تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP15
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 17 مرداد 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلاممممم
اومدم با قسمت جدید
از قسمت بعد قراره آدریا رو جز بدم
از بس که هیونمو اذیت کرد
بفرمایید ادامه
نظرات افت کرده ها
قسمت جدید رو موقعی میزارم که نظرات بره بالا
3ماه بعد
نفس عمیقی کشیدم و لبخند روی لبم اومد....باورم نمیشه ولی شد و حالا بعد 3ماه برگشته بودم کره....کشورم.....ولی تنها نه....جونگمین و ووبین هم باهام اومدن.....توی این 3ماه کلی اتفاقا افتاد و مهم تریناش این بود که مشکل قلبیم رفع شد و جونگمین تصمیم گرفت بیاد کره بمونه و حالا بعد 3ماه باهم برگشتیم کره.....تاکسی گرفت و صدام کرد
جونگی:هی خانوم از حس بیا بیرون.....
رفتم سمتش...ووبین رو بغلم گرفتم و سوار شدیم.....آدرس خونه مادربزرگ رو به راننده دادم....بچه ها خبر نداشتن برگشتم....توی این 3ماه با تنها کسی که ارتباط داشتم مین هو بود...بهش نگفتم چی شده فقط گفتم بره هتل مشکلی پیش اومده و مجبورم فعلا بمونم....نمیخواستم حالا که خوب شدم و دیگه اون بیماری لعنتی رو ندارم....کسی رو با خبر کنم....دیگه تموم شده بود.......رسیدیم خونه مادرجون....پیاده شدم و در رو باز کردم....جونگمین شوکه ایستاده بود.....برگشتم نگاش کردم....
-چی شد جونگمین؟؟؟
جونگی:مطمئنی اینجا خونه مادربزرگته؟؟؟
-آره...چطور؟
جونگی:اینجا خونه مادربزرگ منه.....یعنی فکر کنم
-منظورت چیه؟
جونگی:مامان من...یک عکس با خانواده اش داره که جلوی در این خونه است.....مادرم به خاطر پدرم از خانواده اش طرد شد و بره همیشه کره رو ترک کرد....
-چی؟؟؟؟؟مطمئنی این همون خونه است؟
جونگی:شک ندارم...هنوز عکسش باهامه....
عکس رو در آورد بهم نشون داد....راست میگفت...من عکس نوجوونی ها و جوونی های بابام و مادرجون رو دیده بودم....زن تو عکس مادرجون بود و مردای تو عکس پدرم و عموهام و عمه هام بودن.....یعنی....یعنی جونگمین همون ورثه ایه که مادرجون براش سهم گذاشته.....یعنی...پسرعمه منه؟؟؟
-اینجوری که میگی و این عکس میگه یعنی تو پسرعمه منی؟؟؟؟؟؟؟؟
جونگی:مثل اینکه
-بیا بریم داخل....من شوکه ام
اومدیم داخل و رفتیم تو....ساعت 7صبح بود و ساعت بیداری مین هو و هیون جونگ....وسایلم رو ول کردم و رفتم سمت آشپزخونه.....دیدمش....دلم براش لک زده بود....پشتش بهم بود و داشت قهوه درست میکرد....اینقدر سرگرم بود که متوجه سرصداها نشده بود.....رفتم نزدیک و یدفعه دستامو دورش حلقه کردم....سرم رو به کمرش چسبوندم....دلم برای این مرد...بره همه کسم یکذره شده بود.....شوکه بود و دستاش رو هوا مونده بود....به خودش اومد دستام رو از دورش باز کرد و برگشت سمتم.....چشمای خوشگلش گرد شده بود.....باورش نمیشد منم.....دوباره بغلش کردم
-سلام همه کس من....
-واقعا خودتی؟برگشتی؟
-آره...واقعا خودمم....بالاخره برگشتم....
دستاش دورم حلقه شد و منو به خودش محکم فشرد
-عزیزدل من....جوجوی من.....این همه مدت کجا بودی تو.....نمیگی من دق میکنم بدون تو
-ببخشید برگشتنم دیر شد.....
موهام رو بوسید....اینقدر محکم گرفته بودم که گفتم الان استخونام خورد میشه
-مین هو جونم....یکم شل کن دستاتو له شدم
مین هو:میترسم در بری....باورم نشده هنوز اومدی
-باورت شه...واقعیم....واقعیه واقعی
از بغلش اومدم بیرون و نگاش کردم.....سرش رو آورد پایین و گونه ام رو بوسید
مین هو:خوش اومدی به خونه عزیزدل من
-تنها نیومدم....جونگمین و ووبینم اومدن....
مین هو:جدی؟؟؟
-آره....مین هووووو میدونی جونگمین کیه؟
مین هو:کیه؟
جونگی:هییی دختر خودم زبون دارم بهش بگم....مین هو رو دیدی من فراموشت شد...وسط خونه ولم کردی اومدی اینجا....عجب مهمون نوازی هستی تو
-ای وای ببخشید اینقدر عجله دیدن مین هو رو داشتم که تو یادم رفت.....نمیدونی که چقدر دلتنگش بودم...
جونگی:مین هو خوشبحالت....این دختر خیلی دوستت داره
مین هو:منم خیلی دوستش دارم...نفس منه
جونگی:اوووووو....خوب بذار خودمو معرفی کنم 
مین هو:معرفی چی...میشناسمت دیگه
جونگی:نچ نچ نمیشناسی.....
مین هو:خیل خب بگو
جونگی:پارک جونگمین هستم پسرخاله جنابعالی و پسرعمه آدریا
مین هو:چی؟؟؟؟؟؟؟
-همینو میخواستم بگم...یادته مادرجون از یکی از دختراش میگفت که گذاشته از کره رفته....نمیدونه زنده است یا مرده......حتی بره بچه ای که معلوم نیست هست یا نه هم ارثیه گذاشته بود.....
مین هو:یعنی میخوای بگی جونگمین همونه؟؟؟؟
-اوهوم....همونه....یک پسرعمه دیگه هم به پسرعمه هام اضافه شد
مین هو:شوک....پشت شوک....فکر قلبمم باشین.....
-خخخخخ سکته نکنی بیافتی رو دستمون
مین هو:نه خیالت راحت....بیاین بشینید
نشستیم پشت میز.....میخواستم از هیون جونگ یک جوری خبر بگیرم.....ببینم در چه حالیه...
-خب چه خبر؟؟؟
مین هو تا اومد جوابمو بده صدای خنده دو نفر اومد و اومدن داخل آشپزخونه....سرم رو برگردوندم و با دیدنشون خشک شدم.....اونم شوکه نگام کرد....ولی فقط یک لحظه بود....جالت چشماش سریع عادی کرد و اومدن سمتمون
دختره:اوپا اینا کین تو خونه؟
-دخترعموم و همسرش....
چشمام گرد شد...این چی میگفت؟همسرم؟؟؟
مین هو:هیون جونگ
هیون:مگه دروغ میگم؟
جونگی:نه راست میگی....خوشبختم از اشنایی تون خانم....من پارک جونگمین هستم و ایشون هم همسرم کیم آدریاتیک
دختره:خوشبختم...منم سویان هستم...عشق هیون جونگ
از داخل یک چیزی فرو ریخت....قلبم تیکه تیکه شد....خورد شد....تو چشمام اشک حلقه زد....نه...نباید گریه کنم....آدریا محکم باش.....تو....تو آهرین بار بهش گفتی فراموشت کنه...اون فقط به حرفت گوش داده....نباید ناراحت بشی
لبخندی که همه فهمیدن مصنوعیه زدم وگفتم:خوشبختم عزیزم....بعد رو به مین هو گفتم:اتاق من هنوز دست نخورده مونده دیگه؟
مین هو:معلومه....
-میرم وسایلمو بذارم اتاقم لباس عوض کنم بیام....
مین هو:باشه
جونگی:تو برو من وسایلا رو میارم....
تو صداش تحکم بود....حرفی نزدم و رفتم سمت پله ها و رفتم بالا....به اتاقم رسیدم و رفتم داخلش....تا در اتاق بسته شد بغض منم شکست.....رو زانوهام افتادم و اشک ریختم.....حقم بود.....هرچی سرم میومد حقم بود...من....من اونو اذیت کردم....دلشو شکوندم.....الان حقم بود....در اتاق باز شد و یکی اومد داخل....جلوم زانو زد و منو کشید بغلش....توی این سه ماه شاهد گریه ها و دلتنگیام بود....شاهد درد کشیدنام بود....
-جونگمین از دستش دادم....اون...اونو از دست دادم....
جونگی:هی هی...آدریا تو قوی بودی....از الان خودتو نباز....باید تمام تلاشتو بکنی بدستش بیاری....اون دختره دوست دخترشه....زنش که نیست.....
-هیون جونگ اهل دوستی نیست....اون....اون اگه دختری رو کنار خودش قبول کنه یعنی قصدش ازدواج
جونگی:اگه اینقدر مطمئنی پس بیخیالش شو بیا زن من شو
-چی؟؟؟؟؟؟
جونگی:راست میگم دیگه....الان دختره فکر میکنه زن منی....بیا به واقعیت تبدیلش کنیم.....یا تمام تلاشتو بکن دختره رو بزنی کنار.....آدریا تو هنوز فرصت داری.....هیون جونگ دچار سوتفاهم شده.....باید این سوتفاهم رو رفع کنی.....باید واقعیت رو بهش بگی
-نه....نمیخوام راجع به واقعیت چیزی بفهمه
جونگی:ولی باید بفهمه باید بدونه این 3ماه بره خوشگذرونی مادرید نبودی....
-نه جونگمین....قرار شد کسی چیزی نفهمه....حالا که دیگه خوب شدم دلیلی نداره کسی بدونه....
جونگی:باشه...خسته ای استراحت کن.....هنوز اونجور که باید خوب نشدی....
-باشه....
جونگی:بیا وسایلاتم آوردم....من تو اتاقی ام که جوون بوده....کاری داشتی صدام کن
-جوون بوده؟مگه دیگه نیست؟
جونگی:نمیدونم مین هو بهم گفت اون ااق خالیه میتونم برم اونجا
-باشه...ممنون بابت همه چی
جونگی:خواهش...ولی اگه خواستی بدم نمیاد شوهرت باشم
-مسخره
جونگی:نزن شوخی کردم
-کی زدم تو رو؟؟؟
جونگی:من رفتم خوب استراحت کن...قرصاتم بخور
از اتاق رفت بیرون و در رو بست....لباسام رو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم...دلم برای اتاقم یکذره شده بود....چشمام رو بستم و خواستم کمی چرت بزنم که در اتاق باز شد....بلند شدم نشستم.....مین هو بود.....مثل همیشه
-من پیر میشم تو یاد نمیگیری وقتی میخوای وارد اتاق یک خانم بشی در بزنی
مین هو:من و تو نداریم....بچه بودی هرچی که داشتی دیدم....
-هییییییییی پسره هیز منحرف
مین هو اومد سمتم و بغلم کرد
مین هو:جوجوی من برگشته خونه.....خیلی خوشحالم...واقعا میگم
-میدونم....منم خیلی خوشحالم....مین هو دلم برات یکذره شده بود
مین هو:عمرا...یکی بوده جای منو برات پر کرده
-اوووووم آره...حالا که فکر میکنم میبینم راست میگی....جونگی حتی از توهم بهتره
مین هو:یاااااا دختره ی سرتق من یک چیزی گفتم توهم تایید کردی؟
-خب واقعیتو گفتم چی باید بگم به غیر این؟
دستام رو گرفتم آورد دور گردنش سفت کرد....دستش رو آورد پشت سرم و صورتم رو نزدیک صورتش کرد...جوری که لبهام با گونه اش برخورد کرد
مین هو:باید این مدلی محکم بوسم کنی و بگی هیچکی مثل من نمیشه برات
سرم رو آوردم عقب و زل زدم تو چشماش....
-اوووووو چقدر خودتو تحویل میگیری
مین هو:یعنی واقعا اون جای منو برات گرفته؟
لبهاش رو آویزون کرد و نگام کرد.....دلم ضعف رفت وقتی این شکلی دیدمش....صورتم رو بردم نزدیکش....
-اینجوری نکن لباتو خوردنی میشی.....هیچکی تو نمیشه برای من همه کسم....خیلی تند گونه اش رو بوسیدم و رفتم عقب....منو محکم تو بغلش گرفت و سرم رو روی سینه اش گذاشت.....هیچ حرفی نمیزد...منم بیشتر خودمو تو بغلش جا کردم و چیزی نگفتم....احتیاج نبود چیزی بگیم.....سکوت بینمون خودش کلی حرف بود....چنددقیقه تو همین حالت بودیم و بعدش ازش جدا شدم
-خب بگو این سه ماه چی شده؟چه خبر؟شرکت اوضاعش خوبه؟
مین هو:اتفاق که زیاد افتاده....شرکت اوضاعش خوبه....حتی بهتر از قبلم شده....این هتلمون توی فرانسه و سرمایه گذاری روی هتل پوسان حسابی محبوبمون کرده....
-خب دیگه چی...راستی به جونگمین گفتی بره اتاق جوون....پس جوون چی؟
مین هو:جوون رفته....بره همیشه
-منظورت چیه؟
مین هو:روزی که رفتی مادرید....اون مرفت ایتالیا...بره همیشه
-چی؟؟؟؟؟؟آخه چرا؟
مین هو:نمیدونم ولی ناراحت بود...ببینم بینتون که بحث نشده بود....
یکم فکر کردم....روز قبلش اون شب تو تراس خونه....من بهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمش و اونم رفت.....همون طور که به هیون جونگ گفتم دارم به کس دیگه فکر میکنم و توهم برو دنبال خوشبختیت و اونم رفت....یاد هیون جونگ افتادم باز چشام داشت نم میزد....ولی نذاشتم.....
-بحث داشتم باهاش ولی فکر نمیکردم بره....اونم بره همیشه
مین هو:حالا که رفته...
-هیون جونگ خوشحاله نه؟؟؟
مین هو:بدتر از قبله.....خنده اش رو نبین.....خودتم میدونی استاد تظاهره...مثل تو.....
-دختر کنارش نشون میده منو فراموش کرده
مین هو:نه فراموش نکرده....آدریا....اصلا حالش خوب نیست.....توی این 3ماه بالای 10 تا دوست دختر عوض کرده....شبا از توی بار ها جمعش میکنیم....اینیم که امروز دیدی دو روزه باهاش دوست شده....
ماتم برد...هیون جونگ دخترباز نبود...هیون جونگ من هر دختری رو تو زندگیش راه نمیداد.....هه هه خودم کردم...خودم باعث شدم اینجوری شه.....جونگمین گفت بشکنه دیگه شکسته......خودم شکوندمش.....
مین هو:آدریا....حالا که برگشتی جلوشو بگیر....باهاش حرف بزن.....داره خودشو از بین میبره.....اون غرور لعنتی تو بذار کنار.....دلیل جدایی تون هرچی بوده فراموش کن......اون الان بهت احتیاج داره....
-خودمم دیگه خسته شدم....میخوام برگردم پیشش ولی اون قبولم نمیکنه.....من غرورش رو شکستم....
مین هو:قبولت میکنه......اونقدر دوستت داره که دوباره برگرده پیشت....اون از دروی تو به این روز افتاده
-تمام تلاشمو میکنم....مین هو
مین هو:جانم؟
-میخوام فردا ترتیب یک جشن بدم
مین هو:جشن؟
-اوهوم....هم جشن پیدا شدن پسرعمه گمشده امون و هم جشن تولد جونگمین
مین هو:فردا تولدشه؟
-آره.....باید کمکم کنید
مین هو:باشه.....استراحت کن....من برم شرکت
-باشه....
مین هو رفت بیرون...رفتم سراغ میزم....نشستم پشتش و از زیر میز جعبه ای که خاک گرفته بود رو در آوردم.....خاک روش رو پاک کردم و  درش رو باز کردم.....عکس هیون جونگ اولین چیزی بود که به چشمم خورد....عکسش رو در آوردم و زل زدم بهش.....به عکسش دقت کردم.....چقدر عوض شده بود.....الان موهاش دیگه بلند نبود......کوتاه بود و طلایی و میریخت جلوی چشمش.....اولین باری که دیدمش رو یادم آوردم....این عکس مال همون موقع است....موهای طلایی و بلند.....فرق کج ریخته بود توی صورتش(مدل موهای جیهو منظورمه)عکس رو کنار گذاشتم و رفتم سراغ دفترم....بازش کردم ورق زدم تا رسیدم به صفحه مورد نظرم.....خط به خط اش رو حفظ بودم.....مگه میشه اولین باری که بعد 9سال دیدمش یادم بره.....همون دیدنی که باعث به تپش افتادن قلبم و قلب اون شد.....بعد ازدواجمون بهم اینو گفت.....فکر میکردم عشق در یک نگاه فقط برای خودم اتفاق افتاد اون موقع ولی بره اونم اتفاق افتاده بود....خونه مادرجون بودم و داشتم درس میخوندم که اومد اونجا تا مادرجون رو ببینه....من توی حیاط داشتم قدم میزدم و درس میخوندم.....هنوزم لباسی که پوشیده بود یادمه....یک پیرهن چهارخونه سفید آبی....یک جلیغه مشکی و روش یک پالتو بلند قهوه ای روشن پوشیده بود.....نگاهم به نگاهش افتاد یک لحظه و همون موقع بود که دونه های برف روی موهاش و موهای من نشست.....اولین برف زمستون با تلاقی شدن نگاهامون بهم رقم خورد.....با صداش نگاهم رو از چشماش گرفتم....چقدر قیافه اش تغییر کرده بود.....پخته تر شده بود چهره اش.....الان دیگه 29سالش بود....
-ببخشید مادربزرگم هستش؟؟؟
با این سوالش مات موندم...یعنی منو نشناخته که اینطوری حرف زده؟؟؟؟
-بله مادرجون هست بفرمایید داخل....
راهنماییش کردم و باهم رفتیم تو.....مادرجون تا دیدش گل از گلش شکفت و محکم بغلش کرد و غرق بوسه اش کرد....خیلی وقت بود ندیده بودش.....هیون جونگ از همون اول عزیزدردونه مادرجون بود....درسته همیشه میگفت همه مون رو یک اندازه دوست داره....ولی مطمئن بودم برای ناراحت نشدن ما میگفت....من بهتر از هرکسی میفهمیدم که دلش برای هیون جونگ پر میزنه و با دیدنش چشماش از شادی برق میزد.....هیون جونگ هم مادرجون رو محکم بغل کرده بود و به موهاش بوسه میزد.....ازهم جدا شدن...به من اشاره کرد و گفت:مادرجونم خدمتکار جدید گرفتی؟؟؟؟
حرصم گرفت....من به کجام میخورد خدمتکار باشم آخه....
مادرجون:نه پسرم نگو که نشناختیش
هیون:باید بشناسمش؟
مادرجون:خیلی وقته ندیدیش و اونم کلی عوض شده تعجبیم نداره نشناسیش
هیون:مگه کیه؟
مادرجون:آدریاتیک....کیم آدریاتیک....دخترعموت
برگشت وبا تعجب زل زد بهم....معذب شدم با مدل نگاه کردنش....
هیون:یعنی این همون دختر جیغ جیغوی بی ریخته؟
مادرجون:هیون جونگ این چه حرفیه.....جیغ جیغو بود ولی خوشگل بود....
-اااااا مادرجون من کجام جیغ جیغو بود
هیون:الانم جیغ جیغویی کوچولو
-من کوچولو نیستم...خیلی هم بزرگم
اومد کنارم ایستاد...بزور تا شونه اش میرسیدم
هیون:بره من کوچولویی خانم...
بعدم به اختلاف قدیمون اشاره کرد.....
مادرجون خندید و گفت:هیون جونگ اذیت نکن دخترمو.....با اخلاقت آشنا نیست و ناراحت میشه......
هیون جونگ خم شد سمتم...دماغم رو گرفت کشید و گفت:نه این خانم کوچولوی شیطون از من ناراحت که نمیشه هیچ مطمئنم تلافی هم میکنه.....شیطنت از چشماش میباره....
صورتم رو کشیدم عقب و دماغم رو ماساژ دادم
-دماغم و از جاش کندی
هیون:آیگوووووو تو چه با نمکی.....بچه بودی به این با نمکی نبودی
-یااااااااا
هیون:از این به بعد بهت میگم جغجغه.....اسم خوبیه نه؟
با کتابم زدم به بازوش
-مادرجون ببین چی میگه
مادرجون:اذیتت میکنه...دلخور نشو....
هیون جونگ صاف شد و خندید....رفت سمت کاناپه و نشست
هیون:بدو یک قهوه گرم بیار ببینم بلدی یا نه....بدو جغجغه
پام رو زمین کوبیدم و رفتم سمت پله ها تا برم اتاقم که مچ دستم رو گرفت
هیون:هی هی کجا کوچولو....ازت قهوه خواستم....
-خودت دست و پا داری برو آشپزخونه درست کن بخور
هیون:نچ نچ...اینجوری از مهمون پذیرایی میکنی؟
تا اومدم حرفی بزنم مادرجون دستم رو کشید برد آشپزخونه
مادرجون:بچه ام حتما خسته است...به خاطر من کوتاه بیا و براش قهوه درست کن
-اااا مادرجون....
مادرجون:خیلی وقته ندیدمش.....بعد یک مدت طولانی اومده....
-باشه فقط به خاطر شما
مادرجون:مرسی عزیزم
با صدای در به خودم اومدم....دفتر رو بستم و گذاشتم تو جعبه و گذاشتم سرجاش.....هیچ کس از وجود این جعبه خبر نداشت و نمیخواستمم خبر دار بشه.....اجازه ورود دادم و در اتاق باز شد...میدونستم گیون سوک.....اون تنها کسی بود که همیشه میخواست وارد اتاقم بشه در میزد.....بلند شدم رفتم سمتش....اومدم سمتم و منو محکم بغلش گرفت...استخونام رسما صدا داد....
گیون سوک:وایییییییی باورم نمیشه برگشتی.....دیووونه کجا بودی این 3ماه؟نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده.....
-منم دلم برات تنگ شده بود...ولی خوب مجبور بودم این همه مدت بمونم....جاش مهم الانه که برگشتم
از هم جدا شدیم....نگام به موهاش افتاد....موهاش قهوه ای روشن شده بود و بلندتر از قبل
-هییییی پسر چه خوشگل شدی تو.....این مدلی چقدر بهت میاد
گیون سوک:جدی؟بهم میاد؟
-اوهوم....خوشگل ترت کرده.....کیوت شدی....
گیون سوک:یدفعه به سرم زد تغییر بدم مدل موهام رو....چائه ون اومد برام رنگ کنه موهام....ولی این رنگی در اومد.....میخواستم قهوه ایش تیره تر بشه ولی روشن تر شد
-نه...اینجوری قشنگ تر شده.....
گیون سوک:معلومه همه مدل به من میاد
-بعلهههههه
گیون سوک:چیه چپیدی تو اتاق بیا بریم بیرون
-داشتم استراحت میکردم
گیون سوک:وقت بره استراحت زیاده بیا بریم بیرون....
دستم رو گرفت و همراه خودش کشید برد بیرون.....
-یواششششش
از پله ها رفتیم پایین و منو نشوند کنار خودش
جونگی:بیدار شدی؟
-اصلا نخوابیدم....مگه این گذاشت بخوابم
بعدم به گیون سوک اشاره کردم
گیون سوک:هیییی این به درخت میگن
جونگی:حرص نخور پسرخاله این شعور نداره
-یاااااا جونگیییییی
هیون:باز تو جغجغه سر و کله ات پیدا شد؟ سرم رفت
-من جغجغه ام؟
هیون:اوهوم....
-هیییییی مین هو کجاییییییی که دختر داییت بین اینا مظلوم واقع شده
جونگی:تو مظلوم باشی مظلوم چیه؟
گیون سوک:نچ نچ....تو این سه ماه به جونگمینم نشون دادی چه زلزله ای هستی؟
جونگی:صد رحمت به زلزله
-اصلا من قهرم با همتون....
چشمم خورد به ووبین توی کریرش بود و بیدا داشت با اون چشمای درشتش ماها رو نگاه میکرد....رفتم سمتش بغلش کردم....
-ای خاله قربونت بشه....ببینین بچه هم از کارای شما تعجب کرده
سویان:خاله؟؟؟مگه مادرش نیستی؟
گیون سوک با تعجب نگام کرد....هیون منتظر بود ببینه چی میگم
-نه مادرش نیستم....مادرش سر زایمان فوت کرده
سویان:مادر واقعیش نیستی ولی مادر آینده اش که هستی باید عادتش بدی بهت مامان بگه نه خاله....
ووبین:خاله این خانومه چی میگه؟؟؟مگه تو و بابا عروس داماد شدین؟
-نه عزیزم این خانوم اشتباه برداشت کرده....سویان جان جونگی صبح داشت اذیت میکرد....من زنش نیستم و نمیشم.....
جونگی:اره صبح بره سرکار گذاشتنتون اونجوری گفتیم.....
تمام مدت نگام فقط به چشمای هیون جونگ بود....صورتش بی تفاوت بود ولی چشماش میگفت خوشحاله.....نگام رو از چشماش گرفتم....
-خاله بیا بریم بیرون رو بهت نشون بدم....اینجا یک باغ خوشگل داره.....
ووبین:بریم خااله.....بریم
-باید راه بری خوب؟قول؟
ووبین:قول
گذاشتمش زمین دستش رو گرفتم و باهاش رفتم بیرون و سمت باغ....درختا و گلایی که داشت رو نشونش دادم و تو فکر بودم.....بره فردا.....میخواستم برای جبران زحمات 3ماهش و پرستاری ازم براش تولد بگیرم....کم کمک حالم نبود این 3ماه....چه دردایی کشیدم و اون موقع ها فقط اون کنارم بود و بهم دلداری میداد و سعی میکرد آرومم کنه...نشستم رو تاپ ووبین هم نشوندم و اروم تاپ رو تکون دادم....همین طور که تاپ میخوردیم گفتم:تپلی خاله فردا میخوایم برای بابات تولد بگیریم....
ووبین:آخجون جشن....
-جشن دوست داری؟
ووبین:خیلی...مخصوصا اگه تولد بابایی باشه.....
-پس باید کمکم کنی خاله
ووبین:چه کمکی؟
-نباید بذاری بابات بفهمه میخوایم جشن بگیریم براش.....
ووبین:نمیزارم بفهمه خاله مطمئن باش
-الانم پاشو بریم برو پیش بابایت منم برم خرید
ووبین:باشه
از رو تاپ بلند شد و دوید رفت تو.....لبخندی زدم و زنگ زدم به مین هو
مین هو:بله جوجو
-مینیییییییی
مین هو:کر شدم
-شرکت باش دارم میام
مین هو:واییییییییی باز چی شده که منو گیر آوردی؟
-هییییی من اینجوریم؟
مین هو:کم نه
-پرروووووو اصلا قهرم با سوکی میرم
مین هو:حالا قهر نکن قهرقهرو خانوم
-...
مین هو:جوجو...جوجوییی قهر نکن دیگه....اصلا تو خوبی من بدم
-اونکه معلومه
مین هو:یااااااااا
-خخخخخ حرص میخوری باحال میشی
مین هو:یک باحالی نشونت بدم
-مینییییی میخوام بره فردا خرید کنم....باهام بیا
مین هو:بگو قراره خر حمالی کنم دیگه
-کار همیشگیته
مین هو:میدونم....شغل دوممه
-پس میام شرکت
مین هو:طاقت نداریا...دختر یکذره استراحت کن....میام میریم....دیر نمیشه
-نمیخوام.....الان میخوام بیام
مین هو:خونه چیزی شده؟
-نه ولی تحمل فضا خونه رو ندارم
مین هو:به خاطر اون دختره کنه؟
-دقیقا
مین هو:باش پس منتظرتم
-زودی میام عشقم
مین هو:بوسسسسسسسسس
-مرضضضضضضضضض
مین هو:بی ادب
-دست پرورده خودتم
مین هو:هیییییییی تو درست بشو نیستی
-فعلا در نریا
مین هو:خیل خب باشه 
گوشی رو قطع کردم و به سرعت رفتم داخل....بدون توجه بهشون رفتم اتاقم لباس عوض کردم کیفم رو برداشتم اومدم بیرون.....
جونگی:کجا؟کجا؟
-کار دارم زودی میام فعلا
گیون سوک:منم بیام؟
-نه تو کجا میای...
گیون سوک:تنهایی آخه
-تنها نیستم میرم شرکت با مین هو برم...یک سرکی هم با کارا بکشم
گیون سوک:باشه برو...ولی کی ناهار درست کنه؟
-معلومه....تو و جونگی...جفتتون آشپزین دست پختای جفتتون رو هم خوردم...یک چیزی دوتایی درست کنین....
سویان:من ناهار درست کنم
جونگی:اوهوم خوبه
-نه عزیزم....شما مهمونی خسته میشی.....این دوتا نره غول درست میکنن....شما به اوپات برس....
سویان:باشه
-من رفتم
از خونه اومدم بیرون و رفتم سمت عروسکم.....خیلی وقت بود سوارش نشده بودم....بدجور دلم براش تنگ شده بود.....سوارش شدم و زدم بیرون....تمام مدتی که حرف میزدم اصلا به هیون جونگ نگاه نکردم......میخواستم بفهمه دلخورم.....هرچند اون الان آزاده و حق داره....من حق ناراحتی ندارم....خودم باعث شدم اینجوری شه....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 18 شهریور 1396 05:03 ب.ظ
Hello everyone, it's my first visit at this web page, and paragraph
is genuinely fruitful designed for me, keep up posting these articles.
سه شنبه 6 تیر 1396 11:22 ق.ظ
These are in fact great ideas in about blogging.
You have touched some pleasant factors here. Any way keep up wrinting.
سه شنبه 6 تیر 1396 02:35 ق.ظ
You could certainly see your expertise in the paintings you write.

The arena hopes for even more passionate writers such as you who aren't afraid to
say how they believe. Always go after your heart.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 03:26 ق.ظ
What's Taking place i am new to this, I stumbled upon this I have found It absolutely
helpful and it has aided me out loads. I am hoping to give a contribution & assist other customers like its helped me.

Good job.
جمعه 11 فروردین 1396 07:39 ب.ظ
It's actually very complex in this full of activity life to listen news
on Television, therefore I just use the web for that reason, and take the newest news.
سه شنبه 20 مرداد 1394 12:24 ب.ظ
سلام پس چرا نمیزاری این داستان و خیلی دوس دارم خواهش,میکنم بزار خواهش
parisaminoz الان میزارم عزیزم قسمت آماده نداشتم
دوشنبه 19 مرداد 1394 11:05 ب.ظ
پس چرا نمیذاری؟من این داستانتو بیشتر از شبح شب خوشم میاد(شبح شب هم قشنگه ولی من عاشق این شدم) زود بذارش دیگه
parisaminoz قسمت اماده نداشتم دارم مینویسم میزارمش
یکشنبه 18 مرداد 1394 12:41 ب.ظ
خواهش میکنم زود تر بذار اونایی که می خونند نظر می ذارند نباید تاوان کسایی که نظر نمیذارند رو بدن که ..خواهش میکنم سر وقت بذار خواهش
parisaminoz چشم عزیز گریه نکن
یکشنبه 18 مرداد 1394 04:23 ق.ظ
هیونم حق داره این دختر چیکار که باهاش نکرده بایدم اینطوری ضجر بکشه.چی فکر کرده؟بره 3 ماه درمان کنه برگرده انتظار داشته باشه هیون دستاشو باز کنه و اون بپره بغلش؟واقعا به همین خیال باید باشه.فقط پریسا من که اینقدر فعال و اکتیو ام حداقل بخاطر من سر وقت بذار دیگه من بقیه داستان رو میخام بچه ها رو ول کن
parisaminoz خخخخخخ دقیقا آی این آدریا رو از این قسمت به بعد جز بدم...آی جزش بدم خخخخخخ
باشهههه
شنبه 17 مرداد 1394 10:42 ب.ظ
عالی بود مثل همیشه
parisaminoz مممنون
شنبه 17 مرداد 1394 03:49 ب.ظ
عالیییییییییییییییی
parisaminoz مممنون
شنبه 17 مرداد 1394 01:19 ب.ظ
عالی بود ای هیون جونگ نامرد.
parisaminoz خخخخخ چرا نامرد؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر