تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP13
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلاممممممممم
بفرمایید ادامهههه
ببخشید بابت تاخیر
داشتم مینوشتم قسمت جدید رو

اومدیم رستوران هتل و پیش بچه ها نشستیم....جوون توی جمع نبود...هرچی هم گشتم پیداش نکردم....نشستم....یکطرفم مین هو نشسته و طرف دیگه ام رو دیدم هیون جونگ بود.....خواستم بلندشم از جام که از زیر میز پاش رو روی پام گذاشت و فشار داد....نشستم رو صندلی و دستم رفت سمت پام.....غضبناک نگاش کردم که از اون نیشخند های عصاب خوردکنش زد....
مین هو:چی شدی؟
-هیچی چیزی نیست...
نشستم و منتظر ناهار شدیم...غذاهامون رو  آوردن ولی بازم خبری از جوون نشد.....یعنی کجا رفته.....
-بچه ها جوون کجاست؟
گیون سوک:گفتش حال نداره ناهار نمیاد پایین
-آهان...پس من برم بگم ناهارشو ببرن بالا براش...
مین هو:نمیخواد گشنه اش باشه میاد پایین میخوره
-گناه داره...
بلند شدم که موچ دستم تو دست هیون گیر افتاد...چون بچه ها نمیتونستن ببینن نمیتونسم چیزی بهش بگم....دستم رو از دستش کشیدم بیرون و رفتم سمت صندوق....
-خانوم
-بله خانوم کیم
-غذای ویژه رو با تمامی مخلفاتش بفرستین اتاق 402....
-بله خانوم کیم
-ممنون
برگشتم برم سمت میزمون که جونگمین رو دیدم ووبین هم بغلش بود...برگشتم سمت صندوق دوباره
-یک پرس هم به غذای میز ما اضافه کنین
-بله خانوم کیم
لبخندی زدم و رفتم سمت جونگمین و ووبین
-سلام
جونگی:سلام بابت چند دقیقه پیش واقعا معذرت میخوام
-نه بابا تو چرا معذرت خواهی میکنی؟ مقصر خودم بودم...اومدی ناهار
جونگمین:آره
-این خوشگلو اول بده بغل من...چطوری تپلوی خاله؟
ووبین:مرسی خاله...مرسی بابامو پیدا کردی
-قربون تو بشم من....منکه گفتم پیداش میکنم....بیا بریم
ووبین:کجا خاله؟
-ناهار....
ووبین:بابا پس چی؟
-باباتم میاد...یک ناهار خوشمزه داریم
جونگی:نه...من مزاحمت نمیشم
-قرار شد دوست باشیم....دوستا از این حرفا ندارنا
جونگی:اخه نمیخوام مزاحمت بشم
-مزاحمتی نیست....اتفاقا با پسرعموها و پسرعمه هام هستم توهم بیا...خیلی دلم میخواد باهاشون آشنا شی
جونگی:باشه حالا که اصرار داری بریم
باهم رفتیم سمت میزمون و ووبین تا چشمش به هیون جونگ افتاد یک جیغ گوش کر کن کشید....
ووبین:عمو جونجییییییی
هیون جونگ با تعجب به ما نگاه میکرد و بلند شد....ووبین بغل من هی وول میخورد....گذاشتمش زمین و تا پاهاش به زمین رسید دوید سمت هیون جونگ....هیون جونگ هم از پشت میز اومد بیرون و زانو زد....ووبین خیلی محکم خودشو پرت کرد تو بغلش
ووبین:عمو جونجییییییییییی.....
هیون:قربونت بشه عمو...اینجا چیکار میکنی تو وروجک
بلند شد و در حالی که ووبین بغلش بود اومد سمت ما....
هیون:هی پسر اینجا چیکار میکنید شماها؟؟
جونگی:خودت اینجا چیکار میکنی بی معرفت....میدونی از کی خبری ازت نیست؟
هیون:سرم شلوغ بود...
-شما دوتا همو میشناسید؟
جونگی:آره...راستی یادم رفت بهت بگم....تو این مدت بعد از دست دادن مادرم کسی که کمکم کرد تا ووبین رو بزرگ کنم....دوستم هیون جونگ بود.....
چشمام گرد شد و برگشتم سمت هیون جونگ....خودشو زد به اون راه
هیون:نگفتی اینجا چیکار میکنی؟
جونگی:بره افتتاحیه هتل اومده بودم....میدونی که رئیس شرکتش آدریاست؟
هیون:آدریا؟؟؟؟
جونگی:مثل اینکه نمیدونستی
هیون:نه میدونستم...از زود صمیمی شدنتون تعجب کردم...چند وقته همو میشناسین مگه؟
جونگی:امروز اتفاقی همو دیدیم....
هیون غضبناک نگام کرد ولی اهمیتی ندادم
-پس اگه همو میشناسین هیون جونگ باید بدونی که رئیس شرکت بولگا جونگیه
از قصد گفتم تا بیشتر حرص بخوره....هرچند از خشمش به شدت میترسیدم....ولی خب مرض داشتم....
جونگی:راستی آدریا نگفتی هیون جونگ رو از کجا میشناسی
تا اومدم حرف بزنم هیون جونگ نذاشت
هیون:همسر سابقمه....کیم آدریاتیک
با خشم هیون جونگ رو نگاه کردم و اونم ابروش رو انداخت بالا....
-بهتره بریم سرمیز الان غذاها سرد میشه
جلوتر از اون دوتا رفتم و نشستم سرجام....اوناهم اومدن نشستن و ووبین از بغل هیون جونگ اصلا جم نمیخورد....جونگمین رو با بقیه آشنا کردم و مشغول ناهار شدیم....حواسم زیر چشمی به هیون جونگ بود....که چجوری به ووبین غذا میداد و بهش میرسید....چجوری حواسش بود که غذا رو راحت بخوره و نپره گلوش....تند تند هم صورتش رو پاک میکرد.....اصلا حواسش به هیچی نبود و تمام حواسش به ووبین بود....تعجبی ام نداشت....هیون جونگ واقعا وقتی بچه ها رو میدید همه چی فراموشش میشد....خنده هایی میکرد.....کارایی که باعث میشد ووبین بخنده انجام میداد.....همه مون رو به خنده انداخته بود.....من چجوری میتونستم با خودخواهی خودم هیون جونگ رو کنارم نگه دارم و نذارم این حس رو تجربه کنه....اون لیاقت اینکه پدربشه و بچه ای رو بزرگ کنه که از گوشت و خون خودش باشه رو داشت....حالا که دقت میکنم چقدر پدر بودن بهش میومد.....با حرف مین هو از فکر اومدم بیرون.....مخاطبش جونگمین بود
مین هو:معلومه خیلی با هیون جونگ جوره پسرت....
جونگی:آره....هیون جونگ پدرخونده ووبینه....و به خاطر مشغله کاریم ووبین رو هیون جونگ بزرگ کرده.....تا همین 5ماه پیش که یدفعه غیبش زد و دیگه پیداش نکردم....
مین هو:پس آمریکا باهم بودید
جونگی:آمریکا؟؟؟
سرای همه مون بلند شد و نگاش کردیم....
گیون سوک:آره...مگه آمریکا زندگی نمیکنید؟
جونگی:نه.....من مادرید زندگی میکنم....هیون جونگ هم تا 5ماه پیش مادرید بود یدفعه غیبش زد.....هیون جونگ از مادرید رفتی آمریکا؟
هیون:آره بره سرو سامون دادن یکسری چیزا رفتم آمریکا و بعدشم رفتم کره بره همیشه....
مین هو:پس چرا به ما گفتی 4سال رو آمریکا بودی؟
هیون:2سال و چند ماهشو آمریکا نبودم فقط...چیز مهمی نبود بهتون بگم و بعدم....من که وظیفه ای ندارم برنامه روزانه و کاریمو براتون شرح بدم...دارم؟
مین هو:نه...حق با توئه
چائه ون:جونگمین شی خیلی دلم میخواد بدونم با هیون جونگ اوپای من چجوری آشنا شدین
گیون سوک:منم خیلی کنجکاوم بدونم....
هیون:چیکار دارین ما چجوری آشنا شدیم....مهم اینه که الان باهم دوستیم....
قضیه بو دار بود...خیلی هم بو دار بود...هیون جونگ یک چیزی رو داشت پنهون میکرد....ناهار من از بقیه زودتر تموم شد.....از سر میز بلند شدم
-من میرم اتاقم بچه ها
جونگی:مثل اینکه از بودن من اذیت میشی
-نه نه مسئله این نیست....فقط خسته ام و احتیاج به خواب دارم یکم....
از جمع جدا شدم و رفتم سمت آسانسور....سوار شدم و طبقه 2 رو زدم.....فکرم بدجور مشغول بود...هیون جونگ 2سال و خورده ای مادرید بوده....راجع به آشناییش با جونگمین هم بچه ها پرسیدن هیون جونگ نذاشت جونگمین چیزی بگه.....مطمئنم هیون جونگ بی دلیل مادرید نبوده....رسیدم طبقه دوم پیاده شدم و رفتم اتاقم....در رو از داخل قفل کردم و روی تخت دراز کشیدم....خیلی چیزا تو ذهنم داشت رژه میرفت...اعترافات جوون....اصرارش برای باهم بودن.....حرفهای هیون جونگ.....اینکه دوباره کاری میکنه زنش بشم.....خاطرات جونگمین....همشون توی ذهنم رژه میرفتن....همین طور سرد بمونم حتما هیون جونگ کم میاره....ولی....اگه نتونم.....اگه مقاومتم بشکنه......اگه لو برم که همش تظاهر بوده....اون موقع باید چیکار کنم.....هیون جونگ تو لیاقتت بهترین زندگی کنار زن و بچه اته.....کنار بچه ای که از خون خودته....نه کنار منی که فقط باعث عذابتم.....چیکار کنم بیخیال شی.....چشمام رو بستم و به فکر رفتم.....آخرین باری که باهم اومدیم پاریس یادم افتاد.....مادرجون جفتمون رو تو عمل انجام شده قرار داد...البته مین هو هم کمکش کرده بود....بره جفتمون بلیط گرفت و اتاق رزرو کرد....جفتمون رو فرستاد به این سفر میگفت برامون لازمه.....من و هیون جونگ هم از همه جا بی خبر به خاطر مادرجون قبول کردیم....نه من میدونستم هیون جونگ کدوم کشور قراره بره...نه اون میدونست.....ساعتای پروازامون هم فرق میکرد.....هیچ وقت یادم نمیره....رسیدم هتل و رفتم کلید رو بگیرم برم اتاقم که گفتن همراهم زودتر از من رسیده و رفته داخل اتاق....تعجب کردم...من همراه نداشتم.....بعد که رفتم اتاق و با دیدن هیون جونگ تعجب کردم و از اونجا فهمیدم مادرجون اینکار رو کرده تا تو عمل انجام شده بمونیم و باهم دیگه آشتی کنیم.....آخه 1هفته میشد با هیون جونگ قهر کرده بودم و میگفتم طلاق میخوام...بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیده بودم ازش جدا شم و بذارم بره سراغ زندگیش.....بره و با یکی ازدواج کنه که بتونه بهش بچه بده....بتونه پدر بودن رو تجربه کنه....
شب رسیده بودم و شام رو تو هواپیما خورده بودم.....خیلی خسته بودم و خوابم میومد....نمیخواستمم با هیون جونگ حرف بزنم.....خودش متوجه شد...یک پتو و بالش برداشت رفت رو زمین دراز کشید تا من راحت باشم....همیشه به فکر راحتیم بود.....همیشه به فکر این بود من اذیت نشم....براش اصلا مهم نبود خودش اذیت میشه...مهم این بود من اذیت نشم و راحت باشم......این بعدی بود که بعد از ازدواجمون از خودش نشون داد و من فهمیدم اون مرد مغرور اگه عاشق بشه و واقعا کسی رو دوست داشته باشه....میتونه بهترین شوهر و با محبت ترین مرد بشه.....اون شب نه من خوابم برد نه اون.....پشتش به من بود و رو زمین دراز کشیده بود و من داشتم نگاش میکردم.....داشتم مردم رو نگاه میکردم....کسی که دیوانه وار دوستش داشتم ولی نمیشد باهاش باشم.....متوجه تکون خوردنش که شدم چشمام رو بستم و خودمو زدم به خواب.....چیزی که تو این یک هفته استادش شده بودم.....نفسهای گرمش رو حس میکردم.....خیلی آروم پیشونیم رو بوسید و صدای پاش رو شنیدم که دور شد....بعد اون صدای باز شدن در و بسته شدنش.....آروم چشمام رو باز کردم دیگه نبود تو اتاق....اشکم ریخت.....صدای گیتار بلند شد...اروم تو جام برگشتم....تو تراس نشسته بود و گیتار میزد.....پشتش به من بود و متوجه نمیشد...آروم بلند شدم و پاورچین رفتم سمت تراس...به دیوار تکیه دادم و تمام تنم گوش شد برای شنیدن صداش....صدایی که بغض داشت...با بغض داشت میخوند
هیچکی اینجا حال منه تنها رو نمیدونه
منه احساساتی دیوونه
تو دلم ریختم غم دنیا رو
دلم از دنیای خودم خونه
خسته ام از خوابای پریشونو و شب و دلتنگی
خسته ام از تکرار هر آهنگی
که یادم میندازه چقدر تنهام
وسط این همه آدمای سنگی
منو تنها گذاشت
کوهم اما لک زده روحم
واسه اونی که توی دلم جاشه
کجاست اون کسی که میخواست
تا قیامت هم نفسم باشه
منو تنها گذاشت
منم و رویایی که رنگش رفته و پژمرده
منم و قلبی که ترک خورده
منم و دلشوره و بی تابی
یک نفر آرامشم و برده
یک نفر که نیست و نبودش
خیلی واسم درده
قفسم تنگه نفسم سرده
به همین بغضی که خفه ام کرده
میدونستم که بر نمیگرده
منو تنها گذاشت
اشکهام همین طور میریخت...هیونی من....هیونم منو ببخش من فقط به فکر خوشبختی خودتم....
با صدای گوشیم از فکر در اومدم...شماره ناشناس بود....اشکهام رو پاک کردم و دوتا سرفه کردم تا صدام درست بشه و جواب دادم
-بله؟
-سلام خوبی؟
-سلام شما؟
-جونگمینم
-آهان...خوبی؟
جونگی:مرسی میتونم باهات حرف بزنم؟
-نه
جونگی:چرا؟
-میدونم میخوای راجع به چی حرف بزنی....خیلیا حرف زدن ولی فایده نداره
جونگی:چی میگی تو؟؟؟خیلیا راجع به چی حرف زدن؟مگه من میخوام راجع به چی حرف بزنم
-خنگ نیستم جونگمین....تو الان میدونی من همسر سابق هیون جونگ بودم....از اونجایی هم که هیون جونگ دوست صمیمیته حتما میخوای یک جوری دوباره ما رو برگردونی بهم.
جونگی:همونطور که هیون جونگ میگفت تیز و باهوشی....ولی نه قصدم همچین چیزی نیست....اصلا هم کاری ندارم چی شد جدا شدین و چرا جدا شدین.....من فقط میخوام مثل دوتا دوست باهم حرف بزنیم.....گفته بودی یک داستان طولانی داری که میخوای برام تعریف کنی....من دوستتم....مطمئن باش نه قضاوتت میکنم.....نه حرفی به هیون جونگ میزنم....اصلا هم به چشم زیر زبون کشی بهش نگاه نکن.....
-جونگمین بیخیال شو....پشیمون شدم از حرفم....
جونگی:باشه هرجور خودت دوست داری...فقط خواستم بدونی یک گوش شنونده اینجا هست که بدون اینکه قضاوتت کنه حاضره حرفاتو بشنوه.....من امروز باهات حرف زدم.....با حرف زدنم باتو سبک شدم و احساس راحتی کردم.....تا قبل اون انگار یک چیزی سنگینی میکرد....گفتم شاید توهم بخوای سبک بشی
-خیلی حرفا دارم بزنم.....طبق همون گفته ام تو ماشین...یک داستان طولانی دارم ولی پشیمون شدم....نه به خاطر اینکه دوست هیون جونگی....یادآوریشون داغونم میکنه....
جونگی:نمیخوام به خودت آسیبی بزنی یا اذیت بشی....هرطور که خودت راحتی....خواستم بدونی بخوای گوش شنوا داری....یکی که مطمئن باش هرچی بگی تو دلش میمونه و نمیزاره کسی بفهمه....
-ممنون فعلا نمیتونم...هرموقع با خودم کنار اومدم...یا دیدم احتیاج دارم با کسی حرف بزنم حتما بهت زنگ میزنم....مطمئن باش
جونگی:باشه.....استراحت کن...و یک چیزی یادت باشه هیون جونگ بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی دوستت داره و حاضره هرکاری به خاطرت بکنه و از هرچیزی بگذره....
همین رو گفت و گوشی رو قطع کرد.....گوشی رو گذاشتم کنار و به سقف چشم دوختم....جونگمین اینو بهتر از هرکسی میدونم....احتیاج به گفتن تو نبود.....نگاهم به پنجره افتاد...هوا رو به تاریکی بود...یعنی من اینقدر غرق فکر و گذشته بودم که متوجه تاریک شدن هوا نشدم؟؟؟رفتم دم تراس و به منظره شهر که الان نارنجی شده بود نگاه کردم....خورشید داشت غروب میکرد...بازم رفتم به گذشته و تو فکر....نمیدونم چرا ولی امروز عجیب دلم میخواست خاطراتی که باهاش تو پاریس داشتم رو مرور کنم....اولین سالگرد ازدواجمون هم اومدیم پاریس....از حموم در اومده بودم و داشتم موهام رو خشک میکردم که چشمم به منظره رو به روم افتاد کلاه رو انداختم سرم و رفتم سمت تراس...در رو باز کردم و رفتم بیرون غروب آفتاب دیدنش از اینجا واقعا عالی بود....منظره رو به روم واقعا قشنگ بود...افتاب درحال غروب بود و اسمون و برج ایفل نارنجی دیده میشد....با ذوق داشتم نگاه میکردم که پتویی دورم پیچیده شد و رفتم تو بغلش.....لبهاش رو روی گردنم گذاشت یک بوسه آروم بهش زد.....
هیون:خوشگل خانم من....یدونه ی من.....نمیگی سرما میخوری اینجوری میای بیرون....
-هیونی من منظره رو به روتو ببین....اینقدر قشنگه که فکر سرما خوردن اینا دیگه نمیکنی....
هیون:منظره رو به رو قشنگه ولی به چشم من قشنگ نمیاد...
تو بغلش چرخیدم و تو چشماش نگاه کردم
-چرا؟؟؟؟
هیون:چون یک خانم خوشگل نسیبم شده که دیگه به غیر اون هیچ چیز به چشمم قشنگ نمیاد....
نگاهم هنوز به چشماش بود...چشمایی که صداقت و عشق توش بیداد میکرد...سرش رو کمی خم کرد و فاصله بینمون رو تموم کرد....لبهاش که روی لبهام قرار گرفت ناخودآگاه چشمام بسته شد.....یک بوسه...دو بوسه و همین طور بوسه های پی در پی....خوشحال بودم که شوهرم.....مردم.....تکیه گاه امنم....هیون جونگ بود......
با تو بغل کسی رفتن از فکر بیرون اومدم....خورشید کاملا غروب کرده بود ولی هوا هنوز تاریک تاریک نشده بود.....رده هایی از نور بود....از بوی ادکلنش فهمیدم کیه....چشمام گرد شد...خواستم تکون بخورم که منو محکم تر گرفت....
-بذار همین جوری بمونیم.....
حرفی نمیزدم.....بغض داشتم....نمیخواستم بفهمه...دوباره سعی کردم از خودم جداش کنم که نشد...منو تو بغلش چرخوند چسبوندم به دیوار تراس و خودشم خیمه زد روم و بدون اینکه لحظه ای وقت تلف کنه لبهاش رو روی لبهام قرار داد....تقلا کردم تا از خودم جداش کنم ولی زورم نرسید....اینقدر بهش مشت زدم تا تونستم کمی از خودم دورش کنم....نگاهش به چشمام بود....منم چشمام رو به چشماش دوختم
-چرا اینکارا رو میکنی؟چرا نمیخوای بفهمی که دوستت ندارم؟
-چرا دوستم نداری؟
-صدبار بهت گفتم من فقط یکی تو قلبمه و دوستش دارم...همیشه هم همون میمونه
-چرا نمیخوای بیخیالش بشی؟چرا قلبتو رو به من باز نمیکنی؟باید بذاری یکی بیاد تو قلبت تا اون از قلبت بره
-نمیخوام از قلبم بره...نمیخوام کسی جز اون تو قلبم باشه.....من.....من لعنتی عاشقشم هنوز.....هنوزم با دیدنش دلم براش پر پر میزنه.....میفهمی...میتونی درک کنی؟
-پس چرا برنمیگردی پیشش...تو که داری اینجوری براش پرپر میزنی چرا برنمیگردی پیشش؟
-به خودم مربوطه.....برو بیرون.....دیگه نمیخوام ببینمت....خسته ام کردی...خسته.....برو بیروننننن
رو دیوار سر خوردم و سرم رو تو بغلم گرفتم......بسم بود...خاطرات هیون جونگ خودش دیوونه ام داشت میکرد...اینم از این طرف.....در اتاق باز شد و بسته شد....سرم رو بلند کردم.....نبودش...رفته بود....اشکهام ریخت....جوون منو ببخش باهات بد حرف زدم....ولی باید همین کار رو میکردم...ازم دل بکن.....من لیاقت تو رو ندارم...من لیاقت این عشق رو ندارم....نه لیاقت عشق تو رو...نه لیاقت عشق هیون جونگ رو....اشکهام دوباره ریخت....چرا باید سرنوشت من اینجوری شه....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 30 فروردین 1396 01:15 ق.ظ
I think this is one of the most significant info for me.

And i am glad reading your article. But wanna remark on some general things, The site
style is perfect, the articles is really excellent : D.
Good job, cheers
چهارشنبه 23 فروردین 1396 06:15 ب.ظ
Your style is really unique in comparison to other folks I have read stuff from.
Thanks for posting when you have the opportunity, Guess I will just
book mark this page.
سه شنبه 13 مرداد 1394 11:14 ب.ظ
ای خدا سرنوشت تو جوری نیست خودت انتخاب کردیش آدم باید به نظر طرق مقابلش هم احترام بذاره نه اینکه سرخود برای هرکسی تعیین تکلیف بکنه و فکر کنه تصمیم خودش به صلاح اونم هست پس اگه تصمیم رو گرفته دیگه نباید اینطوری شاکی هم باشه حداقل باید به تصمیم خودش احترام بذاره و پشیمون نباشه ولی هر موقع آدم چنین تصمیم هایی رو میگیره حتما چنین عواقب و عذاب وجدان هایی هم میگیره.قدیمیا خوب گفتن : هرکی خربزه میخوره باید پای لرزش هم بشینه.دیگه غر زدن و ناله کردن نداره تصمیم ابلهانه خودته دیگه
parisaminoz خخخخخخ
واقعا تصمیم اش ابلهانه است
من خودم به هیچ عنوان همچین کاری نمیکردم اگه جاش بودم
سه شنبه 13 مرداد 1394 04:22 ب.ظ
مثل همیشه عالیییییییییییی.
parisaminoz ممممنون
دوشنبه 12 مرداد 1394 12:29 ب.ظ
سلام اونی.خوبی؟
مثل همیشه فوق العاده و عالی بود.
parisaminoz مرسیییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر