تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP10&11
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 31 تیر 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلاممممممممم
الان من تهران نیستم و این پست آینده است کککک
اومدم تهران جواب نظرات رو میدم


با خوردن نور تو صورتم چشمام رو باز کردم....نور خورشید از پنجره افتاده بود رو صورتم.....پرده کنار رفته بود....نشستم و چشمام رو چند بار باز و بسته کردم......من اتاقم این مدلی نبود که.....اطرافم رو نگاه کردم تازه یادم افتاد اتاق مادرجونم.....روبه روم رو نگاه کردم.....مین هو دست به سینه تکیه داده بود به چهارچوب در و نگام میکرد.....از اون لبخند قشنگاش هم روی لبش بود.....
-سلام صبح بخیر
مین هو:بهتره بگی ظهر بخیر.....ساعت1
-چی؟یعنی من این همه خوابیدم؟
مین هو:آره...پاشو...پاشو برو اتاقت دست وصورتت رو بشور...لباسات رو عوض کن بیا....عمو و عمه اینجان
-چی؟؟؟؟؟؟؟بره چی اومدن؟
مین هو:حرف دارن....با اصرار من و گیون سوک و جوون،هیون راضی شد راشون بده تو خونه....
-حرف ندارن...دنبال ارثیه اشونن
مین هو:ارثیه ای بهشون تعلق نمیگیره.....وکیل مادرجون هم هست....مادرجون ارثیه رو بین ماها تقسیم کرده.....
-من کاری ندارم مادرجون با ارثیه چیکار کرده.....من ارثیه اصلا برام مهم نیست.....من فقط نمیخوام از ارثیه اون دوتا سهمی ببرن همین....
مین هو:داد نزن منم گفتم سهمی نمیبرن.....پاشو....پاشو برو آماده شو
از اتاق رفت بیرون.....بلند شدم و رفتم اتاق خودم....لباسام رو با هانبوک مشکی رنگی که داشتم عوض کردم......موهام رو جمع کردم و یک پاپیون کوچیک سفید هم زدم به سرم و رفتم بیرون.....همه اشون نشسته بودن....یونگ جونگ و چائه ون هم بودن.....نگاه چائه ون همش به جوون بود...مثلا داشت زیرچشمی نگاه میکرد که کسی نفهمه....ولی از دور داد میزد.....
-سلام
با صدای من همه سرا برگشت سمت من.....جوون بلند شد اومد سمتم و بازوم رو گرفت
جوون:خوبی؟
-آره ممنون
جوون:این دختر عمه ات منو کشت....
-چشش گرفته دیگه کاریش نمیشه کرد
جوون:غلط کرده چشش گرفته دختره ی...
-هییییی درست صحبت کنا...دخترعمه امه
جوون:باشه
اومدیم نشستیم...من بین جوون و مین هو نشستم...گیون سوک و هیون جونگ هم روی مبلای تکی نشسته بودن.....عمو شیون هم بود...
شیون:خوبی دخترم؟تسلیت میگم
-ممنون خوش اومدید
شیون:خب همه اتون اینجا جمع شدین تا راجع به ارث و میراث حرف بزنیم...درسته؟
عمو:بله اقای یون
شیون:طبق دستوری که ایشون دادن و مدارکی که تنظیم شده....کیم آدریا،کیم هیون جونگ،لی مین هو،جانگ گیون سوک،مون جوون و یکی از نوه هاشون که اسمش رو نمیدونن بهشون ارث میرسه.....ارثیه رو بین این  6تا تقسیم کردن.....طبق گفته و وصیت نامه آقای کیم بزرگ....به شما هیچ سهم الارثی تعلق نمیگیره.....
عمو:یعنی چی؟این حرفها چیه...اون پسره غربتی که هیچ نسبتی با ما نداره ارث میبره بعد ما که بچه هاشیم ارث نمیبریم؟
منظورش جوون بود؟بلند شدم ایستادم
-عموجون اینجا مهمونید و مادرجون همیشه بهم یاد داده احترام مهمون رو نگه دارم.....پس راجع به جوون درست صحبت کنید
عمو:مگه دروغ میگم...اون چه نسبت خونی با خانواده کیم داره که باید ارث ببره؟
-نسبت خونی نداره....ولی نوه یکی از عزیز ترین دوستای مادرجونه.....از همه اینا گذشته...تا 9سال پیش که بره....داشت با مادرجون زندگی میکرد و هوای مادرجون رو داشت...درصورتی که این کار وظیفه کسی که نسبت خونی نداره نیست.....وظیفه پسر و دختر آدمه.....
عمو ساکت شد و هیچی نگفت....ولی زن عمو حرف زد و منو سوزوند
زن عمو:دختره ی هرزه با عموت درست صحبت کن.....تا 4سال پیش طرف پسر من بودی حالا شدی طرف این پسره غربتی؟هرچند پدر بالا سر کسی نباشه عاقبتش همینه دیگه.....
دستام رو مشت کردم.....تمام تلاشم رو کردم تا اشکام نریزه.....
جوون:خانم کیم لطفا درست صحبت کنین.....این چیزی که میگین اصلا شایسته این دختر نیست
زن عمو:چرا نیست؟
جوون:اولا هیچی بین ما نیست.....دوما....اگرم چیزی باشه هیچ ایرادی نداره.....ایشون 4سال پیش از پسرتون جدا شدن...پسرتونم گذاشت رفت آمریکا.....هیچ تعهدی به پسر شما نداره و حق دوباره ازدواج کردنم داره....پس همچین چیزی اصلا مناسبش نیست
زن عمو:چرا مناسبش نیست؟تا 4سال پیش با پسر من بوده.....تو این 4سال پیش مین هو بوده....حالا بعد 4سال تو وگیون سوک هم اضافه شدین...این همه پسر دور و برش باشه و هیچ اتفاقی نیافته؟
مین هو:زن عمو دیگه دارین زیاده روی میکنین.....ماها همه مثل برادرای آدریا هستیم.....بعدشم این دختر باماها تنها نبوده...همیشه مادرجون هم بوده.....دارین هم به ما....هم به مادرجون توهین میکنین
شوهر عمه:دخترم راستشو بگو چجوری برنامه ریزی کردی؟هرشب زیر یکی...یا 4تاشون باهم؟جمع خودیه
گیون سوک:بابا میشه بس کنی......دارین زیاده روی میکنین.....دلیل نمیشه چون مادرزن و پدرزنتون از ارث محرومتون کردن به این دختر توهین کنین....
عمه:پسرم واقعیت...میدونی آخه ارثیه....مطمئنم از مادرش ارث برده
-عمه نذارین بی احترامی کنم.....راجع به مادرم درست صحبت کنین
عمه:یعنی میخوای بگی نمیدونی مادرت یک هرزه بوده؟ببینم مادرجون بهت نگفته مادرت قبل از ازدواج با پدرت یک هرزه بوده؟
-مادر من هرزه نبوده...تا قبل ازدواج پدرم توی بار کار میکرده....ولی هیچ وقت با هیچ کس نبوده......
شیون:خانم کیم نمیزارم نه به این دختر نه به مادرش توهین کنین...پاک بودن مادرش و خودش به همه ثابت شده است.....
زن عمو:مادرش شاید...ولی خودش نه......وگرنه بعد 5سال زندگی خوش و خرم و عالی که پسرم براش درست کرده بود ازش طلاق نمیخواست....
سرم رو انداختم پایین......دیگه نمیتونستم تحمل کنم.....از اونجا زدم بیرون و رفتم حیاط......نشستم رو زمین و اشکام ریخت.....از حرفهاشون دلم شکست.....ولی دفاع نکردن هیون ازم دلمو بیشتر شکست......یعنی اونم باور داره من همچین آدمی ام؟یک آدم هرزه؟
حقته؟خودت دلشو شکستی با اون حرفها توقع داری ازت دفاع کنه؟
دستایی دور شونه ام حلقه شد و بلندم کرد....منو برگردوند سمت خودش و صورتم رو آورد بالا.....جوون...مثل همیشه.....دستاش رو کشید روی گونه هام و اشکام رو پاک کرد
جوون:متاسفم.....به خاطر من این حرفها رو شنیدی.....میذاشتی هرچی میخواستن بگن....چرا ازم دفاع کردی؟
هیچی نگفتم فقط اشک ریختم.....منو بغل کرد و موهام رو نوازش کرد.....صدای یکی دیگه هم اومد که اومده بیرون......مین هو بود...اومد نزدیک...از جوون جدا شدم....
مین هو:هی دختر.....توکه اونا رو میشناسی.....نباید حرفاشون ناراحتت کنه...میدونی عادتشونه......مادر من و پدرتم همین جوری از خودشون روندن دیگه.....آروم باش....
جوون:راست میگه....آروم باش
-باشه سعی میکنم
مین هو:حالا هم بیاین بریم داخل.....
اومدیم داخل و نشستیم....دستای هیون جونگ مشت بود نمیدونم برای چی و چرا.....
عمو:ما دیگه میریم....دیگه کاری به کار شماها هم نداریم هرکاری میخواین بکنین.....هیون جونگ اگه الان با ما اومدی بریم که هرچی بوده رو فراموش میکنم...نیومدی دیگه نیا...فراموش کن پدر مادری داری.....
هیون:من 9سال پیش فراموش کردم پدر مادری دارم....
عمو با خشم نگاه من کرد ورفت.....زن عمو هم همین طور.....یونگ جونگ اومد سمتم...دستام رو گرفت
یونگ جونگ:اونی خودتو ناراحت نکن.....حیف نمیتونم میتونستم منم میموندم پیش شماها و باهاشون نمیرفتم.....
رو زانوهام نشستم و دستاش رو بوسیدم
-قربونت بشم من که دلت اینقدر مهربونه.....برو.....برو پیششون باش....یک پسرشون که پشت کرده تو پشت نکن.....هرچی نباشه پدر مادرتن.....قولم بده بدرفتاری باهاشون نکنیا...هرچی هم راجع به ام گفتن هیچی نگو...باشه؟اونا بزرگتراتن...کسایی اند که بزرگت کردن....احترامشون واجبه....
یونگ جونگ:باشه اونی.....خداحافظ
-خداحافظ
بلند شدم ایستادم.....عمه و شوهر عمه هم رفته بودن ولی چائه ون و گیون سوک بودن...
چائه ون:اونیییییی من موندم نرفتم
-شما اشتباه کردی موندی.....باید میرفتی...داداشتم باید میرفت
گیون سوک:خانم خودم میدونم چی درسته نمیخواد درس اخلاق به من بدی...
-درس اخلاق نمیدم....هرچی نباشه پدر مادرتن.....نمیخوام مثل من یک روزی حسرت دیدنشون رو بکشید..... 
گیون سوک:خیالت راحت اونجوری نمیشه...چائه ونم بعد تعطیلات برمیگرده
چائه ون:سوکیییییی
گیون سوک:همین که شنیدی.....بعد تعطیلات برمیگردی
چائه ون:باشه
مین هو:راستی برای فردا پرواز داریما
-پرواز؟
مین هو:فرانسه.....افتتاحیه
-وای یادم نبود اصلا....
جوون:ببینم مهمون هم قبول میکنید؟
-آره....مین هو...
مین هو:خودم قبلا بره همه گرفتم....برای تغییر آب و هوا و روحیه امون بد نیست یک سفر دسته جمعی بریم.....
-ممنون....
مین هو:فقط هیون جونگ نذاشت براش بلیط بگیرم....
-باشه...میرم اتاقم
اومدم داخل اتاق و قبل اینکه در رو ببندم مین هو هم اومد داخل
مین هو:خودتو ناراحت نکن....اصلا مهم نیست
-ناراحت چی نکنم...ناراحت نیستم
مین هو:یعنی به خاطر اینکه هیون جونگ نمیاد ناراحت نیستی؟
-نه بره چی ناراحت باشم....اینجوری بهترم هست
مین هو:باشه.....میرم استراحت کنی...لباساتم جمع کن فردا صبح زود پروازه
-باشه...
رفتم سمتش و دستامو دور گردنش حلقه کردم و نگاش کردم.....
-ممنون بابت همه چی.....مین هو من تو رو نداشتم دیوونه میشدم......
مین هو گونه ام رو بوسید و دم گوشم گفت:من برات همه کار میکنم تا غصه نخوری و گریه نکنی....همیشه یادت باشه....
دستام رو از دورگردنش باز کردم و رفت بیرون....لباسای راحتی پوشیدم و نشستم پشت میز تحریرم......چشمم خورد به یک کادو لا به لای کتابام....برش داشتم و بازش کردم کتاب شعر بود....اسم شاعرش فروغ فرخزاد بود.....کتاب رو باز کردم....ترجمه شده انگلیسی بود....یک کتاب ترجمه شده از یک شاعر ایرانی....یک کارت هم لای کتاب بود....برش داشتم بازش کردم
"گفتی از تو بگسلم....دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم زخویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
                                 کریسمس مبارک
                                         جوون     "
کارت رو کنار گذاشتم و کتاب رو باز کردم.....چند صفحه ورق زدم تا به شعراش رسیدم....همین جور مشغول خوندن شدم تا رسیدم به یک شعر که خیلی قشنگ بود و وصف حال این روزام بود
"روزها رفتند و من دیگر 
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟!"
قسمت یازدهم
افتتاحیه هتل به خوبی برگزار شد و مهمونا رفتن تا توی اتاقایی که براشون درنظر گرفته بودیم استراحت کنن.....دیگه کسی توی سالن نبود.....مین هو هنوزم شوکه بود....بهشم حق میدادم.....من همون موقع که بهم گفت استار یک نماینده فرستاده که استاد موسیقیه فهمیدم که کسی جز هیون جونگ نیست این نماینده...ولی مین هو نمیدونست...امروز وقتی هیون جونگ رو به عنوان نماینده شرکت استار دید کپ کرد....تعجب بیشترش هم از این بود که من میدونستم و بهش نگفته بودم.....
مین هو:من هنوزم باورم نمیشه....یعنی سرمایه گذار هتل بوسان هیون جونگ؟
-نماینده سرمایه گذار اقا
مین هو:ولی من شنیدم 70درصد سهام شرکت استار مال هیون جونگه.....این یعنی سهام دار اصلی شرکت اونه و تصمیم گیرنده خودشه....
-چی؟شوخی میکنی دیگه؟
مین هو:آخه الان موقع شوخی کردن با توئه؟من خیلی سعی کردم دربیارم طرفمون اسمش چیه ولی نتونستم فقط تونستم بفهمم سهام دار اصلی شرکته و تا خودش نخواد کسی نمیتونه از هویت اش مطلع بشه.....این یعنی اون بره خودش یک آدم کله گنده ای شده....
-اینکه خوبه.....فامیلمونه...شوهر سابق منه.......هتل رو توی بوسان دست شخص مطمئنی سپردیم.....
مین هو:اتفاقا بده...اون اشناست.....تمام نقطه ضعف های تو رو میدونه.....میتونه ورشکستت کنه.....
-هیون جونگ هرکاری هم بکنه...هیچ وقت منو زمین نمیزنه...مطمئنم....اون نقطه ضعفای منو میدونه.....منم نقطه ضعفای اونو...چرا به این فکر نمیکنی که من میتونم بزنمش زمین....
مین هو:چون هرجور بخوای نمیتونی....اون نماینده یک شرکت آمریکاییه
-اصلا الان چرا داریم راجع به اینا بحث میکنیم؟ما قراره باهم همکاری کنیم و دوتا شرکت رو به سود برسونیم....کسی قصد زمین زدن اون یکی رو نداره..قرارداد همکاری نوشتیم....رقیب که نیستیم...فکرای بیهوده نکن
مین هو:باشه حالا فکرای من شد بیهوده؟
-اره....الکی شک داری....من هیون جونگ رو بهتر از هرکس میشناسم...میدونم اتفاقی نمی افته....
مین هو:امیدوارم....بیا بریم استراحت کنیم.....میخوام این 3روز استراحت رو حسابی بگردونمت....
-من عاشق خوشگذرونی و گردشم....مخصوصا اگه تو همرام باشی
مین هو:میدونم جوجو....
اومدیم بالا و مین هو در یک اتاق رو باز کرد...رفتم داخل خودشم اومد داخل و در رو بست
-خب برو بخواب....صبح باید زود بیدارشیما....
مین هو:باشه.....
خودشو انداخت رو تخت و دراز کشید
-مین هو پاشو برو دیگه
مین هو:کجا برم اینجا اتاقمه
-پس کلید اتاقمو بده
مین هو:اینجا اتاق توهم هست
-چی؟؟؟؟؟؟منظورت چیه؟
مین هو:بره خودم و خودت یک اتاق گرفتم...ببین تختش خیلی بزرگه جفتمون جا میشیم
-یااااااااااااااااا لی مین هو
مین هو:هییییی جوش نیار شوخی کردم.....میدونی آخه حرص میخوری خیلی بامزه میشی جوجو....
بلند شد و در رفت...منم زدم دنبالش...از اتاق رفت بیرون ورفت اتاق روبه رویی تا اومدم برم داخل در اتاق رو بست وقفل کرد
مین هو:خانم مدیر...یا بهتره بگم صاحب هتل مانا اصلا خوب نیست تو راهرو دنبال بازی کنید...خجالت بکشید خانم
-من برای تو یکی دارم....مطمئن باش
اومدم اتاقم و در رو بستم.....خودمو انداختم رو تخت و خندیدم......مین هو رو نداشتم مطمئن بودم دیوونه میشدم...اون روحیه من بود....از بچه ها خبر نداشتم...به خاطر افتتاحیه ومهمونای زیاد همش با مین هو میرفتیم پیش سرمایه گذارا و ادمای کله گنده و حسابی بهشون میرسیدیم و نظرشونو جلب میکردیم....سر همین اصلا نتونستم پیششون برم و ببینم توی مهمونی در چه حالین.....البته حدسشم سخت نبود....چائه ون،جوون رو دوست داشت....اینو توی این 24ساعت فهمیدم...مطمئنن آویزون جوون بوده و همه جا باهاش میرفته.....گیون سوک هم که معروف بود به قاتل 3ثانیه ای...دختربازی بود که دومی نداشت....صد در صد درحال لاس زدن و خر کردن دخترای بیچاره تو مهمونی بوده.....چشمام رو بستم و یکدفعه یک چیزی یادم افتاد.....وکیل مادرجون گفت ارثیه بین 6نفر تقسیم شده.....و ششمین نفر یکی از نوه هاست که اصلا نمیدونیم وجود داره یا نه...چندسالشه....الان کجاست...زنده است...مرده.....یکبار حرفش افتاد قبل از جدایی من و هیون جونگ....هیون جونگ گفت که یک عمو دیگه هم داریم که پدربزرگ با ازدواجش مخالفت میکنه و اون هم دست دختری که دوست داشته رو میگیره و از کشور میره....یک جورایی از خونه فرار میکنه.....هیچکی نمیدونه کدوم کشور رفته......بچه دار شده...نشده....زنده است...مرده......هیچ کس هیچی نمیدونه.....بابای من و بابای هیون جونگ و خود پدربزرگ هم خیلی گشتن تا پیداش کنن ولی نتونستن....مادرجون حتی برای نوه ای که معلوم نیست هست یا نه...پسره یا دختر هم ارثیه گذاشته بود....پوفی کردم و چشمام رو بستم و زودی خوابم برد چون واقعا خسته بودم.....
با صدای در اتاق چشمام رو باز کردم...یک نگاه به ساعت رو عسلی کردم 4صبح بود....کیه این موقع صبح....بلند شدم و با همون چشمای بسته در اتاق رو باز کردم....
جوون:قیافه رو...خخخخ
-خنده داره...ساعت 4صبح توقع داری چه قیافه ای ببینی؟
جوون:خیل خب حالا نزن بدو لباس گرم بپوش بیا میخوام ببرمت یک جایی
-جوون من شدیدا خسته ام و خوابم میاد
جوون:مجبوری بیای....تا 5 دقیقه دیگه لابی نباشی میام زوری میبرمت
همین رو گفت و رفت.....آخه این موقع صبح کجا میخواد ببره منو؟...ای خدااااا موهام رو شونه کردم و صورتم رو یک آب زدم....یک پالتو سفید تنم کردم با کلاه و شالگردن قهوه ای و بوتامم پوشیدم رفتم لابی.....ماشین کرایه کرده بود....سوار ماشین شدیم و حرکت کرد
-کجا داری میری؟
جوون:یک جایی
-چه جایی؟
جوون:دندون رو جیگر بذار میفهمی
-باشه
خیره شدم به منظره بیرون....پاریس...یکی از شهرای مورد علاقه من بود.....خیلی این شهر رو دوست داشتم.....کم کم ساختمونا کم میشد و درختا زیاد.....ضبط ماشین رو روشن کردم
آهنگی که پخش میکرد خیلی قشنگ بود.....به دلم نشست
اونکه حواسشو میده به تو
اونکه دیوونه توئه خود منم
حتی جونمو بگیری ازم
خوشحالمو و حرفی نمیزنم
یک جور حس نابی تو
توی رویا و خوابی تو
نبینم بی تابی تو بخند
نمیشه دنیا بی تو
همه دنیامی تو
چشمای رویایی تو نبند
اونی که عاشقته همیشه
از عشق تو نمیشه خسته منم
خودشو رسونده به دل تو
به دلتو دلشو بسته منم
منم اونکه میمیره بی تو
تحمل نداره دوریتو
وقتی منتظر نگاهتم
هرثانیه اش واسم یک ساعته
نیستی دنیا مثل جهنمه
باشی همه چی خوب و راحته
میخندی میشم فدات
آره میمیرم برات
همه دنیا رو به پات میریزم
ندارم توقعی تا وقتی عشقم تویی
هنوز یک حس نویی عزیزم
اهنگش قشنگ بود زدم از اول تا یک دور دیگه بخونه به دلم نشست....1ساعتی تو راه بودیم تا برسیم اونجایی که جوون میخواست این موقع صبح منو ببره.....هوا هنوز روشن روشن نشده بود....پیاده شدیم و من وقتی رو به روم دیدم فقط و فقط آب بود.....دستم رو گرفت ودنبال خودش کشید...یک پل چوبی طولانی روی رودخونه بود و هیچ حفاظی هم نداشت....روی پل رفتیم وسط پل رسیدیم ایستاد منو آورد جلو خودش و دستاش رو گذاشت جلو چشماش...
-هیییییی چیکار میکنی جوون؟
جوون:تحمل کن میفهمی
کمی که گذشت دستاش رو از جلوی چشمام کشید کنار و من فقط نگاهم به رو به رو بود....چیزی که میدیدم خیلی زیبا بود...خیلی.....اون دور دستا پر درخت  بدون شاخ و برگ بود و وقتی خورشید طلوع میکرد و نگاه میکردی یک قلب  درشت و چندتا قلب کوچیک دورش میدیدی...و این فقط موقع طلوع خورشید دیده میشد.....
-وای جوون عالیه...چقدر قشنگه
جوون:همیشه به خودم میگفتم وقتی دختری که دوستش دارم پیدا کردم یکبار میارمش اینجا و اینو نشونش میدم....
-پس حتما بیارش مطمئنم دختره ببینه مثل من یا شاید بیشتر ذوق کنه
جوون:چرا خودتو میزنی به اون راه؟چرا داری در میری
-کدوم راه؟چه در رفتنی؟
جوون:آدریاتیک.....
وقتی اینجوری صدام میکرد یعنی جدی جدی بود و نمیشد طفره رفت....
-جوون حرف زدیم راجع به اش.....درسته از هم جدا شدیم.....ولی ته قلبم هنوز دوستش دارم.....قلبم اونو قبول کرده و نمیتونه کس دیگه ای رو قبول کنه.....
جوون:میتونه خودت نمیخوای....فقط جواب یک سوالمو بده....اون از نگاهاش معلومه هنوزم دوستت داره...توهم که رسما داری میگی هنوز دوستش داری....پس چرا جدا شدین؟دلیل این جدایی چیه که داره جفتتون رو نابود میکنه؟مخصوصا اونی که خواسته جدا شین تو بودی...تویی که میگی هنوزم قلبت کسی به جز اونو قبول نمیکنه.....
-میشه برگردیم؟
جوون:چرا از جواب دادن طفره میری؟هان؟یعنی منم نامحرمم....حتی نمیخوای به من بگی؟مگه همیشه درد و دلات بره من نبود؟مگه من سنگ صبورت نبودم....حالا چی شده دیگه به منم نمیگی؟
-وونییییی خواهش میکنم بسه....
رفتم سمت ماشین و سوار شدم....اونم اومد سوار شد و بدون حرفی حرکت کرد....پخش رو هم روشن نکردم...حوصله آهنگ نداشتم.....حدود 1ساعتی کشید برسیم هتل...تا رسیدیم پیاده شدم و رفتم سمت آسانسور...طبقه رو زدم و منتظر شدم در بسته بشه....در که بسته شد اشکهام آروم ریخت....طبقه مورد نظر ایستاد در باز شد اومدم بیرون تا برم اتاقم که خوردم به یکی....سرم رو بلند نکردم تا صورت خیسم رو نبینه...ازش معذرت خواستم و خواستم برم سمت اتاقم که دستم رو گرفت...
مین هو:آدری؟
-مین هو میشه الان تنها باشم...خواهش میکنم
اومد جلوم ایستاد دست رو آورد زیر چونه ام و سرم رو آورد بالا
مین هو:داری گریه میکنی؟چی شده؟اصلا این موقع صبح کجا بودی؟
نگام فقط به چشماش بود و اشکهام میریخت...بغض داشت خفه ام میکرد و نمیتونستم حرف بزنم.....
دستم رو گرفت برد سمت اتاق خودش در رو باز کرد منو برد داخل خودشم داخل شد در رو بست....رفتم تو بغلش و بغضم رو ازاد کردم....اولش متوجه تعجبش شدم.....مطمئنم چند لحظه دستاش رو هوا بود....دستاش رو حس کردم یکی دور کمرم و اون یکی موهام رو نوازش میکرد....
مین هو:جوجو من چی شده؟چرا اینجوری داری اشک میریزی.....کی باعث شده اینجوری گریه کنی آخه عزیزدل من؟
فقط گریه میکردم....تنها کسی که بعد هیون جونگ توی این 4سال گریه هام رو دیده بود مین هو بود...همیشه دلم میگرفت میخواستم گریه کنم میرفتم سراغ مین هو....به غیر اون و هیون جونگ جلو هیچ مردی گریه نکردم....جلو همه خودمو قوی نشون دادم....ولی مین هو نه....اون تنها کسی بود که میدونست چقدر شکننده ام.....چقدر حساس و شکننده شدم.....تا قبل از جداییم از هیون جونگ اینجوری نبودم....فهمیدن اون واقعیت و بعدشم جدایی از هیون جونگ....واقعا شکستم.....گریه هام که تموم شد و اروم شدم منو از خودش جدا کرد اشکهام رو از رو صورتم پاک کرد و نگاهش به نگاهم دوخت
مین هو:نمیخوای بگی چی شده؟
-دلم فقط گرفته بود.....دلم هوای مادرجون رو کرده بود
مین هو:نمیخوای بگی نگو...ولی دروغ تحویلم نده.....
-دروغ نیست...واقعا دلم گرفته بود
مین هو:کجا بودی صبح به این زودی؟
-با جوون بودم...رفتیم طلوع خورشید رو ببینیم
مین هو:تنها تنها...پس من چی؟بعد وقتی میگم جوون رو میبینی منو یادت میره بهت برنخوره
-اصلا هم اینجوری نیست....همیشه گفتم همتون جاتون توی قلبم مخصوصه
مین هو:پس عجب قلب بزرگ و جاداری داری که همه مون توش جا میشیم
-تو کجا میرفتی؟
مین هو:رستوران پیش بچه ها...میخواستیم صبحونه سفارش بدیم بعد بیام دنبالت....حالا اینجایی باهم میریم
-باشه بریم
مین هو:اینجوری؟شبیه هیولا شدی؟ برو دست و صورتت رو بشور منتظرم
-برم اتاق خودم
مین هو:اتاق من و تو داره...برو سرویس اتاقم بشور بیا بریم....
کیفم رو برداشتم رفتم سرویس اتاقش....صورتم رو شستم....یکذره هم کرم دست و صورت زدم تا پوستم سرحال بیاد و اومدم بیرون....
مین هو:حالا شدی جوجوی من
-مسخره
مین هو:محبت بهت نیومده
-من از تو یکی محبت نمیخوام
مین هو:کج سلیقه همه برام سر ودست میشکونن
-برو سراغ همونا که برات سرو دست میشکونن با من چیکار داری؟
بعد رفتم سمت در اتاق تا برم بیرون که منو کشید تو بغلش و چونه اش رو گذاشت رو شونه ام و گفت:کجا؟کجا؟چه سریع ام قهر میکنه...مگه میشه من جوجوم رو ول کنم برم سراغ اونا
-معلومه که ول نمیکنی....لنگه من دیگه نیست آخه
مین هو:یکم خودتو تحویل بگیر شیطونک
از خودم جداش کردم رفتم سمت در...در اتاق رو باز کردم و برگشتم سمتش
-مگه غیر از اینه آقا نردبون
همیشه اینجوری میگفتم حرصی میشد میزد دنبالم....دیدم داره میاد سمتم دویدم رفتم سمت آسانسور و تا دکمه رو زدم در باز شد...سوار شدم و قبل اینکه برسه داشت در بسته میشد که براش زبون در آوردم ولی از شانس گندم به موقع رسید و تونست سوار آسانسور شه...در که بسته شد از اون نگاه بدجنسا کرد و گفت:به کی گفتی نردبون؟؟؟
-من؟ من گفتم؟کی؟؟؟یادم نمیاد
مین هو:الان کاری میکنم یادت بیاد وروجک
منو گرفت تو بغلش و شروع کرد به قلقلک دادنم.....اینقدر خندیدم که اشکم در اومد...وقتی آسانسور ایستاد دست برداشت....بزور از خودم جداش کردم تا برم بیرون که نگام به نگاه هیون جونگ افتاد....دستاش مشت بود و عصبی....مسیرش رو عوض کرد و رفت بیرون از هتل....
مین هو:اهمیت نده...بیا بریم....
دستم رو کشید منو برد پیش بچه ها....چائه ون تا منو دید از گردنم آویزون شد
چائه ون:اونییییی خوبی؟ دلم برات یکذره شده بود.....
دستاش رو از گردنم باز کردم
-چائه صدبار گفتم بدم میاد از گردنم آویزون میشی...لنگه داداشتی
گیون سوک:هیییییی مگه داداشش چشه؟
-داداشش خیلی هم گله
مین هو:نگو که از ترست گفتی
-دقیقا از ترسم گفتم
جوون:یعنی تو از گیون سوک میترسی...باور کنم؟
گیون سوک:مگه من چمه؟
مین هو:چیزیت نیست فقط ترس نداری
چائه ون:راست میگی هیون جونگ از تو ترسناک تره
مین هو:اونکه ترسناک عالمه...کی ازش نمیترسه
همون موقع یکی زد پس کله اش
هیون:من ترسناکم؟
مین هو:من غلط بکنم به تو بگم ترسناک
-آقا اصلا ترسناکتون من خوبه؟
هیون:یک حرف درست زدی اونم اینه
-چی؟؟؟؟؟؟؟
هیون:هیولایی هستی که دومی نداره نه پسرا؟
گیون سوک:آی گفتی
جوون:این دفعه به شدت باهات موافقم
مین هو:لایک داری
-هی هی مگه من چیکارتون کردم هان؟
چائه ون:خخخخ اونی خوشم میاد ازت حسابی میترسنا
-من آخه کجام ترسناکه
مین هو:به ما چه هیون جونگ گفت
-اون گفت ولی شماها هم تایید کردین....
هیون:خب وقتی هیولایی مگه میشه کسی تایید نکنه
-باشه من هیولا....
پشتم رو کردم به همه شون رفتم کافی شاپ هتل....سفارش قهوه دادم و نشستم و خیره شدم به منظره بیرون.....کمی که گذشت متوجه قهوه رو میز شدم سرم رو برگردوندم تا از پیشخدمت تشکر کنم که با هیون جونگ رو به رو شدم.....یک قهوه هم دست خودش بود و داشت به بیرون نگاه میکرد....نگام رو ازش گرفتم و به لیوان قهوه ام دادم....لیوان رو تو دستم گرفتم و گرم شدم....نگام به بخارای قهوه بود...کافی شاپ خلوت بود و به غیر ما دوتا هیچ کس نبود....جفتمون سکوت کرده بودیم....
هیون:با مین هو بهت خوش گذشت؟
-آره
هیون:با جوون چی؟
-زیر نظرم داری؟
هیون:نه فقط نمیدونم چرا اتفاقی میبینمتون
-اینا دیگه نباید برات مهم باشه...یادت که نرفته ازهم جدا شدیم....دیگه اون آدمای قبل نیستیم.....منم دیگه اون دختر قبل نیستم که با این سوال جوابات ذوق کنم و بگم برام غیرتی شده و من براش مهمم
هیون:نه یادم نرفته...مگه میشه بزرگترین اشتباه زندگیم رو یادم بره.....کاریکه بعد انجامش بالای 100 بار خودمو لعنت کردم که چرا قبول کردم و بیشتر پا فشاری نکردم.
-از هیون جونگ مغرور این چیزا بعیده
لیوان قهوه اش رو گذاشت رو میز...دستاش رو گذاشت رو میز و خم شد طرفم و نگام کرد...از چشماش عصبانیت و خشم میبارید....
هیون:من هنوز همون هیون جونگم....شاید تو عوض شده باشی ولی من هنوز همونم...همونی که 5سال باهاش زندگی کردی.....همونی که یک روزی عاشقش بودی و نفست به نفسش بند بود.....من هنوز همونم.....با جداییمون فکر میکردم سرد میشم....فکر میکردم میتونم فراموشت کنم.....ولی...بدتر شدم که بهتر نشدم.....
از میز فاصله گرفت دوباره نگاهشو داد به بیرون.....
هیون:نمیدونم چرا داری تظاهر میکنی دیگه عاشقم نیستی و دوستم نداری...نمیدونم به چه دلیل لعنتی 4سال پیش مجبورم کردی ازت جدا شم....نمیدونم چرا میخوای وانمود کنی عوض شدی و دیگه اون آدم قبلی نیستی.....ولی از دیشب یک تصمیم جدید گرفتم....
برگشت سمتم نگام کرد....
هیون:دوباره برت میگردونم پیش خودم.....همه تلاشم رو میکنم دوباره زنم بشی.....میخوام ببینم تا کی میتونی به این تظاهر مسخره ات ادامه بدی.....قبلا مال من بودی....مال منم میمونی...به خودشم گفتم.....آرزوی اینکه تو مال اون بشی رو با خودش به گور میبره.....
از در کافی شاپ رفت بیرون....شوکه بودم....من تاحالا هیون جونگ رو این مدلی ندیده بودم....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 22 فروردین 1396 07:34 ب.ظ
magnificent publish, very informative. I ponder why the other experts of this sector do not realize this.
You should proceed your writing. I am sure, you've a great readers' base already!
دوشنبه 5 مرداد 1394 08:24 ب.ظ
سلام خوبی??

کی بقیه رو میزاری
parisaminoz سلاممممم
شرمنده تهران نبودم
الان میزارم
چهارشنبه 31 تیر 1394 09:48 ب.ظ
عالی بود مثل همه قسمت ها.
parisaminoz مممنون
چهارشنبه 31 تیر 1394 08:08 ب.ظ
ایول به هیونم واقعا مرده آدم باید عرضه داشته باشه کیف کردم کاشکی زودتر این کارو میکرد آدری پیش خودش فکر نمیکرد میتونه تنهایی از پس ناراحتیاش بربیاد ایشالا بتونه بهش بفهمونه که به این راحتیا ولش نمیکنه
parisaminoz بله پس چی هیون جونگ آقاست...یک مرد به تمام معنا
چهارشنبه 31 تیر 1394 02:21 ب.ظ
یا امام زمان هیون چرا اینطوری د ادم واقعا می ترسهههه
مری اونیییییی
parisaminoz مممنون
وااااا چه ترسی؟
چهارشنبه 31 تیر 1394 08:13 ق.ظ
عالی بودمثل همیشه خیلی ممنون
parisaminoz خواهش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر