تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - im sorry
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 25 مرداد 1394 :: نویسنده : park dong sub
سلام بعد کلی غیبت اومدم
از مدیر عذر میخوام
قراربود تا 4 روز نباشم و خبرشو تو وبم دادم ولی از روی مجبوری بیشتر موندم روستامون
البته داستانم خواننده ای نداره جز دو نفر یا یه نفر
به هر حال فقط وقتم رسید تو وب خودم بزارم که تاچن روزی نیستم چون داشتن صدام میکردن که برم و دیر شده بود
حالا هر چی
بازم ببخشید
 برا جبران زیاد گذاشتم
راستی داستانو خیلی زود تمومش میکنم ... برای همین هر دفعه کلی قسمت میزارم
فوق فوقش تا دو قسمت دیگه تمومه و اینکه
وقتی داستانم تموم شد دیگه نمیاااام
به هر حال زیاد حرف نزنم
برید ادامه
پوستر هم ندارم
ساعت های سه اینا بود که رفتیم لابی و بعدشم اتوبوس و حرکت به سمت معبد
**** یه نیم ساعتی توی راه بودییم ... واقعا منظره زیبایی بود که در معبدش این شکلی بود تقریبا ...نه واقعا
| P a g e 11
روی یکی از پل هاش با فرهت وایستاده بودیم
و مثل هر دختر دیگه ای شروع کرده بودیم به عکس گرفتن از خودمونو از اطراف
که فرهت داد زد
- واااااایییی منااااا
-چیه
-ببین اونجارو
| P a g e 12
- کجا
اونجارو دیگه حال میده برای عکس گرفتن بیا بریم زود باش
-خودت برو من حوصله ی عکس گرفتن ندارم خسته شدم بابا رم گوشیت پر شد
-اهههههه تو ام که بی احساس. رمم به درک منظره رو عشقس .. تو نمیای من رفتم
-باشه برو
انچنان ارامشی داشت که چشمهام رو بسته بودم و داشتم نفس عمیق میکشیدم که
دو تا دست رو چشم هامو گرفتن و بعد هرکسی که بود گفت
-اگه گفتی من کیم
باشنیدن صداش فهمیدم کیه و گفتم
-بر خر مگس معرکه لعنت کی میتونه باشه بلای جونم و دستاش رو برداشتم و
برگشتم با اعصبانیت تو چشم هاش نگاه کردم
جونگی که حسابی از اون نگاهم ترسیده بود گفت
- چرا اونطوری نگاه میکنی
-این طوری نگاه نکنم چطوری نگاه کنم دفعه اخرت باشه دستت به من بخوره هااااا
- واقعا
-من با تو شوخی دارم
با نوک انگشتش به شونم ضربه ای زدو گفت خب میخوای چیکار کنی
-نفسم رو بیرون دادم و داشتم اروم اروم به سمتش میرفتمه حسابش رو بزارم کف
دستش که .. البته اون مث بت واینستاده بود و داشت عقب عقب می رفت
که یه پس گردنی از فرهت خورد
| P a g e 13
اخخخخ حال کردم اخ حال کردم که نگو و نپرس
رو به فرهت گفتم ایول
جونگی با حرص رو به فرهت گفت
- تو....تو ... - فرهتم گفت اولا دفعه اخرت باشه سر به سر دوست من میزاری دوما مگه شما
کارو زندگی نداریدددددددددد
جونگی پشت گردنش رو ماساز داد و گفت
- یااااا .. فرهت دست به کمر وایستاد و با عصبانیت گفت
- یاا چییییییی
جونگی که ترسیده بود ادامه ندادو سرش رو پایین انداخت .منم که کرمم گرفته بود
گفتم
- پسره ی مزاحم
-چی ..چی گفتی
روبه جونگی داشت از فوضولی می مرد گفتم
- اُستُکهوو
به کره ای گفت بُ
| P a g e 14
منم کم نیاوردم به کره ای گفتم
- کر اُستُکهوو
- تو تو کره ای بلدی
به کره ای گفتم
انی. کنده .... و بعد به انگلیسی گفتم
یکمی حالیم میشه
با تعجب نگاهی کرد و گفت
- یعنی من مزاحمم
فرهت خنده ای کرد و گفت
- میگه من مزاحمم؟ ! جونگ مین خودش رو جمع و جور کرد و خیلی سنگین و رنگین گفت
-اگه اینطوره ....و ادامه نداد و رفت
بعد رفتنش فرهت بود که میخندید و باید جرثقیل میاوردن و اونو جمع میکرد ن
من رو به فرهت
- کووووووفت
- چیه مگه خندار نی
- نه پ خنده دار بشین دلتو بگیر بخند . ندیدی چطوری گذاشت رفت
-اوووووو پس بگو چی شده شما از اینکه اون رفته ناراحتی
- نخیرشم . فقط اعضاب وجدان دارم دوتایی ریختیم سرش اخه
- هه دلت به حالش میسوزه ؟.ببین،اونو اینطوری مث گربه ی شرک نبین اون از
| P a g e 15
خود شرکم بد تره اینو بدون .دیگه ام دلت به حالش نسوزه که مردی
-هی .اولا من دلم به حالش نسوخت و وجدانم درد گرفت . بعدشم تو خودتو بزار
جای اون اگه دو نفر جنس مخالفم بریزن رو سرت بگن مزاحمی و بزننت و بهت
بخندن خوشت میااااد
یکمی فکر کرد و گفت
-تا حالا انقدر قانع نشده بودم ولی .....اینشم فکر نکرده بودم .راست میگی هاااا
.اخی بیچااره
- دیگه لازم نیست دل بسوزونی برو جاهایی که قهوه ای کردی تمیز کن زووود
- بیشووووورررر
- اف فرهت اف
- اف چیز بدیه به هرکی رسیدی نباید بگی فهمیدی
خیلی خب بابا برو
- کجا
-راس میگی ها کجا
بزار زنگ بزنم بهش ... - الو
- خب میخواستم بگم
- چی تو از کجا میدونی منظورم ... -چی؟ اصلانم اینطور نیست
| P a g e 16
- برای... برای .. - نه .. نه گفتم که ...خیلی خب بابا خواستم بگم از حرفی که زدم ناراحت نباش
شوخی کردم
- چی منا
-باشه
- خداحافظ
گوشیو قطع کرد پرسیدم
-چی شد خانووم چی گفت
لبخندی زدو گفت
- از نظر اون اونی که باید معذرت خواهی کنه تویی نه من البته راستم میگه ها
- چی
- همون که شنیدی
-ولی.. این تو بودی که زدیش
- اون به خاطر زدن نگفته به خاطر گفتن مزاحم گفته که تویی باید معذرت خواهی
کنی.....ا راستی گفتش که با این شد دوتا
-چی منظورش از دوتا چیه
فرهت گوشه ی ابروش رو خاروند و گفت
- اممممم فک کنم منظورش این بوده که با این معذرت خواهی شد دوتا معذرت
| P a g e 17
خواهی که بهش بدهکاری
- اهان که اینطور
****** همون روز بعد از اومدن از معبد
تو اتاق بودیم و داشتیم برای ناهار حاضر میشدیمالبته من برای رفتن بیرون با مینهو
و فرهت برای ناهار خوردن که دوباره صدای در اتاق بلند شد
فرهت در رو باز کرد اما با دیدن اونی که پشت در بود با عصبانیت گفت
- تو..تو اینجا چیکار میکنی
کنجکاو شدم ببینم کی پشت دره برای همین رفتم دم در و با دیدن هیون که پشت
در بود پرسیدم
-فرهت چی شده
هیون گفت
- هیچی اومدم شمارو دعوت کنم برای ناهار
فرهت با تعجب پرسید
- چییی
هیون با خونسردی تمام گفت
-این یه ناهار معمولی نیست و باید به خاطرش حسابی خودتونو اماده کنید
من یه نگاه به فرهت و یه نگاه به دررو به روییمون انداختم ویاد این افتادم که به
مینهو چه قولی دادم و برای همین گفتم
- هیون ...ببین من نمی تونم بیام کار دارم ولی فرهت کاری نداره با فرهت برین
مشکلی داره
| P a g e 18
-چی تو نمیای .مگه میشه من تنهایی با اینا برم بیرون
هیون نفسش رو بیرون داد و گفت
-جالبه ولی تو اینجا چه کاری داری که بخوای انجامش بدی به هر حال ..پس اگه
اینطوره قبل از اینکه بریم مقر شام میریم بیرون چطوره
- منم تایید کردم و فرهت مجبوربود تایید کنه
***** من اماده شده بودم و یه تیپ ساده زده بودم و فرهتم عینهو طوطی
فرهت رفت سالن غذا خوری و من موندم و مینهو تو فکر بودم که گوشیم زنگ
خورد
- الو
- اهان باشه
- پس میبینمت
- بله؟
- باشه
- اهشششششش نمی دونم چرا قبول کردم برم اصلا حوصله ندااااارم
همونطوری که مینهو گفته بود رفتم دم در و با دیدن اون که به ماشینش تکیه داده
بود خیلی سرد به سمتش رفتم و در رو برام باز کرد که بشینم
منم که از این حرکت بدم میومد در رو بستم دوباره خودم بازش کردم و نشستم و
| P a g e 19
خودم هم در رو بستم
خنده ای کرد و بعدش سوار شد و حرکت کردیم
- خوبی
- ها
دوباره لبخندی زدو گفت
- خوبی
- اهان خوبم
اصلا حوصله نداشتم برای همین به بیرون خیره شدم و نخواستم حرفی بزنم
با خودم گفتم
- ای کاش الان پیش فرهت بودم و داشتم گوشت میخوردم وااااایییییی دلم ضعف
رفت پس کی میرسیم یه نگاهی به مینهو انداختم اما مثل اینکه داشت به من نگاه
می کرد من خنگم حواس یخده نگرفتم
روش رو برگردوند و گفت
- کم مونده میرسیم
با خودم گفتم
-ایییششش این از کجا میدنست من به چی فک می کنم
حدود 1 دقیقه بعد رسیدیم به یه جای خیلی قشنگ و رویایی درست مثل تو داستان
ها .... البته این تو فکرم بود و رفته بودیم یه جای معمولی ولی رستورانش چینی بود ها
کم جایی نبود منم که تا حالا چینی و رستوران چینی ندیده بودم ینهو گاو به اینور
اونور نگاه می کردم
| P a g e 21
خلاصه مارو نشوندنمون رو صندلی که من معمولا میگم چیر ایز وری وری وری
هارد نشستمو به این ور اون ور نگاه میکردم در حد چییییی انگار تا حالا نرفتم
رستوران چه برسه به چینیش . مینهو درح الی که به من زل زده بود پرسید
- جای قشنگیه نه
همونطوری که به اینور اونور نگاه میکردم گفتم
- اره بابا و بعد زدم و رو پام و گفتم جلل خالق چینی ها و این کارا چیییششش
خنده ای کرد و پرسید
- خب
- خب چی
-قراره امروز برین مقر دابلس
- اره .. نه ..منظورم اینه که ... - اره
سرم رو انداختم پایین نامرد از ذوق من استفاده کرده بود سوء ..... گفتم
- جهنم
گفت چی
-هیچی با خودم بودم
گارسون اومد و سفارش هارو داد من که بلد نبودم خخ
داشتم کوفت میکردم که کوفتم شد به جای این که غذاشو بخوره زل زده بود به من
منم کم نیاوردم زل زدم تو چشماش گفتم چیزی رو صورتمه
| P a g e 21
گفت
-نه نه
گفتم خب پس چیه
-هیچی تو فکر بودم
- اهان
دوباره شروع کردم به خوندن
و خوب که خوردنم تموم شد نفسم رو بیرون دادم و گفتم
-الهی شکر دست شما درد نکنه البته خیییلی اروم ولی نگو گوش هاش تیز بود و
گفت
خواهش میکنم با لخند ملیح
با خودم گفتم
-شاهگوشیه برا خودش
بعد از خوردن کامل شام
وقتی به دم در هتل رسیدیم قبل از این که پیاده شم گفت
-شب خوبی رو با تو گذروندم
- جاااااان
-باتو که بودم خیلی بهم خوش گذشت
با خودم گفتم
- یه شام خوردم به این خوش گذشت چییییییششششششششش
و بعد گفتم
-خواهش می کنم
| P a g e 22
-مراقب خودت باش
-با تعجب گفتم همچنین
-امیدوارم با دابلس بهت خوش بگزره
-اهان باشه خداحافظ و خییلی سریع پیاده شدم
همینک هاز ماشین پیاده شدم جونگی رو دیدم که از هتل بیرون اومد و با دیدن من
وایستاد منم مثل اون وایستادم به ماشین پشت سرم نگاه کرد واومد نزدیک
رو به روم وایستاد و به ماشین مینهو که داشت میرفت نگاه کرد و به من گفت
-با اون پسره رفته بودی بیرون
- تو چیکاره ی منی که اینطوری ازم پرسو جو میکنی
نفسش رو داد بیرون و مینهو هم همون موقع حرکت کرد
بیخیال اون شدم و وارد هتل شدم
داشتم سوار اسانسور میشدم که دستم رو گرفت .با عصابنیت بهش نگاه کردم و
گفتم یا خودت دستمو ول میکنی یا ... اینو که گفتم دستمو ول کرد و گفت معذرت
میخوام
از تعجب داشتم اندازه گوزن شاخ در میاوردم که در اسانسور داشت بسته میشد
سوار شدم
اونم همراه من سوار شد دوتاییمون ساکت بودیم تا اینکه رسیدیم و هرکدوممون
راه خودشورفت
****** وارد اتاق که شدم فرهت رو دیدم که خوابیده بود رفتم و کیفم روانداختم یه گوشه
و خودمم خوابیدم رو تخت و به سقف زل زدم
| P a g e 23
اخه این چه بلاهایی که سر من میاد اخه برای چی من اونقدر این حرف رو با
خودم تکرار کردم که خوابم برد
با صدای جیغ و داد فرهت از خواب بیدار شدم که داد میزد منا بیدار شو
با هزار زور و بلا خودم رو از تخت کشیدم بیرون و رفتم ویه ابی به دست و
صورتم زدم فرهتم که مشغول غر زدن بود
گفتم
-فرهت جان عزیز دلم خسته نشدی ... نه ... گلوت درد نگرفت انقد قد قد کردی
-قد قد عمت میکنه بیشور بد کاری میکنم بیدارت میکنم چشات پف نکنه
- اوووووففففففففف
- کووووووفت
-خب حالا ساعت چنده
- زهر مار شیش ساعت دارم بلغور میگم الان میان دنبالمون بریم شام بیرون
-هییییییییععععععععع جون من
- مناااا منااااا پاشو گمشو برو حاضر شو تا نزدمت ها
-زرنگی من پا میشم تو برو حاضر شو بعدشم من راه خونمونو یاد دارم
خنده ای کرد و گفت
-شیرین زبونم که شدی
حاضر شدم و چون هیون گفته بود شام معمولی نی منم یه لباس مناسب پوشیدم
فرهتم درست مثل من
حدود نیم ساعت بعدش اومدن دنبالمون هیون با دیدن فرهت که یکم به خودش
رسیده بود و خودشوخشگل کرده بود فکش با اسفالت مماس شد البته زود
| P a g e 24
خودشو جم و جور کرد چون هنوز در رابطه با موضوع دمای هوا و فرهت ناراحت
بود فرهتم که عین خیالش نبود
جونگی هم با دیدن من کم از هیون نداشت به تیپ کار نداشته باشیم قیافتن خیلی
تغییر کرده بودیم
خلاصه سوار ماشین شدیم و حدود نیم ساعت بعد رسیدیم به یه رستوران که فک
من
رفت رسید به هستته ی زمین به فرهت گفتم
- فرت نه به اون رستوران نه به این. یکی از یکی خشگل ترن ااااااااااایییییییی
-خودتو جم کن ااااااا زشته الان میگن ندید پدیدیم
- مگه نیستیم تو تا حالا همچین جایی دیدی اخه
اونقدر اون رستوران قشنگ بود که هیچی از شام نفهمیدم چه برسه به بقیه چیزا
ساعات خیلی معمولی رو گزروندیمو یه راست رفتیم مقر
ساعت های 53 اینا بود رسیدیم
از ماشین پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم
- همچین نفس میکشی انگار تو زندون بودی حالا ازاد شدی
- خره تازه داریم وارد زندون میشیم تو هم مثل من نفس بکش ببین بده بیرون بده
داخل خخخ
-ا اهان راس میگی دوتا ییمون داشتیم نفس عمیق میکشیدیم که کیو گفت
- هوا خیلی خوبه مگه نه
منو فرهت با هم دیگه گفتیم
-اره خیییلی بعد به خودمون اومدیم و گفتیم
| P a g e 25
-هاااا نه .. اره اره اره خیلی خوبه بریم دیگه
اقا اینی که من دیدم مقر نبود که لامصب خخخخ شوخی کردم خیلیم چیز معمولی
بود
وارد که شدیم یونگ سنگ گفت
-اینجا هم مقر دابلس خوش اومدید
منو فرهت قیافه هامون اینطوری بود (((( ¦ کیو گفت
-خب بزارین اتاقتون رو بهتون نشون بدم و همین کار رو هم کرد
بعد از مستقر شدن کامل ساعت های 55 و 03 اینا بود که رفتم پای یخچال تا اب
بردارم و بخورم یواشکی . در رو باز کردم و یه بطری اب برداشتم اما همین که در رو بستم با جونگی که
عینهو جن ظاهر شده بود رو به رو شدم و جیغ خفیفی کشیدم و اونم از من بد تر
از جیغی که کشیدم ترسید و جیغ کشید خلاصه جلوی دهنشو گرفتم و گفتم
هیییییییییییییسسسسسسسسس
سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد و منم دستم رو از رو دهنش برداشتم وگفتم
تو اینجا چیکار میکنی
-من .. این منم که باید بپرسم تو اینجا چیکار میکنی
-من من خب من اومدم اب بخورم
-اب بخوری
-ن پ اومدم ببینم پشت یخچالتون به نارنیا راه داره یا نه

چی
| P a g e 26
- هیچی بیخیال
-باشه
-باشه پس برو دیگه
بعد از این که رفت در بطری رو باز کردم و نصفش رو سر کشیدم تا اینکه با صدای
هیونگ کم مونده بود هرچی اب تو دهنم بود بپاشم تو صورتش بعد چند تا سرفه
گفتم
- اه جیگرم اب شد مار که ماره میزاره طرف ابشو بخوره بعد نیشش میزنه اه
- ترسیدی
- ترسیدم؟؟؟ کم مونده بود خودم رو قهوه ای کنم!!.اخه برادر من! این چه طرز صدا
زدنه ؟ ! -خیلی ببخشید نخواستم بترسونمت
- فعلا که ترسوندی اه ! - اینجا چیکار میکنی؟
بطری اب رو گرفتم جلو چشش و گفتم این کار
و رفتم تو اتاق
در رو بستم و با خودم گفتم
-استغفرالله !! یه خواستم اب بخورم ها از الان اینطوریه بعدش چی میخواد بشه ؟؟
- چی میگی با خودت پچ پچ میکنی دیوونه شدی
-دیوونه نیستم ولی فک کنم تا وقتی که اینجاییم بشم
-منا راستی باز دمای هوا زنگ زد
-ا واقعا یادم باشه فردا به هیون بگم
| P a g e 27
-خفه شو
- چی شد چی شد هم خدارو میخوای هم خرما
- نه خیرمم
-خب پس چی نه میخوای هیون بفهمه ناراحت شه نه... نه مثل اینکه فقط خدارو
میخوای دمای هوا رو مگه نه
- خففففففففف
- هاااان .....پس هیون رو میخوای
-خ ف ه
- اهان..... هیچکدوم؟؟ ! -ببند اون دهنو
-هردو؟؟
- مناااااااا !! - ای بابا من که نفهمیدم! اصلا هرکدوم عشقت کشید ایییییییییششششششششش
******** صبح با صدای تق تق که از بیرون می یومد بیدار شدم با چشم های خواب
الود رفتم CW خخخخ همین که اومدم بیرون با جونگی که زارتی سرشو انداخته
بود پایین اومده بود داخل رو به رو شدم مثل بز نگاش کردم و گفتم
- جانم عزیزم چی میخوای البته به فارسی
دیدم اون از من بد تر زل زده بود و خشکش زده بود رفتم جلو و یه بشکن جلو
صورتش زدم تا شاید به خودش بیاد دیدم نه بابا تو هپروته گفتم
-اوهوع مارو باش داش چیزی شده
| P a g e 28
بعد چندین میلی متر ثانیه به خودش اومد و گفت
- منااااااااااا
خیلی ریلکس گفتم
-بله
یه نگا به سر تا پام کردو گفت هیچی و زود از اتاق خارج شد
با تعجب به اونو رفتنش نگاه کردم و گفتم وااااااااااااااا الهی العفو پسر مردم دیوونه
شده
سرم رو برگردوندم و چشم به ایینه افتاد انچنان جیغی کشیدم که حنجرم تقریبا جر
خرد
******* اینت قسمت استثنائی از زبون جونگ مینه خخخ
خیلی سریع از اتاق اومدم بیرون هنوز تو بهت چیزی که دیده بودم بودم که فرهت
گفت
-چی شد بیدار شد
-هاااا
فرهت جلو اومد و گفت خوبی
خودم رو به اون راه زدم و از طرفی هم خندم گرفت و گفتم نه نه هیچی نشده
همون موقع صدای جییییغ بلندی کل خونه رو لرزوند دیگه نتونستم جلوی خودم
رو بگیرم و زدم زیر خنده
هیون اومد کنارم و گفت خوبی
وقتی قیافه ی منا در اون لحظه میافتاد بیشتر خندم میگرفت فرهت بدو بدو به
| P a g e 29
سمت اتاق رفت و بقیه هم دنبالش اما فرهت اجازه نداد اونا وارد بشن
******** دوباره از زبون منا
از خجالت دست وپام به لرزه افتاده بودم یعنی اون منو با این وضع دیده بودددد
اهههه خداااا
فرهت اومد داخل و در رو هم بست و گفت منا خوبی و بعد از اینکه چشمش به
من و سروضعم افتاد خنده ای کرد و گفت نگوووووووووووو
خیلی جدی و با حالی زار نگاش کردم گفتم
- کووفت فرهتتتتتتتتتتت
فرهت که افتاده بود رو تخت و دلشو گرفته بود و میخندید
یه نیشگون ازش گرفتم و گفتم عووووووضضییییی به من میخندی
- خب مگه جونگی تورو با این وضعیت ندیده وااااااااااای پس همون بود جونگی
بیرون تو بهت بوده خخخخخخخخخخخخ
-فرهت نامرد به فکر منم باش حالا چه جوری تور روی اون نگاه کنم اه من موندم
این اتاق در نداره
-خب مگه چیه برای اون که طبیعیه ولی تو رو با اون وضع دیدن نه
خخخخخخخخخ
دوباره تو ایینه یه نگاه به خودم کردم
از اون جایی که دیشب تو خواب گرمم شده بود یه شلوارک شطرنجی رنگی رنگی
خشگل ها اونم بالای زانو خیلی وسط ران با یه تاپ دو بنده مشکی خیلی خشجل
شده بودم ولی خجالت باعث میشد زشت به نظر بیام
| P a g e 31
-به این خوبی شانس اوردی با یه وضع دیگه ندیدت
- هووووی فکرت وجاهای بد نبر منحرف
-خشگل شدی که وری وری وری چیز
-هههییییعععع چیز
-اره جون تو
-اه پس برای همینه اون طوری نگام میکرد
- میگما کم عاشق نبود عاشق ترم شد خخخخخخخخ
-فرهت ببند اون دهنو
بیخیال بحث شدیم و منم
یه لباس کاملا پوشیده یعنی استین بلند مشکی ساده با یه شلوار گشاد شطرنجی
پوشیدم و با فرهت رفتیم تو هال همه سر میز صبحونه نشسته بودند و منتظر ما
بودند و جونگی هم همش تو خودش بودو ریز ریز میخندید تا چشمم به اون افتاد
سرم رو از شرم انداختم پایین و نشستم سر میز جونگی خیلی سریع تغییر حالت
داد و خییل معمولی گفت سلام منا
برای یه لحظه با تعجب نگاش کردم و گرفتم قضیه چیه و گفتم سلام
صبحونه رو خوردیم و اونم انگار نه انگار اتفاقی افتاده
***** صبحونه رو خوردیمو اونم انگار نه انگار هیچ اتفاقی افتاده اما این فرهت بود که
ریز ریز میخندید منم به فارسی گفتم فرهت ادم به ادم میرسه هااااااا
-بله تونستی خودتو برسون
-استغفرالله فرهت
| P a g e 31
هیون از اون طرف گفت
-شما چی میگید از رو مبل بلند شدم و رفتم سمت هیون و گفتم
- هیون جان رقیب عشقی برات پیداشده بیانه
هیون در جا مونده بود منم خنده کنان رو به فرهت گفتم خوردی
هستشو تف کن بیرون
فرهتم که زیر نگاه های هیون سرخ اب سفید اب میشد . اونا رو به حال خودشون یا بهتره بگم فرهت و تو اون موقعیت تنها گذاشتم و رفتم
تو اتاق دو دیقه نشده بود که فرهت وارد شد و در و بست و طوری که انگار داره
جونش در می اد قرمزززززززززز شده بود و بال بال می زد خنده ای به حالش
کردم و گفتم عزیزم چی شده با خجالت خیلی زیاد گفت
-واااای وااااااااااااااای
-اوهوع مارو باش فرهت چی شده نکنه
-کوفت زبونتو گاز بگیر
-اره تو راس میگی
- منا ساکت واااااااااااااااای
-خو بگو چی شده خواهر من
فرهت کنارم نشست و فقط از خجالت خیلی زیاد میخندید و بال بال میزد
- فرهت نزنمتا بگو چی شد
-وای وای هیچی بابا
-اره هیچی بنال دیه
خنده ای کرد و گفت
| P a g e 32
- تو که رفتی پرسید این دمای هوا کیه منم خاک با بلدزر تو سرم گفتم هیچی یکی
از اشنایان بعد اونم گفت اینا رو قبلا گفته بودی منم گفتم مشکلی داری هیچی
دیگه منا اینو که گفتم یه قدم اومد جلو و گفت از من بهتره. اقا منا اینو که گفت
یعنی من داشتم زمینو گاز میزدم مرده بودم ینی
- ااا چه جالب اگه میدونستم اینطوری میمیری زود تر این کارو می کردم خبببب
-کوفت وایستا بگم خوب هیچی دیگه منم زلیدم تو چشاش و گفتم اممم تقریبا
برابرید اخ منا اینو که گفتم گفت حالا میبینی که من از اون بهترم به زودی میفهمی
اینو که گفت دیه هیچی باید منو از رو زمین جم میکردین
-وا برا چی
- خودمم نمی دونم چطوری اونا رو بهش گفتم
-البته دروغم گفتی
- ها
- مگه نگفتی با هم برابرن خب دیه از نظر تو اول دمای هوا خوبه بعد هیون بعدهم
زدم زیر خنده
-نخیرمم کاملا برعکس
-چی شد چی شد صب کن اگه به هیون نگفتم
-وای منا یه چیز نمیشه به تو گفت اصا برو گمشو
-نچ خواهرمن چرا ناراحت میشی شوخی می کنم
-هرچی اها راستی
-تو منو میخواستی
-کوووفت جونگی دنبالت میگشت
| P a g e 33
- ااااا چیشده نگووووووووو
خنده ای کرد و گفت میگممممممم
-وااای حالا چیکار کنم
-من چه بدونم ادم به ادم میرسه ها هنوزم میگم
-بله بله ثابت شد
-خب حالا کجا هست
-توی حیاط
-اها
****** وارد حیاط که شدم جونگی رو دیدم که رو نیمکت تو حیاط نشسته بود رفتم و رو
به روش وایستادم و گفتم چیزی شده
با دیدن من یه نگا به سر تا پام انداخت و گفت اره بیا بشین
-من راحتم شما بفرما
بلد شد و در حالی که با زور جلوی لبخند زدنشو گرفته بود گفت
-اهممممم اهممم امروز ... یعنی اتفاقی که امروز افتاد
-چه اتفاقی
با تعجب نگاهی به من انداخت و دیگه نتونست جلوی لبخندشو بگیره در حالی که
نیشش تا بنا گوش باز شده بود گفت خب پس دیگه هیچی بیا فراموشش کنیم
-اها
- امروز تو و فرهت و کیو خونه تنهایین و بقیمون یه جاهایی کار داریم
-اوهوع چه عجب از شما شنیدیم کار دارید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 24 تیر 1396 12:09 ب.ظ
Hello, i read your blog from time to time and i own a similar one and i
was just curious if you get a lot of spam remarks? If so how do you protect against it,
any plugin or anything you can advise? I get so much lately it's driving me crazy so any help
is very much appreciated.
جمعه 25 فروردین 1396 02:35 ب.ظ
Hi, I do believe this is a great website. I stumbledupon it
;) I may revisit yet again since i have book marked it.

Money and freedom is the greatest way to change, may you be rich and continue to guide other people.
شنبه 12 فروردین 1396 04:30 ب.ظ
I really like your blog.. very nice colors & theme.
Did you create this website yourself or did you hire someone to do it for you?
Plz respond as I'm looking to design my own blog and would like to
find out where u got this from. thanks a lot
یکشنبه 25 مرداد 1394 08:37 ب.ظ
سلام خوبی ؟؟
عالی بود مثل همیشه
park dong sub سلام
خوبم مرسی تو چطوری
خواهش میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر