تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP16
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 21 مرداد 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلاممممممممم
بی هیچ حرفی بفرمایید ادامه
از نظرات اصلا راضی نیستم

رسیدم شرکت و رفتم داخل.....منشی با دیدنم بلند شد احترام گذاشت....سرمو براش خم کردم و رفتم سمت اتاق مدیریت....در رو آورم باز کردم و سرک کشیدم.....چندتا برگه دستش بود و مشغول نوشتن بود....قیافه جدیش جذاب ترش میکرد...عاشق این ژستش موقع کار کردن بودم....داخل شدم و در رو بستم...
-سلام
مین هو:ترسوندیم دختر سلام
-ترس؟مگه نمیدونستی میخوام بیام
مین هو:بی خبر اومدی تو آخه
-خخخخ چقدر از کارات مونده؟
مین هو:الان تموم میشه...حالا که اینجایی خودت بیا این کنداکتور رو نگاه بنداز میخواستم بیارم خونه بدم بهت...
-باشه....کنداکتور رو برداشتم و نشستم رو مبل و مشغول ورق زدنش شدم....گزارش وضعیت قسمت های مختلف شرکت و هتل های تازه تاسیس و در حال ساخت توی این سه ماه بود.....اینجور که نشون میداد شرکت توی وضعیت عالیه و 3ماه نبودن من لطمه ای وارد نکرده.....البته نباید منکر زحمت های مین هو بشم.....اگه تو این 3ماه نبود شرکت نابود میشد....بالاخره کارا تموم شد و از شرکت زدیم بیرون....رفتیم فروشگاه همیشگی و هرچی که لازم بود خریدیم و بعدشم رفتیم ناهار رو رستوران همیشگی مون...خیلی وقت اینجا نیومده بودیم...آخرین باری که دوتایی اومدیم اینجا قبل اومدن پسرا به کره بود.....غذای همیشگی رو سفارش دادیم...نگاهم به بیرون بود که با صدای مین هو نگاهمو از بیرون گرفتم 
مین هو:آدریا تمام تلاشت رو بکن هیون جونگ رو دوباره بدست بیاری....این دفعه نوبت توئه غرورت رو بذاری کنار.....اون به خاطر تو دوبار شکست.....من توی این سه ماه شاهد بودم.....میشه گفت به معنای واقعی نابود شده.....کارهاش با سویان رو نبین.....خنده هاش رو نبین.....سعی کن باطنشو ببینی.....همه این ظاهره و تظاهر.....داره سعی میکنه دوباره غرورش رو به دست بیاره نذاره دوباره بشکنیش....
-میدونم....درکش میکنم.....اصلا به خاطر رفتار امروزش یا چیزایی که ازت شنیدم راجع به اش گله مند نیستم.....بهش حق میدم....اون تمام تلاشش رو کرد منو برگردونه و من با بی رحمی پسش زدم....حالا دارم تاوان همون پس زدنا رو پس میدم.....دارم تاوان دل شکسته اشو پس میدم....من خیلی اذیت اش کردم.....من حتی جوون هم بازی دادم....اونم اذیت کردم....باعث شدم بره همیشه بره
مین هو:خوبه که به اشتباهت پی بردی....راجع به هیون جونگ هنوز جای جبران هست.....فقط باید محکم باشی و تلاش کنی....ولی جوون....بهتره که سراغی ازش نگیری و بذاری فراموشت کنه تنها کاری که میتونی بکنی همینه
-همین قصدم دارم...اون باید منو فراموش کنه....من به جز هیون جونگ به هیچکس نمیتونم فکر کنم.....تمام اون 3ماهی هم که اونجا بودم فکرم...قلبم.....پیش هیون جونگ بود.....
مین هو:هنوزم نمیخوای دلیل جدایی تون رو بهم بگی؟دلیل اصلیتون....یا بهتره بگم دلیل اصلیت....چون خود هیون جونگ هم نمیدونه بره چی اصرار داشتی جدا شین
-مین هو نپرس...فقط بدون الان دیگه اون دلیل نیست که بخواد ما رو جدا کنه.....بره همین تصمیم گرفتم هیون جونگ رو دوباره به دست بیارم
مین هو:باشه هرجور راحتی....
غذاهامون رو آوردن و ناهار رو تو سربه سر گذاشتن و شوخی خنده های من و مین هو صرف شد و بعد اون رفتیم شرکت تا مین هو ماشین اش رو از پارکینگ شرکت دربیاره.....تا مین هو رفت پارکینگ با ماشینم دور زدم...بهش اس ام اس دادم میرم یک جا خلوت کنم....گوشی رو خاموش کردم گازشو گرفتم رفتم....احتیاج داشتم تنها باشم....داشتبورد رو باز کردم نگاهم به جعبه ام افتاد....جعبه رو از خونه با خودم آوردم.....رفتم جای همیشگیمون روی اون پل چوبی....یاد اون موقع افتادم که با هیون جونگ اینجا بودم.....شب قبل کریسمس.....حالا که خوب شده بودم و میدونستم دیگه مشکلی نیست....دلم بیشتر براش پر میزد و بی محلی هاش عذابم میداد....هرچند میدونم این اتفاق امروز یک درصد اون اذیت هایی که من کردم هم نمیشه....یک راه پیدا کردم که به زیر پل و رودخونه بخوره...با جعبه رفتم پایین و نشستم....جعبه رو باز کردم و دفترم رو آوردم بیرون.....بازش کردم و ورق زدم رسیدم به قسمت دیگه ای از خاطرات....درسته مو به موش رو یادم بود و مثل فیلم از جلوی چشمام میگذت...ولی بازم دلم میخواست مرور کنم.....این خاطره مربوط میشد به جشن کریسمس همون سال.....برای تعطیلات کریسمس تصمیم داشت بیاد بمونه خونه مادرجون...از صبح اومده بود خونه مادرجون و با کمک جوون و مین هو داشتن تدارک شب رو میدیدن و منم درخت رو تزئین میکردم.....درخت خیلی بزرگ بود و قدم نمیرسید ستاره رو بذارم.....رفتم بالای چهارپایه....ستاره رو گذاشتم و خواستم از چهارپایه بیام پایین که صداش رو شنیدم
هیون:جغجغه نیوفتی....
فقط با همین حرفش هول کردم و پام لیز خورد....چشمام رو بست گفتم الان محکم میخورم زمین ولی زمین نخوردم.....آروم چشمام رو باز کردم و دوتا چشم قهوه ای دیدم که با نگرانی داشت نگام میکرد.....آره...نذاشته بود بخورم زمین و بغلم کرده بود.....تو چشماش چیز عجیبی بود.....وقتی به چشماش نگاه میکردم نمیتونستم نگاهمو از چشماش بگیرم.....کم گذشت به خودمون اومدیم نگاهش رو ازم گرفت و ولم کرد رفت و این دفعه خودم نشستم رو زمین و دستم رفت سمت قلبم......اینقدر تند میزد و خودشو به در و دیوار میکوبید که گفتم الانه از قفسه سینه ام بزنه بیرون.....نزدیک سال تحویل بود که همه مون اومدیم دور میز نشستیم.....هیون جونگ رو به روی من بود و گه گاهی متوجه سنگینی نگاهش میشدم...ولی من اصلا نگاهش نمیکردم و همش میخواستم در برم از زیر نگاهاش....صدام کرد
هیون:کوچولو اون ظرف شیرینی رو میدی به من
دستام مشت شد....ظرف شیرینی رو برداشتم و بدون نگاه کردن بهش گرفتم سمتش...ولی ظرف رو نگرفت....هرچی منتظر شدم نگرفت....سرم رو بلند کردم ببینم چرا نمیگیره که دوباره نگاهم به چشماش افتاد و همون موقع بود که صدای آتیش بازی اعلام سال جدید رو شنیدم....اولین کریسمس....با کسی که حس میکنم دوستش دارم و درحالی کریسمس شد که چشم تو چشم بودیم باهم....ظرف شیرینی رو از گرفت و نگاهشم ازم گرفت....مین هو با بغل کردن و تبریک گفتن منو از اون حال هوا در آورد....به همه تبریک گفتم و هیون جونگ هم به همه شیرینی تعارف کرد....قطره ای اشک روی دفتری چکید....سرم رو بلند کردم و آسمون رو نگاه کردم....هوا گرفته بود.....میخواست بارون بیاد....خودکارم رو برداشتم و صفحه ها رو رد کردم....تا به صفحه سفید رسیدم و شروع کردم به نوشتن...
{بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها میکردم و آرزویم بود
که یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم حالا که دیگر نمی شود بچه بود
 و فقط می شود عاشق بود تر سر بچگی،هرچه وسط خیابان سر به هوا می دوم 
هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد.
نیاز عاشقان معشوق را بر ناز میدارد
                                    تو سرتاپا وفا بودی ترا من بی وفا کردم}
خودکار رو کنار گذاشتم و گذاشتم قطره های اشکم دفترم رو خیس کنه....تو حال خودم بودم که صدای کسی با گیتار به گوشم رسید....نمیخواستم فکر کنم کیه.....چیه....فقط دلم میخواست به صداش گوش بدم و شعری که میخوند....شعری که عجیب وصف حالم بود
نمیتونم سر بزارم روی شونه کسی
کاشکی از راه برسی 
کاشکی تو از راه برسی
جز تو عادت ندارم 
من به نوازش کسی
وقتشه از راه برسی 
وقتشه از راه برسی
کاشکی بارون نبودم 
این همه گریون نبودم
کاش تو دنیای چشات 
مثل یک مهمون نبودم
نمیدونم چی شده 
گریه امونم نمیده
کاشکی گریون نبودم 
کاشکی زمستون نبودم
میمونم تا ته گریه 
میشینم تا ته بارون
چقدر گریه کنم 
تنهایی جای هردوتامون
باز تو رویای قشنگت
 میزارم سر روی زانوم
چه عذابیه که هم شیرینه 
هم میکشه آروم میکشه آروم
کاش میدونستی دلم 
تنگه برات تنگه برات
کاشکی از راه برسی 
گریه کنم رو شونه هات
نمیدونم چی شده 
گریه امونم نمیده
کاشکی گریون نبودم 
کاشکی زمستون نبودم
اشکهام رو پاک کردم....نگاه کردم تا ببینم صدا از کجا میاد....من جایی نشسته بودم که دید نداشت و کسی از روی پل نمیتونست منو ببینه....نگاهم به پل افتاد.....باورم نمیشد....اونی که داشت با این صدای پر بغض این آهنگ رو میخوند هیون جونگ بود.....هیون جونگ من....
گیتارش رو کنار گذاشت.....با پاش محکم به پل زد و داد کشید.....
هیون:آههههههههه......لعنتی.....لعنتی....لعنتی.....چرا نمیتونم فراموشت کنم آخه.....آخه چه مرگت بود اون زندگی شیرین و قشنگ رو بهم زدی......امروز چشات داد میزد ناراحتی....از دیدن اون دختره کنه کنارم ناراحت بودی.....د لعنتی....چرا داری هم خودتو عذاب میدی هم منو......
با هر حرفی که میزد....با هر دادی که میزد.....اشکهام میریخت.....نتونستم طاقت بیارم.....بلند شدم رفتم بالا روی پل.....با صدای پایی که شنید برگشت و منو دید.....پشتش رو بهم کرد و دستش رفت سمت صورتش.....خدای من.....هیون جونگ من.....هیونی من داشت گریه میکرد.....خودمو بهش رسوندم و قبل اینکه عکس العملی نشون بده از پشت محکم بغلش کردم....دستام رو دور کمرش حلقه کردم.....هیچ کاری نکرد....اونجا آروم بود و تنها صدایی که میومد....صدای گریه های من و هیون جونگ بود.....گریه هایی که از روی دلتنگی....از روی عشق....از روی ناراحتی بود.....هیچ حرفی نمیزدیم....دستاش رو آورد روی دستام.....آروم دستام رو نوازش کرد و بعدش از دور کمرش باز کرد و بدونه اینکه برگرده....با گیتارش رفت.....سرم رو انداختم پایین....حقم بود....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 05:57 ق.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this post was good.
I do not know who you are but definitely you're going to a famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
شنبه 18 شهریور 1396 07:24 ق.ظ
It's amazing in favor of me to have a web site, which is useful in support of my know-how.
thanks admin
شنبه 10 تیر 1396 04:17 ب.ظ
Hi there to all, since I am in fact eager of reading this website's
post to be updated daily. It contains good stuff.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 03:39 ق.ظ
It's very simple to find out any topic on web as compared to books, as I found
this piece of writing at this website.
یکشنبه 1 شهریور 1394 07:56 ب.ظ
بزار دیگه
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:03 ب.ظ
اونی چرا داستانونمیزاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شنبه 31 مرداد 1394 04:03 ب.ظ
پس چرا بقیشو نمیذاری؟
سه شنبه 27 مرداد 1394 11:57 ق.ظ
اجی بزار دیگه راستی وری گود بود
پنجشنبه 22 مرداد 1394 05:24 ب.ظ
و گریه اور بود مخصوصا جایی که هیون زجه میکشه
پنجشنبه 22 مرداد 1394 12:13 ق.ظ
خیلی غمیگن و تاثیرگذار بود واقعا لذت بردم عاشق شعری هم که هیون خوند ، شدم واقعا زیبا بود
این دختر به همه بد کرد و زندگی همه رو نابود کرد بعدش که تاوانشو پس بده دل همه خنک میشه و راضی میشن این دوتا بهم برسن منم جای هیون بودم به این راحتی نمیبخشیدمش مخصوصا که نه میدونستم چه مرگشه نه اینکه مهمتر از اون بهم اعتماد نکرد بگه چه مرگشه.دلم میخاد خوب تو خماری بمونه و ضجر بکشه بعدا روی خوش بهش نشون بدن
چهارشنبه 21 مرداد 1394 07:56 ب.ظ
عاشق این داستانم عالی بود
چهارشنبه 21 مرداد 1394 03:38 ب.ظ
چهارشنبه 21 مرداد 1394 03:38 ب.ظ
عالی بود من از شخصیت ادریا خوشم میاد
چهارشنبه 21 مرداد 1394 12:55 ب.ظ
عالی بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر