تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP14
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 14 مرداد 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلاممممممم
اومدم با قسمت جدید
بفرمایید ادامه
هوا کاملا تاریک شده بود....ساعت رو نگاه کردم 8بود....رفتم حموم و دوش اب سرد گرفتم...حالم کمی جا اومد...اومدم بیرون لباس پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم رستوران تا شام بخورم....بچه ها رو دیدم با هم نشسته بودن....جوون نبود....جاش جونگمین و ووبین بودن...ووبین این دفعه بغل مین هو بود....هی دست میزد به لپای مین هو و میخندید...مین هو هم براش ادا در میاورد....لباشو غنچه میکرد....صورتش رو باد میکرد....صدای خنده ووبین و بچه ها رستوران رو برداشته بود...همه اشون میخندیدن حتی هیون جونگ...چقدر خوب بود که شاد بودن.....چهره شادی به خودم گرفتم و دوباره نقاب زدم ورفتم سمتشون
-چه خبره رستوران رو گذاشتین سرتون
سوکی:از دست این وروجک مگه میشه نخندید....ببینش چه بامزه است
جونگی:به باباش رفته....
هیون:نه خیرم به عموش رفته...آخه تو کجات بامزه است؟؟؟
جونگی:یعنی میخوای بگی تو بامزه ای
هیون:نیستم؟
همه باهم گفتیم نه
هیون:اوههههه تو رو خدا اینقدر ابراز علاقه بهم نکنید
-خیل خب بسه یک جا بدین من بشینم....غذا سفارش دادین؟
مین هو:بیا اینجا بشین....آره غذای ویژه برای همه سفارش دادم
اونجایی که نشستم بین مین هو و جونگمین بود...هیون جونگ هم رو به روم نشسته بود....ووبین رو از بغل مین هو گرفتم و روی میز نشوندمش و دستاش رو تو دستم گرفتم
-چطوری تپلی خاله؟
ووبین:خوبم....خالهههه
-جان خاله؟
ووبین:عمو جونجی رو دوست داری؟؟؟؟
چشمام گرد شد....یک نگاه به هیون جونگ که با اخم داشت نگاه میکرد کردم یک نگاه به جونگمین که معلوم بود بزور جلو خنده اش رو گرفته تا منفجر نشه...دارم برات پارک جونگمین صبر کن
-آره عزیزم...معلومه دوستش دارم.....
چشمای هیون برق زد و اخماش از هم باز شد....
ووبین:جدی خاله؟
-آره...مگه میشه پسرعموم رو دوست نداشته باشم....
ووبین:عمو پسرعموته؟
-اوهوم خاله....
هیون جونگ دوباره اخم کرد....لبخند رضایت مندی زدم...حقشه....منکه میدونم خودش و جونگمین یادش دادن همچین چیزی ازم بپرسه......شام رو تو شوخی خنده هایی که مین هو و سوکی و جونگمین میکردن خوردیم....من همراهیشون میکردم و باهاشون میخندیدم ولی هیون جونگ به لبخند اکتفا میکرد...میدونم ناراحتیش از چیه.....اون از کلمه پسرعمو متنفره....چندبار بهم گفته بهش نگم پسرعمو بدش میاد...ولی من بازم کار خودمو میکنم....بعد از شام از هتل زدیم بیرون تا قدم بزنیم.....ووبین تو بغلم بود و ازم جدا نمیشد....همین بهونه شد دست هیون جونگ.....به بهونه بازی با ووبین همش نزدیکم بود.....آخر عصابم خورد شد.....
-ووبین خاله دستاش خسته شد....برو بغل عمو جونجی باشه؟
ووبین:باشه خاله
دادمش بغل هیون جونگ و رفتم بین مین هو و جونگمین و از بازوی مین هو گرفتم....چائه ون هم از بازوی سوکی گرفته بود و دوتایی داشتن حرف میزدن و جلو جلو میرفتن....رفتاراشون خیلی جالب بود...یکی این دوتا رو میدید اصلا فکرشم نمیکرد اینا باهم خواهر برادر اند...بیشتر بهشون میخورد عاشق و معشوق باشن.....
مین هو:باز تو آویزون من شدی جوجو؟
-هیییییی من آویزونم؟اصلا نخواستم
تا اومدم دستمو از دور بازوش باز کنم دستم رو محکم تر کرد دوربازوش
مین هو:تازگیا چه نازک نارنجی شدی...تا یک چیزی میگم قهر میکنی
-شوخی هم سرتون نمیشه؟
مین هو:بله....حواسم نبود
جونگی:معلومه خیلی باهم جورین
مین هو: من این دختر رو بزرگ کردم....
جونگی:جدی؟؟؟پس یک جورایی پدرش میشی دیگه
-آره...مین هو هم پدرمه....هم برادرمه...هم دوستمه....هم همه کسمه.....نباشه دیوونه میشم
جونگی:اووووووو معلومه خیلی دوستش داریا
-پس چی...
مین هو:منم خیلی دوستش دارم...این جوجو و عزیزدل منه....نباشه نیستم
جونگی:شما که اینقدر همو دوست دارین چرا ازدواج نمیکنین؟؟؟
با این حرفش ایستادم...مین هو هم ایستاد.....
جونگی:حرف بدی زدم؟
یک نگاه بد به جونگمین کردم.....
-به حرفم دقت کردی اصلا؟؟؟؟گفتم پدرمه...برادرمه.....تو پدرت همه کست نمیشه؟برادرت همه کست نمیشه؟حتما باید همه کست کسی باشه که باهاش ازدواج میکنی؟؟؟؟حتما باید با کسی که دوستش داری ازدواج کنی؟؟؟برادر و پدرت رو دوست نداری؟؟؟
جونگی:آروم....چرا یدفعه جوش آوردی؟؟؟؟
مین هو:ادریا آروم باش منظوری نداشت...
جونگی:چرا یک دفعه قاطی میکنی....تو الان یک آدم کاملا آزادی و اجازه داری با هرکی میخوای ازدواج کنی....گفتم شاید کس دیگه ای رو دوست داری که هیون جونگ رو رد میکنی و بهونه میاری....
-نه...اصلا همچین چیزی نیست....لطفا این فکر را رو از سرت بیرون کن....من نه کس دیگه ای رو دوست دارم...نه دیگه هیون جونگ رو دوست دارم.....
صدام کمی بلند بود....مطمئن بودم هیون جونگ شنیده.....جلو تر از همه رفتم.....سرعت قدمام رو بیشتر کردم.....اشکام میخواست بیاد....بغض کرده بودم......همین جور میرفتم که دستم کشیده شد و رفتم تو بغل یکی.....از عطرش فهمیدم کیه....این همون عطری بود که خودم براش خریدم....خواستم خودم رو جدا کنم ولی نذاشت و محکم تر بغلم کرد.....اشکام ریخت....پالتوش رو تو دستم مچاله کردم و گذاشتم اشکام بریزه.....مثل همیشه...مثل قبلنا سپر گریه هام شد....مثل همیشه نذاشت کسی گریه ام رو ببینه....این مرد.....یک فرشته بود.....کسی که با همه بدخلقیام بازم میومد طرفم...کسی که هرچقدرم داد میزدم دوستش ندارم...نمیخوام ببینمش....بازم کنارمه.....بازم وقتی میبینه شونه میخوام برای گریه دراختیارم میزاره....من لیاقت این مرد رو ندارم....لیاقت این همه مهربونی و محبت اش رو ندارم...من لیاقت این عشق رو ندارم.....گریه هام که تموم شد ازش جدا شدم....روم رو برگردوندم و سرم رو انداختم پایین.....اومد رو به روم....دستش رو روی چونه ام گذاشت و سرم رو آورد بالا....چشماش برق میزد.....دوباره گریه ام گرفت.....مرد من.....تکیه گاه محکم و امن من....چشماش از اشک برق میزد.....من.....من این مرد.....این هیون جونگ محکم و مغرور رو چه بلایی سرش آوردم....دست کشید روی گونه هام و اشکهام رو پاک کرد....دستم رو گذاشتم رو گونه هاش....
-هیونی من.....چرا....چرا اینقدر خودتو عذاب میدی.....چرا داری این بلاها رو سر خودت میاری؟؟؟من ارزشش رو ندارم.....من لیاقت این عشق پاک تو رو ندارم....فراموشم کن....برو پی زندگیت...برو سراغ کسی که خوشبختت میکنه....من....من نمیتونم خوشبختت کنم....
نگاهش رو دوخت به نگاهم
هیون:چرا نمیخوای بفهمی من بدون تو با هیچ کس دیگه خوشبخت نمیشم....چرا....چرا نمیفهمی این قلب لعنتی فقط با کنار تو بودن آروم میگیره.....
ازش جدا شدم پشتم رو بهش کردم....
-هیون جونگ فراموشم کن...همون طور که من دارم فراموشت میکنم....میخوام....میخوام به کس دیگه ای فکر کنم....
همین رو گفتم و دویدم رفتم سمت هتل.....لابی رو با دو رد کردم و رفتم تو آسانسور.....در که بسته شد اشکهام دوباره ریخت....هیون جونگ منو ببخش....من فقط به فکر خوشبختی خودتم....تو کنار من خوشبخت نمیشی....
رفتم داخل اتاقم......در رو بستم و نشستم رو زمین....با تمام توانم زار زدم.....خدا رو صدا کردم.....من دوستش دارم.....من دارم کم میارم دیگه.....نمیدونم چقدر گذشت.....با شنیدن صدای گیتار به خودم اومدم....صدا از سمت تراس میومد.....رفتم سمت تراس اروم در رو باز کردم....اون اتاقی که اتاق من باهاش تراسش مشترک بود متعلق به هیون جونگ بود و من تازه الان فهمیده بودم.....سمت اتاق من تاریک بود....آروم رو دیوار سر خوردم و چشم دوختم به مردی که با سوز میزد.....مثل همون چندسال پیش تو پاریس که قهر بودیم....مثل اون موقع سوز داشت صدای سازش....وقتی شروع کرد به خوندن....از صدای گرفته اش گریم گرفت...
هرکاری کردم که بمونی نشد
حسمو از چشام بخونی نشد
با هیچکی جز تو مهربون نبودم
دلت اسیر مهربونیم نشد
هرکاری کردم که بمونی پیشم
باهام بمونی تا باهات یکی شم
هرچی دلت میخواد بهم بدی کن
کی گفته از دست تو خسته میشم
هرکاری کردم که دلت نگیره
هرکاری کردم عشقمون نمیره
خدایا از خودم دلم گرفته
هرکاری کردم ولی داره میره
هرکاری کردم رد نشی ازم
هرکاری کردم بد نشی باهام
این روزا حالم بدتر از بده
ازت روزای خوبمو میخوام
سریع بلند شدم رفتم داخل و در تراس رو قفل کردم....میدونستم با بلند شدنم فهمید اونجا بودم....حالم بد بود...دلم میخواست با یکی حرف بزنم....به یکی دردمو بگم....یکی که بتونه دردمو چاره کنه.....تنها کسی که یادم اومد جونگمین بود....اون یک مشکلی مشابه مشکل من داشته....میتونست کمکم کنه...ولی الان بیداره؟؟؟گوشیم رو در آوردم بهش اس ام اس دادم....
-سلام بیداری؟
جونگی:سلام آره
-میتونی بیای باهم حرف بزنیم؟
جونگی:بالاخره تصمیم گرفتی داستانتو تعریف کنی؟؟؟
-آره....سخته برام ولی دلم میخواد به یکی بگم.....هنوزم میخوای بشنوی؟
جونگی:معلومه که میخوام....
-بیا پشت هتل....یک فضای سبز هست که دوتا آلاچیق داره...تو آلاچیق اولی منتظرم
از هتل اومدم بیرون و رفتم سمت آلاچیق نشستم تا جونگمین بیاد....یک پتو دور افتاد...برگشتم و دیدم جونگمین
-سلام
جونگی:سلام
اومد داخل آلاچیق و کنارم نشست
جونگی:خب بگو که تماما گوشم بشنوم
-من ناراحتی قلبی دارم....به خاطر ضعیف بودنم نه میتونم جراحی کنم...نه میتونم باردار شم.....دکترم گفته حتی اگه باردار هم بشم خودم که زنده نمیمونم هیچ...بچه هم زنده نمیمونه...یا اگه زنده بمونه بیماریم بهش منتقل میشه....به خاطر همینا از هیون جونگ جدا شدم.....چون میخوام که اون خوشبخت بشه....خوشبخت زندگی کنه.....دلم میخواد بچه های خودشو بزرگ کنه و کسی باشه که نسلش رو ادامه بده....من خودم الان با این بیماری کم زجر نمیکشم....نمیتونم بذارم بچه ای که شاید زنده به دنیا بیاد هم این زجر رو بکشه....به خاطر همین فکر کردم از هیون جونگ جداشم....با خودم فکر میکردم هیون جونگ با دور بودن ازم کم کم فراموشم میکنه و با یکی دیگه ازدواج میکنه....ولی بعد 4سال برگشته کره و فراموشم که نکرده هیچ حتی احساس میکنم علاقه اش نسبت بهم بیشترم شده....دیروزم بهم گفت هرکاری میکنه تا دوباره برگردم پیشش....هرچقدر باهاش سرد رفتار میکنم....بازم بیخیال نمیشه....جونگمین میترسم مقاومتم بشکنه.....من تو تنهایی براش گریه میکنم و پر پر میزنم...ولی جلوش تظاهر میکنم دیگه دوستش ندارم....فراموشش کردم....با همه اینا بازم بیخیال نمیشه...من واقعا موندم چیکار کنم.....از طرفی هم جوون گیر داده بهم....هرچی هم بهش میگم نمیخوام تو کتش نمیره....واقعا نمیدونم چیکار کنم.....
دستم رو به قلبم گرفتم....بازم این لامصب داشت تیر میکشید و تپش هاش نامنظم شده بود...خم شدم رو میز و قلبم رو فشار دادم....جونگمین سریع بلندم کرد و جیبام رو گشت تا قرصم رو پیدا کرد و گذاشت زیر زبونم.....چشمام رو بستم....سرم رو تکیه داد به قفسه سینه اش....
جونگی:نمیدونم چرا شما زنا اینقدر اصرار دارین ما پدر بشیم....مگه پدر نشیم یا نسلمون ادامه پیدا نکنه چی میشه...زمین به آسمون میاد.......اون از زن من که با باردار شدنش و با یک بچه تنها گذاشتم داغشو به دلم گذاشت...اینم از تو که به خاطر بچه داری داغتو به دل هیون جونگ میزاری.....آدریا منکه اینقدر ادعای عاشقیم میشه پیش هیون جونگ کم آوردم....اون واقعا دوستت داره.....اذیت اش نکن....دوباره نشکنش....این مرد دوباره بشکنه دیگه سرپا نمیشه......میدونی اگه خودش بفهمه به چه دلیلی ازش جدا شدی چه حالی میشه؟اون....وقتی ماجرای منو شنید کلی سرزنشم کرد....که من عاشق نیستم و هرچقدرم که زنم اصرار میکرد نباید میذاشتم این اتفاق بیافته و باردار شه.....اون بهم گفت درسته عاشق بچه ام و بچه میبینم از دنیا خارج میشم ولی اگه بدونم این بچه با اومدنش همه زندگیم رو ازم میگیره بیخیالش میشم....به من گفت تو خیلی خوبی که داری بچه ای که قاتل زنته رو بزرگ میکنی.....من اگه جای تو بودم تو همون بیماستان ولش میکردم بچه رو میرفتم....بچه ای که زنمو بکشه رو نمیخوام.....اینا چیزاییه که هیون جونگ به من گفت.....
-همه اینا حرفه....تو خودت الان پدری.....بچه ات رو قاتل زنت میدونستی.....ولی امروز چند دقیقه ازش بی خبر شدی داشتی پس میافتادی.....هیون جونگ هم با فهمیدن قضیه میگه نمیخوام ولی...نمیخوام به پای من بسوزه.....نمیتونم یک عمر با نگاهی که حسرت بچه داره زندگی کنم....
جونگی:تو داری یک طرفه به قاضی میری....اونم حق انتخاب داره.....اینو باید با خودش درمیون میذاشتی تا خودش انتخاب کنه....
-وقتی میدونم انتخابش منم...وقتی میدونم حاضره به خاطر من پا روی آرزوهاش و خواسته هاش بذار....چرا باید بذارم این اتفاق بیافته.....
جونگی:اون با از خواسته هاش گذشتن مشکلی نداره....به این فکر کن که تو از آرزوهاش مهم تری...حاضره تو رو داشته باشه ولی به خواسته هاش نرسه....میدونی عشق زیادم خیلی بده.....
-بده؟برای چی بده؟
جونگی:تو به خاطر اون از خودت میگذری...اون به خاطر تو از خودش میگذره....تو عشق باید خودخواه بود.....هیون خود خواهه...ولی تو نیستی.....
-نمیدونم تو بودی چیکار میکردی؟؟؟
جونگی:با هیون حرف میزدم....مشکل رو بهش میگفتم و قانع اش میکردم....
-نه اون اگه بدونه به خاطر چی نمیخوام باهاش باشم بدتر میکنه.....دیگه اصلا بیخیال نمیشه
جونگی:تند تند دکتر میری؟با دکترت حرف زدی جدیدا؟شاید الان بشه کاری کرد...
-حرف زدم....دکترم میگه ضعیفم.....خیلی بدنم ضعیفه
جونگی:من یک دکتر خوب میشناسم.....توی مادرید....بیا پیش اونم برو....شاید بتونه کاری کنه برات.....هیون جونگ ذره ذره داره آب میشه.....گناه داره....
سرم رو از رو سینه اش برداشتم و نگاش کردم.....یعنی میشد؟اگر میشد خوب بشم خیلی خوب بود.....
-امتحانش ضرری نداره....باشه
جونگی:پس من با دکتره هماهنگ میکنم....به معاونمم میگم یک بلیط هم برای تو بگیره...
-ممنون...راستی جونگمین...بچه ها هیچ کدوم خبر ندارن از مریضیم و این قضیه ها....
جونگی:خیالت راحت راحت باشه....چیزایی که گفتی بین خودمون دوتا میمونه...حتی نمیزارم هیون جونگ بفهمه
-ممنون....احساس خوبی دارم...حس میکنم خدا تو رو فرستاده تا کمکم کنی
جونگی:پس بالاخره فهمیدی....
-چی رو؟
جونگی:اینکه من یک فرشته ام که اومدم تا تو رو نجات بدم
-من یک چیزی گفتم حالا....تو خودتو اینقدر تحویل نگیر
جونگی:عزیزم حقیقته...حقیقت
خندید و منم خندیدم و نگاهمون رو دادیم به آسمون پر ستاره...یعنی میشه دوباره بدون هیچ عذاب وجدانی کنار هیون جونگ باشم؟خداجون کمکمون کن....من واقعا دوستش دارم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 30 فروردین 1396 02:43 ب.ظ
It's going to be end of mine day, however before finish I am reading this fantastic post to improve my knowledge.
سه شنبه 15 فروردین 1396 01:36 ق.ظ
Nice blog here! Also your web site loads up fast! What host are you using?
Can I get your affiliate link to your host?
I wish my web site loaded up as quickly as yours lol
جمعه 16 مرداد 1394 03:37 ب.ظ
عزیزم خیلی خوشحالم که نویسنده فعالی هستی داستانت هم خیلی قشنگه خواهری فقط ببخشید اگه نمیتونم برات کامنت بزارم راستی اومدم وب جدیدت برات کامنت گذاشتم نمیدونم دیدی یا نه ولی وب خیلی قشنگی داری اسم وبت تو یه پست مخصوص خواهر گلم میزارم فقط یه خواهشی ازت داشتم میتونی بهم بگی چجوری پوستر درست کنم ممنون میشم داستان عالی داری هیون بدبخت و چقدر اذیت میکنن از نقش ادریا خوشم میاد نه بخاطر اینکه هیون و اذیت میکنه در کل به نظرم نقش باحالیه عشقم ممنون
parisaminoz مممنونننننن خواهری بابت نظر
ایرادی نداره همین که میخونی داستانو خودش خیلیه
توضیح دادنش سخته اگه شماره تماس یا راه ارتباطی به غیر وب بهم بدی راحت تر میتونم بهت توضیح بدم
اگه خواستی میتونی بگی برات پوستر خودم درست کنم
پنجشنبه 15 مرداد 1394 03:11 ب.ظ
عالییییییییییییی.
parisaminoz مرسییییییی
پنجشنبه 15 مرداد 1394 12:16 ب.ظ
وای عالی بودی مرسی
parisaminoz مممنون
پنجشنبه 15 مرداد 1394 11:55 ق.ظ
سلام اخیش خیالم راحت شد ادریا داره خوب میشه.
parisaminoz خخخخخ
اره خوب میشه
چهارشنبه 14 مرداد 1394 09:15 ق.ظ
من که گفتم هر بیماری ای میشه درمان کرد هرچی باشه خودم این کارم.علم هم پیشرفت کرده مردم با سرطان مقابله میکنن قلب درد که دیگه چیزی نیست
parisaminoz بلههههههههههه
بابا دکتررررررررررر بابا اینکارههههه
از قسمت بعد من پدری از این آدریا درمیارما.....یعنی تمام اذیت های هیون رو صدبرابر تلافی میکنم
خخخخخخخخخخ
چهارشنبه 14 مرداد 1394 08:34 ق.ظ
آخ جون اول شدم میخونم نظر میذارم
parisaminoz باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر