تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP9
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 29 تیر 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلاممممممم
اینم از قسمت جدید شرمنده دیر شد مریض بودم
این قسمت کمه قسمت بعد زیاد تر و بره جبران دو قسمت میزارم

با سر درد شدیدی بیدار شدم.....نور چشمام رو میزد...چندبار پلک زدم تا چشمام عادت کرد...همه جا سفید بود...اطرافم رو نگاه کردم.....هیچ کس نبود...فقط یک نفر بود.....یک نفر که سرش روی تخت بود ودست من توی دستش.....خواستم دستمو تکون بدم که بیدار شد...جوون بود.....
-جوون چی شده؟
جوون:خوبی؟
-آره خوبم چی شده؟ اینجا کجاست؟
جوون:یادت نمیاد؟حالت بد شد آوردیمت بیمارستان.....
-بیمارستان؟حالم برای چی بد شد؟
چشمام رو بستم و دستم رو به سرم گرفتم.....رفتم مادرجون رو بیدار کنم....ولی بیدار نشد....
-ببینم مادرجون بیدار شد؟دست از اون شوخی مسخره اش برداشت؟فقط میخواست منو روز کریسمس راهی بیمارستان کنه؟
چشمای جوون پر شد.....وا این چرا اینجوری میکنه؟
-جوون چرا چشمات خیسه؟چی شده؟
جوون:آدری مادرجون از پیشمون بره همیشه رفت.....
خندیدم...خیلی بلندم خندیدم
-شوخی جالبی نیست....توهم با مادرجون دست به یکی کردی؟
جوون:به خودت بیا.....مادرجون مرده...دیگه نیست.....اینا همش واقعیه شوخی نیست.....
-امکان نداره....آخه چطوری؟مادرجون هیچیش نبود...دیشب مگه ندیدی...کلی باهامون گفت وخندید...کلی هیون جونگ اذیت اش کرد......نه...داری دروغ میگی......
در اتاق باز شد و هیون جونگ و مین هو اومدن داخل....هیون جونگ اومد سمت من و یقه ام رو گرفت...مین هو سعی کرد ازم جداش کنه...نتونست......یدونه محکم خوابوند تو گوشم....
هیون:بچه بازی رو تموم کن...مادرجون دیگه نیست.....رفت....زود سرپاشو بیا باید به مهمونا خوش آمد بگیم....
ولم کرد رفت بیرون.....مات موندم.....هیون جونگ منو زد.....بهم سیلی زد....برای اولین بار منو زد.....مین هو رو نگاه کردم.......اومد سمتم......
-مین هو...دیدی...دیدی منو زد....هیون منو زد....چرا باید منو بزنه؟مگه من چیکار کردم....
مین هو محکم بغلم کرد......
مین هو:آدریا به خودت بیا چرا اینجوری شدی دختر؟ تو که قوی تر از این حرفها بودی.....
از خودش جدام کرد...رفت بیرون و با یک پرستار اومد....یکسری لباس هانبوک هم داد دست پرستار.....تازه تونستم به ظاهرشون دقت کنم...هم مین هو و هم جوون کت شلوار مشکی و پیرهن سفید پوشیده بودن....بازو بند سفید هم بسته بودن.....جفتشون رفتن بیرون.....پرستار کمکم کرد لباسای بیمارستان رو با اون لباسای هانبوک عوض کنم و رفت بیرون.....مین هو و جوون اومدن سمتم...از زیر بازوهام گرفتن و بردنم بیرون.....سوار ماشین شدیم و حرکت کردن.....رفتیم به یک سالن....جلو درش پر تاج گل بود.....با کمکشون رفتم داخل سالن.....عمه رو دیدم که سرش پایین بود ونشسته بود رو زمین و داشت اشک میریخت......شوهر عمه و عمو هم ایستاده بودن و سرشون پایین بود....یونگ جونگ و زن عمو کنار عمو ایستاده بودن.....چائه ون هم کنار عمه نشسته بود و گریه میکرد.....سرم رو چرخوندم طرف دیگه.....هیون جونگ ایستاده بود و سرش پایین بود.....دستکش های سفید دستش بود....سرش رو آورد بالا و منو دید..گیون سوک هم کنارش ایستاده بود...نگام رو ازشون گرفتم و دادم به جلوم.....یک عکس بزرگ از مادرجون که دو طرفش ربان های مشکی بود...جلوش پر گل و عود بود.....داشتم میافتادم که مین هو و جوون محکم گرفتنم....داخل شدیم و نگاه بقیه متوجه من شد....عمه تا منو دید گریه اش بیشتر شد.....چائه ون فقط نگام میکرد...نگاه زن عمو پر از نفرت بود....هه جالبه...جای اینکه من از اون متنفر باشم....اون از من متنفر بود.....یونگ جونگ مهربون نگام میکرد چشماش قرمز شده بود....معلوم بود گریه کرده....یونگ جونگ رو خیلی دوستش داشتم....نمونه کوچیک شده هیون جونگ بود.....قبل از اینکه اصلا من به هیون جونگ علاقه مند بشم.....یا اون به من علاقه مند بشه یونگ جونگ همش کنارم بود...اون موقع خیلی بچه تر بود....ولی همیشه باهاش بازی میکردم و منو خیلی دوست داشت...منم دوستش داشتم.....قلب مهربونی داشت.....هیون جونگ هم قلب مهربون و رئوفی داشت....مادرجون یادمه همیشه میگفت.....من مطمئنم این دوتا بچه به عمو و عمه اشون رفتن(بابای من و مادر مین هو)راست میگفت...چون عمو و زن عمو همچین اخلاق خوبی نداشتن...قلباشون سنگی بود.....مین هو کمکم کرد بشینم.....ولی من هنوزم نگام به عمو و زن عمو و عمه و شوهر عمه ام بود.....بره چی اومده بودن؟اونا که مادرشون رو طرد کرده بودن.....الان که مادرجون نبود برای چی اومده بودن.....هه معلومه بره چی اومده بودن...ارث و میراث...بوی پول به دماغشون خورده بود.....نگام رو دادم به مادرجون.....به اون نگاه مهربونش که دیگه نداشتمش.....دیگه نبودش تا با اون دستای پیر و چروکیده اش نوازشم کنه و بگه درست میشه.....همه چی درست میشه.....چقدر ذوق داشت...چقدر از اینکه امسال عید همه نوه هاش پیشش بودن خوشحال  بود...همیشه آرزوش بود دوباره ماها رو کنار هم ببینه.....آخرشم دید بعد رفت...انگار منتظر بود فقط تا ما دورهم جمع شیم.....خیالش راحت بشه و بره.....
-مادرجون.....مادرجونم ببین....ببین اون چیزی که آرزوش رو داشتی...ببین بچه هات اومدن.....ببین نوه هات اینجان......ببین همه شون اومدن اینجا پیشت.....ببین همون بچه هایی که دلت رو شکستن الان اومدن دارن برات گریه میکنن....مادرجون یادته همیشه دعا میکردیشون.....یادته همیشه میگفتی دلمو شکستن دلشونو نشکن.....یادته همیشه میگفتم چرا اینجوری میگین......یادته همیشه جوابمو میدادین مادر نشدی.....بذار مادر بشی...میفهمی.....حالا ببین.....ببین همون بچه ها اومدن......همونا اومدن و دارن برات اشک میریزن.....
عمه ام رو نگاه کردم.....عموم هم داشت اشک میریخت.....
-آره گریه کنید....گریه کنید.. که قدر مادر مثل دسته گلتون رو ندونستید......دلش رو شکستین......همیشه گریه میکرد.....همیشه اشک میریخت......ولی یکبار نفرینتون نکرد....همیشه دعاتون میکرد.....اصلا بره چی اینجایین؟...برای چی اومدین؟شما که چند سال پیش از خودتون روندینش.....الان اینجا چیکار دارین؟......بوی پول به مشامتون خورده؟.....اون موقع هم ادعای ارث و میراث میکردین و بابام نذاشت....الان دیگه نه بابام هست...نه مادرجون.....برای پولش اومدین نه؟.......
مین هو بازوم رو گرفت
مین هو:ادری اروم باش....مهمون هست.....
-آروم باشم؟چجوری؟مادرشون رو سر پول پرت کردن بیرون و یک سراغ ازش نگرفتن...حالا که مرده اومدن دارن براش گریه میکنن؟ادای بچه های دلسوز رو در میارن؟....همشم به خاطر پوله....
مین هو:هیسسسسسس آروم باش...خیلی از همکارا اومدن.....اونا هیچی نمیدونن...این حرفها رو بذار وقتی خودمون بودیم.....الان آروم باش بذار همکارا بیان تسلیت بگن....
درست میگفت...اونا ابرو نداشتن منکه ابرو داشتم.....آروم نشستم....فقط به اونایی که میومدن تسلیت بگن ادای احترام میکردم......بیشتر سرمایه دارا و سهام دارای شرکت های بزرگ میومدن ادای احترام میکردن......شوهر عمه و زن عمو و عمو خشکشون زده بود.....حقم داشتن فکر نمیکردن یک دختر یتیم و یک پسر یتیم بدون هیچ پشتوانه ای اینقدر معروف و موفق بشن.....مهمونا میومدن و میرفتن و تمام مدت من فقط با ضربه های آرومی که مین هو بهم میزد متوجه میشدم که باید احترام بذارم.....تو حال خودم نبودم و همش نگاهم به عکس مادرجون بود...هنوزم باورم نمیشد.....مادرجون رفته بود.....برای همیشه از پیشم رفته بود.....دیگه مادرجون رو هم نداشتم.....دیگه دلخوشی اینکه یک بزرگتر بالا سرمه رو هم نداشتم......رسما یتیم شدم......سالن خالی شده بود و فقط من بودم....مین هو و جوون رفتن تا به مهمونا برسن....مجبور بودن برن.....هیون جونگ و گیون سوک هم رفتن.....جوون نمیخواست بره ولی مین هو بزور بردش....ممنونش بودم......زودتر از همه میفهمید چی میخوام و درکم میکرد و شرایط رو فراهم میکرد......حالا تنها بودم....من بودم و یک عکس جلوم.....
-هیییییییی مادرجون تو هم تنهام گذاشتی....توهم رفتی.....حالا دیگه میدونی هیچی درست نمیشه....متاسفم....متاسفم که نتونستم کاری بکنم تا بتونی قبل از رفتنت پسر هیون جونگ رو ببینی......پسری که نسل کیم رو قراره زنده نگه داره....یادته همیشه بهم میگفتی مادرشی حال منو درک میکنی؟مادرجون یادته همیشه میگفتی چرا حرف از مادرشدن میاد تو بغض میکنی و چهره ات ناراحت میشه؟حالا فکر کنم فهمیدین چرا بغض میکردم......مادرجون من هیچ وقت نمیتونم مادربشم....هیچ وقت نمیتونم حسی که شما داشتین رو تجربه کنم......حالا دیگه میدونین درست نمیشه.....حالا دیگه میدونین من و هیون جونگ نمیتونیم هیچ وقت باهم باشیم......مادرجون اون عاشق بچه است.....بچه های کوچیک رو میبینه میره سراغشون و دیگه بیخیال همه چی میشه......عاشق پدر شدنه.....5سال زندگی کردیم حرفی نزد....همشم به خاطر این بود نمیخواست من ناراحت شم یا مجبور به کاری شم......نمیدونست 2سال بود من داشتم خودمو به هر دری میزدم تا بچه دار شیم....نمیتونستم خودخواه باشم......نمیتونستم آرزوی پدر شدن و عشقش به بچه ها رو ندید بگیرم و باهاش زندگی کنم.....مادرجون مواظبش باش و کمکش کن فراموشم کنه.....اینجوری میبینمش داغون میشم.....سرم رو انداختم پایین و گذاشتم اشکام بریزه.....متوجه پاهای رو به روم شدم ولی سرم رو بلند نکردم.....جلوم زانو زد و منو کشید تو بغلش...سرم رو به سینه اش فشرد....خودش بود......همون آغوش امن......تنها کسی که بهش احتیاج داشتم و نمیتونستم کنار خودم داشته باشمش......مخالفتی نکردم و فقط اشک ریختم......میتونستم بعد از اینکه حسابی خالی شدم بگم با مین هو اشتباهش گرفتم و از اونجا برم.....ولی الان فقط دلم میخواست تو بغلش اشک بریزم......اون تنها فردی بود که میتونست درد و غمم رو تسکین بده....تا آروم بشم منو از خودش جدا نکرد.....آروم که شدم از خودش جدام کرد...هنوز سرم پایین بود.....همون طور که سرم پایین بود گفتم:ممنون مثل همیشه آرومم کردی و کنارم بودی......ممنون جوون........
دستای مشت شده اش رو دیدم.....سرم رو بلند نکردم.....خودمم تعجب کردم....چرا جای مین هو گفتم جوون؟برای چی؟هه معلومه برای چی....چون اون روی جوون حساس بود...جوون رقیبش بود.....اینطوری راحت تر میتونستم سردش کنم.....
هیون:مهمونا رفتن ماهم میخوایم برگردیم خونه.....بلند شو بیا
همین رو گفت و رفت...بلند شدم خواستم حرکت کنم سرم گیج رفت...دستم رو به دیوار گرفتم و تا خواستم قدم از قدم بردارم از رو زمین بلند شدم
-هییییییییییییییییییییییییی
جوون:آروم منم
-ترسوندیم این چه کاریه؟ بذارم زمین
جوون:اینقدر گریه کردی و هیچی نخوردی ضعف کردی....میدونم راه رفتن برات سخته پس سرتو تکیه بده و هیچی نگو
-جلوی بچه ها بده
جوون:جلوی بچه ها یا هیون جونگ؟
-جلوی بچه ها
جوون:بچه ها درکت میکنن.....میدونن حالت خوب نیست.....
-وونیییییییییی
جوون:یک کلمه دیگه بگی من میدونم و تو...چقدر انرژی داری تو
ساکت شدم و فقط سرمو تکیه دادم به سینه اش.....ازش ممنون بودم....چون واقعا حالم خوب نبود و فقط میخواستم نشون بدم خوبم و قوی.....چیزی که دیگه نیستم....رسیدیم دم ماشینا....منو گذاشت صندلی عقب تا دراز بکشم و در رو بست.....خودش جلو نشست و مین هو پشت فرمون.....گیون سوک مجبور شد با ماشین عمه اینا بره....عمه بی طاقتی میکرد و گیون سوک رو ول نمیکرد.....ولی هیون جونگ با ماشین خودش و پشت سر ماشین ما اومد خونه مادرجون.....عمو و عمه هم مثل اینکه میخواستن بیان خونه مادرجون که بچه ها نذاشته بودن و مثل اینکه بحثی هم بینشون به وجود اومده بود....البته از حرفهای نصفه نیمه مین هو و جوون فهمیدم بحث بین هیون جونگ و عمو و عمه بوده.....هیون جونگ باهاشون دعوا کرده و گفته حق ندارن پاشونو تو اون خونه بذارن.....من خودمو زده بودم به خواب....به خاطر همین مین هو و جوون با خیال راحت داشتن راجع به اتفاقات بعد مراسم حرف میزدن.....بالاخره ماشین ایستاد....چشمام رو باز کردم و بلند شدم
جوون:بیدار شدی؟
-آره
مین هو:خوبی؟
-من هیچ وقت بد نیستم نمیدونی؟
مین هو:یادم رفته بود.....هیون جونگ خیلی عصبی بود بهش چی گفتی؟
-چیزی نگفتم....
از ماشین پیاده شدم...اون دوتا هم پیاده شدن...ماشین هیون جونگ بود....پس زودتر رسیده و رفته داخل....داخل شدیم جوون رفت اتاقش تا لباساش رو عوض کنه.....مین هو هم همین طور.....ولی من مستقیم با همون لباسا رفتم اتاق مادرجون.....در اتاق رو که باز کردم عطرش پیچید....هنوز بوی عطرش بود......رفتم سراغ تختش....تختی که دیگه خالی شده بود....روش دراز کشیدم و بالش مادرجون رو تو بغلم گرفتم و بوش کردم اشکم ریخت....هنوزم نمیتونستم باور کنم که مادرجون از پیشمون رفته.....همین جور گریه میکردم و سعی داشتم صدای هق هقم رو خفه کنم که متوجه پایین رفتن تخت شدم.....برگشتم ودیدم مین هوئه.....سرم رو دوباره رو بالش گذاشتم و نگاش کردم...اونم نگام کرد...چشماش قرمز بود.....
-مین هو یعنی دیگه مادرجون پیشمون نیست؟واقعا از دستش دادیم؟
دستش رو آورد سمت صورتم  تا موهایی که جلو چشمم بود رو ببره پشت گوشم.....با انگشتش کشید روی گونه ام و اشکام رو پاک کرد
مین هو:آره رفت.....ولی نباید ناراحت باشی.....یادته پیش دکترش رفته بودیم آخرین سری؟گفته بود داره عذاب میکشه.....گفته بود دل مادرجون نیست بمونه.....گفته بود باید هرلحظه منتظر باشیم.....میدونستیم یک روز میره...نمیدونستیم؟
-ولی اینقدر زود؟تازه نوه هاش دور هم جمع شده بودن.....خوشحال بود......سرحال بود.....
مین هو:مرگ هیچ وقت خبر نمیکنه.....باید خوشحال باشی که نوه هاش رو کنار هم دید و رفت.....همیشه ارزوش بود دوباره ما مثل بچگی هامون دور هم جمع شیم.....مثل کریسمس های اون سال که میرفتیم خونه اش و با همدیگه بازی میکردیم.....همه مون رو دید و رفت.....
-آره...
منو کشید تو بغلش موهام رو ناز کرد و بوسید......
مین هو:میخوای برات بخونم تا بخوابی؟
سرم رو به سینه اش فشار دادم....
-میشه اون لالایی رو بخونی که هروقت بی تابی مادرم رو میکردم میخوندی تا آروم شم؟
مین هو:آره چشماتو ببند و گوش کن....
چشمام رو بستم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم و سرم رو به سینه اش بیشتر فشردم.....با صدای آروم همیشگیش برام خوند.....
لالا گل بادوم
بخواب اروم بخواب آروم
بخواب آروم گل پونه
دنیا اینجور نمیمونه
گل عمرت نشه پرپر
به ترس از چرخ بازیگر
که صدتا پیچ و خم داره
تو رو راحت نمیزاره
لالا که شب تاره
نخوابیدن خطر داره
لولو پشت در خونه
تو رو میخواد بترسونه
بخواب اروم گل پونه
دنیا اینجور نمیمونه
زمونه مثل زندونه
دل زندونیا خونه
نترس از بازیه گردون
داداش پیش تو میمونه
لالا که شب تاره
نخوابیدن خطر داره
لولو پشت در خونه
تو رو میخواد بترسونه
بخواب آروم گل پونه
دنیا اینجور نمیمونه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 26 شهریور 1396 09:25 ب.ظ
I know this website offers quality based articles and additional stuff, is there any other site which presents such
information in quality?
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:31 ب.ظ
Hi there colleagues, its great article about tutoringand fully
explained, keep it up all the time.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:54 ب.ظ
Your style is so unique compared to other people I've read stuff from.
Many thanks for posting when you have the opportunity, Guess
I'll just bookmark this site.
شنبه 12 فروردین 1396 10:38 ق.ظ
Hi there, just wanted to tell you, I loved this article.

It was inspiring. Keep on posting!
سه شنبه 30 تیر 1394 05:52 ب.ظ
راستی میشه ...فرادا یکم زود تر بزاری ...من عاشق داستانت شدم داستانت خیلی خوشمل هست
parisaminoz مممنون عزیزم
پست به آینده زدم
سه شنبه 30 تیر 1394 12:05 ب.ظ
خیلی قشنگ بود ممنون.
parisaminoz خواهش
سه شنبه 30 تیر 1394 12:34 ق.ظ
آخ داغمو تازه کردی دقیقا هم همون کارایی که من کردم رو آدری انجام داد بیشتر با کارای اون یاد بدبختی ام افتادم دقیقا منم همینطور بی کس شدم تمام بزرگترامو از دست دادم دقیقا درک میکنم احساس آدری رو
parisaminoz الهیییییی ای کاش نمیگفتم بخونی....ببخشید ناراحتت کردم....خدا مادرزبزرگتو بیامرزه عزیزم
دوشنبه 29 تیر 1394 11:36 ب.ظ
سوم شدم برم بخونم نظر میذارم
parisaminoz باشه
دوشنبه 29 تیر 1394 10:20 ب.ظ
عالی بود و غمگین مرسی .. راستی خیلی گریه ام میگیره داستانت رو میخونم
parisaminoz خواهشششش
دوشنبه 29 تیر 1394 10:18 ب.ظ
وای خیلی قشنگ بود مخصوصا شعر اخرو من با حس خونم خیلی خوب بوددد اجی جونننن مرسیییی
parisaminoz خواهشششش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر