تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP12
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 7 مرداد 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلامممممممم
من اومدمممم
ببخشید چند روز نذاشتم تهران نبودم و به نت دسترسی نداشتم
بفرمایید ادامه
پوسترم قسمت بعد میزارم
همین الان رسیدم تهران

با صدای گوشیم به خودم اومدم....
-بله؟
مین هو:کجایی؟؟؟تو که قهر نمیکردی.....پاشو بیا رستوران برات صبحونه گرفتیم.....بیا باهم صبحونه بخوریم.....منتظریما.....بدو بیا.
گوشی رو قطع کردم و به صفحه اش خیره شدم.....هنوز باورم نمیشد...یعنی این چیزایی که شنیدم واقعا هیون جونگ بهم گفت؟یعنی بعد اون حرفها و بی محلی ها هنوزم دوستم داشت؟بلند شدم از کافی شاپ و هتل زدم بیرون.....گوشیم دوباره زنگ خورد...مین هو بود....رد تماس دادم...دوباره زنگ زد....گوشی رو خاموش کردم.....الان فقط و فقط دلم میخواست قدم بزنم....دستام رو توی جیبای پالتوم کردم و مسیر مستقیم رو گرفتم رفتم...هتلمون نزدیک برج ایفل بود....سرم پایین بود و قدم میزدم...فکرم درگیر بود...باید چیکار میکردم؟چیکار میکردم بیخیال میشد...من هرچی سرد میشدم باهاش اون بدتر میکرد....آخه چرا باید من مشکل داشته باشم....چرا نباید بتونم باردار بشم.....یاد حرف دکترم افتادم همون 4سال پیش قبل جدا شدن از هیون جونگ آخرین تلاشمم کردم.....حرفهای دکتر هنوزم یادمه....
دکتر:خانم کیم بعد دوسال تلاش مشکل نازاییت برطرف شده....
-یعنی میتونیم بچه دار بشیم
دکتر:نه
-نه؟
دکتر:بازم نمیتونین بچه دار شین
-چرا دکتر؟
دکتر:قلبت....خودتم میدونی یک مسئله کاملا جدیه و شوخی بردار نیست
-دکتر قلبم مسئله ای نیست
دکتر:هیجان زیاد....فشار زیاد...عصبانیت....برات سمه.....باردار بشی مطمئن باش سر زایمانت میمیری....
-مسئله ای نیست دکتر.....من فقط میخوام هیون جونگ پدر بشه.....دلم میخواد پدرشدن رو تجربه کنه....اون نوه بزرگه و همه فامیل چشمشون به اونه تا یک بچه بیاره که ادامه دهنده نسل کیم باشه.
دکتر:بازم نمیشه......اولا به عنوان دکترت نمیتونم بذارم دستی دستی خودت وبکشی....بعدم بچه ات مرده به دنیا میاد.....زنده نمیمونه.....به خاطر ازدواج فامیلیتون و نخوردن ژناتون بهم بچه زنده به دنیا نمیاد......بازم اصرار داری باردار شی؟
-دکتر
دکتر:به حرفم گوش کن دختر....میگیم جون خودت برات مهم نیست.....ولی اون بچه هم زنده به دنیا نمیاد...جفتتون موقع عمل میمیرین...یا اگربه احتمال خیلی خیلی کم شاید 1 درصد زنده هم به دنیا بیاد تا ابد این بیماری تو رو با خودش داره....دلت میخواد هیون جونگ و اون بچه عذاب بکشن.....خودت میدونی وضع قلبت چجوریه....حاضری به خاطر اینکه هیون بچه خودشو داشته باشه....این بیماری رو و داغ بی مادری رو بچه ات هم تا آخر عمر با خودش داشته باشه؟
-پس دکتر چیکار کنم....میگی من چیکار کنم الان
دکتر:این مشکل رو با هیون جونگ در میون بذار......اگه خیلی هم اصرار دارین بچه داشته باشین....یک نوزاد شیرخوار از بهزیستی بگیرین بزرگش کنین....
-من دلم میخواد هیون بچه خودشو بزرگ کنه....بچه ای که از گوشت وخون خودش باشه...
دکتر:من پیشنهادم رو بهت دادم.....تصمیم با خودته....ولی باردار شدن اصلا به صلاح هیچ کدومتون نیست.....فکر اینکه باردار بشی رو از سرت بیرون کن....اصلا فکر کن هنوز نازایی و خوب نشدی.......
-ممنون دکتر....من دیگه میرم.....فقط خواهش میکنم هرچی هست بین خودمون دوتا بمونه....نمیخوام هیچ کس بفهمه....مخصوصا هیون جونگ....
دکتر:برو دخترم خیالت راحت رازت همیشه پیشم میمونه کسی نمیفهمه
-ممنون...خداحافظ
با صدای یک بچه به خودم اومدم....بازم رفته بودم تو فکر و متوجه اطرافم نبودم.....یک بچه تپلی و با نمک یک دستش آبنبات چوبی بود و یک دستش بادکنک و داشت گریه میکرد.....رو زانوم نشستم و اشکهاش رو پاک کردم
-چی شده تپلی؟؟؟
-بابامو میخوامممم گم شدم
من انگلیسی حرف زدم ولی اون کره ای جوابمو داد....بچه هه کره ای بود.....به چهره اش میخورد اروپایی نباشه و آسیایی باشه ولی فکر نمیکردم کره ای باشه....
-بیا بغلم عزیزم باهم باباتو پیدا میکنیم....
بغلش کردم و بلند شدم....
-بابات رو کجا گم کردی؟
-زیر اون برجه
با دستش زیر برج ایفل رو نشون داد......بردمش اونجا و آروم شده بود و آبنبات اش رو میخورد...چشم چشم میکردم و هرکی رو میدیم ازش میپرسیدم این بچه رو میشناسه...یا بابای بچه رو دیده...ولی کسی جواب نمیداد.....نشستم رو صندلی....اونم نشوندم کنارم...خسته شدم.....داشتم نفس نفس میزدم....میخواست دوباره بزنه زیر گریه که دوباره گرفتم تو بغلم....
-خاله گریه نکنیا...باباتو پیدا میکنیم....
-خاله حتما پیداش میکنی؟
-اره خاله حتما پیداش میکنم....
تو بغلم کمرش رو آروم میمالیدم و موهاش رو نوازش میکردم.....سرش رو گذاشت رو شونه ام و یکم که گذشت دیدم سنگین تر شد....تو بغلم خوابش برده بود.....طفل معصوم.....چقدر گریه کرده بود این بچه......آبنبات و بادکنک رو از دستش در آوردم و گذاشتم نیمکت کنارم.....حالا چجوری باباش رو پیدا کنم...هیچ کسم که نمیشناستش و ندیده باباش رو...جیباشو نگاه کردم شاید کاغذی...نوشته ای...چیزی پیدا کنم....ولی هیچی....لاغر شماره میذاشتن بچه گم شد بتونن به پدر مادرش زنگ بزنن....همین طور تو فکر بودم با این بچه چیکار کنم که یک مرد پریشون دیدم....آواره وسط ایستاده بود و این طرف اون طرف رو نگاه میکرد....قد بلندی داشت و به چهره اش نمیخورد اروپایی باشه....شاید پدر بچه است...با بچه بلند شدم و آروم جوری که بچه بیدار نشه رفتم سمت اون مرده.....مرده تا منو با بچه دید دوید سمتم و بچه رو ازم گرفت...درست حدس زده بودم.....پدر بچه بود.....پسره بیدار شده بود و گریه میکرد هم به خاطر از خواب پریدنش و هم به خاطر دیدن باباش.....
-اوه خانوم واقعا ممنون که مراقبش بودین....نمیدونم چجوری تشکر کنم
-خواهش میکنم کاری نکردم من....شماهم یکذره بیشتر حواستونو جمع کنید....
-واقعا ممنون....یک لحظه تلفنم زنگ خورد تا جواب دادم دیدم نیستش....واییییی قلبم داشت می ایستاد....
-حالا که بچه سالمه.....
-واقعا ممنون....نمیدونم چجوری تشکر کنم ازتون
-من کاری نکردم تشکر لازم نیست
-اگه قبول کنید یک قهوه مهمونتون کنم......
-بدم نمیاد
رفتیم سمت یک کافی شاپ نزدیک همون جا....پسرش خواب خواب بود دوتا صندلی رو چسبوندم بهم و گذاشتم دراز بکشه و خودمونم نشستیم.....دوتا اسپرسو سفارش دادیم....
-شمام کره ای هستین؟
-بله...
-من اسمم جونگمین...پارک جونگمین
-خوشبختم منم کیم آدریاتیک هستم....البته آدریا صدام میکنن
جونگی:خوشبختم....اینجا ساکنین؟
-نه بره افتتاحیه اومدم اینجا....
جونگی:افتتاحیه؟افتتاحیه چی؟
-هتلم.....دیروز افتتاحش کردم
جونگی:هتل مانا؟
-بله...میشناسین؟
جونگی:دیروز وکیلم به عنوان نماینده من تو افتتاحیه بود.....شرکت بولگا
-اوه پس آقای لی وکیل شمان
جونگی:بله...خیلی دلم میخواست دیروز خودم میومدم افتتاحیه...میدونید راجع به اتون خیلی شنیدم....کنجکاو بودم از نزدیک ببینمتون ولی ووبین مریض شد و نتونستم بیام.....
-ووبین؟؟
جونگی:پسرم....
-آهان...شما ساکن اینجایین؟
جونگی:نه از مادرید اومدم اینجا...به خاطر افتتاحیه...ولی خودم از دستش دادم
-پس شرکتتون تو مادریده....اتفاقا اونجا هم یک هتل ساختم.....هتل ملیا هتل منه
جونگی:میدونم همون هتل کنجکاوم کرد که از مادرید شخصا بیام پاریس....خیلی دلم میخواست این خانم موفق رو از نزدیک ببینم
-این لطفتون رو میرسونه به من
جونگی:میدونید من خودم خیلی سختی کشیدم تا به اینجا رسیدم....درسته که پدر مادرم پولدار بودن و حمایت مالیشون رو داشتم ولی خب با این حال تمام تلاشمو کردم تا بدون حمایت اونا به جایی برسونم خودمو....وقتی شنیدم شماهم تو این 4سال بدون حمایت مالی و استفاده کردن از اسم و رسم این شرکت رو راه انداختید....خیلی کنجکاو شدم ببینمتون....راستیتش توقع نداشتم یک زن بتونه به این موفقیت برسه....
-خیلیا وقتی میفهمن اون شرکت رو یک زن اداره میکنه شوکه میشن....برام دیگه عادی شده
جونگی:قهوه اتون سرد نشه
قهوه ام رو خوردم و اونم قهوه اش رو خورد....یک نگاه به ووبین کردم آروم خوابیده بود...مهر این بچه بدجور به دلم نشسته بود....
-همسرتون همراتون نیومدن؟
جونگی:همسرم 3سال پیش موقع به دنیا اومدن ووبین فوت شد....
-متاسفم نمیدونستم....ناراحتتون کردم
جونگی:ایراد نداره.....راستش امروز این بچه گم نشده بود
-چی؟؟؟؟؟؟
جونگی:من واقعا همسرمو دوست داشتم و هنوزم با اینکه رفته دوست دارمش.....دیوانه وار عاشقش بودم.....میدونستم مشکل قلبی داره....ولی با این حال باهاش ازدواج کردم.....چون دوستش داشتم....دکتر گفته بود به خاطر قلبش نباید باردار بشه....منم مشکلی نداشتم...خودش برام مهم بود بچه اصلا برام مهم نبود.....حاضر بودم بدون بچه تا آخر عمر باهاش زندگی کنم.....ولی اون قبول نکرد....بعد 2سال گفت بیا بچه دار شیم....هرچی گفتم خطرناکه دکترت گفته نه قبول نکرد....گفت مطمئنم چیزی نمیشه...جفتمون زنده میمونیم.....من دلم میخواد صدای بچه امون توی این خونه باشه.....سر این یک هفته ای باهم قهر کردیم.....بعد یک هفته دلم طاقت نیاورد رفتم سراغش....دوباره حرف خودشو زد....هرچی میگفتم بابا من بچه نمیخوام....میگفت نه که نه.....اینقدر برام حرف زد و چرب زبونی کرد تا راضی شدم.....اما به شرط اینکه 24ساعته تحت مراقبت باشه.....زد و باردار شد...دکتر و پرستار شخصی براش گرفته بودم و 24 ساعته بالا سرش بودن....اصلا نمیذاشتم از تخت تکون بخوره....با اینکه ماه های اولش بود......خلاصه چند ماه گذشتن و همه چی نرمال بود....دیگه منم ناراضی نبودم....اینکه میدیدم خوبه راضیم کرده بود.....چند ماهی گذشت و 7ماهش شد......پرستار و دکتر رو فرستاده بودم برن و خودم بالا سرش بودم....یدفعه دردش گرفت....خیلی زود بود.....شوکه شده بودم...دست و پام رو گم کرده بودم...نمیدونستم چیکار کنم.....سریع بردمش بیمارستان و زنگ زدم دکترش اومد.....استرس تمام وجودم رو گرفته بود اصلا حال خوبی نداشتم فقط دعا میکردم جفتشون سالم از اتاق بیان بیرون.....چند ساعتی گذشت....چندساعتی که برام اندازه چندسال گذشت.....وقتی دکتر با اون چهره ناراحت اومد بیرون دلم فروریخت..... دکتر گفت هرکاری کردیم مادر بچه دووم نیاورد و موقع زایمان ایست قلبی کرده......دنیا رو سرم خراب شد.....دلم میخواست این قیافه متاسف بره نموندن بچه باشه و موندن همسرم.....ولی برعکس شده بود....بچه به خاطر زودتر از موعد به دنیا اومدنش توی دستگاه بود......حال خوبی نداشتم ازش متنفر شده بودم.....اون باعث شد من همسرمو.....کسی که عاشقشم رو از دست بدم.....بعد اینکه وزنش نرمال شد و آوردیمش خونه مادرم نگه اش میداشت...من اصلا سمتش نمیرفتم....یعنی اصلا نمیخواستم ببینمش....
با زنگ خوردن گوشیش حرفش نصفه موند
جونگی:بله؟
-.............
جونگی:باشه برای 4روز دیگه قرارو تنظیم کن دوروز دیرتر میام....
-................
جونگی:باشه.بای
گوشی رو قطع کرد...
جونگی:ببخشید سرتون درد اومد
-نه این چه حرفیه...بقیه اش رو بگین
جونگی:حوصله اتون سر نمیره؟
-نه دوست دارم بشنوم.....
جونگی:1سالش شده بود که مادرمم رفت....پدرمو که خیلی وقت پیش از دست داده بودم و فقط مادرم برام مونده بود که اونم از دست دادم....توی مراسم مادرم برای اولین بار بچه رو گرفتم بغلم.....یک جوری شدم...یک حس عجیبی بود.....بعد اون دیگه خودم ازش نگه داری میکردم....یک مدت دنبال خانواده میگشتم براش......با اینکه یک سال گذشته بود ولی هنوزم ازش بدم میومد.....چندتا خانواده پیدا شدن....حتی قبول کردم خرجشو ماهانه بریزم به حساب اون خانواده.....ولی پیش هر خانواده ای میزاشتمش به 3روز نمیکشید میاوردن میدادن به خودم....نمیتونستن نگه اش دارن...یعنی اصلا آروم نمیشد....فقط منو میخواست.....توی این سه سال هرکاری کردم تا یک جوری از سرم بازش کنم نشد....کم کم از سرم افتاد...بهش عادت کردم.....تپل و با نمک بود....وقتی بره اولین بار بابا صدام کرد بازم اون حس بهم دست داد...ولی نذاشتم بال و پر پیدا کنه.....چون این بچه قاتل زنم بود....
چشمام گرد شد...با چشمای گرد شده نگاش کردم که خندید
جونگی:آره واقعا راجع به اش اینجوری فکر میکردم.....میگفتم همیشه اون یک قاتله...این قضیه ادامه داشت تا امروز....امروز یک لحظه سرش گرم شد متوجه من نشد.....منم اروم آروم ازش دور شدم و از اونجا رفتم و ولش کردم همونجا....ولی 5دقیقه نگذشته بود که پشیمون شدم.....وقتی برگشتم دیدم اونجا نیست.....داشتم سکته میکردم....وقتی تو بغل شما دیدمش....وقتی گرفتم تو بغلم احساس آرامش کردم.....
مونده بودم چی بگم.....همش...هیون جونگ میومد تو ذهنم....یعنی اگه هیون جونگ جای اقای پارک بود هم همین طوری میشد؟معلومه نه.....اگه بچه ای در کار باشه سریع منو یادش میره....هیون جونگ بچه میبینه همه چی یادش میره.....اصلا میره تو یک دنیای دیگه....چه برسه حالا اون بچه بچه خودش باشه....
جونگی:خوبین؟؟؟رفتین تو فکر
-هان...راستش موندم چی بگم....
جونگی:احتیاج نیست چیزی بگین...همین که گوش دادین برام کافیه....میدونید خیلی وقت بود میخواستم اینا رو با کسی در میون بذارم....ولی دور و اطرافم کسی رو پیدا نکردم که بتونم بهش بگم....نمیدونم چرا اینا رو برای شما تعریف کردم...ولی خوب الان حس خوبی دارم....
-جای خوشحالیه که باعث شدم حالتون خوب شه....اگه اجازه بدین دیگه من برم....
جونگی:اوه حتما دیرتون شده...خوشحال شدم دیدمتون....
-منم همین طور....هم صحبتی با شما باعث افتخارم بود
جونگی:این لطفتون رو میرسونه.....این کارت منه...خوشحال میشم کاری داشتین....یا کمکی از دستم برمیومد باهام تماس بگیرین....
-ممنون....اینم کارت شرکت ما و هتل ما تو کره و فرانسه است...خوشحال میشم اگه اقامت خواستید بکنید هتل ما بیاین
جونگی:حتما....ممنون
-خواهش میکنم فعلا
جونگی:فعلا
از کافی شاپ اومدم بیرون داشتم میرفتم که صدای یکی رو شنیدم.....ایستادم
جونگی:خانوم کیم....چند لحظه
-بله؟
جونگی:اصلا حواسم نبود بپرسم.....میرین هتل؟
-بله
جونگی:پس بیاین میرسونمتون...منم میخوام برم هتل...اصلا حواسم نبود الان هتل شما اقامت دارم.....ووبین بدجور اشفته ام کرده بود.
-ممنون مزاحم شما نمیشم خودم میرم
جونگی:مزاحمت چیه...مسیرمون یکیه....خوشحال میشم برسونمتون
-آخه
جونگی:دیگه آخه نداره.....
-باشه پس لااغر ووبینو بدین بغل من
جونگی:سنگینه اذیت میشین
-نه بدین من....
ووبین رو از بغلش گرفتم و رفتیم سمت ماشین اش...در رو باز کرد و کمک کرد بشینم و بعدش خودش سوار شد و حرکت کرد....
جونگی:یک سوال میتونم بپرسم؟
-بفرمایین
جونگی:راستش.....من با رسمی حرف زدن یک ذره مشکل دارم....میدونین منظورم اینه که
-میدونم منظورت اینه لحنمون صمیمی باشه اینجوری
جونگی:دقیقا...راحتم کردی
-من خودمم رسمی حرف زدن برام خیلی سخته.....
جونگی:پس میتونم آدریا صدات کنم؟
-آره....
جونگی:توهم منو جونگمین صدا کن
-باشه
جونگی:هووووففففف واقعا راحت شدم الان
خنده ام گرفت....بامزه بود....
جونگی:از این به بعد دوستیم باشه....هرموقع هرمشکلی یا کاری داشتی حتما بهم بگو...هرکمکی بتونم بهت میکنم
-من آدم تعارفی زیاد نیستما....یکمم پررو ام بد میشه براتا
جونگی:پس مثل خودمی....نه هرکاری داشتی کافیه بهم بگی....هرکاری بتونم برات انجام میدم
-ممنون....پس کاری داشتم بهت زنگ میزنم
جونگی:خوشحالم میکنی اینجوری.....تو از خودت بگو
-چیز گفتنی ندارم....منم مثل تو یک داستان دارم طولانی بذار سر فرصت برات بگم الان هم من دیرم شده هم سر صدامون ووبینو بیدار میکنه
جونگی:باشه هرجور راحتی...نمیخوام اذیت شی...میخوام بدونی برات یک دوستم....
-مممنون...
رسیدیم هتل و ماشین رو داد نگهبان ببره پارکینگ و با هم رفتیم داخل.....سر ظهر بود و موقع ناهار.....میخواستم از جونگمین بخوام ناهارو بیاد با ما...تا اومدم حرف بزنم یکی خوابوند تو صورتم.....مات موندم....
جونگی:هی آقا بره چی زدیش....
مین هو:شما ساکت.....
بچه رو دادم به جونگمین
-جونگمین پسرعمه امه ایشون....چیزی نیست برو تو
جونگی:باشه....ممنون و ببخشید
-نه ایرادی نداره برو
بعد رفتن اون برگشتم سمت مین هو
مین هو:میشه بپرسم از صبح تاحالا کجایی؟چرا گوشیت خاموشه؟مردم و زنده شدم......نمیگی نگرانت میشیم؟
-رفتم خلوت کنم بره خودم
مین هو:دیدم خلوت کردنتم
تا اومدم چیزی بگم بچه ها هم سرو کله اشون پیدا شد.....
گیون سوک:معلوم هست کجایی دختر تو که با جنبه بودی
-رفتم کمی بچرخم حوصله نداشتم به شوخی و حرفهای شما ربطی نداشت....الانم میرم اتاقم حالم خوش نیست....
از بین همشون رد شدم و رفتم سمت اسانسور...سوار شدم و تا اومد در بسته شه یکی هم سوار شد....جوون بود
در بسته شد طبقه دو رو زدم
جوون:از من ناراحتی؟؟؟به خاطر صبح؟؟؟
-نه از هیچکی ناراحت نیستم....
جوون:پس چرا اینجوری؟؟؟
-جوون اصلا حال و حوصله ندارم ولم کن خب
جوون:خب چرا حال و حوصله نداری؟
طبقه دوم ایستاد پیاده شدم....دنبالم اومد رفتم اتاقم و قبل اینکه بیاد تو در  رو بستم
-میخوام تنها باشم خواهش میکنم تنهام بذار
در رو از داخل  قفل کردم و نشستم رو تخت...دستم رو روی گونه ام کشیدم میسوخت....من از  مین هو سیلی خوردم....مین هو به من سیلی زد...شوکه بودم...به خاطر چی به من سیلی زد؟؟؟چون جواب تلفن ندادم؟؟؟.....در اتاق رو زدن.....اهمیت ندادم.....دوباره صدای در اتاق اومد....این دفعه محکم تر....جوون چرا دست از سرم بر نمیداشت؟؟؟چرا؟؟؟عصبی شده بودم.....رفتم سمت در بازش کردم تا هرچی بلدم بار جوون کنم که با مین هو رو به رو شدم....در رو خواستم ببندم پاش رو گذاشت....روم رو ازش برگردونده بودم....
مین هو:آدری....آدریا.....عزیزدل من.....دست خودم نبود.....خودمم نفهمیدم چی شد زدم....از صبح خبر نداشتم ازت داشتم سکته میکردم...توی این شهر بزرگ تک و تنها....در رو ول کردم و رفتم داخل...اومد داخل در رو بست از پشت گرفتم تو بغلش....موهام رو بوسید و سرش رو آورد نزدیک گونه ام همونجا که سیلی خورده بود و بوسید....
مین هو:میبخشیم؟جوجوی من بهم پشت نکن....دیوونه میشما....دست خودم نبود....نگرانت شده بودم....حالم خراب بود.....
برگشتم سمتش و محکم بغلش کردم.....هرکاری میکردم نمیتونستم از مین هو دلخور بشم یا ناراحت....خیلی موقع ها باهاش بدرفتاری کردم...عصبی بودم هرچی از دهنم اومده بهش گفتم...ولی اون ناراحت که نشده هیچ گفته درکم میکنه و سعی کرده آرومم کنه.....منم الان باید درکش کنم.....من بی خبر زدم بیرون....گوشی رو هم خاموش کردم.....حتما نگران شده.....من هیچ موقع جایی میرفتم مین هو رو  بی خبر نمیذاشتم.....پس حق داشت الان ازم عصبی بشه.....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 22 فروردین 1396 08:35 ب.ظ
What a material of un-ambiguity and preserveness of valuable familiarity regarding unexpected feelings.
شنبه 10 مرداد 1394 11:05 ب.ظ
بقیه رو کی میزاری
parisaminoz گذاشتمممممممممم
شنبه 10 مرداد 1394 02:54 ب.ظ
اونی چرا نزاشتی
parisaminoz شرمنده قسمت آماده نداشتم الان میزارم
شنبه 10 مرداد 1394 01:45 ب.ظ
سلام عالی بود مثل همیشه
چه خوب که جونگمین اومدو براش داستانشو تعریف کرد این طوری شاید به خودش بیادوبتونه به هیون حقیقت و بگه.
بی صبرانه منتظر قسمت جدیدم.
parisaminoz مممنوننننننن
چهارشنبه 7 مرداد 1394 08:49 ب.ظ
واقعا خوب کسی جلوش اومد و داستان زندگیشو براش تعریف کرد شاید اینطور به خودش بیاد بعدشم مشکل قلبی رو میشه حل کرد پیوند قلب بکنه مشکل قلبی اش حل میشه
parisaminoz بعضی از بیمارهای قلبی با پیوند خوب نمیشه
مخصوصا این بیماری که این دختر تو داستان داره
فکر همه جاشو کردم خخخخخخخ
چهارشنبه 7 مرداد 1394 08:31 ب.ظ
سوم شدم برم بخونم نظر میذارم واقعا دلم برا خودت و داستانت خیلی تنگ شده بود
parisaminoz منم دلم برات تنگیده بود بسیاررررررررررررررر
چهارشنبه 7 مرداد 1394 03:29 ب.ظ
عالی بود مثل همیشه دستت درد نکنه
parisaminoz ممنوننننننننننننن
چهارشنبه 7 مرداد 1394 01:56 ب.ظ
خیلی قشنگ بود.
parisaminoz مرسیییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر