مدت با دریا که یه ایرانی دیگه بود آشنا شدم و خیلیم سریع صمیمی شدیم!چون دریاهم مثل من بودش و با دابل اس و ازخود راضی بودناشون مخالف!انقدر ما دوتا پشت دابل حرف زده بودیم که سانیم به شدت قبل ازشون خوشش نمیومد!یک روز صبح داشتم آماده میشدم که برم دانشگاه که صدای زنگ در اومد و چند ثانیه بعد فریاد شادی نیما.....

 

 

 

خب دوستان اینم از قسمت سوم میدونم خیلی طول کشید ولی اخه هیچ کس داستان و دنبال نمیکنه و نظر برای من مهم نیست فقط امیدوارم خوشتون بیاد اگه دوست داشتید کامنت بزارید تا قسمت بعد بابای.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 31 خرداد 1395 10:03 ب.ظ
دارین میحرفین؟
Nina نه هنو خخخخ
دوشنبه 8 تیر 1394 06:42 ب.ظ
کل کلاشونو دوس دارم کلا دوسش دارم زیبا بودی ناناینی داستانت زیبا بودی
Nina مرسی گلم همه مزش به کل کلاشه هههه ممنون گلم خوشحالم که نظرت و جلب کرده دارم ادامه رو مینویسم ایشاالله فردا یا پس فردا اپ میکنم خبرت میکنم
دوشنبه 8 تیر 1394 06:41 ب.ظ
منم تو داستانم باهاشون کل کل میکنم برو داستانمو بخون تو وب خودمه متاسفمه اسمش یه قسمتو بخون بفهمی کل کلمو خخخخ
Nina باشه گلم میرم کل داستانت و میخونم منم داستان هیجانی دوست دارم توش پر کل کل باشه انقدر حال میده چشم حتما میخونم
دوشنبه 8 تیر 1394 06:40 ب.ظ
بابا یکی به این جونگ مین یه چی بگه خخخخخخ
Nina هههههههه باشه بهش میگم فضولی نکن پسر هههههه برو بخون اینقدر حرف نزن بزار به خونه تکونیم برسم
دوشنبه 8 تیر 1394 06:39 ب.ظ
بله بله تا نصف خوندم خوب بود
Nina خنگول کامل بخون بعد نظر بده بزار من به دستورات عالیه عمل کنم از دست تو
دوشنبه 8 تیر 1394 06:37 ب.ظ
خب میخوام شروع کنم خخخ بسم الله..
Nina گمشو برو بخون اینجا نمیخواد سی جزء و از حفظ بگی برو دختر جان بعد نظرت و بگو راستی بهم بگو چجوری ادامش بدم که جالب تر باشه
یکشنبه 7 تیر 1394 11:35 ب.ظ
شب بخیر گلم
Nina شب خوش کجا مگه امشب نیستی گلم من هستم ساعت یک و نیم یا دو به بعد بیا
یکشنبه 7 تیر 1394 05:14 ق.ظ
سلاممممم
این قسمت عالی بود
موضوع داستانت عالیه
حتما ادامه اش بده
من مشتاقانه منتظر قسمت های بعدی ام
Nina ممنونم گلم وقتی یه نویسنده خوب به من تازه کار میگه عالی بود قند تو دلم اب میشه متشکرم که داستان و میخونی ولی این داستان در حال انتشار قسمت و به قسمت مینویسمش اگه نظری داری که چجوری ادامه بدم حتما بگو شب خوش
یکشنبه 7 تیر 1394 03:58 ق.ظ
اشتباهی از شانس بدم تایید شد پیامی که رمز عبور اینا بود

حالا عصبانی نشو حذف کردم مطلب و(نمی دونم چی بگم)
Nina دیدم حذف کردی چون همین الان داشتم برات کامنت میذاشتم که دسترسی غیر مجاز شد و مطلبت از صفحه روزگار پاک شد رفتی تو سایت تونستی وارد بشی دیدی فردا اولین مطلبت و بزار بعدم من هیچ وقت از دست خواهرم عصبانی نمیشم نگرانم خوب جیگرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر