تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_EP17
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 2 شهریور 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلاممممممم
اومدم با قسمت جدید
ببخشید طولانی شد غیبتم
بیمارستان بودم و جراحی قلب داشتم
ولی الان داستانو آوردم امیدورام دوستش داشته باشین
صبح بلند شدم رفتم دست و صورتم رو شستم  تو آینه نگاه کردم
-آدریا امروز باید شاد باشی.....امروز تولد جونگمین.....باید شاد باشی تا اونم شاد باشه...حتی زوری هم شده باید لبخند بزنی....جونگمین توی اون سه ماه کم کمکت نکرد...چه شبایی که از درد میزدیش و هیچی نمیگفت....درد کشیدنات رو دید...کمکت کرد درمون بشی تا بتونی بیای سراغ عشقت.....پس برای قدر دانی ازشم شده امروز باید شاد باشی.....
اومدم بیرون...موهام باز ریختم دورم یک تل صورتی هم رنگ لباسم زدم به سرم و رفتم بیرون....طبق معمول مین هو بیدار بود و مشغول درست کردن صبحونه....
-سلاممممممم صبح بخیر
مین هو:ترسیدم دختر.....سلام جوجوی سحر خیز خودم
-کمک میخوای؟
مین هو:اره بدو بیا....
پیش بند بستم مثل خودش و رفتم کمکش
-مین هو جونگمین رو با خودت ببر شرکت....تا من بتونم خونه رو آماده کنم
مین هو:شرکت؟ بره چی؟
-کاراشو کرده بره همیشه اومده کره....توی شرکت سمتی که اون میخواد رو داریم و خالیه...میخوام با خودمون کار کنه.....هوش بالایی داره...ببرش شرکت هم سرش گرم میشه و هم باهاش راجع به کار حرف بزن....
مین هو:باشه...فکر خوبیه...
میز رو باهم چیدیم و مین هو رفت تا جونگمین رو بیدار کنه و منم رفتم تا سوکی رو بیدار کنم...داشتم رد میشدم دم اتاق هیون مکث کردم....مین هو نبود و با اون وحشی بازیای جونگمین مطمئنم حالا حالا ها درگیرشه....آروم در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل....هرچند اون خوابش سنگین بودو با بمبم بیدار نمیشد ولی احتیاط شرط عقل بود...مثل همیشه با بالای تنه ی لخت خوابیده بود و روشم باز گذاشته بود...هوا هنوز آنچنان گرم نشده بود و سوز داشت....ولی چه میشه کرد که هیون جونگ گرمایی بود و تو زمستونشم این مدلی میخوابید....روی زانوهام رو زمین نشستم و زل زدم به صورت خوشگلش...اون موقع ها همیشه کارم همین بود.....بیدار که میشدم خواب بود میومدم اینجوری میشستم و صورتش رو نگاه میکردم...به موهاش دست میکشیدم.....به مژهاش و به لبهای خوردنیش....اینقدر نگاش میکردم تا بیدار میشد.....هه هه...بیشتر موقع ها همون مدلی خوابم میبرد دوباره ولی اون هنوز بیدار نشده بود.....هیییییی روزای خوشی داشتیم.....نگام رو دادم به صورتش....موهای طلایی اش ریخته بود تو صورتش و اون چشمای خوشگلش رو پنهون کرده بود...دستم رو بردم سمت موهاش و موهاش رو زدم کنار....حالا بهتر میتونستم اون چشمای خوشگلش که بسته بود رو ببینم.....آروم دست کشیدم به ابروش....دستم رو نمیتونستم بکشم کنار...سنگین بودن خوابش شجاعم کرده بود....دستم رو به بینیش کشیدم و لبهاش...اون لبهای خوشکلش که همیشه وسوسه ام میکرد ببوسمشون....آخرم نتونستم طاقت بیارم.....بلند شدم و خم شدم سمتش و آروم لبهاش رو بوسیدم.....خواستم لبهامو از لبهاش جدا کنم...ولی نمیتونستم....من دلتنگ این مرد بودم.....دلتنگ همه زندگیم بودم.....بالاخره با کلی کلنجار خواستم لبهامو جدا کنم که با چشمای بازش مواجه شدم....نگاهمون به چشمای هم بود.....خواستم سریع برم عقب که نذاشت....لب پایینم رو تو دهنش گرفت و یک بوسه نرم بهش زد....نمیخواستم مقاومتم بشکنه.....ولی نشد.....یک دستش سمت گردنم رفت و یک دستش سمت کمرم.....افتادم روش و منو محکم تو بغلش نگه داشت و بوسه اش رو عمیق تر کرد....جلوشو نگرفتم....از خودم جداش نکردم....نمیخواستم پسش بزنم....چشمام رو بستم و همراهیش کردم....اون همه کس من بود و من در طلب بخشش بودم....منو بیشتر به خودش فشرد...اونم مثل من دلتنگ بود....حس میکردم.....دیگه از مدل بوسیدناش میتونستم حدس بزنم چشه......دلتنگ بود و دلخور....اینو از گازای کوچیکی که میگرفت متوجه شدم.....بالاخره لبهاش رو از لبام جدا کرد...رفت سمت گردنم...ولی نمیبوسید فقط نفس های گرمش بود که به گردنم میخورد....محکم تر به خودش فشرد و سرش رو داخل موهام برد.....صدای استخونام که داشت تو دستای این مرد له میشد رو میشنیدم...ولی هیچی نمیگفتم.....این درد...این فشرده شدن رو دوست داشتم.....دستامو دور گردنش حلقه کردم و سرم رو روی شونه اش گذاشتم.....نه اون چیزی میگفت نه من.....سکوت بود بینمون و چقدر من این سکوت رو دوست داشتم.....دلم برای اون نجواهای عاشقانه اش تنگ بود ولی به همین سکوتم راضی بودم.....نمیدونم چقدر زمان گذشته بود....ولی الن اروم شده بود قلبامون....سرش رو آورد عقب و نگام کرد...منم نگاش کردم.....چشمای عسلیش....همون چشما که منو دیوونه خودش کرده بود رو دوخت بود به چشمام.....دلمو زدم به دریا...نمیخواستم سکوت باشه دیگه....سرم رو روی شونه اش گذاشتم و دم گوش آروم گفتم:دلتنگتم زندگیم....
از فشار دستاش فهمیدم میشد فهمید چه حالیه...و بالاخره حرف زد....
هیون:خودت باعثش شدی...
صداش از خواب دورگه بود....
-اومدم جبران کنم....قبولم میکنی؟
دستاش از دور کمرم باز شد...زدم کنار از رو تخت بلند شد....همون طور که میرفت سمت سرویس گفت:دیر اومدی.....من یکی دیگه رو دوست دارم
همین رو گفت رفت داخل سرویس و در رو بست.....تیر خلاصی رو زد...اون یکی دیگه رو دوست داشت...یکی دیگه رو میخواست.....یک قطره اشک از چشم ریخت.....کیم آدریا حق نداری گریه کنی....خودت کردی...خودت ترکش کردی.....اون همه کار کرد دوباره برگرده پیشت خودت پسش زدی.....بلند شدم از اتاق اومدم بیرون...رفتم اتاق خودم.....دیروز وقتی سویان رو دیدم کنارش حدس زدم دوستش داره....با حرفهای مین هو شک کردم....با رفتارای خودش شک کردم....ولی امروز....از زبون خودش شنیدم یکی دیگه رو دوست داره....باورم نمیشد....باورم نمیشد یک روز کارمون به جایی بکشه که توی روم بگه یکی دیگه رو میخواد..هیچ وقت همچین روزی رو تصور هم نمیکردم....ولی اتفاق افتاد و حق اعتراض نداشتم....چون مسبب همه اینا خودم بودم.....رفتم داخل سرویس صورتم رو آب زدم....موهام رو مرتب کردم از اتاق اومدم بیرون و رفتم آشپزخونه...مین هو و جونگمین صبحونه اشون داشت تموم میشد و هیون جونگ هم تازه بهشون ملحق شده بود 
مین هو:ا آدریا پس سوکی کو؟
-خسته بود گذاشتم بیشتر بخوابه...
مین هو:اون خسته بود؟ مگه کوه کنده
-قیافه اش که داد میزد خسته است
گیون:قیافه کی داد میزنه خسته است
مین هو:بیدار شدی؟؟؟
گیون:بله....خسته ام نیستم محض اطلاع خانوم
-بهتر چون امروز کارت دارم
گیون:حالا که فکر میکنم چقدر خوابم میاد
برگشت بره که از تیشرتش گرفتم و نذاشتم
-کجا؟کجا؟در نرو که بد میبینی
هلش دادم سمت آشپزخونه و خودمم پشت سرش رفتم...نشستیم صبحونه خوردیم...مین هو و جونگمین رفتن و هیون جونگ هم رفت بیرون....من موندم و گیون سوک
گیون:ببینم هیون چش بود؟
-من چه میدونم
گیون:گفتم شاید باز زدی تو برجکش...
تو دلم گفتم این دفعه من نزدم تو برجکش اون زد
-نه بابا من چیکار اون دارم...
گیون:امروز کلی کار داریم نه؟از الان بگم تزئیین خونه با من
-باشه منم تدارک غذا و تنقلات رو میبینم...
هیون:مگه چه خبره؟
گیون:ا کی اومدی تو
هیون:همین الان خبریه؟
گیون:امروز تولد جونگمین....میخوایم براش تولد بگیریم
هیون:چی شده به فکر جونگمین افتادی؟
گیون:من؟؟؟نه بابا آدریا به فکرش افتاده...اون میخواد تولد بگیره واسش
هیون:اوهوم...خوبه...کمکی از من ساخته است؟
گیون:اگه میتونی تو آشپزی و کارای آشپزخونه کمک آدریا کن
هیون:باشه..کیا رو میگین بره جشن
گیون:نمیدونم...آدریا کیا رو میگی؟
-جشنمون خودمونیه....مثل جشنای قبلی....راستی چائه ون و یونگ جونگ هم باید یکی تون بره بیاره...
گیون:اون کار خودمه....من میرم
-باشه....من برم به ووبین سر بزنم
گیون:آدریا بیدارش نکنیا....بذار بخوابه
-باشه
از پشت میز بلند شدم رفتم اتاق جونگمین....ووبین خیلی آروم خوابیده بود.....آروم لپش رو بوسیدم.....گذاشتمش وسط تخت و دورش متکا گذاشتم که یک موقع بیدار شد اذیت نشه....این بچه خیلی خوردنی و بامزه بود...از اتاق اومدم بیرون و رفتم آشپزخونه....وسایل رو در آوردم و مشغول شدم....همش منتظر بودم هیون جونگ بیاد آشپزخونه.....خودش گفت کمکم میکنه...تو هیمن فکرا بودم و کارا رو میکردم که صدای سویان رو شنیدم....
سویان:سلاممم اونیییی
سعی کردم لبخند بزنم...باید کنار میومدم با این واقعیت....
-سلام خوش اومدی
سویان:مرسی...هیونی زنگ زد گفت بره امروز کمک لازمی....گفتم بیام کمکت....منم دعوتم امشب؟
-معلومه...توهم دیگه از ماهاییی
سویان:اخ جون....من عاشق جشنم
-خیلی خوبه....
سویان:من چیکار کنم اونی؟
-پیازچه ها و پیاز ها رو خورد کن برام...ممنون
سویان:چشم
باهم دیگه مشغول کار شدیم....اداها و حرفهایی که میزد باعث میشد بخندم...اون دختر شاد و پر انرژی بود درست مثل خودم....بعضی موقع ها اینقدر بانمک و خنده دار حرف میزد که من کارو ول میکردم میشستم زمین فقط میخندیدم....واقعا از ته دل میخندیدم....تصمیم گرفته بودم امروز فقط و فقط شاد باشم و به هیچ چیز ناراحت کننده ای فکر نکنم....وقت برای غصه خوردن و پشیمون بودن زیاد داشتم.....تدارک غذاها و خوراکی های جشن رو دیدیم و برای ناهار هم بولگوگی درست کردیم.....بولگوگی غذای مورد علاقه همه مون بود....وقتی کارا تموم شد جفتمون ولو شدیم رو میز
گیون:خسته نباشید خانوما
-ممنون...
چائه:اونییییییییییییییییی من اومدم
ازم باز آویزون شد...
-چائه گردنم شکست بچه....
بلند شدم تو بغلم گرفتمش
-آخییییی چقدر دلم بره تو تنگ شده بود
چائه:منم اونیییییییی....کجا رفتی یدفعه
-کار داشتم عزیزم....
یکی چائه ون رو ازم جدا کرد و دستم رو کشید....خم شدم و بغلش کردم
-ببین کی اینجاست...یونگ جونگ خودم
یونگ جونگ:آرهههه وایییییییی خیلی خوشحالم که اینجایییی اونییییییییییییییییی
-منم عزیزم....خوشحالم میبینمت....
شبیه هیون جونگ بود....اسمشو گذاشته بودم هیون جونگ کوچک....
سویان:معلومه خیلی دوستت دارنا
از یونگ جونگ جدا شدم و گفتم:آره....منم خیلی دوستشون دارم
یونگ جونگ و چائه ون که تازه متوجه سویان شده بودن با تعجب نگاش کردن
چائه ون:اونیییی دوستته؟
یونگ جونگ:آره اونییییییی
سویان:از امروز شدم دوست اونی شماها...من عشق هیون جونگم....
دستمو مشت کردم تا از چهره آزرده ام مشخص نباشه....
یونگ جونگ:چی؟؟؟عشق داداشی من؟؟؟؟هیونگگگگگگگگگگگ
هیون:چه خبره اینجا رو گذاشتین سرتون
یونگ جونگ:دوست دختر گرفتی؟
هیون جونگ نگاهی به من کرد و دستاش رو دور کمر سویان حلقه کرد
هیون:نه دوست دخترم نیست که عشقمه....
میخواست منو بشکنه....داشت تلافی کارامو میکرد....مطمئن بودم....میخواست به بدترین شکل نابودم کنه....خودم بی رحمش کردم....همش تقصیر خودمه....
-خوب پسرعمو فعلا عشقتو ول کن در نمیره....ما کلی کار عقب مونده داریم....
دستاش مشت شد....
هیون:باشه فقط زیاد خسته اش نکنیا
-باشه...خب پسرا بیرون سریع
پسرا رو فرستادیم بیرون.....یونگ جونگ دست هیونو گرفت و یک جورایی با خودش کشید برد....مطئنن درک اینکه برادرش رفته سراغ یکی دیگه و دیگه با من نیست براش سوال بود....
چائه ون...سویانو خیلی بد نگاه میکرد...نباید اینجوری بشه
-چائه ون...چائه
نگاهشو ازش گرفت و منو نگاه کرد
چائه:بله اونیییی
-بیا کمکم بدو....سویان یکم استراحت کن.....خسته شدی...چائه ون هست
سویان:باشه پس میرم یکم قدم بزنم بیام
-باشه برو
سویان رفت بیرون و تا رفت برگشتم سمت چائه ون
-چائه از الان بگم باهاش درست رفتار میکنی
چائه:بره چی؟؟؟؟اون دختره ی
-ااا چائه ون مودب باش...اون دوست دختر هیون جونگ و باید بهش احترام بذاری....
چائه:اونی تو واقعا باهاش مشکلی نداری؟ناراحت نیستی؟
-بره چی ناراحت باشم؟من و هیون جونگ 4سال پیش جدا شدیم....هم من....هم اون الان آزادیم با هرکی باشیم
چائه:ولی من از این دختره خوشم نمیاد...اگه اون نبود شما فرصت اینکه دوباره آشتی کنین رو داشتین
-نه...همچین فکری نکن....اونم نبود نمیشد.....من و هیون جونگ دیگه همو فراموش کردیم
چائه:فکر نکن ازتون خیلی کوچیکم چیزی سرم نمیشه اونی....هنوزم میشه عشق رو از چشم جفتتون خوند....
-همچین چیزی نیست چائه....تمومش کن
چائه:باشه...دیگه چیزی نمیگم شما دوتا هم تا میتونید همو گول بزنید و از هم فرار کنید....
چیزی نداشتم بگم....خودمو مشغول کردم که دوباره صدای چائه ون رو شنیدم
چائه:واییییییییی اونییییییییی راسته اون نوه گمشدهه پیدا شده؟
-آره
چائه:خوشگله؟
-آره..خیلی...هم خوشگله...هم جذاب....خیلی هم مهربون و بامزه است
چائه:وایییییی چه عالی
-یااااااااا نقشه براش نکشیا....بچه داره...سنشم خیلی زیاده بهت نمیخوره
چائه:اونیییییییی چرا حالا که هیون جونگ رفته با یکی دیگه توهم نمیری با یکی دیگه....همین نوه جدیده.....خیلی خوبه ها
-از من گذشته
چائه:مگه چند سالته که میگی از تو گذشته...تازه اول جوونیته اونی....
-مخمو خوردی دختر...قرار بود کمکم کنیا
چائه:ای وای ببخشید بگو چیکار کنم
-بردار اون هویجا رو آبشو بگیر....
چائه:ای به چشمممممم
یکم دیگه کارا رو کردیم و سویان هم اومد کمک و ساعت نزدیکای 3بود که همه کارا تموم شد....سوکی و هیون جونگ هم کار تزئین رو تموم کرده بودن....میز رو چیدم و سویان رفت صداشون کنه برای اینکه تاهار بخوریم.....اومدن و ناهار رو توی یک محیط شاد خوردیم.....یعنی با مزه پرونی های چائه ون و سویان مگه میشد نخندید...سوکی هم همراهیشون میکرد....بعد ناهار همه رفتیم تا آماده بشیم مین هو گفته بود ساعت 6 میرسن خونه....دوتا از دوستای قدیمی جونگمین رو پیدا کرده بودم و دعوتشون کرده بودم بیان....اوناهم مثل جونگمین پر انرژی شاد بودن...زناشونم بامزه بودن....یکی شون اسمش کیم کیو جونگ بود و اسم زنشم میرا بود...اون یکی هم کیم هیونگ جون بود و اسم زنشم ستی...زن هیونگ جون یک دختر ایرانی بامزه بود...وقتی فهمیدم ایرانیه خیلی خوشحال شدم....با دیدنش یاد دوستم افتادم....سریع هم باهم جور شدیم.....کلا همین بودم سریع با همه اخت میشدم.....با تک زنگ مین هو فهمیدم رسیدن....
-بچه ها اومدن....آماده باشین.....
چراغا رو خاموش کردن و همه شون جلوی من ایستادن تا من معلوم نباشم....کیک با شمع های روشن دست من بود.....صداش اومد
جونگمین:هی مین هو چرا اینجا تاریکه....بچه ها نیستن؟
همون موقع چراغا روشن شد و کلی کاغذ رنگی و برف شادی ریختن رو سرشون....
جونگمین هیچی نمیگفت....مثل اینکه واقعا غافلگیر شده بود....بچه ها رفتن کنار و من با کیک رفتم جلو...وقتی منو با کیک و شمع دید تازه درک کرد چه خبر شده....سنگینی نگاه هیون جونگ رو خیلی خوب حس میکردم....اهمتی ندادم....رفتم نزدیک جونگمین و کیک رو گرفتم جلوش
-تولدت مبارک پارک جونگمین
جونگمین فقط داشت نگام میکرد....
-کیک آب شد بدو شمع ها رو فوت کن....
شمع ها رو فوت کرد و همه براش دست زدن و شعر تولدت مبارک رو براش خوندن.....کیک رو بردم آشپزخونه و بچه ها یکی یکی رفتن سمتش و بهش تبریک گفتن......کیک رو گذاشتم یهچال تا بعد شام سروش کنم.....با یکی سینی پر قهوه منم به جمع اشون پیوستم....بعد تعارف قهوه نشستم پیش ستی که چائه ون داشت مخش رو تیلیت میکرد
-ستی این زیادی فک میزنه امیدوارم سرسام نگرفته باشی از دستش
چائه:یاااااااا اونی
-اونی و مرض
چائه:راستی این جونگمین اوپاهم جیگریه ها بره خودش
ستی:پس چی...داداشم لنگه نداره
یونگ جونگ:به هیون جونگ هیونگ من نمیرسه
ستی:میرسه...خیلی ام ازش سرتره....
-ااا ستی بچه شدی....
با این حرفم همه مون خندیدیم....سنگینی نگاهی رو حس کردم...سرم رو برگردوندم و دیدم جونگمینه....به ظاهر داشت با کیوجونگ و هیونگ جون حرف میزد ولی نگاهش به من بود....نگام رو از گرفتم و خواستم برم آشپزخونه که چشمم افتاد به هیون جونگ....اخم داشت....یا شایدم من هنوز دلم میخواست اینجوری برداشت کنم که اخمش به خاطر منه...نه چیز دیگه.....رفتم آشپزخونه و مشغول چیدن میز شدم...مثل همیشه مین هو اومد کمکم...
مین هو:خسته نباشی جوجو
-مرسی...چه خبر؟
مین هو:هیچی کارا رو بهش توضیح دادم...تو شرکتم گشت زدیم....از فردا تو همون سمت که گفتی کارشو شروع میکنه
-خوبه....خوشش اومد
مین هو:اوهوم...باورش نمیشد یک همچین شرکتی رو توی چهارسال تو به اینجا رسوندی
-منو دست کم گرفته بود پس
مین هو:الان دیگه دست کمت نمیگیره...
ستی و میرا و سویان اومدن داخل
سویان:ای ای ای..خوب خلوت کردینا
تا اومدم چیزی بگم و رد کنم مین هو نذاشت
مین هو:چیکار کنم از صبح ندیدمش....
سویان:آخیییی ولی خب مجبوریم بفرستیمت پیش پسرا...تحمل کن مهمونی تموم شه کلی وقت واسه خلوت کردن دارین
مین هو بهم چشمک زد که خنده ام گرفت....دستاش رو دور کمرم حلقه کرد...
مین هو:عشقم ببین دارن من و تو رو جدا میکنن
-تحمل کن عزیزم....چیزی نمونده تا تموم شدن جشن
لپم رو بوسید و گفت:باشه فقط به خاطر تو عشقم....
خنده ام گرفته بود بدجور...ولی خودمو کنترل کردم...یک ذره سرکار گذاشتن اینا خوب بود...
ازم جدا شد و رفت بیرون ولی به دو دقیقه نکشید که دوباره سرشو آورد داخل
مین هو:خانوما ا صبح همش کار کرده....کمکش کنین خسته نشه عشقم...بره خواب لازمش دارم
سرم رو انداختم پایین ولی نه از خجالت بلکه از خنده....داشتم منفجر میشدم و اگه چهره ام رو میدیدن میفهمیدن سرکاریه....مین هو رفت و ماهم مشغول چیدن میز شام شدیم و بعدشم رفتیم صداشون کردیم......شام توی یک محیط شلوغ و پر سرو صدا خورده شد....هیونگ جون و جونگمین واقعا وقتی باهم میافتادن بامزه میشدن...از دست این دوتا اینقدر خندیدیم که آخراش اشکامون در اومد....پسرا رفتن داخل نشستن و ماهم میز رو جمع کردیم....دسر رو دادم چائه ون ببره.....کیک رو هم دادم ستی و میرا تقسیم کنن ببرن....من و سویان هم ترتیب قهوه و اب هویج و سوجو رو دادیم.....رفتیم داخل و سویان رفت نشست پیش هیون جونگ....منم نشستم رو یک مبل تکی...ستی و میرا هم پیش شوهراشون نشسته بودن....یونگ جونگ و مین هو و سوکی و چائه ونم باهم نشسته بودن و ووبینم بغل سوکی بود....جونگمین بلند شد اومد سمتم رو دسته مبل نشست و دستش رو انداخت دور شونه ام و یک چشمک زد بهم....میخواست هیونو حرص بده....هرچند مطمئن بودم حرص نمیخورد....
جونگی:خوب از همه ممنونم که به خاطر من و تولدم اومدین...واقعا خیلی خیلی خوشحال شدم و میتونم بگم من خودم تولدم اصلا یادم نبود.....اتفاق و این دورهمی امروز رو مدیون زحمتای آدریام...واقعا دستش درد نکنه....نمیدونم اگه آدریا نبود میتونستم دوستامو به این زودی ببینم یا نه...به افتخارش....
سرم رو انداختم پایین....همه برام دست زدن...
جونگی:مین هو وقتشه
-وقت چی؟؟؟؟
جونگی:وقت این
موسیقی ملایمی تو کل خونه پخش شد.....بلند شد رو به روم ایستاد دستش رو آورد سمتم
جونگی:پرنسس افتخار یک دور رقص رو میدی؟
جلوی اون همه آدم بد بود رد میکردم....نمیخواستم ضایع بشه جلو دوستاش....دستش رو گرفتم بلند شدم.....رفتیم وسط و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و مجبورم کرد دستام رو دور گردنش حلقه کنم.....دم گوشش آروم گفتم:که پرنسس....مهمونی تموم شه من میدونم و تو
جونگی:مگه بد شد؟...هیونو ببین....سرخ شده....داره میترکه.....شب ازش کتک نخورم خوبه....خطر کردم خطر
-من خواستم خطر کنی؟
جونگی:مگه نمیخوای برش گردونی؟
-اینجوری؟؟؟؟
جونگی:تو کاری نداشته باش...میدونم دارم چیکار میکنم
-فقط میخوام راه حلت جواب نده
جونگی:جواب میده....هیون جونگو خوب میشناسم
-بیشتر از من نمیشناسی....من 5سال زیر یک سقف باهاش زندگی کردم
جونگی:جواب نمیداد الان سرخ نشده بود....حتی نمیتونه تظاهر کنه براش مهم نیست....اینقدر که عصبیه
-لاغر یکذره فاصله بگیر....چسبیدی بهم که چی؟
جونگی:یااااا نمیشد تو یکبار به من غر نزنی
-چون تولدته هیچی نمیگم...
جونگی:صدا بچه ها رو گوش کن
سویان:چه عشقولانه
ستی:این دوتا بره هم ساخته شدن
میرا:جونگمین خیلی احساساتی و مهربونه
چائه:آدریا هم اینجوریه
هیونگ:این دوتا زوجای محشری میشن باهم
مین هو:مکمل همدیگه اند
اینا چی میگفتن....زیر چشی از شونه جونگی به هیون نگاه کردم....نبود....رفته بود....سویان تنها نشسته بود.....تا آهنگ تموم بشه و از هم جدا شیم هم نیومد....
جونگی:حالا نوبت بقیه است
تا اینو گفت هیونگ و کیوجونگ بلند شدن....مین هو هم دست چائه ون رو گرفت و بلندش کرد.....سویان نشسته بود و اخم داشت....سوکی ووبین رو داد بغل جونگمین و رفت سراغ سویان....سویانم با روی خوش قبول کرد باهاش برقصه....
حواس هیچکی نبود....رفتم سمت اتاق خوابا.....یعنی هیون جونگ تو اتاقشه؟دو به شک بودم برم اتاقش یا نه...همین طور که تو فکر بودم دستم کشیده شد...در بسته شد و من تکیه داده شدم به در و ل/ب/هام در بر گرفته شد....مشخص بود هیون جونگه...با حرص میبوسید.....مدل بوسیدناش رو هم حفظ بودم.....این مدلی میبوسید یعنی میخواست بگه حق ندارم برم تو بغل مرد دیگه جز خودش....من دونه دونه رفتارا و کارهاش رو از بر بودم.....احتیاج به حرف زدن نبود.....بوسه رو عمیق کرد....نتونستم طاقت بیارم....بازم همراهیش کردم.....اون عشقم بود.....بالاخره ازم جدا شد....ولی فقط لبهاش رو جدا کرد...نفسهاش رو لبهام میشست....چشمهاش رو به چشمام دوخت.....چشمهاش گله مند بود....ناراحت بود....چرا داشت اینکارا رو میکرد...چرا پسم میزد...ولی با کسی میدیدم اینجوری آتیشی میشد....شاید به قول مین هو دنبال غرور از دست رفته اش بود....غروری که من نذاشتم چیزی ازش بمونه.....ازم جدا شد رفت تو تراس اتاقش و در رو بست....لیز خوردم نشستم همونجا.....میخواست منو زجرم بده....با اینکاراش میخواست داغونم کنه....حقم داشت.....حالا دارم میفهمم اون چی کشید سه ماه پیش.....من با یکبار پس زده شدن اینجوری بهم ریختم....ولی اون چندبار......من باهاش چیکار کردم.....بلند شدم از اتاقش اومدم بیرون و رفتم اتاق خودم...در رو بستم خودمو ول کردم رو تخت....آرنجم رو روی چشمام گذاشتم....دوباره غرق خاطراتم شدم....هیچ موقع یادم نمیره اون روز.....روی تاپ نشسته بودم و همراه تاپ خوردن کتابم میخوندم که یک پاکت افتاد رو کتابم....برگشتم نگاه کردم دیدم هیون جونگ داره میره داخل خونه.....پاکت رو برداشتم بازش کردم....با خوندنش دهنم چهار متر باز شد....
"سلام
میرم سر اصل مطلب
میدونم دوستم داری و یک دل نه صد دل عاشقم شدی....از قیافه و کارات تابلوئه....اجازه میدم دوستم داشته باشی و این یادت باشه...وقتی اجازه پیدا کردی منو دوست داشته باشی دیگه نباید کس دیگه رو دوست داشته باشی....وگرنه اتفاق خوبی نمی افته.....بیا به این آدرس:----------------------------------       
                                                                       هیون جونگ"
هم خنده ام گرفته بود...هم متعجب بودم....این دیگه چه مدلش بود؟؟؟؟
با صدای در نشستم و از فکر اومدم بیرون
مین هو:کجایی تو
-هیچی صداها زیاد بود اومدم اینجا یکم آروم شم...سرم درد گرفته بود...
مین هو:الان بهتری؟
-آره بیا بریم
از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم پیش مهمونا....هیون جونگ نبود...سویانم نبود....بچه ها کم کم بلند شدن برن و چائه ون هم ووبین رو که خوابش گرفته بود برد بخوابونه....یونگ جونگ و چائه ون قرار بود پیش ما بمونن....ولی بقیه رفتن....روز خوبی بود در ک اگه رفتارای هیون جونگ رو در نظر نمیگرفتم....همه که رفتن و خونه خلوت شد رفتم آشپزخونه تا جمع و جور کنم که دستای کسی دورم حلقه شد از عطرش فهمیدم جونگمینه
جونگمین:بهترین جشن تولدم بود...ممنون
-خواهش کاری نکردم
جونگمین:هیون جونگ چیزی بهت نگفت؟ندیدیش؟
-نه..ندیدمش
جونگمین:غیبت زد پس کجا بودی؟
-اتاقم سرم درد میکنه یکم...رفتم اتاقم دراز بکشم 
جونگمین:هنوز سرت درد میکنه؟
-آره کمه چیزی نیست
جونگمین:بیا برو بخواب....اینجاها رو من و مین هو جمع میکنیم
-نه...جمع میکنم میرم
جونگمین:لازم نکرده...بیا بریم استراحت کن....فردا شرکتم میخوایم بریم
-پس توهم بیا بریم....توهم میخوای بری شرکت....صبح زنگ میزنم یک خدماتی بیاد تمیز کنه
جونگمین:باشه...
با صدای سرفه ای ازم جدا شد برگشتم و هیون جونگ رو دیدم...چشماش قرمز بود و دستش مشت....
سویان هم اومد داخل اخم داشت اونم.....هیون رفت سمت یخچال شیشه رو برداشت سر کشید و رفت بیرون....سویانم دنبالش...پشت بندش صدای در اومد نشون از بیرون رفتنشون از خونه میداد...برگشتیم اتاقامون...جونگمین رفت خوابید و چائه ون اومد بیرون و رفت اتاق سوکی....یونگ جونگ هم میخواست با من بخوابه و منم قبول کردم....رفتیم اتاقم....دراز کشیدم اونم گرفتم بغلم....اروم آروم موهاش رو نوازش میکردم....اینقدر اینکار رو کردم تا خوابش برد...ولی خودم بیدار بودم...هرکاری میکردم خوابم نمیبرد...ساعت از نیمه شب گذشته بود و هیون جونگ هنوز خونه نیومده بود....نمیخواستم ولی ناخودآگاه فکرم میرفت سمتشون....یعنی الان کجان...دارن چیکار میکنن.....هیون جونگ رفت تا با عشقش راحت باشه؟نگام به ساعت بود و منتظر...تا نزدیکای روشنی هوا بیدار بودم ولی هیون جونگ نیومد....برنگشت...این یعنی اون شبو با سویان گذرونده......این یعنی اون الان مرد کس دیگه ای بود....دیگه مرد من نبود....آغوشش...محبتاش برای کس دیگه ای بود برای من نبود...دیگه مطمئن شدم هیون جونگ نمیاد خونه...کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 1 مهر 1396 05:47 ب.ظ
I truly love your site.. Excellent colors & theme.
Did you build this web site yourself? Please reply back as I'm attempting to create my very own website and want to learn where you got this from or just what
the theme is named. Cheers!
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:07 ب.ظ
Hey! I know this is kinda off topic but I was wondering which blog platform are you
using for this site? I'm getting tired of Wordpress because I've had issues with hackers and I'm looking at alternatives for another platform.

I would be awesome if you could point me in the direction of a good platform.
چهارشنبه 7 تیر 1396 02:06 ق.ظ
I just could not leave your web site prior to suggesting that I extremely
loved the standard information a person supply to your guests?
Is gonna be back ceaselessly to check out new posts
سه شنبه 29 فروردین 1396 02:59 ق.ظ
I was extremely pleased to uncover this web site.
I wanted to thank you for ones time due to this wonderful read!!
I definitely liked every part of it and i also have you book-marked to
see new stuff on your site.
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:41 ق.ظ
A motivating discussion is worth comment. I do believe that you need
to write more about this issue, it might not be a
taboo matter but usually people do not speak about
such topics. To the next! Many thanks!!
سه شنبه 10 شهریور 1394 03:30 ق.ظ
عالی بود ممنون..

وای حالت خوبه دختر.. من واقعا وقتی گفتی خیلی ناراحت شدم.. چطوری ؟؟
دوشنبه 9 شهریور 1394 02:10 ق.ظ
وا کی گذاشتی میرم بخونم. بهت میگم.. ممنون گذاشتی
سه شنبه 3 شهریور 1394 05:50 ب.ظ
وای چقدر دلم برای این راستان تنگ شده بود مثل همیشه عالی بود
سه شنبه 3 شهریور 1394 04:13 ب.ظ
مثل همیشه عالییییییییییییییی بودددددددددددددد عزیزجان.
دوشنبه 2 شهریور 1394 10:02 ب.ظ
چقدر دلم برا این داستان تنگ شده بود خیلی قشنگ بود این قسمت واقعا خیلی عاشقانه بود فقط با کمی دلخوری.خب به هیون حق میدم بیچاره خیلی اذیت شده ولی برداشت آخر آدریا هم منصفانه نبود از کجا میدونه 2 تایی با هم بودن؟با هم بیرون رفتن که به این معنی نیست که با هم باشنبعدشم به قول خودش هیون دیگه آزاده هر کاری میخاد بکنه به خودش ربط داره
دوشنبه 2 شهریور 1394 07:08 ب.ظ
سلام گلم.
میخواستم ببینم قبول میکنی نویسنده‌ی وب من و خواهرم سوزی بشی؟
فرق نمیکنه داستانت مال کدوم گروه یا خواننده باشه.
خوشحال میشم نویسندمون بشی.
حتما بهمون سر بزن و خبر بده.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر