تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - همخونه های دوست داشتنی part 4
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 5 تیر 1394 :: نویسنده : Nina
سلام خوشملا
من دوباره اومدم با قسمت چهارم داستانم
امیدوارم از داستان خوشتون بیاد
اگر مشکلی تو وب یا داستان بود حتما بگید تا درستش کنم
دوستان امیدوارم ماه پربرکتی داشته باشید
نمازوروزه هاتون قبول برای ما هم دعا کنید
حالا از این حرفا بگذریم
بدوووووووووووووووووووو
*ادامه*

 

 

+ نینا جان! خواهر من آخه چرا نه؟

- نیما بس کن دیگه آخه!دو هفته است یه بند داری هی تکرارش میکنی!

با ناراحتی از جام بلند شدم و رفتم توی حیاط نشستم! از دو هفته ی پیش که نیما براش از طرف یکی ازدانشگاه های آمریکایی دعوت نامه آومده منو روانی کرده! اولش هردو خوشحال بودیم و یه جشن کوچولوی دو نفری گرفتیم ولی از فرداش نیما شروع کرد که اگه من برم تو تنها می مونی من نگران می مونم واین حرفا! از دو روز بعدشم گیر داد که باید بری خونه یکی از دوستام بمونی تا خیالم راحت باشه! و من دو هفته است که در تلاشم بهش بفهمونم " نیما جان! من بچه نیستم میتونم تنها بمونم!" اما زهی خیال باطل! داشتم فکر میکردم که دیدم نیما داره از دور میاد سمتم ای خدا!!!!! این بار باهاش کاملا جدی حرف میزنم و قانعش میکنم! آره! من میتونم!

نیما اومد و کنارم نشست:

+نینا! جون نیما حداقل بگو چرا نمیخوای اونجا بمونی؟ ببین من میدونم اونجا به تو خوش میگذره و راحتی!

- نیما جان دوستای تو پسرن آخه تو میتونی منو اونجا بذاری و بری؟

+ نینا جان خودتم میدونم چقدر روت حساسم! من که تورو دست هرکسی نمی سپارم! اینارو می شناسم اطمینان دارم بهشون!

تمام توانمو جسارتم رو جمع کردم و با قاطعیت گفتم :نه! من خونه خودمون می مونم!دیگه بحث تموم شده است! و از جام بلند شدم که برم ولی با صدای قاطع نیما میخکوب شدم:

+ پس منم نمیرم!

- چیکار میکنی؟

+همون که شنیدی!آمریکا بی آمریکا!

میدونستم آرزوشه که اونجا درس بخونه ولی حالا به خاطر خودخواهی من و این که اون نگران منه دارم ارزوشو نابود میکنم! از خودم متنفر شدم من حق چنین کاری رو نداشتم! با صدای ارومی گفتم یعنی فقط مشکل تو منم؟

+ تو مشکل من نیستی! من دلم نمیخواد تو تنها باشی

- مطمئنی پسرای خوبین دیگه؟

چشمای نیما برقی زد و گفت اره مطمئنم! از وقتی اومدیم کره می شناسمشون اینجا هم اومدن چندین بار تو ندیدیشون!

با ناچاری سری تکون دادم و گفتم قبوله! نیما محکم بغلم کرد و زیرلب تشکر کرد! از خوشحالیش منم به وجد اومدم و ته دلم از این کارم کلی ذوق مرگ شدم!

+پس امشب قرار آشنایی داریاااا

-امشب؟؟

+ اره شام دعوتم اونجا برو اماده شو!

_باشه

از پله ها رفتم بالا و یه شلوار سفید با یه بلوز صورتی ملایم پوشیدم و موهامو دم اسبی بستم و کیف دستی گلبهیمو برداشتم و رفتم پیش نیما

- بریم نیما؟

+ وااااااااای آماده شدی؟؟ تنها دختری هستی که انقدر زود آماده میشه!

خندیدمو دستشو کشوندم و سوار ماشین شدیم یه ربع بعد جلوی یه خونه بزرگ نگه داشت! واقعا انتظار چنین خونه ای نداشتم! نیما درو زد و وارد خونه شدیم!خیلی خوشگل بودش! حیاط سرسبزی بودش و یه استخر وسط حیاط بودش کنار یه قسمت که پر گل های یاس بود یه تاب بزرگ بود و اونطرف حیاط هم بالای درختا دوتا خونه درختی خوشگل بود! تو دلم درحال ذوق زدگی و حال کردن بودم!خیلی خوشم اومده بود از خونه! آروم با نیما به سمت در رفتیم که در باز شد و چند نفر برای استقبال اومدن که با دیدنشون نزدیک بود همونجا از دم در برگردم البته اگه میتونستم! چون انقدر شوکه شده بودم که کلا قفل کرده بودم! البته وضعیت اوناهم مشابه من بود! خدای من! یعنی دوستای نیما این پنج تا فرشته ی عذاب من بودن؟؟؟؟؟؟اینجوری نگران من بود و میخواست مواظبم باشه؟؟؟؟؟؟ د آخه برادر من مستقیم منو بردی به قتلگاهم! من اینجا بمونم یا اونا منو میکشن یا من اونارو! تو دلم داشتم خودمو لعنت میکردم که چرا قبول کردم بیام که با صدای نیما به خودم اومدم:

+ خب نینا جان! اینم دوستای عزیز من که بهت گفته بودم! فک کنم خودت می شناسیشون درسته؟

به ظاهر لبخندی زدم و خودمو جمع و جور کردم و گفتم بله! به حد کافی آشنا هستم باهاشون!

پسرا که متوجه موقعیت شده بودن و فهمیدن من هیچی به نیما نگفتم و خودمم بی اطلاع اونجام دعوتمون کردن به داخل. به سالن رفتیم و توی هال نشستیم! خونشون خیلی عالی بود مبلای زرشکی ومشکی که توی هال چیده شده بودن عالی بود همچنین مشخص بود برای دکوراسیونم وقت زیادی گذاشته بودن!درجمع خونه خوبی بودش و فک کنم طبقه دوم که از کنار آشپزخونه پله هایی داشتش اتاق خواب ها و سرویس بهداشتی بودش! داشتم خونه رو بررسی میکردم که جونگ مین با سینی شربت جلوم ایستاد و باهمون لبخند شیطنت بارش گفت بردار! یه لیوان شربت برداشتم و آروم ازش تشکر کردم! پسرا مشغول خوش و بش با هم بودن و منم نشسته بودم و نگاه میکردم که یهویی جونگ مین گفت: چرا چیزی نمیخورین؟بعدم چشماش برقی زد و گفت نترسین توش سم نریختم! زیرلب جوری که خودش بشنوه گفتم نگران همینم! و آروم آروم شربتمو خوردم!

نیما- خب بچه ها این خواهر منه فک کنم شماها بشناسینش چون بهتون فارسی یاد میده نه نینا میدونست شما دوستای منین نه شما میدونستین که نینا خواهر منه! من روی نینا خیلی حساسم میتونین تضمین کنین که اینجا راحت خواهد بود؟

پسرا به هم نگاهی کردن و هیون گفت: راستش ما نمیدونستیم که خواهر تو ایشونن و شوکه شدیم ولی خب بله خیالت راحت ما مراقبشیم وبه سمت من برگشت و یه لبخندی زد که فهمیدم با اینجا موندنم بدبخت خواهم شد!

نیما_خب نینا توهم موافقی دیگه؟

تا دهنمو وا کردم بگم نه یهویی این جونگ مین پست فطرت پرید وسط و گفت: نیما جون این چه سوالیه؟ خب اگه موافق نبود که کلا از همون دم در که مارو میدید میرفت نه الان! درست نمیگم نینا شی؟

تو دلم گفتم ای حناق بگیری بدترکیب ولی با لبخند بهش گفتم:اره درست میگی!

نیما- خب حالا میتونم با خیال راحت برم فرودگاه!

یهویی منو پسرا باهم گفتیم الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیما خنده ای کرد وگفت اینم سوپرایز من! من از الان باید برم اونجا ولی ساعت شش صبح پرواز دارم از امشب نینا اینجا میمونه!دلم میخواست نیما رو خفه کنم! ولی فقط به گفتن اینکه اخه من لباس نیاوردم اکتفا کردم! هیونگ لبخندی زد وگفت ما بهت لباس میدیم

- خیلی ممنون نیازی نیست! با همینا راحتم!

کیو- ای بابا ما الان همخونه ایم! راحت باش!

زیر لب تشکری کردم و با پسرا دم در به بدرقه نیما رفتمی تا نیما رفتم یهویی پنج تاییشون زدن زیر خنده! دلم میخواستم بکشمشون! ولی مغزم بهم دستور داد که اگه عصبانی بشی باختی! خودتو جمع کن نینا!نذار عصبانیتت به من چیره بشه!برا هیمن با خونسردی تمام نگاهشون کردم!بعد از اینکه خندیدنشون تموم شد هیون گفت خب استاد جان! حالا ما با تو چیکار کنیم؟البته اینجا دیگه استاد نیستی درسته؟ و دوباره زد زیر خنده! اووووووووووووووووووف خدایا یه قدرتی به من بده که داد نزنم! آروم نگاهش کردم و گفتم کار خاصی نیاز نیست انجام بدین!بگین من کجا قراره بخوابم و راهنمایی کنین به سمت اتاقم!پسرا یه لحظه خندشون خشک شد ولی سریع جمع و جور کردن خودشون رو! هیونم گفت البته! باید استراحت کنی که توان مقابله داشته باشی! از فردا تمام لحظاتت در جدالی! جونگ مین راهنماییشون کن!جونگ مین با همون لبخند مرموزش گفت دنبالم بیا! از پله های مارپیچی شکل بالا رفتم و اولین چیزی که به چشمم خورد یه دیوار بود که یه عکس بزرگ سرتاسری پسرا روش بود وسط چندتا صندلی بود و دور تا دور چند تا در بود و دوتا راهرو که تو هر کدوم سه تا اتاق وجود داشت! اروم طوری که بشنوه گفتم اه خود شیفته ها! جونگ مین به روش نیاورد و تو یکی از راهرو ها رفت و در اتاق رو باز کردش وگفت این اتاقته! چطوره؟ بزرگ بودش و افتاب گیر! و فقط یه میز و یه تخت اونجا بودش! جونگ مین ادامه داد قبلا من اینجا بودم ولی خیلی روشن بود پس اتاق بغلی رو انتخاب کردم! به فارسی گفتم خر چه داند قیمت زعفران؟ و یه لبخند کجکی زدم! جونگ مین با کنجکاوی گفت چی گفتی؟ 

- فارسی که یاد بگیری اینارو میفهمی!

+درهرحال! اتاق بغلی هم اتاق کارائوکه! یعنی تو این راهرو فقط اتاق من و تو هستش!

- باشه خیلی ممون! توضیحاتت کامل بود! میشه تنهام بذاری؟

+اره! خوب تنها بمون و تمرین صبر کن!شب بخیر! بعدشم قهقهه ای سر داد و رفتم! تا درو بست گفتم زهرمار و کیفمو پرت کردم روی تخت! و خودم نشستم رو زمین و سرمو گرفتم توی دستام! نه! امکان نداره اینجا دووم بیارم با این کار خودمو بدبخت میکنم!نمیتونم اینجا بمونم! صبر کن!! اینجا بمونم؟؟؟؟اصلا کی گفته من قراره اینجا بمونم؟؟؟؟یه فکری به سرم زد و لبخندی کل صورتمو پر کرد! فردا نقشه های پلیدتونو خراب میکنم فرشته های عذاب من! منتظر بمونین! همونجوری که نقشه می کشیدم خوابم برد!

 

خب دوستان اینم از قسمت چهارم قبول دارم خوب نبود امیدوارم خوشتون بیاد اگه داستان و میخونین لطفا نظر بزارین منم مطلع بشم البته اجباری نیست اگه موردی داشت بگید اصلاحش کنم فعلا تا قسمت بعد بابای

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:31 ق.ظ
This paragraph will help the internet people for setting up new
weblog or even a blog from start to end.
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:29 ق.ظ
I couldn't refrain from commenting. Well written!
جمعه 16 تیر 1396 10:41 ق.ظ
Hi, Neat post. There is a problem with your website in internet explorer, might check this?
IE still is the market chief and a huge component of other folks will miss your fantastic writing due to this problem.
سه شنبه 6 تیر 1396 02:29 ق.ظ
Hi, Neat post. There is a problem along with your web site in web explorer,
may check this? IE still is the marketplace leader and a good portion of folks will leave out your great writing because of this problem.
دوشنبه 5 تیر 1396 12:39 ب.ظ
Hi, Neat post. There is a problem with your web site in internet explorer, would test this?
IE nonetheless is the market chief and a good element of other people will miss your excellent writing because of this problem.
شنبه 30 اردیبهشت 1396 08:44 ب.ظ
I was suggested this website by my cousin. I'm not sure whether this post is written by him as
no one else know such detailed about my problem. You're amazing!
Thanks!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:25 ق.ظ
Greetings! Very helpful advice in this particular post!
It's the little changes that will make the biggest changes.

Many thanks for sharing!
سه شنبه 9 تیر 1394 10:09 ب.ظ
باشه
Nina چی باشه عسلم مفهوم و برسون عجقم
سه شنبه 9 تیر 1394 09:27 ب.ظ
میدونم کم بود بیشتر میزارم فردا هم میزارم جبران شنبه باشه

قشنگ بود ایا یا قشنگ نبود
Nina کامل نخوندم که اخه وقت نشد رفتم خونه دوستم باشه جبرانی فردا بزار فقط اینکه داستانت و به زبون ساده آمیانه خودمون بنویس انگار داری با کسی حرف میزنی یا تعریف میکنی اینجوری به زبون رسمی مینویسی خوب نیست همین دوتا اشکال و داشتی پس فردا که خواستی ادامه رو بزاری بیشتر بزار و به زبون ساده بنویس اوکی گرفتی افرین برو ببینم چیکار میکنی پس تا ساعت یک ونیم بای منتظرتم
سه شنبه 9 تیر 1394 07:44 ب.ظ
نه اشکالی نداره چشای من هی بسته میشد وبعد از 5 دیقیقه باز میشد

اگه ۲ جلسه دیگه کلاسم نرم لخراج میشم یه همین راحتی

راستی داستانم اولاش زیاد قشنگ نیست وسط هاش قشنگتره
ساعت یک ونیم منتظرتم
Nina ههههه خب برو بخواب افرین کلاس چی میری حالا باشه حتما میام فقط گلم داستانت کوتاه قسمتاش و بیشتر بنویس تا خواننده هات بیشتر بشن پس تا بعد میام بحرفیم
سه شنبه 9 تیر 1394 06:51 ب.ظ
باشه داستان و گذاشتم برو ببین اگه هستی بحرفیم
Nina باشه نگاه میکنم الان برم افطار کنم بعد ساعت یک ونیم به بعد منتظرتم میام بحرفیم
سه شنبه 9 تیر 1394 04:01 ب.ظ
هستی سلام خوبی………………

گلم

من ساعت هشت و نیم خوابیدم وساعت سه وچهلو پنج دقیقه بیدارشدم

مطمئن هستم ساعت شش بیدار میشه.......

حالا این هارو ولش .......... انگار نمی تونم کلاس برم

باید داستان و شروع کنم به نوشتن ....

امشب هم هستی ....بحرفیم دیگه!؟؟؟؟

تو چرا جواب منو نمیدی
Nina اره هستم گلم من هر شب یک و نیم به بعد هستم بیا افرین عزیزم من ساعت شش و ده دقیقه بیدار شدم هههه صبح هم نفهمیدم چجوری تو فیلم بازی کردن خوابم برد ببخشید حتما داستانت و امروز بنویس گلم فعلا
سه شنبه 9 تیر 1394 08:57 ق.ظ
حتما رفتی خوابیدی T_T من میرم بخوابم منم سرم درد گرفتم

صبحت بخیر خواهری من
Nina صبح تو هم بخیر خواهر خوشکلم خودم و زدم به خوا ناخواسته خوابم برد ببخشید الان تازه بیدار شدم تو هم الاف من شدی ببخشید تو رو خدا نفهمیدم چجوری خوابم برد الان بیدار شدم
سه شنبه 9 تیر 1394 08:39 ق.ظ
هستی چراجواب نمیدی راستی بگو چکارشون کردی داستان و دابل اس چکارت می کنه
Nina اگه بگم مزه داستان میره هههه بزار دارم مینویسم میزارم به زودی خودت میبینی
سه شنبه 9 تیر 1394 08:09 ق.ظ
ممنونم عزیزم وبم O:-) ودیدی …………!!!!؟؟؟
Nina خواهش اره گلم دیدم منون که برای من عکس گذاشتی عشقم
سه شنبه 9 تیر 1394 07:45 ق.ظ
باشه به فرارت رسیدی گلم :-[

میگم نخند

یه چند روز پیش روزه که گرفته بودم از خواب بلند شدم برم نرمی لبم و بزنم لبمم خوشک شد سرم گیج میرم چون کنار جا لباسیم بودم اون تنه ی جالباسی و میگرم واز شانس بدم زیر جالباسی میافتم
بعد از ده دقیقه بلند میشم هی برادرم و صدا میزنم و تاین اومد فکر کنم 2 ساعت شد

انقدر که یواش میاد
Nina ههههه داداشت حتما تنبله پسرا ذاتی تنبلن نمومنش داداش خودم هههه دارم به فرارم رسیدگی میکنم دیگه الان مامانم بیدار شده موقعیت حساسه ههه چشم نمیخندم هههه منتظرم باش میام کامنت بزار وقتی اومدم جواب میدم اگه دیدی به کامنتات جواب دادم دوباره بزار همینجوری بحرفیم الان به حد مرگ خوابم میاد فقط بخاطر تو بیدارم واسه همین نقشم و خوب بازی میکنم هههه
سه شنبه 9 تیر 1394 07:20 ق.ظ
داداش منم تجربی خونده و می خواددکت مغز و اعصاب بشه...برو وبلاگ عکس عشقت و گذاشتم=-O
Nina اره واقعا الان میرم عکس عشقم و میبینم دستت مرسی ههههه ما هم خانواده مامانم از بابابزرگم گرفته تا غیره همه دکترن ههههه مامانم بیدار شد الفرار ساعت هشت هشت و نیم برمیگردم فعلا بای
سه شنبه 9 تیر 1394 07:11 ق.ظ
من می خوامم روانشناسی بالینی بخونم راستی سال دیگه انتخاب رشته داریم
Nina واقعا چه خوب اتفاقا دوستم هانیه هم میخواد همین رشته رو بخونه بالاخره همه تجربی فرقی نمیکنه ههههههه
سه شنبه 9 تیر 1394 07:09 ق.ظ
من تاساعت 10و نیم ... ده و نیم بیدارم
Nina باشه گلم اگه هستی منتظرم بمون میام بابام بیدار شد نمیدونی نقش بازی کردن چقدر سخته بازیگرا چه استعدادی دارن به خدا فعلا هستم اگه بابام اومد بهت میگم ده دقیقه بعد میام بابام زود اماده میشه میره سر کار
سه شنبه 9 تیر 1394 07:07 ق.ظ
می خوای چه رشته ای رو انتخاب کنی؟
Nina تجربی دکتر زیبایی ههههههه هنوز تصمیم نگرفتم دقیق ولی رشتم تجربی
سه شنبه 9 تیر 1394 06:31 ق.ظ
باشه من که گفتم قالب وبلاگت عالیه یکم خوب بازی کن موقع خوابیدن
Nina مرسی گلم اگه قالب دیگه ای پسندیدی بهم بگو بزارم ممنون که واسم بیدار موندی باشه خوب بازی میکنم فعلا که ریدم خالم فهمید بیدارم شک کرد پای لپ تاپ بودم بعد رفت شکش خوابید گفتی تا ساعت نه بیداری حالا نوبت مامان و بابامه که برن سر کار باز باید خودم و بزنم به خواب اونی ببخشد تو رو خدا تو الاف شدی اگه تا نه هستی من ساعت هشت میام اگرم نیستی که بریم بخوابیم گلم چشام باز نمیشه خبرم کن دیگه عزیزم فعلا هنوز بابام بیدار نشده بیدار شد بهت میگم تو هم بهم بگو تا چند هستی منتظرم میمونی یانه باشه
سه شنبه 9 تیر 1394 06:19 ق.ظ
رفتی خوابیدی
Nina نه بابا کجا برم گفتم که تا تو رو نخوابونم نمیخوابم ههههه دیدم دیر اومدی برا سرگرمی رفتم مطلب بزارم نگفتی قالب چطوره ؟ راستی تو کامنت بزار من میرم ساعت هفت هفت و ربع میام خالم بیدار شد میخواد برره سر کار ببینه بیدارم به مامانم میگه بدبختم رفت دوباره میام بحرفیم باشه جایی نری برمیگردم منتظرتم خودم و میزنم به خواب خالم رفت سر کار میام ههه
سه شنبه 9 تیر 1394 06:15 ق.ظ
داداشم میخواد یک چیز بگه یادش میره بعد میره دست شویی یادش میاد

تو هم بپرس
Nina چی بپرسم گلم ههههه اره این اثرات دستشویی واقعا برای فکر کردن خوبه هههه نمیدونم تو سوال میکنی سرمون گرمه منم جواب میدم سوالی برام پیش نیومده اخه خخخخخخ
سه شنبه 9 تیر 1394 06:01 ق.ظ
هنوز نرفتم دست شویی به گو گوش بوس فرستاد بزار برم دست شویی
Nina باشه برو تو دستشویی فکر کردن حال میده مشکلی برات پیش اومد برو دستشویی قشنگ فکر کن حل نشد مشورت بگیر هههههه برو خوش باش تو دستشویی منتظرتم خخخ
سه شنبه 9 تیر 1394 05:55 ق.ظ
نکنه قهر کردی پست قبلی و حذف کن ببخشد ۱۰ دقیقه دیگه میام
خبب ببخشید عشقم نمی دونستم ناراحت میشی ببخشید
Nina چی چی و ناراحت میشی نه بابا چی و حذف کنم میگم رفتم دستشویی دختر جان من اگه فحشم بهم بدی ناراحت نمیشم هههههه وای اینقدر ببخشید ببخشید نکن خدا ببخشه ناراحت نشدم منتظرتم عجقم
سه شنبه 9 تیر 1394 05:46 ق.ظ
از محمد رضا گلزار ممنوع تصویر شد حال کردی من که خیلیم حال کردم
Nina من از بازیگرای ایرانی هیچی نمیدونم ولی چرا ممنوع تصویر شده ولی بازیگر بدی نبود
سه شنبه 9 تیر 1394 05:39 ق.ظ
دغدغه ننوشتم مننظورم یک دفعه بود خوبه ولی زدی متننمو پاک کردی خیر سرم داشتم می نوشتم

راستی ..
Nina اوا ببخشی با عرض پوزش حالا از اول بنویس عصبانی نشو خب نوشتی دفعه یکش و ننوشتی ههه حالا ول کن قالب خوبه راستی چی ؟
سه شنبه 9 تیر 1394 05:32 ق.ظ
وا یک دغعه چی شد چرا قالب عوض شد
Nina من عوض کردم زشته اخه به نظرم اون قالبه تنگ بود دلت میگرفت برای همین عوضش کردم بهتر بشه این خوب نیست ماهی یک بار قالب و تعویض میکنم ولی اون اصلا خوب نبود حالا قالب چطوره چرا حالا دغدغه
سه شنبه 9 تیر 1394 05:24 ق.ظ
دل داشتی اگه الان کیوهم اینجوری بود همینکارو کنی
Nina نه اصلا غلط کردم تو ببخش ههههه نه دیگه دل نداشتم دماغ داشتم
سه شنبه 9 تیر 1394 05:21 ق.ظ
اره خواهر گرامی سر همین 10 بار باهم دعوا افتادیم
Nina ماشاالله ولی نطرم خوبه ها میتونی تو عکسه جونگمین و عین منگولا درست کنی یه نوع خنگول هههههههه باحال ممیشه حالگیری حوبیه میتونی عکسای مینهو رو هم خنگولی درست کنی برای اون دوستت حالشون حسابی گرفته میشه ههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30