تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - im sorry
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 4 شهریور 1394 :: نویسنده : park dong sub
سلام
اینم قسمت اخر و اینکه خداحافزتون
مرسی که خوندینش و مدیر هم اگه دلش خواست میتونه پنلم رو حذف کنه چون دیگه داستان نمی زارم هیچ جا
خدافز همتون


با دیدن من یه نگا به سر تا پام انداخت و گفت اره بیا بشین
-من راحتم شما بفرما
بلد شد و در حالی که با زور جلوی لبخند زدنشو گرفته بود گفت
-اهممممم اهممم امروز ... یعنی اتفاقی که امروز افتاد
-چه اتفاقی
با تعجب نگاهی به من انداخت و دیگه نتونست جلوی لبخندشو بگیره در حالی که
نیشش تا بنا گوش باز شده بود گفت خب پس دیگه هیچی بیا فراموشش کنیم
-اها
- امروز تو و فرهت و کیو خونه تنهایین و بقیمون یه جاهایی کار داریم
-اوهوع چه عجب از شما شنیدیم کار دارید
| P a g e 34
داشتم میرفتم که گفت
- منا
برگشتم و گفتم بله
گفت
هیچی
گفتم خدا بده عقل پابو
اینو که گفتم داد زد چیییییییییییی
با ترس برگشتم و گفتم شنیدییییییی
یهو دیدم داره میاد سمتم اقا حالا من بدو اون بدو من بدو اون بدو خلاصه دیه
داشتم تو خونه میدویدم که پام پیچ خورد و کم مونده بود بیفاتم تو بغل یونگ
سنگ یعنی در اصل افتادم ولی خیلی زود خودم رو جم کرد و پشتش قایم شدم و
گفتم
- ببین ببین جلوی این دوستتو بگیرا دیوونه شده
خنده ای کرد و خودشو کشید کنار و من موندم و جونگ مین این جونگ مینم خدا
خیرش بده همچین خبیثانه نگاه میکرد درجا گرخیدم خخخخ
همونطوری که داشتم میدویدم رفتم تو یه اتاق و در رو هم بستم و عقب عقب اومد
م ونفس عمیق می کشیدم که خوردم به یکی بدون این که برگردم سرم رو بالا
اوردم و به کله ای که بالا سرم بود نگاه کردم و با دیدن کیو برگشتم و تا خواستم
چیزی بگم اونو در حالی که لباس به تنش نبود و فقط یه حوله دورش بیچیده شده
بود دیدم جیغ خفیفی کشیدم و اونم با جیغ من جیغی کشید و خودشو بغل کرد
خیلی سریع جلوی چشم هامو گرفتم و پشتم رو بهش کردم اونم خیلی سریع
| P a g e 35
لباسشو پوشید و گفت
-خیلی خب میتونی برگردی
با ترس برگشتم و گفتم اه تو اینجا چیکار میکنی
با تعجب پرسید
- کی!?? من?? این سوالیه که من باید از تو بپرسم تو اینجا چیکار میکنی
من و من کنان گفتم
- کی من .. اها من از دست جونگی فرار کردم
لبخندی خبیثانه و همچنین موزیانه زد و یه قدم جلو تر اومد و گفت جای خوبی
نیومدی
یه قدم رفتم عقب و گفتم چطور
ایندفعه دو قدم اومد جلو و گفت
-خودت میدونی
-نه من نمیدونم میشه برام تفسیرش کنی
ایندفع سه قدم اومد جلو منم دوقدم رفتم و عقب و خردم به دیوار نزدیک تر شد و
گفت نمی دونی
من و من کنان گفتم
-چرا چرا میدونم خب دیگه کاری نداری من برم تا خواستم از بغل دستش فرار
کنم دستش رو به دیوار زد و مانع شد هیچی دیه خواستم از اون طرف برم که
دوباره اون یکی دستش رو به دیوار زد و مانع شد من موندم و خجالت هیچی دیگه
منم کم نیاوردم و از زیر دستاش فرار کردم و در رو باز کن و
الفراااااااااااااااااااااررررررررر
| P a g e 36
خیلی سریع رفتم تو اتاق و با دیدن فرهت گفتم اوه اوه مردم خدایا
فرهت خنده ای کرد و گفت حالا نوبت تو شد
-نه عزیز من اینجا دیوونه خونست
و کل اتفاقاتی که تو اون چن دیقه رخ داده بود رو براش گفتم و حالا باید یه
بلدزری چیزی میاوردن اونو از رو زمین جم میکردن بچم مرده بود از خنده
اخیییییی
******* توی حال روی مبل تک نفره دقت کنید تک نفره نشسته بودم و داشتم تلوزیون نگاه
میکردم که جونگی اومد و کنار تلوزیون وایستاد منم بدون توجه اون به کارم ادامه
دادم با عصبانیت گفت
-اهههششششش چینچه
منم که معنیشو گرفتم و با زور جلو خندم و گرفتم دوباره بدون توجه به اون
تلوزیون نا کردم
یهو دیدم اومد رو به روم دست به کمر وایستاد بازم توجهی نکردم و سرم رو کج
کردم یا خم کردم یا هر چیز دیگه ای که بتونم فیلمم رو ببینم بعد اونم کم نیاورد و
چند قدم اومد جلو تر دیه داشتم مضطرب میشدم ولی بروز ندادم و دوباره کارم رو
تکرار کردم و ایندفعه در حالی که یه نیمچه قدم با من فاصله داشت خم شدو دوتا
دستاشو رو دوتا دسته های مبل گذاشت هیچی دیه کلا محاصره شده بودم و راه
فراری نداشتم
با خونسردی بهش نگاه کردم و گفتم
- کرم تو کمرت فراوونه ...نه
| P a g e 37
چون به زبون خودمون گفتم نگرفت چی میگم و گفت
- اهمیتی نمیدم چی میگی و نزدیک تر شد
اقا منم کاملا مضطرب دیه بروز دادم و گفتم
میشه فاصلتو کم تر کنی
یه کم نزدیک تر شد طوری که چش تو چشش شده بودم نا جور و گفت
-اگه نخوام چی
-اگه .. اگه نخوای .... پشیمون میشی
-واقعا
و نزدیک تر شد با لبخند موزیانه بهم نگاه میکرد اقا دیگه نتونستم کاری بکنم و
چشامو بستم و یهو ..... . . . . . . . . . فکر منحرفت تو حلقم هیچ اتفاقی نیفتاد فقط
یه گرمایی رو رو پیشونیم احساس کردم چشم هامو که باز کردم گرفتم قضیه
چیشده اونم فقط زل زده بود تو چشم هام فقط داشتم از خجالت تبخیر میشدم
میرفتم تو هوا که یه صدایکه داشت گلوش رو صاف میکرد اومد خدارو هزار مرتبه
شکر کردم و رو به طرفی که صدا از اون سمت اومد کردم و با دیدن هیونگ دیگه
سطل اب یخ که هیچی سطل پر از یخ رو ریختن رو سرم گفتم از چاله در اومدیم
| P a g e 38
افتادیم تو چاه
هیونگ که همه چیزو دیده بود باز زور جلوی خندشو گرفته بود و منم خیلی زود
جونگی رو هل دادم اون طرف و به سمت هیونگ رفتم و گفتم اونطوری که تو
فکر میکنی نیست
خنده ای کرد و گفت
- یعنی میگی اینکه جونگی تورو نبوسیده اشتباه
از سوتی که داده بودم شرم کردم در حد چی و گفتم اه و رفتم تو اتاق
دوباره فرهت با دیدن من که مثل لبو بگم یا گوجه یا رب گوجه یا... قرمز شده
بودم خنده ای کرد و گفت دوباره چیشده
داشتم به گریه میافتادم که فرهت گفت
ههههییییععععععع نگووووووووووو
-کوفت فکر بد نکن پیشونیم بود
- اها دیدی خودت گفتی در واقع من اصا فک نکردم و زد زیر خنده و ادامه داد
پس همونه میگم دختر پررویی مث تو برای چی باید مث گوجه بشه و دوباره زد
زیر خنده
با عصبانیت گفتم
- فرهت برو گمشوووووووووووووووووووو
اون که ترسیده بود در حالیکه جلوی خودشو گرفته بود تا قش نکنه گفت
-حالا خدارو شکر کن اتفاقی نیافتاده
-چی اتفاقی نیافتاده باشه وقتی ن بهتو رسیدم سلامت میدم باش
-خب حالا نفرین نکن ولی میگن بوسه از روی پیشونی نشانه ی دوست داشتن
| P a g e 39
طرفه ها
-به من چه
-خب دیه بگیر دیه اقا این جونگی داره به در و دیوار میزنه تو بگیری تو ام که
ماشالا گیرایی زیر خط فقر
خیلی خب حالا ا.ون از صبح اون از اون کیو و اونم از اون جونگی تازه هیونگم
برداشته برا من حرف میزنه منو زایه میکنه اهه
-ااا هیونگ اون دیه چی میگفت
مجبور شدم کل ماجرا رو براش تعریف کردم اونم منو درک کرد و گفت
- بله دیه چاره ای نداشتی خب ولی هیونگم عجب ادمیه هاااا
****** قسمت اخر
دیگه اعصابم خورد شده بود هر روز یه اتفاق ناجور دیگه می افتاد واقعا دیگه
تحمل نداشتم ... داشتم با خودم فک می کردم که فرهت گفت
-خیلی خب حالا فکرشو نکن من میرم ببینم تو غارشون چیزی هست کوفت کنیم
اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم چیشد یهو از جام بلندشدمو گفتم
-جهنمو ضرر
فرهت که ترسیده بود گفت
-چی شد یهو
رو به فرهت کردمو گفتم
-من که دیگه خسته شدم ببین به خاطر یه معذرت خواهی به کجا رسیدیم
| P a g e 41
-یکی نه و دوتا معذرت خواهی
- حالا هرچی می خوام برم و همه چی رو تموم کنم برگردیم هتل
-چی
-مگه ما به خاطر معذرت خواهیه این جا نیستیم
- خب
-خب به جمالت
-یعنی الان می خوای بری و معذرت خواهی کنی
-اره دیگه از صبحه دارم قصه شیرین و فرهاد می گم
-خب باشه موافقم والا منم دیگه اعصابم خورد شده تازه هیچیم تو خونشون نی
حوصلم سر رفته
نفسم رو بیرون دادم و گفتم
-تو وسایلا رو جمع کن منم میرم کارو تموم کنم
-اوهوع همچین می گه کارو تموم کنم انگار داریم بانک می زنیم می خواد بره
شاهد هارو بکشه خخ
-خب حالا مزه نریز
- باشه تو برو من جمع می کنم .... از اتاق اومدم بیرون و با کیو رو در رو شدم پرسیدم
- جونگ مینو ندیدی
اونم با سرش به اتاق جونگ مین اشاره کردو رفت
رفت دم در اتاقشو در زدم
- بله
| P a g e 41
در رو یکم باز کردم گفتم منم
با لبخند نیگام کرد و گفت ا تویی
حوصله نداشتم چیزی بگم برا همین گفتم
میشه دو دقیقه بیای تو حیاط کارت دارم و خودم جلو جلو راه افتادم و نفس عمیق
می کشیدم
تو حیاط رو نیمکت نشسته بودم که اومد کنارم وایستاد .قیافش مث یه علامت
سوال شده بود از جام بلند شدم و رو به اون گفتم
-ببین ... قضیه ی توی فرود گاه رو یادته
-اره
- خب خواستم بگم اون روز من مقصر بودم نه تو برای همینم متاسفم
با تعجب به من نگها می کرد اما من منتظر نموندمو گفتم
-به خاطر اون روز توی معبد هم که بهت گفتم مزاحم متاسفم . به خاطر این که این
همه مدت برات مزاحمت ایجاد کردیم متاسفم و بعد از کلی مکث گفتم
- خب ... الان دیگه چیزی نمونده که مارو اینجا نگه داره پس ما همین الان از اینجا
میریم
منتظر موندم یه چیزی بگه ولی وقتی دیدم هنوز تو بهته سرم رو پایین انداختم رفتم
داشتم میرفتم که گفت
-هه... همین .. متاسفی
سر جام وایستادم و رو به اون برگشتم و نگاش کردم
ادامه داد
-تو...تو.... این همه وقت ... تو ... هه نمی فهمم فقط همین متاسفی و تموم شد
| P a g e 42
-چیز دیگه ای باید می گفتم
-هه منو نخندون .. خوب که کارتو کردی داری فرار می کنی و میری دیگه اره فک
کردی با یه متاسفم گفتن همه چی تمومه و می تونی فرار کنی هه ... صب کن ..
اصا از همون اولشم نقشت همین بود
با تعجب گفتم
- چی داری می گی
- اره خوب بلدی نقش بازی کنی تو... توی خود خواه بعد این همه ... -بعد این همه مدت که .... ادامه نداد منم هیچی نگفتم
- هه ببین یه دختر معمولی باهام چیکار می کنه یه قدم جلو اومد و بازو هام و
محکم گرفت و گفت
-فکر کردی کی هستی ها ... هااااا تو.. تو یه خود خواه بیشتر نیستی اصا به حال من
فک کردی
از این کلمه خاطره ی خوبی نداشتم و تموم خاطرات بدی که ازش تو ذهنم بود
مثل یه فیلم از جلو چشمم می گذشت اشک تو چشمام جمع شده بود و حرفای
جونگی هم بیشتر ازارم میداد مگه من چی کار کرده بودم .. بازو هام رو ول کرد و گفت
- باشه می خوای بری برو فرار کن
با صدایی که می لرزید گفتم
- من .. اما نذاشت ادامه بدمو گفت
- هیچی نگو .. معلوم نیست این دفعه می خوای چی بگی تو .. تو اگه .. همه ی این
| P a g e 43
کارا نقشه بود اره .. تو..ادامه نداد
واقعا حالم بد بود اگه یکمه دیگه اونجا می موندم معلوم نبود چطوری گریه می
کردم برای همین خواستم برم که گفت
-ببین الانم داری فرار می کنی اگه اینایی که می گم دروغه برای چی هیچی نگفتی
و داری میری
وایستادم و بدون این که به پشت سرم نگاه کنم گفتم متاسفم همین بود که باعث
شد اشک هام سرازیر بشه
وارد خونه شدم و با دیدن هیون یه لحظه وایستادم و دوباره راه افتادم فرهت وسایلا
رو جمع کرده بود اما با دیدن من اومد سمتمو گفت چی شد
-هیچی وسایلا رو جمع کردی
-اره جمع کردم ولی تو اول بگو چیشد
-هیچی اماده شو بریم
- من امادم ولی تو بگو چی شده
- داد زدم گفتم که هیچی
هیون وارد اتاق شد و تا خواست حرفی بزنه با خونسردی اشک هامو پاک کردمو
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
- ما داریم میریم اگه مزاحم بودیم متاسفم و وسایلا برداشتم و با فرهت وارد حیاط
شدیم
هیونگ سد راهم شد و گفت کجا داری میری
- ببین من به خاطر یه معذرت خواهی اینجا بودم که اونم تموم شد و الان دارم میرم
خب اگه فک می کنی خود خواهم هر جور دلت می خواد فکر کن باشه
| P a g e 44
جونگ مین که هنوز تو حیاط بود با دیدن من اومد سمتمو گفت معذرت می
خوام خیلی تند رفتم
با دیدن قیافش یاد حرفایی که زده بود می افتادم و دیگه تحمل نداشتم برای همین
هیچی نگفتم و داشتم میرفتم که دستمو گرفت کیو رفت سمت فرهتو قضیه رو
ازش پرسید فرهتم اونو کشید کنار و قضیه رو براش تعریف کرد البته هر چی که
میدونست
با عصبانیت دستش و از دستم جدا کردم و گفت
- مگه من خود خواه نبودم ... مگه من برات نقشه نکشیدم .... مگه من نبودم که بهت
دروغ گفتمو برات نقش بازی می کردم اصلا مگه من کیم ها کی کی که میای ازش
معذرت خواهی می کنی هااا چرا چرا هر کاری که می کنم بد تر من مقصر
میشم بد کاری میکنم میرم تا یکی دیگه از مشکلاتتون حل شه
دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم و اشک از چشمام سرازیر شده بود احساس
خفه گی می کردم و بقیه هم با تعجب نگام می کردن
بدون توجه به فرهت و وسایل زدم بیرون و تنها چیزی که تو فکرم بود حرفایی بود
که از قدیم تو ذهنم بود الانم که حرفای جونگی بهشون اضافه شده بود هیچی نمی
فهمیدم و میدویدم و گریه می کردم کم کم سرعتم رو کم کردمو اروم به راه رفتنم
ادامه دادم زخمم که کم کم داشت خوب میشد تازه شده بود
همینطوری که راه میرفتم به این و اون می خوردم و هیچی نمی فهمیدم تا اینکه یه
صدایی تو گوشم زنگ زد روم رو به سمتی که صدا اومد کردمو نوری چشمم رو
زد و هچی نفهمیدم و فقط صدای فرهت و جونگی رو که منو صدا میزدن رو
میشنیدم و اخرین چیزی هم که دیدم فرهت بود و همه جا تاریک شد .....
| P a g e 45
سعی کردم بازور چشام رو باز کنم ولی تار میدیدم و دوباره بستمشون دوباره سعی
کردم وایندفعه فرهت رو دیدم که کنارم نشسته هیچی نم فهمیدم و مدام سرگیجه
داشتم فرهت با دیدن من با خوشحالی از اتاق خارج شد . نمی دونستم کجام .. فرهت با یه مردی که روپوش سفید پوشید وارد شد اونقدر سرگیجه داشتم که حتی
به ذهنم نرسید تو بیمارستانم و اون مرده هم دکتره دکتر با چراغ قوه تو چشمم نور
انداخت و رفت فرهتم دنبالش از اتاق خارج شد .. دیگه چیزی نفهمیدم دوباره همه جا تاریک شد ... چشم هامو باز کردم ..فرهت با دیدن من اشک تو چشم هاش جمع شده بود و
شروع کرد به نوازش کردنمو و گریه کردن
تا خواستم چیزی بگم سرگیجم زیاد شدو دوباره همه جا تاریک شد ... دوروز به همین روال گذشتن و کم کم حالم بهتر شده بود و می تونستم حرف
بزنمو فهمیدم که به خاطر تصادفی که کردم یکی از دنده هام و دستم شکسته به
سرم هم ضربه وارد شده
فرهت میگفت حالم خوبه ولی هنوز سرگیجه هام رو داشتم ... رو به فرهت گفتم
-فرهت خوب کاری کردی به خونه خبر ندادی
-جون تو خیلی پشیمونم
- می خوام برم خونه
- من با اقای حسینی صحبت کردم قرار شد حالت که خوب شدی بعد بریم
-دلم اینجا گرفتم....... دارم خفه میشم ......میخوام برم خونه
| P a g e 46
-باشه به زار دکتر دستور بده بعد
-اوووووو میگم حالم خوبه خوبه فقط دستم درد میکنه و یکمم پاهام
-همچین میگی حالم خوبه گفتم دپینگ کردی چیز خاصی نیست فقط دست و پای
دیگه خو خواهر من ت اینارو نداشته باشی چجوری می خوای بری خونه
-خواستم از جام بلند شم که دوباره سرم گیج رفت
-اه این چیز لعنتیم که ... نگفتم سرگیجه چون میدونستم گیرش محکم تر میشه و
عمرا بزاره خودمو مرخص کنم و از یه طرفم مطمنن به خاطر بیهوش بودنم بود
رو به فرهت گفتم
- فرهت حالم خوبه دیگه یه وقت مثل تو فیلما نمیرم
با این حرفم اشک تو چشم های فرهت جمع شد و گفت
-هیچی خوبه خوبی
معلوم بود داره دروغ میگه برا همین گفتم
-تابلو تو که بلد نیستی دروغ بگی برای چی حرف میزنی هیییییع نمیرم یه وقت
جون من اگه مردم یه دعای معراج و ایه الکرسی بزار تو قبرم
خنده ای کرد و گفت از دست تو
لبخندی زدم و اونم ادامه داد
-راستی دابلس و مینهو از وقتی اینجایی از کارشون زدن اینجان
-مگه من چقد اینجا بودم
- 0روزی مارو علاف کردیا - اوهوع تازه میگه چقد 2
- هووووووو دو سه رووووز
-ببین مینهو و جونگی دعواشون شد هوووووو ببینی همش اصرار می کنن بیان
| P a g e 47
ببیننت ولی دکتر میگه نه منم انقده حال می کنم زایه میشن
لبخندی زدم ولی وقتی یاد جونگ مین افتادم گفتم
فرهت نمیشه از اینجا بریم بعد برای شاد کردنشم که شده با ناراحتی ساختگی گفتم
بریم هتل من دارم خفه میشم..... بوی بد میاد و زدم زیر خنده
فرهت خنده ای کرد و گفت ای پرور تو اینجا رو میگی ایرانو چی میگی اونجا نفله
شده بودی لابد خخخ
... با هزار دعا و تمنا و التماس فرهتو راضی کردم باد کتر حرف بزنه و راضیش کنه
مرخصم کنن ولی دکتر اجازه نمی داد منم مجبور شدم خودمو به زنم به اون راهو
فیلم بازی کنم که عالیه عالیم
رو به دکتر گفتم
- دکتر من حالم خییلی خوبه فقط دستمه و چیز که اونم یه شکستگی دیگه خوب
میشه الان انقد حالم خوبه که دوس دارم همه کل بیمارستانو بدوم باورت نمیشه
نیگاه کن
سرگیجه داشت میرفت رو مخم و هر دیقه که میگذشت شدت می گرفت
دکتر با دیدن نقش بازی کردنم گفت
-اگه اینطوریه که میگی باشه فقط یه بار دیگه معالجه بشی تا ببینم راست میگی یا نه
منم قبول کردم و اصلا صداشو در نیاوردم که سرگیجه دارم
دکتر با معالجه دوباره گفت که وضع دستم خوبه و دندم هم نباید کار سنگین بکنم
و .... قرار شد تا سه روز دیگه مرخص بشم
******
| P a g e 48
از بیمارستان که مرخص شدم نه تو چشم های جونگی نگاه کردم نه تو چشم های
مینهو
یونگ سنگ و کیو و هیونگم مارو رسوندن به هتل و منم با هزار زور و بلا خودم
رو به اتاق رسوندم حالم افتضاح بد بود و مدام سرگیجه داشتم رنگم مثل گچ
سفیدشده بود اما به روی خودم نمی اوردم . جونگ مین اون چن روز خییلی گیر داده بود که می خواد باهام حرف بزنه منم
دیگه صبرم تموم شدو قبول کردم
***** وارد اتاق شد و نشست رو تخت رو به روییم و گفت
معذرت می خوام
برای اینکه اون روز اخرین روز بود همه چیو فراموش کردم و گفتم
باشه تو ام معذرت خواهی منو فراموش کن
یه جوری شد ولی گفت
-باشه
بحث رو عوض کردم و گفتم
-من هنوز طرفدارتم ها خبر ازت می گیرم
لبخندی زد و گفت
- منم همینطور ازت خبر میگیرم
-اااا خوب شد یادم افتاد یه امضا بهم میدی
با تعجب نگاهم کرد و بعد خنده ای کردو تو دفترچه مخصوصم برام امضا زد با
خوشحالی بهش نگاه کردم و اونم مثل من
| P a g e 49
-خب دیگه نمی خوای بری
خواست چیزی بگه که چشم قره ای بهش رفتم و پا شد مثل یه مررررد رفت
همون موقع که دفترچه دستم بود به ذهنم زد هر چی اتفاق افتاده رو روز به روز
بنویسمو همین کارم کردم و تا اینکه فرهت اومد و پشت سرشم یه عالمه غذا
دفترچه رو گذاشتم کنار و با همدیگه غذا خوردیم .... ****** بعد از خوردن غذا با مینهو صحبت کردم حال پدرش خوب شده بود و قرار بود
همراه ما بیاد ایران .. دیگه نه دعوایی بود نه جرو بحثی و با دابلس هم مثل یه طرفدار شده بودیم ... ***** روز بعد* فرودگاه * تو فرود گاه بودیم با دابلس خداحافظی کردم و البته از تک تکشون هم امضا گرفتم
حالم واقعا بد بود ولی هر طور شده باید تحمل می کردم
قرار بر این بود که از طریق شبکه های اجتماعی باهاشون ارتباط داشته باشم
بعد کلی خداحافظی و.. گریه هیونگم در اومد ... جونگ مین به یخ خشک که یکم اونور تر منتظر ما بود چشم قره ای رفت و بعد به
من نگاه کرد که داشتم بهش بد نگاه می کردم و با چشمهایی که توشون اشک
جمع بود گفت حالت خوبه دیگه مطمئنی
-اره نکنه دکتری
خنده ای کرد و گفت نه دامپزشکم
تا خواستم چیزی بگم یه سرگیجه ی ناجوری اومد سراغم و کل فرود گاه دور سرم
میچرخید و حالت تهوع بهم دست داده بود
| P a g e 51
کم کم داشتم بروز می دادم برای همین خودمو کنترل کردم و چن قدمی عقب تر
رفتم و گفتم
– خب دیگه خداحافظ
فرهتم با دابلس خداحافظی کرد و دنبالم اومد
مینهو هم به ما ملحق شد و به سمت اقای حسینی رفتیم پرسید
-سلام حالتون که خوبه
-بله خوبم ممنون
اه انقد از اون دروغ گفتنام بدم میومد
ای کاش الان رو تخت بیمارستان راحت نشسته بودما
****** سوار هواپیما که شدیم همینکه نشستم دوباره یه سرگیجه ی خییلی شدید اومد
سراغم
همه چی دور سرم میچرخید فرهت که متوجه شده بود از مهماندار یه لیوان اب
پرتغال خواست و رو به من گفت
-حالت خوبه
- چی ... اره اره خوبم اثرات اون همه مدت بیهوشی اومده سراغم
-اها
با خوردن اب پرتغاله سرگیجم یکم کم شد ولی هر یه دیقه یهو می گرفت
دوباره به نوشتن ادامه دادم و تا همون موقع که تو فرود گاه بودیم و فرهت برام اب
پرتغال گرفت رو وارد دفتر کردم و گذاشتمش تو کیفم
از سرگیجه ی زیاد خوابیدم تا یکم حالم خوب شه
******
| P a g e 51
منا کل راهو خوابید ومینهو هم که مخمو خورد ازبس گفت منا چطوره
وقتی رسیدیم منا رو بیدار کردم از ظاهری که داشت معلوم بود حالش خوب نیست
...نمیدونستم شاید دروغ میگفته که حالم خوبه
وارد فرود گاه که شدیم مینهو از ما دوتا جدا شد و قرار شد اگه جایی رو پیدا کرد
که اونجا بمونه زنگ بزنه
منو منا هم رفتیم به سمت خانواده هامون مونا نمی تونست درست قدم برداره برای
همین پرسیدم
-حالت خوبه
با لحنی محکم گفت اره ولی از ظاهرش که دم به دیقه چراغ میداد حالم بده معلوم
بود دروغ میگه ... با خونواده ی خودم احوال پرسی کردم و همین که رفتم تا با خونواده ی منا هم
احوال پرسی کنم یهو دیدم منا افتاد رو زمین بدو بدوبه سمتش رفتم و ..... بعد هزار مکافات رسوندیمش به بیمارستان مامانش اصلا حال خوبی نداشت و
مدام از من میپرسید که تو سفر چی شده بود و منم نتونستم بگم چون میترسیدم
حالش بد بشه وبرای همین به منیره گفتم ... برده بودنش اتاق عمل از حرفایی که دکتر می گفت شنیدم که ضربه مغزی شده
اشک تو چشم هام جمع شده بود همش تقصیر من بود اگه..... اگه من نمی
اوردمش اینجا اگه به حرف دکتر تو کره گوش میدادم الان حالش اینطوری نبود ... داشتم خودم رو سرزنش می کردم که منیره که حال منو داشت اومد و بغلم کردو
خواست به من ارامش بده ولی نتونست و زد زیر گریه بقیه خواهر های منا هم رو
صندلی ها نشسته بودن و حال اونا باز از ما بهتر بود
| P a g e 52
تو راه روی بیمارستان منتظر مونده بودیم و حال مامان منا هم بد شده بود و بهش
سرم وصل کرده بودن ساعت ها می گذشتنو من ترسم بیشتر میشد .. تا اینکه دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و من حتی جرات این رو نداشتم تا ببینم چی
میگه و سر جام منتظر عکس العمل منیره و باباش موندم .. از عکس العملی که نشون دادن معلوم بود نتیجه چیه
از منیره حال منا رو پرسیدم واونم با گریه گفت که دکتر گفته هر کاری تونستیم
کردیم ولی تا یه هفته ی دیگه بیشتر نمی تونه طاقت بیاره و بغلم کرد
هنوز توی بهت بودم یعنی چی تا یه هفته ی دیگه ... همه حالشون بد بود و کاری به جز گریه و دعا کردن نداشتن
مینهو زنگ زد و با شنیدن صدای لرزون من گفت چیزی شده و ... منم با گریه همه چیو براش تعریف کردم و به هزار زور و بلا راضیش کردم تا نیاد
بیمارستان
روزها همینطور میگذشتنو و منا هم تو سی سی یو بود
تا دور روز اول هیچکس جراتش رو نداشت تا به مامان منا حرفی بزنه ولی بالاخره
مامان من همه چیزو براش تعریف کرد و مامان منا هم از شکی که بهش وارد شد
بیهوش شد و سکته خفیف کرد
کارم شده بود هر روز به منا سر زدن واز پشت شیشه نگاهش کردن وقتی میدیدمش
تموم اون شوخی ها و دعواهایی که باهم داشتیم یادم میافتاد و گریم می گرفت
تا اینکه یه روز همین که وارد راه روی بیمارستان شدم دیدم دکترا دارن با عجله
وارد جایی میشن که اون بود و دوتا از خواهر هاشم از پشت شیشه نگاهش می
کردن وگریه می کردن ..
| P a g e 53
با عجله به سمت اونا رفتم و با دیدن صحنه ای که دیدم اشک هام سرازیر شد و با
شنیدن صدای دستگاه که
بببببببببببببببببببییییییییییییییییییییییییییییییییییییققققققققققققق صدا میداد محبوبه خواهر
بزرگه ی منا که اونجا رو با گریه ترک کرد و الهام هم نشست رو زمین منم زانو
هام سست شد و افتادم اما باید قوی می بودم برای همین الهام رو از رو زمین بلند
کردم و از اونجا بردمش .... ****** مامان منا بعد از با خبر شدن از اون قضیه از خورد و خوراک افتاده بود و
مینهو هم حالش کمتر از من نبود اولش هیچی رو باور نمی کرد ولی وقتی برای
تشییع جنازه اومد واقعیت رو قبول کرد
دابلس هم با شنیدن این خبر حالشون واقعا به هم ریخته بود و جونگی هم از
تعریفایی که هیون کرده بود اصلا حال خوشی نداشته و تو اتاقش بوده وهیچی نمی
خورده و مدام میگفته تقصیر من بود ... مینهو هم بعد از اون مثل من هرروز میرفت دیدن منا و تصمیم گرفت برای همیشه
تو ایران زندگی کنه و برای همین طبقه بالای خونه ی مارو که خالی بود رو کرایه..
هروقت میدیدمش تو خودش بود و یا بهتره بگم مثل مرده ی متحرک شده بود ... ****** الان دوساله که از رفتن منا میگذره ولی ... هنوز با دابلس در ارتباطم و و از تعریفایی که هیون گفته معلومه که جونگ مین
هنوزم عذاب وجدان داره و به خاطر کارشم که شده به روی خودش نمیاره ولی
اویز گوشی منا به گوشیش وصله .... و بقیه هم هنوز وقتی یادش میفتن نارحت
میشن
| P a g e 54
هیون هراز چند گاهی درباره ی دمای هوا و... سوال میپرسه ولی منم میپیچونمش و
زود خداحافظی می کنم
****** دیگه هیچی نمونده جز خاطرات ... الان که منا نیست با خودم ارزو میکنم ای کاش
ای کاش زمان برمیگشت عقب و اونوقت بود که دیگه عمرا اگه باهاش دعوا می
کردم ولی دیر شده بود .. منا بعد از رفتنش همه چیو برده بود همه چی.... حتی منم دیگه اونقدرا شوخ و
شاد نبودم
همه چی فقط به خاطر یه معذرت خواهی بود فقط یه گفتن کلمه
متاسفم ... ****** دیگه نتونستم بنویسم و اشک تو چشم هام جمع شد همون موقع منیره زنگ زد و
خبر داد که داره میاد منم متاسفم رو سیو کردمو کامپیوتر رو خاموش کردم چون
منیره اگه میفهمید من خاطرات منا رو یه داستان درست کردم عصبانی می شد ....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 13 آبان 1396 09:33 ب.ظ
آیا شما با توجه به اینکه پلتفرم وبلاگ شما در حال کار با آن هستید، چگونه فکر می کنید؟
من به دنبال بلافاصله وبلاگ خود را شروع کردم، اما زمان زیادی برای تصمیم گیری بین BlogEngine / Wordpress / B2evolution و دروپال دارم.
من دلیلش این است که طراحی و سبک شما به نظر می رسد متفاوت است و اغلب وبلاگ ها و من به دنبال چیزی هستم
کاملا منحصر به فرد پ.ن. متاسفم برای بودن در مورد موضوع اما مجبور شدم بپرسم!
شنبه 13 آبان 1396 09:32 ب.ظ
وقتی که من در اصل اظهار نظر کردم، بر روی گزینه «اطلاع از من وقتی نظر جدیدی اضافه شده است» را کلیک کرده اید و اکنون
هر بار یک نظر اضافه می شود، سه ایمیل با همان ایمیل دریافت می کنم
اظهار نظر. آیا راهی وجود دارد که بتوانید مرا از این سرویس حذف کنید؟
قدردانی آن
دوشنبه 8 آبان 1396 10:30 ب.ظ
قدردانی پدرم که درمورد این به من خبر داد
وب سایت، این وب سایت در واقع قابل توجه است.
دوشنبه 8 آبان 1396 10:21 ب.ظ
هورا، این چیزی است که من دنبال آن هستم، چه اطلاعاتی دارد! اینجا اینجا هست
این وب سایت، با تشکر از مدیر این وب سایت.
دوشنبه 8 آبان 1396 01:39 ب.ظ
این مقاله ایده ای را برای کاربران جدید وبلاگ نویسی فراهم می کند
واقعا چگونه وبلاگ نویسی را انجام می دهی
دوشنبه 8 آبان 1396 11:15 ق.ظ
وب سایت عالی شما اینجا هستید اما من تعجب کردم اگر شما
از هر تخته بحثی که موضوعات مشابه را پوشش می دهد، می دانستند
اینجا صحبت کردید؟ من واقعا دوست دارم بخشی از جامعه آنلاین باشم
من می توانم از دیگر افراد متخصص که سهم دارند، نظرات بگیرم
همان علاقه. اگر شما هر گونه توصیه،
لطفا اجازه دهید من را بشناسم به تو برکت دهد!
دوشنبه 8 آبان 1396 10:56 ق.ظ
این طراحی چشمگیر است! شما به وضوح می دانید که چگونه نگه دارید
یک خواننده خوشحال است. بین شوخ طبعی و فیلمهایتان تقریبا به من زنگ زدم
وبلاگ خود (خوب، تقریبا... هاها!) کار بزرگ. من واقعا از چیزی لذت بردم
شما باید بگویید، و بیشتر از آن، چگونه آن را ارائه دادید.
بیش از حد سرد!
دوشنبه 8 آبان 1396 10:47 ق.ظ
هی اونجا! من می دانم این نوع از موضوع است، اما من تعجب کردم اگر شما می دانستید که در آن من می توانم پیدا کنم
یک پلاگین captcha برای فرم نظر من؟ من از همین پلت فرم وبلاگ استفاده می کنم
من مشکل پیدا کردن یک مشکل دارم خیلی ممنون!
دوشنبه 8 آبان 1396 10:20 ق.ظ
با تشکر از وبلاگ بسیار جالب
شنبه 29 مهر 1396 11:06 ب.ظ
سلام من خیلی هیجان زده ام وب سایت شما را پیدا کردم، واقعا پیدا کردم
شما به طور تصادفی، در حالی که من در Askjeeve برای جستجو بود
چیز دیگری، به هر حال من الان اینجا هستم و فقط دوست دارم
با تشکر برای یک پست باور نکردنی و یک وبلاگ جالب دور (I
همچنین موضوع / طراحی را دوست دارم)، من هم وقت ندارم که همه چیز را در آن لحظه ببینم اما
من آن را نشانه گذاری کرده ام و همچنین RSS های خود را اضافه کرده ام،
بنابراین زمانی که من وقت دارم دوباره به خواندن ادامه خواهم داد، لطفا کار عالی را ادامه دهید.
دوشنبه 17 مهر 1396 09:23 ق.ظ
بله بالاخره کسی درباره خصوصی صحبت می کند.
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:34 ب.ظ
I think the admin of this web site is genuinely working hard in support of his site, for the reason that here
every data is quality based information.
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:34 ب.ظ
Hi, everything is going nicely here and ofcourse every one is sharing facts, that's truly good, keep up
writing.
یکشنبه 15 مرداد 1396 12:44 ب.ظ
Good article! We will be linking to this great content
on our website. Keep up the good writing.
دوشنبه 5 تیر 1396 05:12 ق.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که صدایی مناسب در آغاز
آیا نه حل و فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.

جایی درون جملات شما در واقع موفق به
من مؤمن متاسفانه تنها برای while.
من هنوز کردم مشکل خود را با جهش در مفروضات و یک
ممکن است را سادگی به پر کسانی که شکاف.

در صورتی که شما در واقع که می توانید انجام
من می بدون شک تا پایان در گم.
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:19 ب.ظ
Terrific article! This is the type of information that are supposed to be shared around the internet.
Shame on the search engines for now not positioning this publish
higher! Come on over and consult with my website . Thanks =)
سه شنبه 15 فروردین 1396 09:17 ب.ظ
Ahaa, its fastidious dialogue on the topic of this article here at
this website, I have read all that, so now me also commenting here.
چهارشنبه 18 شهریور 1394 01:43 ق.ظ

www.iAlexa.ir

افزایش واقعی بازدید سایت شما

افزایش واقعی بازدید وبلاگ شما

افزایش واقعی آمار ترافیک

افزایش واقعی بازدیدکننده

افزایش واقعی فروش فروشگاه شما

افزایش واقعی رنک گوگل سایت شما

افزایش واقعی رنک الکسا سایت شما

افزایش واقعی آی پی ایرانی سایت شما

تضمینی دارای نماد اعتماد به همراه جوایز میلیونی

مسابقه اس ام اسی

ثبت نام رایگان

www.iAlexa.ir
چهارشنبه 18 شهریور 1394 01:42 ق.ظ

www.iAlexa.ir

افزایش واقعی بازدید سایت شما

افزایش واقعی بازدید وبلاگ شما

افزایش واقعی آمار ترافیک

افزایش واقعی بازدیدکننده

افزایش واقعی فروش فروشگاه شما

افزایش واقعی رنک گوگل سایت شما

افزایش واقعی رنک الکسا سایت شما

افزایش واقعی آی پی ایرانی سایت شما

تضمینی دارای نماد اعتماد به همراه جوایز میلیونی

مسابقه اس ام اسی

ثبت نام رایگان

www.iAlexa.ir
چهارشنبه 18 شهریور 1394 01:42 ق.ظ

www.iAlexa.ir

افزایش واقعی بازدید سایت شما

افزایش واقعی بازدید وبلاگ شما

افزایش واقعی آمار ترافیک

افزایش واقعی بازدیدکننده

افزایش واقعی فروش فروشگاه شما

افزایش واقعی رنک گوگل سایت شما

افزایش واقعی رنک الکسا سایت شما

افزایش واقعی آی پی ایرانی سایت شما

تضمینی دارای نماد اعتماد به همراه جوایز میلیونی

مسابقه اس ام اسی

ثبت نام رایگان

www.iAlexa.ir
چهارشنبه 18 شهریور 1394 01:41 ق.ظ

www.iAlexa.ir

افزایش واقعی بازدید سایت شما

افزایش واقعی بازدید وبلاگ شما

افزایش واقعی آمار ترافیک

افزایش واقعی بازدیدکننده

افزایش واقعی فروش فروشگاه شما

افزایش واقعی رنک گوگل سایت شما

افزایش واقعی رنک الکسا سایت شما

افزایش واقعی آی پی ایرانی سایت شما

تضمینی دارای نماد اعتماد به همراه جوایز میلیونی

مسابقه اس ام اسی

ثبت نام رایگان

www.iAlexa.ir
دوشنبه 9 شهریور 1394 02:08 ق.ظ
خیلی عالی بود داستانت و خیلی اخر داستانت گریه اور بود یادمه گفتی نمیخواستم این جوری تموم بشه..
park dong sub مرسی گلم
اره از بس خواهرم گیر میداد یهویی تمومش کردم وگرنه هنوز کلی کار داشت
شنبه 7 شهریور 1394 12:13 ق.ظ
_____ ____________
__________
_____
_

_ ....................
__ عـــطر خــدا
___ .................
____
_______
__________
____________
_______________
________________

سلام دوست من ؛ امیدوارم خوب و سلامت و شاد باشی
افتـخار داریم که با این دعـوتنامه "شما" رو به یک اتفاق خوب مـهمون کنیم ...
عـطرخـــدا «جایی از جـنس آرامش و امـید» رو دیدید تا حالا ؟؟!
با مطالب زیبا و دلنشین آپ شد ...
صمـیمانه حضورتون رو خوش آمد میگیم



عطر خدا ، رسـیدن به آرامش واقعی .... و تجربه یک زندگی عاشقانه
www.AtreKhoda.com
پنجشنبه 5 شهریور 1394 04:01 ب.ظ
با ثبت وبلاگ خود در بزرگترین بانک وبلاگ های ایرانی بازدید خود را چندین برابر کنید..
پنجشنبه 5 شهریور 1394 03:40 ب.ظ
با ساخت وبلاگ در سیستم لاین بلاگ روزانه بیش از هزاران نفر بازدید داشته باشید.....
فقط کافیست مطالب خود را در لاین بلاگ نیز انتشار دهید

پس همین حالا وبلاگت رو روی لاین بلاگ بساز
www.lineblog.ir

دوستان زیادی توی لاین بلاگ وبلاگ دارن
تو هم به جمع اونا بپیوند
پنجشنبه 5 شهریور 1394 02:38 ق.ظ
ســــلام !
وبلاگتان زیباست!

ما برای کاربرانی که از آنتی ویروس نود 32 استفاده میکنند ، برنامه ای طراحی کردیم که بتوانند جدیدترین یوزرنیم و پسورد نود 32 را تنها با یک کلیک دریافت کنند.
این برنامه نیاز به نصب ندارد و حجم آن کمتر از 100 کیلوبایت میباشد و هیچگونه تبلیغات مزاحم به همراه خود ندارد!
با دانلود این برنامه از این پس تنها با یک کلیک و در کمتر از 3 ثانیه جدیدترین یوزر و پسورد آنتی ویروس خود را دریافت کنید.
این برنامه دائما پشتیبانی و آپدیت میشود.
برای دانلود به وبلاگ ما بیایید.
موفق باشید
چهارشنبه 4 شهریور 1394 09:13 ب.ظ
با سلام برترین نرم افزار گفتگو و چت با دوستان ایجاد تالار و چنل به صورت رایگان
پس منتظر چی هستید
ابتدا برنامه را از لینک زیر دانلود کرده
http://ts.zimaserver.com/

برای ورود به تیم اسپیک تیم اسپیک را باز کنید و به جای سرور ادرس ادرس zimats.ir
را بزنید و کانکت را بزنید
چهارشنبه 4 شهریور 1394 08:30 ب.ظ
همیشه به کوک کردن ساعت نیازی نیست ، گاهی باید با آرامش زندگی کرد ...

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
چهارشنبه 4 شهریور 1394 08:30 ب.ظ
همیشه به کوک کردن ساعت نیازی نیست ، گاهی باید با آرامش زندگی کرد ...

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
چهارشنبه 4 شهریور 1394 08:23 ب.ظ
همیشه به کوک کردن ساعت نیازی نیست ، گاهی باید با آرامش زندگی کرد ...

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30