تبلیغات
**Life is more beautiful with a smile** - LOVE_18
 
**Life is more beautiful with a smile**
درباره وبلاگ


**اینجا همه با هم دوستیم دشمنی معنی نداره لبخند شادی میاره گریه جز غم و غصه چیزی نداره اگه دوست ما هستی اگه لبخند رو لباته بیا اینجا متعلق به خودته**

مدیر وبلاگ : Nina
نظرسنجی
چه داستانی نظرتون رو جلب میکنه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 21 شهریور 1394 :: نویسنده : parisaminoz
سلامممممم
اومدم با قسمت جدید
شرمنده که منتظرتون گذاشتم
این داستان شدیدا احساسیه و من کلی باید روش تمرکز کنم و مشغله های کاری و درسیمم زیاد شده
سعی میکنم مرتب بذارمش از این به بعد
شنبه ها منتظر این داستان باشید
با صدای مین هو از خواب بیدار شدم...هنوز خوابم زیاد سنگین نشده بود....فکر کنم 1ساعت هم نشد که خوابیدم....یونگ جونگ رو آروم جا به جا کردم بلند شدم....
مین هو:نخوابیدی درسته؟
-نه خواب بودم دیدی
مین هو:منو گول نزن....تو به این سریعی بیدار نمیشی....بعد تو آینه نگاه کن....این چشمای خون افتاده و رنگ زرد میگه نخوابیدی...
-باشه تسلیم
مین هو:خب چرا نخوابیدی؟
-هیچی نیست
مین هو:آدریاتیک
-خودت میدونی پرسیدن داره؟
مین هو:هیون جونگ؟؟؟
-اره
مین هو:تازه آوردمش خونه به شرکتشم زنگ زدم گفتم امروز نمیاد
-تازه اوردیش خونه؟؟؟
مین هو:آره نیم ساعت پیش از بار سرخیابون زنگ زدن بهم...رفتم دیدم بیهوش رو میزه و دورشم پر شیشه....
-تنها بود؟؟
مین هو:اره
-باشه
مین هو:دست و صورتت رو بشور بیا صبحونه....جونگمینم بیدار شده منتظر توئه
-باشه
مین هو رفت منم رفتم رو شویی...دست و صورتم رو شستم اومدم بیرون حاضر شدم و تیپ رسمی همیشگیم رو زدم و رفتم آشپزخونه
جونگی:سلام خانوم
-سلام صبح بخیر
جونگی:صبح تو ام بخیر حالت خوبه؟
-آره خوبم
جونگی:خوبه
نشستم پشت میز و صبحونه رو باهم خوردیم....من لفتش دادم
جونگی:زودباش دیگه خانوم مدیر
-شما دوتا برین..منم میام
مین هو:خب بیا باهم بریم
-شما برید من کار دارم میام
جونگی:باشه ما میریم تو بیا
بعدم مین هو رو هل داد سمت بیرون و رفتن....نفس راحتی کشیدم...بلند شدم رامن درست کردم....با شربت عسل و کمی هم آبلیمو بهش اضافه کردم.....یک مسکن هم برداشتم و رفتم سمت اتاقش....در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل....مین هو همونجور با لباس گذاشته بودش رو تخت....سینی رو گذاشتم رو عسلی رفتم رو تخت...خوابش سنگین بود مستم میکرد که دیگه هیچی....لباساش رو در آوردم و پتو رو روش کشیدم...موهاش رو از صورتش زدم کنار....آروم لبهاش رو بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون....سوئیچ رو برداشتم و رفتم سمت ماشینم...سوار ماشین شدم و از خونه اومدم بیرون....از امروز باید به کارای شرکت رسیدگی میکردم...مین هو دست تنها سه ماه همه کارا رو گردن گرفته بود....روندم سمت شرکت آهنگ گذاشتم و تا برسم شرکت باهاش خوندم...
یک جوری بعد تو تنها شدم که
به هر آینده ای بی اعتمادم
بدون تو فقط دیروزمو نه
تمام عمرمو از دست دادم
کنارم هرکسی غیر از تو باشه
فقط هم صحبت دیوونگی امه
تو تا وقتی تو قلب من نمیری
چه فرقی داره کی تو زندگیمه
تمام فکر من شده
منی که از تو خالیم
از یک لحظه با کسی 
ببینمت چه حالیم
اگه بدون عشق من
کنار هرکسی خوشی
به حرمت گذشتمون
چرا منو نمیکشی
نفس که میکشم
حالم خرابه
چقدر دلتنگیام طاقت بیارن
نه اینکه فکر کنی تو فکر مرگم
توان زندگی کردن ندارم
بالاخره رسیدم شرکت...اشکهام رو پاک کردم عینک دودیم رو زدم و از ماشین پیاده شدم...داخل برج شدم و نگهبان با دیدنم بلند شد و سلام کرد...سرمو خم کردم و رفتم سمت سرویس بهداشتی...احتمال دیدن مین هو یا کس دیگه ای توی آسانسور بود.....رفتم صورتم رو شستم....اب سرد هی زدم به صورتم تا قرمزی چشم بره...بعد اینکه قرمزی چشام رفت آرایش ملایمی کردم و پف چشمامم گرفتم و اومدم بیرون......تو راهرو با سویان رو به رو شدم....این اینجا چیکار میکرد؟؟؟
سویان:سلام آدریا شی
-سلام....تو اینجا؟؟؟
سویان:اوه ببخشید یادم رفت بهت بگم....من منشی شرکتتم
چشمام گرد شد
-منشی شرکت من؟
سویان:اره...مین هو بهت نگفت؟
-نه...
سویان:من الان 1هفته ای میشه استخدام شدم
-آهان....باشه من برم بالا
سویان:باشه
رفتم سمت آسانسور سوار شدم...طبقه 30 رو زدم
منتظر بودم فقط برسم..مین هو چطور قبول کرده استخدامش کنه...اونم اینو....دوست دختر هیون جونگ.....آینه دق من.....یعنی نمیدونست من برگردم بیام ببینم دوست دختر هیون جونگ منشیمه داغون میشم....آه از دست تو مین هو با این منشی پیدا کردنت
رسیدم طبقه 30 و پیاده شدم....داخل دفتر شدم و همزمان با داخل شدن من در دفتر مهندسین باز شد و جونگمین اومد بیرون
-سلامم
جونگی:سلام خوبی؟
-اوهوم
جونگی:فهمیدی؟
-اوهوم
جونگی:باور کنم الان خوبی؟
-اوهوم
جونگی:ای درد اوهوم
-یااا
جونگی:داد نزن دختر...مدیر این دم دستگاهیا
-خو مجبورم میکنی داد بزنم....مین هو کو؟
مین هو:اینجام
تا اومدم حرف بزنم در دفتر باز شد و سویان اومد داخل
-مین هو بیا دفترم کنداکتور B1C4هم با خودت بیار
مین هو:باشه
جونگی رفت دفتر رو به رویی....دفتر مهندسین ناظرمون بود اونجا...منم رفتم سمت دفترم در رو باز کردم و برگشتم سمت سویان
-سویان شی
سویان:بله؟
-با وکیل شرکت استار تماس بگیرین و وصل کنین دفترم....ترتیب یک جلسه برای ساعت 3هم بدین با سرمایه گذارای هتل پوسان......جونگمین شی هم هرموقع کاراش تموم شد بگو بیاد دفترم....یک قهوه اسپرسو هم برام بیار....
داخل شدم و در اتاق رو بستم....کیفم رو پرت کردم رو کاناپه و رفتم دم پنجره سراسری دفترم و نگام رو دادم به بیرون....در دفتر زده شد...مطمئن بودم مین هو
-بیا تو
صدای در اتاق اومد رو رو برنگردوندم
مین هو:چرا عصبی؟
برگشتم سمتش....
-عصبی نباشم؟؟؟آینه دق من شده منشیم عصبی نباشم؟؟؟آدم قحط بود اینو انتخاب کردی؟
مین هو:همه چیش با شرایطی که ما داشتیم میخوند.....بعدم من از کجا میدونستم این میخواد بشه دوست دختر شوهر سابق جنابعالی که استخدامش نکنم
-منظورت چیه...مگه قبل استخدام نمیدونستی دوست دخترشه
مین هو:حالت خوبه؟ خوبه اون سری بهت گفتم هنوز یک هفته ام نشده باهم دوست شدن...اون موقع که استخدامش کردم با هیون جونگ دوست نبود....هیون جونگ بعد بهم زدن با آخرین دوست دخترش دنبال یک کیس برای شبهاش میگشت....یک روز اومد شرکت کارم داشت....سویان رو دید و بعدشم سویان شد دوست دخترش....بهت که گفتم هیون جونگ شده یک دخترباز قهار...ولی برام جای سواله...هیون جونگ نمیذاشت به سه روز بکشه با طرف بهم میزد میرفت سراغ یکی دیگه ولی الان 5روزه که با سویانه
-چی میگی مین هو...یعنی کسی که 5روز بیشتر نیست باهاش آشنا شده...شده نامزدش و عشقش؟؟؟؟هیون جونگ اینجوری نیست
مین هو:اونا رو از لج تو گفته....یعنی نفهمیدی؟؟؟اینقدر خنگ شدی؟
-یعنی میخوای بگی هیون جونگ من.....شده یک دختر باز قهار؟؟؟یک مرد هرزه که براش فرقی نداره و فقط دنبال اینه یکی ا../ر../ض.../ا..../ش کنه؟؟؟
مین هو:با اطمینان نمیتونم بگم....ولی فکر کنم
-نه امکان نداره...
مین هو:چرا امکان نداره؟؟؟مرد مغروری مثل اون که به خاطر غرورش حاضر نبود یک لبخند به دختر بزنه...مردی که هیچ دختری رو در حد خودش نمیدید....بالای چندبار از طرف تو رد شده...غرورش له شده.....شکسته....آدریا زدی داغونش کردی....بعد توقع داری کارش به اینجا ها نکشه؟؟؟توقع داری احساسات طرفش براش مهم باشه؟؟؟در حق هیون جونگ بد کردی....اینی که الان داری میبینی....نتیجه رفتارا و کارای خودته....کارای خودت باعث شد این بشه.....هر سری اومد مبهت اینا رو بگم جلومو گرفتن...هم سوکی...هم جونگی....ولی دیگه بسه...چقدر سکوت کنیم که تو ناراحت نشی....واقعیت اینه.....این آدم الان ساخته خودته....به خاطر یک دلیل که مطمئنم مسخره بوده زدی به این روز انداختیش...
-میدونم....همه اینا رو میدونم....از کارمم پشیمونم.....میدونم مقصرم....میدونم من باعث شدم اینجوری شه....همه اینا رو میدونم....برگشتم جبران کنم.....من واقعا دوستش دارم.....برگشتم همه چیزو جبران کنم....
مین هو:جبران؟؟؟چی رو میخوای جبران کنی؟؟؟دلی که شکسته و خورد و خاکشیر شده به نظرت دوباره مثل اولش میشه؟؟؟میشه دوباره تیکه های شکسته اش رو بهم چسبوند؟؟؟
-میگی چیکار کنم لعنتی؟؟؟پشیمونم.....همه کار میکنم تا برگرده پیشم
مین هو:دیر پشیمون شدی....
-مین هو تو اینجوری نبودی....
مین هو:اره اینجوری نبودم....ولی امروز وقتی رفتم هیون جونگ رو تو اون وضع دیدم....وقتی دیدم با اون حال داغون....با اون کارایی که تو کردی...بازم تو مستی و هزیوناش اسمت تو رو میگه داغون شدم....اون با همه این کارای تو.....با همه این زجرایی که بهش دادی....بازم فقط اسم تو رو میاره....این همون آدم مغروره.....همون پسر مغرور که زبان زد همه فامیل بود غرورش....عذابی که داری میکشی تاوان دل شکسته اونه....
از اتاق رفت بیرون و در رو محکم کوبید....نشستم رو زمین....همه اینا رو میدونستم....از خودم بدم میومد....من بهش بد کردم...خیلی هم بد کردم.....ولی قصدم این نبود....من فقط میخواستم منو فراموش کنه و بره پی خوشبختیش.....من خوشبختیش رو میخواستم....نمیخواستم اینجوری بشه.....بکش آدریا....عذاب بکش....اینا همه تاوانه.....





نوع مطلب :
برچسب ها : LOVE،
لینک های مرتبط :

شنبه 25 شهریور 1396 09:21 ق.ظ
Everyone loves it when individuals come together and share ideas.
Great website, keep it up!
دوشنبه 13 شهریور 1396 11:39 ق.ظ
Hey there! I could have sworn I've been to this blog before but after checking through some of the post I realized it's new
to me. Anyhow, I'm definitely happy I found it and I'll be book-marking and checking back often!
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:17 ب.ظ
If you wish for to grow your knowledge simply keep visiting this web page and be
updated with the most up-to-date gossip posted here.
جمعه 25 فروردین 1396 12:11 ب.ظ
Wow, this piece of writing is pleasant, my sister is analyzing these things, therefore I am going to let know her.
سه شنبه 22 فروردین 1396 09:14 ق.ظ
As the admin of this web site is working, no uncertainty very soon it will be famous, due
to its quality contents.
دوشنبه 14 فروردین 1396 08:47 ب.ظ
What's up friends, how is everything, and what you would like to say about
this post, in my view its truly awesome for me.
شنبه 28 شهریور 1394 08:24 ب.ظ
بابا دختر من اونقدر مشتاق این داستانم تو هم هر دفه یه مشکلی برات پیش میاد ایشالا مشکلاتت حل بشه هم خیال من راحت بشه که حالت خوبه هم داستان قشنگتو بتونم بخونم فقط خواهش میکنم زود بذارش و زیاد ه مباشه
دوشنبه 23 شهریور 1394 09:34 ق.ظ
با ثبت وبلاگ خود در بزرگترین بانک وبلاگ های ایرانی بازدید خود را چندین برابر کنید..
یکشنبه 22 شهریور 1394 07:37 ب.ظ
راستی بیا همین وبلاگ... پستم رو بخون مهمه..
یکشنبه 22 شهریور 1394 02:31 ب.ظ
قسمت بعد و چند شنبه میزاری ؟؟


پس بزرگتری! ببخشید باهات رک حرف میزنم

من 14سالمه میرم نهم..


شنبه 21 شهریور 1394 07:38 ب.ظ
راستی حالت چطوره ؟؟؟
حالت,خوبه.. ؟

توچند سالته و چندم میری
parisaminoz بلیییییی حالم خوبه
من 21 سالمه و سال دوم دانشگاه رشته عکاسی ام
شنبه 21 شهریور 1394 07:35 ب.ظ
عالی بود ولی خیلی کم گذاشتی..
parisaminoz قسمت بعد زیاد میزارم اینم هل هلی نوشتم
شنبه 21 شهریور 1394 07:10 ب.ظ
اوخ ببخشید
parisaminoz خخخخ ایراد نداره
شنبه 21 شهریور 1394 04:38 ب.ظ
با ساخت وبلاگ در سیستم لاین بلاگ روزانه بیش از هزاران نفر بازدید داشته باشید.....
فقط کافیست مطالب خود را در لاین بلاگ نیز انتشار دهید

پس همین حالا وبلاگت رو روی لاین بلاگ بساز
www.lineblog.ir

دوستان زیادی توی لاین بلاگ وبلاگ دارن
تو هم به جمع اونا بپیوند
شنبه 21 شهریور 1394 02:47 ب.ظ
عالیییییییییییییییی بود.مردم تو خماریش دستت دردنکنه.
parisaminoz مممنوننننننن
شنبه 21 شهریور 1394 01:12 ب.ظ
سلام اونی
عالی بود خیلی قشنگ شده.
بیچاره مانلی
parisaminoz مممنون عزیزمممم
داستانا رو قاطی کردیا
دختر داستانم اینجا آدریاست نه مانلی
شنبه 21 شهریور 1394 10:35 ق.ظ
سلام بر مدیر خلاق این وبلاگ ، برای افزایش بازدید وبلاگت فکری کردی؟ اگه میخوای خیلی آسون و بی دغدغه آمارت بالا بره بیا خودت رو توی صفحه ما لینک کن ، قول بهت میدم ظرف بازدید دو برابر میشه ، یه بار امتحان کن
شنبه 21 شهریور 1394 10:34 ق.ظ
سلام بر مدیر خلاق این وبلاگ ، برای افزایش بازدید وبلاگت فکری کردی؟ اگه میخوای خیلی آسون و بی دغدغه آمارت بالا بره بیا خودت رو توی صفحه ما لینک کن ، قول بهت میدم ظرف بازدید دو برابر میشه ، یه بار امتحان کن
شنبه 21 شهریور 1394 10:34 ق.ظ
سلام بر مدیر خلاق این وبلاگ ، برای افزایش بازدید وبلاگت فکری کردی؟ اگه میخوای خیلی آسون و بی دغدغه آمارت بالا بره بیا خودت رو توی صفحه ما لینک کن ، قول بهت میدم ظرف بازدید دو برابر میشه ، یه بار امتحان کن
شنبه 21 شهریور 1394 03:57 ق.ظ
پس چرا اینقدر کم؟بابا 2 هفته منتظر بودم یعنی همینقدر؟شیطون از قصد فونت رو بزرگ کردی که ما حس کنیم زیاده؟تا شنبه دیگه که من میمیرم حتما شنبه دیگه هم همینقدره.تو رو خدا زیاد بذار دیگه
parisaminoz قسمت اماده نداشتم اینم جمعه اخر وقت نشستم نوشتم....تو این هفته ای که گذشت اینقدر کار داشتم که حد نداره....ایشلا از هفته دیگه زیاد میزارم چون از الان نشستم دارم مینوسم بره شنبه
خخخخ
شنبه 21 شهریور 1394 03:45 ق.ظ
آخ جون باورت نمیشه دلم براش لک زده بود اینجا هم اول شدم میخونم نظر میذارم
parisaminoz خخخخخ ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر