تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - im sorry
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 1 مرداد 1394 :: نویسنده : park dong sub
سلام
هیییییییییییسسس
یواشکی اومدم والان کله صبحه
به خاطر غیبتم شرمنده واس جبران دو قسمت گذاشتم
بروادامه

جونگمین تو شرط هاش تغییر ایجاد کرده
91 | P a g e
-خوب چه تغییری
هیون خاست جواب فرهترو بده ولی جونگمین گفت
- دیگه تغییر لازم نیست همونی که دفعه ی قبل گفتم بعد هم به من نزدیکتر شد وبا لبخند شیطانی
به من نگاه کرد و گفت تو کدوم رو انتخاب کردی هیونگاز جاشبلند شد و جونگمین رو کمی
عقب کشید ورو به من ایستاد و در حالی که تو چشمام نگاه می کرد به جونگمین گفتمنا قراره
بیاد مقر اونم دوشنبه بعد از ظهر جونگمین وهیون چشماشون برق میزد
با تعجببهشون نگاه کردم و گفتم مثل اینکه خوشحال شدید
هیون خیلی سریع گفت فرهتم باهات میاد
فرهت گفت جااان
-بله فرهتم میاد
فرهتکه پشت سر من وایستاده بود من رو کنار زد و گفت اگه نیام چی میشه مثلا
هیون به فرهت نزدیکشد و گفت همینطوری چون تو دوستترو که تنها نمی زاری می زاری
بین هیون و فرهت وایستادم وگفتم خوب دیگه
یونگسنگاز جاشبلند شد وکیو هم پشتسراون از جاشبلند شد
92 | P a g e
-منظورت اینه که بریم
روبه یونگسنگگفتم قربون ادم چیز فهم
- میشه به انگلیسی بگی
رو به کیو گفتم
-خوب نه اونطوری که شما می گید
-می دونستم قبول میکنی
به جونگمین نگاه کردم نگاهشمهربون بود برای یه لحظه زبونم بند اومد ولی به خودم اومدم وگفتم
قبول کردم دیگه خودتم می دونی زانو نمی زنم
-من نگفتم زانو بزنی
با تعجببه هیونگنگاه کردم اما سرشرو پایین انداخت هیون قضیه رو فهمید و گفت منظور منا
اینه که معذرت خواهی از جونگمین مثل اینکه جلوشزانو بزنه امید وارم گرفته باشی جونگمین
-خوب یعنی اینقدر .. ولی یه روزی اینکارو می کنی
-سر دار بده اشبه همین خیال باش
93 | P a g e
-تو ..... تو ... اخه چرا فارسی با من حرف میزنی
-خوب توهم کره ای حرف بزن
هیون جونگمین رو به طرف در هل دادو همه گی از اتاق بیرون رفتن ولی هیونگاخر ازهمه موند
......-
-خبنمی دونم برای چی به من دروغ گفتی ولی بیخیال اگه شرطشزانو زدنم نبود ومعذرت خواهی
بود بازم معذرت خواهی رو قبول نمی کردم خودتم که می دونی
وایییی که من چه مهربونم نه تو حال کاری که کرده بودم بودم که
-به زودی دلیل کارم رو میفهمی ودر حالی که ناراحتی تو چشماشموج میزد از اتاق رفت بیرون
خوب اون ادم خیلی احساساتی بود ولی خوب چرا ناراحتباشه وا من که نمی فهمم
فرهت در رو بست و رو تخت نشست و چشم هاشو ریز کرد به من نگاه کرد
-مطمئنی خوبی
-مطمئنم عزیزم
یکم فککردم و گفتم تیکه بود
94 | P a g e
-مطمئنم عزیزم
-فرهت اون روم رو بالا نیار ها
-خوب جون من اون چی بود گفتی . نه رودرواسی رو بگو عاشقشی دیگه
-شما ....توضیحی که به اونا دادم رو نگرفتی نه
-مثلا چی گفتی
-گفتم من به تو میگم مرسی عزیزم به یارو میگم چشم عزیزم ممنون عزیزم خوب این عزیزم اون
عزیزم نیست هست
-تو منو دوس داری
-وا معلومه
-خوب دیگه وقتی منو دوس داری میگی مرسی عزیزم پساونم دوس داری که میگی مرسی عزیزم
نه
-چرت و پرت نگو شمرده شمرده شمرده گفتم بفمی
بالشترو به طرف پرت کرد و گفت نفهم خودتی
شونه هامو بالا انداختمو بیخیال بحثشدم
95 | P a g e
ساعت های 12 اینا بود وقتتا ناهار زیاد و منم داشتم یه پا زامبی میشدم برا خودم برا همین راهی
نموند به جز خوابیدن اخ عاشق خوابیدنم اونم تو سفر ولی از یه چیزی می ترسیدم اونم اینکه باز بزغاله
سرو کلشپیدا بشه و ....
به فرهتکه تازه از دستشویی اومده بود گفتم خسته نباشی
-شیرین کام باشی
بالشتم رو به طرفشپرت کردمو گفتم شما خوردی برا من چیزی نمونده بی ادب
دیگه بالشتی رو تخت نمونده بودو منم میخواستم بخوام یه بالشترو زیر سرم گذاشتمو خوابیدم...
****
-هی منا بیدار شو بیدارشو دیگه
-هان چی میگی
-پاشو که کم .... پاشو پاشو که دوباره اون پنج تا اومدن
-مثل پلنگاز جام پریدمو به دورو ورم نگاه کردم وگفتم کو کوشن
-زهر مار پاشو دیگه شیشساعته دارم میگم بیدارشو مث خرس خوابیده
چشم هامو مالیدمو گفتم کوفت داشتم خواب خوب می دیدم
96 | P a g e
-اهان خواب هیونگیا جونگی و یا یخ خشک
-خیلی جدی نگاشکردمو گفتم برو گمشو حاضر شو
-بی ادب شدی ها
-از تو یاد گرفتم همنشین بد بر من اثر کرد
-اوه من از تو یاد گرفتم نه تو
-فرهت بیخیال
-خیلی خوب
دستو صورتمو اب زدمو ویه تیپ این ریختی زدم با شلوار جینی که تنشه دقتکنین
97 | P a g e
فرهتم که زود تر از من حاضر شده بودو رو تخت نشسته بودو با گوشیشور می رفت اینم تیپ
ایشون
-قراره امروز کجا بریم
-من چه بدونم بازار
-تو چه بدونی بازار اره
-اره
-خوب دیگه من امادم بریم
-بریم صبحونه که نذاشتی...
98 | P a g e
-بسکن تو رو خدا اصلا حوصله ندارم فقط کافی یه چیزی بهم بگن اونوقت که دیگه..
-اوه اوه منا خطری میشود هه هه هه هه
-حناق
-بد به حال ...
-ساکت باش
-باشه بابا
به سالن رسیدیم و دوباره سر میز همیشگی....
-هی زود سفارش بده که صبحونه نخوردم
-دنه د من خوردم یزید شدم نمی خوام تو بخوری چشم
-فرهتحال ندارم با تو یکی به دو کنم
-باشه بابا ا یخ خشک
-کو
-اهان دیدی
99 | P a g e
-ولم کن توام
-حقیقت خیلی تلخه برات نه
.......-
-هان چرا چیزی نمیگی من دوستتم تورو میشناسم از تو چشات می خونم چته
-اره تو که حتما
-منا شوخی نداشتم
-منم ... اصلا برام مهم نیستن هیچکدومشون فقط سفر لعنتی رو زهرم کردن
-منا از دنده چپ بیدار شدی ها
-بله خودم می دونم و...
-و می دونی الان چی میچسبه
-من چه بدونم
-بستنی
-اره منم حوسکردم
100 | P a g e
-خوب دیگه حالا از کجا بستنی اهان فهمیدم
-از کجا داره خوب شد فهمیدی
-یه لحظه من الان میام
-غذا یادت نره سفارشبدی
-باشه
تنها سر میز نشسته بودم نمی دونم چم شده بود اصلا حال و حوصله نداشتم سرم رو رومیز گذاشتمو
چشمامو بستم نمی دونم چند دقیقه گذشتکه صدای صندلی که رو زمین کشیده میشد باعث شد
گوشت تنم بریزه اییییی
با عصبانیت سرم رو بالا اوردمو چشمم به یخ خشکیا مینهو افتاد
-سلام
بابی حوصله گی گفتم سلام و سرم رو روی میز گذاشتم و دوباره چشم هام رو بستم
-خوبی
-اهمممم
-پسیعنی خوب نیستی
101 | P a g e
-نچ
-دوستت کجاست وقتی این حرف رو می زد با زور جلوی خندشرو گرفته بود
-رفته سفارش بده
-میشه منم امروز اینجا غذامو بخورم
با خودم گفتم خشکتو چی می خوری جز قهوه و کتاب
-شما چی میخوری
-خوب...
-حتما می خوای بگی قهوه
-نه تعجب کردم چرا اعتراضنکردی اخه ...
-اخه چی به دابلساعتراضمی کردیم
-اهممم
سرم رو بالا اوردم و دیدم دستشرو تو جیبشکرده و در حالی که لبخند میزنه به اطراف نگاه می
کنه با دیدن من لبخندی زد و یکم نزدیکتر شد و گفت
102 | P a g e
-نمی بینمشون امروز نیومدن پیشتون
-جون من فارسی حرف نزن
-برای چی
-یه جورایی تو فارسی حرف بزنی هنو هضم نکردمش
-به انگلیسی گفت خیلی خوب
-حالا شد
-منا
فرهتبود روم رو به طرفشکردم داشت از کنج کاوی و تعجب می مرد
-بیا بشین دیگه اجازه می خوای
مینهو به منو اون نگاه می کرد
-شما اینجا ....
-فرهت جان ایشون می خوان امروز اینجا بشینن نا هار بخورن بعدشم دیگه فارسی حرف نمی زنیم
-برای چی
103 | P a g e
-فرهت
-خیلی خوب بابا
فرهتکنار یخ خشکنشست وبا تعجببه اون نگاه می کرد
چشم هام رو بستم به خدا اگه گشنه نبودم می رفتم و کامل می خوابیدم تا مثل یه فرشته مهربون
بیدارشم والا نصفخوابم مونده بود اون حال رو پیدا کرده بودم درواقع کلا تو خواب و بیداری بودم
بعد از چند دقیقه تحمل کردن پچ پچ های فرهت و مینهو که معلوم نبود چی میگفتن سرم رو بالا
اوردمو دیدم فرهت خانم با مینهو شیشگرفته و سر حرف رو باز کرده درست گفتم
سفارش ها رسید .....
اونقدر گشنه بودم که بلا نسبتبه خودم عینهو چیز غذا می خوردم ایندفعه فرهتم با تعجب به من نگاه
می کرد البته به اضافه ی مینهو
جدی نگاشون کردمو گفتم
-به چی نگاه می کنین
بااین حرفم سرشون رو پایین انداختن و غذاشون رو خوردن
کاملن سیر شده بودم ووقتی شکمم سیر بشه چشمام گشنه خواب میشن
104 | P a g e
چشمام رو با زور باز نگه می داشتم که مینهو گفتمنا
-تو اسم منو از کجا می دونی
-دوستت صدات کرد
-اوففف
-اگه خوابتمیاد می تونی بری تو اتاقتون
-شمام نمی گفتی می رفتم
-خوب دیگه منا پاشو بریم یه ابی به دستو صورتتبزنی حالت جا میاد
-دستام رو رو چشمام گذاشتم و گفتم
-قید بازار رو بزنم چی میشه
-هیچی منم مجبور میشم مثل تو قید خرید رو بزنم ...ا خودشه خرید تا حالا خرید درمانی شنیدی
-از لای انگشتام چشمم به مینهو افتاد با لبخند به من نگاه می کرد مهوش شده بودمو برای یه لحضه
صدای فرهترو نشنیدم
یهو یکی زد پسکلم درحالی که چشمام رو بسته بودم با یه دستم پشت گردنم رو ماساژ دادمو گفتم
105 | P a g e
-اییییی
-میگم چطوره خرید درمانی بریم حالت خوب میشه ها خوابتم میپره
صدای خنده ی مینهو بلند شد که جلوی دهنشرو گرفته بود و می خندید با فرهتبا تعجب بهش
نگاه می کردیم
-فرهتبه خاطر تو بود که اونطوری شد ببین داره بهم می خنده
-به خاطر من یا دلقکبازی تو راستی این خندیدنم یاد داره
-از خودشبپرس
-منا پاشو دیگه
خداروشکر خنده ی مینو هم تموم شده بود از جام بلند شدم و با یه لبخند واقعی گفتم خداحافظ البته به
انگلیسی
مینهو برای یه لحظه به من نگاه کرد معنی اون نگاه هارو خوب می دونستم برای همین چشمام رو
ازش دزدیدمو رو به فرهت گفتم برو برو که خوابم میاد
به سمت اسانسور راه افتادیم
106 | P a g e
برای اخرین بار به پشت سرم نگاه کردم . اون هم داشتبه من نگاه می کرد روم رو برگردوندمو
سوار اسانسور شدیم
***
-منا برو حموم یه دوشاب سرد بگیر بینم خوابت میپره اگه نمی پره که خودم دستبه کار شم
-نمی خواد خوابم پرید
-جااااان
-هیچی دیگه خوابم پریده میگم همین لباسا خوبه یا لباسای دیگه بپوشیم من که حال و حوصله ندارم
یهویی یه جیغ بلند کشید و گفت اخ جون بالاخره شدی همون منا ایول
بدون هیچ عکسالعمل و حسی بهشنگاه کردم خوب یعنی چی مثلا این کاراش
-اونطوری نگاه نکن
-دوس دارم
-حااااالا
-جواب سوالمو بده دیه کدوم
-اهان نه بابا همینا خوبه دیگه
107 | P a g e
........-
-میگم منا اون یخ خشکیا نه همون مینهو یا تو یه چیزیتون هست نه
-درمورد من سوال می کنی واز خودم جواب می خوای نظر تو چیه
-اوه خانم عصبی نشد میگن وقتی پاشو میزازه تو قلب ادم ادم ارامشمیگیره
-چی اونوقت
-خوب...اولشع
-عین ....ا.ممم من ..نمی دونم
-خوب اخرشم ش
-شین..... ای پرو و یه بالشت برداشتمو دنبالشراه افتادم که کتلتشکنماما اون درحالی که میدوید و
میخندید گفت دیدی داری ازش فرار می کنی یه چیزی هست
-یهو ایست کردمو چشمام رو ریز کردمو بهشنگاه کردم اونم درست روی تخت وایستاد گفت
اونطوری نگاه نکن جون من
ژستمو تغییر دادمو در حالی که بالشترو تو دستم بالا پایین می نداختم با خونسردی گفتم فعلا که
من فرار نم کنم شمایی که داری فرار می کنی بعد بهشاشاره ی کردمو گفتم ببین کجایی
108 | P a g e
-خوب من از دست تو اینجام دیگه
-خیلی خوب بابا کاریت ندارم بیا پایین
-جون تو
-جون خودت
بعد هم بالشترو رو تختم انداختمو گفتم من که چیزیزم نی اون مینهو یه چیزیشهست از تو چه
پنهون یه چیزای از تو چشماشخوندم فرهترو تخت نشستو گفت
-غیب گو بودی و نم دونستم ببین منو
-کوفت شوخی ندارم
-خیلی خوب منم یه چیزایی فهمیدم ولی میدونی چیه اون جونگمینو هیونگم یه چیزیشون هست
-خوب اونو دیگه نمی دونم ولی خوب می دونم هیون یه چیزیشهست واقعا
-اصلا مگه تو دکتری
-اهان به خودت که رسید شدم دکتر
-خوب باشه به من چه مگه من دکترم
109 | P a g e
-نه پ نیستی
-خنگه من کارم تو دندون نه روحو روان اوکی
-خوبه خوبه الان که داری عینهو روانشناسا رفتار میکنی
-چون تو داری عینهو روان پریشا رفتار میکنی عزیزم
-اوفففف
-ساعت چنده
-سه و نیم
-اوه ...ساعت چند قراره بریم بازار
-چهارو نیم
-یعنی یه ساعت وقت اضافه
-نگو می خوای بخوابی
-نه عزیزم
جووووووون گفتی عزیزم
110 | P a g e
-کری
-با این کارت ادم به شنوایششکمی کنه
-خوب بزار یه کاری کنم حال کنیم
-چی کا
-گوشی من کو
-نم دونم
-اهان ایناشبیا الان یه اهنگبزارم نتونی خودتو از وسط جمع کنی
-نه نه منا تو اینکارو نمی کنی باروحیه من بازی نمی کنی
-نه عزیزم بفرما
اهنگشمالیهای امید جهان رو گذاشتم و تا جا داشت ولوم رو زیاد کردم
-اوووههههه بیا وسط با تعجببه فرهت که داشت برای خودشحرکات مختلفمی رفت
منم کم نیاوردمو رفتم وسط راستی یه چیزیم اعتراف میکنم اصلا رقصبلد نیستم پسچیکار میکردم
ادابازی در میاوردم و با فرهت رقصدخترای فامیلامون رو در میاوردیم
111 | P a g e
دیگه نفسبرام نمونده بود که صدای زنگدر اومد به ساعت نگاه کردم اوه اوه ده دقیقه دیگه باید تو
لابی می بودیم اهنگرو قطع کردمو سرو وضعم رو مرتب کردمو در رو باز کردم با دیدن فرد پشت
در سریع در رو بستم
-چی شده کی بود
-اون جونگی اومده
-خوب بیاد چرا دررو می بندی
-ا وای حواسم نبود
در رو باز کردمو با لبخندی که از روی خجالت می زدم به جونگمین که با لبخند همیشگیشبه من
زل زده بود نگاه کردم
-می تونم...
-سلام
جونگمین با تعجببه پشتسرشنگاه کرد ومنم به مینهو که پشت سر جنگمین وایستاده بود
نگاه کردم جونگمین که اون رو شناخته بود اخم هاشتو هم رفت و دست به کمر رو به مینهو
ایستاد
112 | P a g e
مینهو به اون لبخندی زدوروشرو به طرفمن کرد ولی جونگمین جلوی من ایستاد و رو به اون
گفت
-سلام
-مینهو با تعجببه جونگمین نگاهی کرد و خنده ای تمسخر امیز کرد و گفت
-به جای منا حرف می زنی
-چی تو اسمشرو از کجا بلدی
-مینهو با خونسردی به جوگمین نگاه کرد جونگمین نفسشرو بیرون دادو گفت
-اه یادم رفته بود تو ...
-جونگمین
جونگمین روشرو به طرفمن کرد و با عصبانیت تو چشم هام نگاه کرد از رفتارشحسابی
تعجب کرده بودم که مینهو گفت
-منا می تونم باهات.....
جونگمین جلوی من ایستاد و رو به من گفتمنا می تونم چند دقیقه باهات .....
113 | P a g e
مینهو جونگمین رو کنار زد وبا فاصله ی کمی با من ایستاد ولبخندی زد و گفت می خواستم باهات
حرف بزنم
از کاراشون خسته شده بودم برای همین رفتم داخل اتاق و در رو هم روشون بستم چون اگه دو دقیقه
دیگه اون جا می موندم دعوا شده بود
به در تکیه دادم و نفسعمیقی کشیدم صدای در اومد
مطمئنن یکی از اون دو تا بود شایدم هر دوتاشون برای همین توجهی نکردم و پلکهام رو بهم
فشردم
-چی شده کیه
با دیدن فرهتکه با دیدن من دهنشاندازه غار باز مونده بود گفتم هیچکی هیچکسنیست
-پسکیه داره در میزنه خرزو خان خوب چرا در و باز نمی کنی عینهو کلپاسه (همون مارمولک
خودمونه ) چسپیدی به در برو اونور جلوشرو گرفتمو گفتم جون من باز نکن دوباره اون جونگ
مین اومده داره چرت و پرت میگه
-خاكبرسر کافر ....خوب بیاد دیگه درو که روشنمی بندن
-اوه خانم ادب یاد گرفت تو که از اونا خوشتنمی یومد
114 | P a g e
-اوف برو اونور حداقل ببینم چی میگه
بعد هم منو با تموم قدرتشهل دادو در رو باز کرد اما با دیدن چیزی که پشت در بود از تعجب
خشکشزد
من که پشت در رو زمین افتاده بودم به خاطر فرهت جون با دیدن قیافه ی فرهت از جام بلند شدمو در
رو کامل باز کردم جونگمین یقه ی مینهو رو تو دستاش گرفته بود و با عصبانیت تو چشماشخیره
شده بود اما مینهو با خونسردی توچشمای جونگمین نگاه می کرد
رفتم جلو و گفتم
-اینجا چه خبره
-مینهو به من نگاهی کرد و بعد به جونگمین نگاه کرد و گفت میشه تمومشکنی..... منا ...
جونگمین تا اسم من رو شنید یقه ی مینهو رو ول کرد و سرشرو پایین انداخت و از اونجا رفت
-جونگمین
چند قدمی دنبالشرفتم که با صدای مینهو سر جام وایستادم
-بزار بره
-دستم رو تو موهام بردمو گفتم آه ه ه ه ه
115 | P a g e
مینهو بازوم رو گرفت و گفتبزار بره چون دیگه نمی تونی براشکاری بکنی این مشکل اونه
روم رو به طرفشکردمو گفتم چه مشکلی اصلا اون چرا اینکارا رو می کنه یه لحظه مکث کرد مو
گفتم اصلا تو اینجا چیکار داشتی
-مینهو چیزی نگفت و سرشرو پایین انداخت اما تا خواست حرف بزنه گفتم
-خوب دیگه ما داریم میریم دیرمون شده
-منم می خواستم برم بازار پسمی تونم با شما بیام
-اممممم خوب .... من نمی دونم
-می تونین بیاین
روم رو به طرف فرهت کردم
-چیه چه مشکلی داره که بیاد
-خوب... خوب... مشکل نداره می تونین بیاین
-خوب پسبا هم بریم
*****
116 | P a g e
تو بازاردان دائه مونگبودمیم داشتیم برای خودمون خرید می کردیم. مینهو هم رفته بود پی کارش
تا برای خودش خرید کنه البته با اصرارمن رفته بود دنبال نخود سیاه چون اصلا دوست نداشتم کنارم
باشه حداقال تو ی اون موقعیت
-منا من برم برای مامان بابامم یه چیزایی بخرم می خوای تو هم بیای
-نه تو برو منم می رم برای خودمو مامان بابام بخرم و بقیه هم که سو غاتی هاشون رو گرفتم دیگه
-با شه پسهمین جا هم دیگه رو ببینیم باشه
-باشه
*****
توی یه مغازه لباس فروشبودم وداشتم برای خودم لباس انتخاب می کردم
چشمم رو یه لباس ابی که رو به رو ی ویترین بود گرفته بو د داشتم نگاشمی کردم که چشمم به
بیرون از مغازه افتاد هیونگرو دیدم که با لبخند به من نگاه می کرد بدون توجه به اون از فروشنده
خواستم تا اون لباسرو برای پرو اماده کنه لباسرو و دستم گرفته بودم که صدایی از پشت سرم
گفت قشنگه بهتمیاد
117 | P a g e
بی تفاوت بهشنگاه کردم ولی فروشنده که یه دختر هم سن و سال خودم به نظر میرسید جیغ خفیفی
کشید و در حالی که بالا پایین می پریدو جلو ی دهنشرو با دستشگرفته بود به هیونگاشاره کرد
تعجب کردم با این که هیونگتغییر غیافه داده بود ولی بازم شناختش خاكبر سر کافردختره لوس
خودتو جمع کن چطوری جیغ می کشه
هیونگلبخندی زد و روشرو به من کرد اما تا خواست چیزی بگه اون دختره لوس گفت
-میشه یه امضا بمن بدین
بعد هم یه برگه و یه خودکار رو طرف هیونگگرفت و بالا پایین می پرید
یه جوری نگاشکردم وتو دلم گفتم
-زهرمار نیشتو ببند دختره پررو بی حیا
هیونگامضا اون دختررو بهشدادو رو به من گفت خوب دیگه نمی خوای امتحانشکنی
-خیلی ببخشید ولی مگه تو خواننده نیستی یعنی کار وزندگی نداری اصلا از کجا فهمیدی من اینجام
هیونگپشت گردنشرو خاروند و گفت خوب کار سختی نبود بعد هم من رو به داخل اتاق پرو هل
داد ..در رو بستم و لباسرو پوشیدم کاملن اندازم بود
118 | P a g e
از اتاق بیرون اومدم هیونگکه داشت به بقیه ی لباسها نگاه می کرد با صدای در که قییییژژژ صدا
داد به طرفمن برگشت و با دیدن من یه لحظه خشکشزد به من خیره شده بود با تعجب نگاش
کردم و گفتم
-بهم نمیاد
هیونگکه به خودش اومد
119 | P a g e
-نه خیلی قشنگه بهت میاد پسهمینو بر می داری دیگه اهان راستی بیا این رو هم امتحان کن اینم
خوبه لباسرو به دستم دادو دوباره هلم داد تو اتاق حتی نذاشت حرف بزنم به لباسنگاهی کردم
قشنگبود و خدارو شکر کت وشلوار بود چون من عاشق کت وشلوارم وبهم بیشتراز هر لباس دیگه
ای میومد
حالا شلوار زیاد مهم نی کتشمهم تره
120 | P a g e
به حر حال از اتاق بیرون اومدم و هیونگهم دو باره قشنگی لباسرو تایید کرد
لباس ابی رو برداشتم و به فروشنده دادم که هیونگاون کت با شلوار رو هم رو به فروشنده دادو
گفت این رو هم حساب کنید
رو به هیونگگفتم نه لازم نیست همین کافیمه
هیونگبدون توجه به من خواستتا پول لباس هارو حساب کنه دستشرو گرفتم و گفتم نه
این یکی رو دیگه نه
هیونگنگاهی به دستشکرد و لبخندی زد دستشرو ول کردم
دوباره خواست حساب کنه دیدم حرف خوش حالیشنی یه نیشگون از بازوش گرفتم و اون رو کنار
زدم هیونگدر حالی که داد می زد و بازوشرو ماساژ می داد گفت اه ....تو... واقعا لج بازی
-لبخندی خبیثانه زدمو گفتم من اینطوریم فروشنده با نگرانی نگاهی به هیونگکرد و بعد با
عصبانیت به من نگاه کرد سر تا پاشرو نگاه کردمو گفتم
-ببخشید چقدر میشه
121 | P a g e
پول لباسهارو حساب کردمو از مغازه بیرون اومدم خسیسنیستم ولی با اومدنشیه خرج اضافه
انداخترو دستم باید می زاشتم لباسی که انتخاب کرده بود روحساب می کرد بفهمه تیغ زدن یعنی
چی
داشتم با خودم حرصمی خوردم که گفت دیگه چه چیزی باید بخری
-به توچه اخه به تو چه
-خوب.... به انگلیسی نگفتی
-اووووفففف
-برگشتمو به اون که دنبال من راه افتاده بود گفتم
-می تونم بپرسم برای چی داری با من میای جواب می خوام ازت نه سکوت
-یه لحظه موند ولی بعد گفت اونجا رو ببین فرهت
-اههههه
-باورکن فرهت
-روم رو به طرفی که انگشتشرو گرفته بود کردم واقعا فرهتبود اما ...
اما کنارش هیون رو دیدم
122 | P a g e
فرهت خانم از فرصت استفاده کرده بود و وسایل و پاکت هارو به هیون داده بود و خودشهم جلو
جلو راه می رفت هیونم فقط دنبالشمی رفت می دونستم اگه صداشکنم دوباره دق و دلیشرو سر
من خالی می کنه برای همین رو به هیونگگفتم هییسسس
-برای چی
-هیچی فقط چیزی نگو و برو
....
-خوب برای چی از دست فرهت فرار کردیم
-اول از همه چرا اون پسره هیون دنبال اون بود پسدو تایی با هم نقشتون بوده دوم اینکه اینارو بگیر
دستم خسته شد
با تعجببه من نگاه کرد
-نگاه می کنه د بگیر دیگه
خنده ای کر د وپاکت هارو از دستم گرفت
بخندی از روی رضایتزدم و جلو جلو راه افتادم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 06:33 ب.ظ
Thanks for the marvelous posting! I certainly enjoyed
reading it, you will be a great author. I will be sure to bookmark your blog and definitely will come
back in the foreseeable future. I want to encourage that you continue your great work, have
a nice day!
جمعه 1 اردیبهشت 1396 04:04 ق.ظ
Awesome issues here. I'm very glad to look your article.
Thank you a lot and I'm having a look ahead to touch you.
Will you kindly drop me a mail?
چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:15 ب.ظ
Hi are using Wordpress for your site platform?
I'm new to the blog world but I'm trying to get started and set up my own. Do you need any coding knowledge to make your own blog?
Any help would be greatly appreciated!
شنبه 12 فروردین 1396 12:29 ب.ظ
Hello, its pleasant paragraph on the topic of media print,
we all be familiar with media is a wonderful source of
facts.
دوشنبه 5 مرداد 1394 08:23 ب.ظ
عالی بود
park dong sub مرسی
پنجشنبه 1 مرداد 1394 10:57 ق.ظ
عالی بود اگه میشه عکس لباس هارو هم بزار.
park dong sub مرسی
عکس لباس هارو چشم دفعهی دیگه میزارم وقت نمیشه که خخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر